یکشنبه دوم مهر 1385
جوزف باتلر (Joseph Butler)، الاهیدان و فیلسوف اخلاق انگلیسی (1752-1692)، در یكی از مواعظ خود میگوید: «امور و افعال هماناند كه هستند، و آثار و نتایج آنها همان خواهند بود كه خواهد بود؛ پس، چرا، از فریب خوردن خوشمان بیاید؟» آیا واقعیتها تابع عقاید ما میشوند یا عقاید ما باید از واقعیتها تبعیت كنند؟ آیا واقعیتها، مانند سایه، به دنبال عقاید ما میدوند یا عقاید ما باید سایهوار، در پی واقعیتها روان باشند؟ آیا عالَم، برای اینكه عالَم باشد، باید خود را با عالِم وفق دهد؟ جهت انطباق از كدام سو به كدام سو هست و باید باشد؟ آیا انطباق یافتن واقعیتها با عقاید ما ممكن است؟ و آیا انطباق یافتن عقاید ما با واقعیتها مطلوب نیست؟
شك نیست كه تغییر قوانین جهان هستی در حد وسع و توان ما آدمیان نیست؛ و یكی از لوازم این حقیقت این است كه واقعیتهای تغییرپذیر را فقط میتوان با توسل به واقعیتها تغییر داد، چه رسد به واقعیتهای تغییرناپذیر كه، طبق تعریف، اصلا تغییرشان نمیتوان داد. و اگر واقعیتها(ی تغییرپذیر) را فقط به مَدد واقعیتها دگرگون میتوان كرد، و نه با توسل به پیشداوریها، خرافات، آرزو اندیشیها، اوهام و خیالات، و جهلها، ظاهرا چارهای جز این نیست كه واقعیتها را بشناسیم تا: اولاً: بدانیم كه چه واقعیتهای تغییرناپذیرند تا در باب آنها حلقهی اقبال ناممكن نجنبانیم و عرض خود نبریم و زحمت دیگران نداریم، و چه واقعیتهایی تغییرپذیرند، و ثانیاً: بدانیم چه واقعیتهایی تغییردهندهی واقعیت تغییرپذیری كه نامطلوب است و قصد دگرگون كردنش را داریم میتوانند بود، و چه واقعیتهایی قدرت تغییر دادن واقعیت نامطلوب مورد نظر را ندارند. تا تفكیك واقعیتهای تغییرناپذیر از واقعیتهای تغییرپذیر و تمیز واقعیتهای تغییردهنده از واقعیتهایی كه قدرت تغییر امور نامطلوب ما را ندارند صورت نپذیرد در جهت بهبود وضع و حال خود قدم از قدم بر نمیتوانیم داشت؛ و برای حصول این تفكیك و تمییز باید جهان هستی را واقعا بشناسیم، نه اینكه به عقاید خود دلخوش داریم و گمان كنیم جهان هستی خود را با عقاید ما انطباق خواهد داد.
بزرگترین عُجبی كه تصور میتوان كرد عجب كسانی است كه جهان هستی را تابع خود میخواهند و گمان میكنند كه جهان دایر مدار عقاید جاهلانه و خطا آمیز آنان است و با این عقاید میتوانند به ستیز با قوانین جهان هستی برخیزند و / یا واقعیتهای تغییرناپذیر را هم تغییر دهند و / یا واقعیتهای تغییرپذیر را به هر صورت و سانی كه میخواهند در آورند. این عُجب نه فقط به معنای افتادن در طمعِ خام خدا شدن و خدایی كردن است، بلكه مستلزم فراتر رفتن از حدّ الوهی است، چرا كه خدا نیز قدرت محقق ساختن محالات را ندارد یا - به تعبیر دیگری كه حاصلی جز تعبیر اول ندارد - محالات قابلیت ندارند كه متعلّق و مشمول قدرت و اراده الهی واقع شوند.
راهی نیست جز دست كشیدن از این كبر و رعونت و به فراموشی سپردن آرزوی خدایگانی و در یاد نشاندن این حقیقت كه ما جزء كوچكی از كلّ كران ناپیدای جهان هستیایم كه حتّی بقایمان جز با هماهنگی با قوانین این جهان امكانپذیر نیست. چیزی كه هم از دیدگاه اخلاقی و هم از دیدگاه مصلحتاندیشانه قابل توصیه است این است كه تواضع و واقعنگری پیشه كنیم و سعیمان را همه مصروف این كنیم كه عقاید خود را با امور واقع تطبیق دهیم و یقین آوریم كه، به گفته عیسی مسیح, «حقیقت شما را آزاد خواهد كرد» (انجیل یوحنا، باب هشتم، آیه 32).
آزادكنندگی و رهاییبخشی حقیقت جز بدین معنا نیست كه فقط با التزام نظری و عملی به حقایق و واقعیتها میتوان از وضع و حال نامطلوب آزاد و رها شد، نه با سر در لاك عقائد خود كردن و تنیدن تارها و پیلههای پیش داوری، خرافه، آرزواندیشی، و خیالپردازی و رویاپروری. این فكرت كه حقیقت آزاد ساز و رهایی بخش است كجا و این فكر كه حقائق، یا لااقل بعضی از حقائق، خطرناكند كجا؟ "حقیقت خطرناك" چه معنای محصلّی میتواند داشت؟ حقیقت برای چه كسی خطرناك است و چه خطری دارد؟ چگونه میتوان گفت كه خروج از جهل و خطا خطر دارد؟ و آیا جز برای كسی كه به جهل و خطا دلخوش كرده است خطری از ناحیه حقیقت متصور است؟
بهتر آن نیست كه، به گفته ویكتور هوگو، «بندگان حقّ و غلامان وظیفه باشیم»؟
*سرمقاله مصطفی ملكیان در شماره دوم نشریه ناقد، منتشر شده در 17 خرداد ماه 1383

