جمعه دهم شهریور 1385
گفتوگو با مصطفی ملکیان
منبع: روزنامه همبستگی، سال اول، شماره ۷۸، پنجشنبه ۲۲ دیماه ۱۳۷۹
○ برخی اعتقاد دارند که پدیده جهانی شدن، به معنای ایجاد وحدت در نگرشهای دینی هم خواهد بود. به نظر شما تعریف جهانی شدن چیست؟ دین را چگونه تعریف میکنیم و ارتباط میان این دو را چگونه ارزیابی مینمایید؟ آیا در پروسه جهانی شدن، دین تضعیف میشود یا تقویت؟
● در باب ارتباط دین و جهانی شدن، طبعاً به ساحت عملی و تحقق تاریخی دین توجه دارید. به نظر میآید بهتر است تعریفی که از دین ارائه میکنیم، تعریف مصداقی یا Ostensive باشد. مراد از دین در این گفتوگو، ادیان زنده جهانند. سه دین غربی یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام، شش دین شرقی، یعنی آیین هندو، بودا، دائو، آیین کنفوسیوس، آیین شینتو و آیین جین و دینی که تقریباً در برزخ شرق و غرب است، یعنی آیین زرتشت. هرکدام از این دَه دین برای پیروان خود سه کارکرد دارند:
1. از جهان هستی و موضع انسان در آن توصیفی به دست میدهد.
2. براساس این توصیف شیوه زندگی خاصی را توصیه میکنند.
3. آن توصیف و این شیوه زندگی را در قالب یک سلسله اعمال نمادین که همان عبادیات هستند، متجلی میکنند.
در واقع همه ادیان این سه کارکرد را به نظر من دارند. این تنها اختصاص به ادیان زنده جهان ندارد، آنهایی که زنده نیستند، نیز این سه فونکسیون را دارا بودهاند. اگر دقت فرموده باشید، من ابتدائاً دین را تعریف مصداقی کردم و سپس کارکردهای آن را برشمردم و اما Globalization یا جهانیشدن. جهانیشدن یعنی یک جهاننگری خاصی یا یک شیوه زندگی خاصی چنان تعمیم پیدا کند که همه مردم روی زمین را دربر بگیرد و پوشش دهد. جهاننگری تعبیر کردم، برای اینکه بیشتر به بُعد نظری ناظر باشد و شیوه زندگی تعبیر کردم برای اینکه به بُعد عملی هم التفات کند.
البته شکی نیست که هر شیوه زندگی مبتنی بر جهاننگری هست. سوال شما اینست که این روند جهانیشدن آیا دین را تقویت میکند یا تضعیف؟ به نظر من به این سوال نمیتوان جواب قاطعی داد. کاملاً بستگی دارد به اینکه ما از دین به چه بُعدی اهمیت بیشتری بدهیم و به چه بُعدی اهمیت کمتری بدهیم. به نظر میآید که بعضی از ابعاد دین در این پروسه تضعیف خواهند شد و بعضی از ابعاد دیگر تقویت خواهند شد و چهبسا که روند جهانیشدن بر بعضی از ابعاد دین تاثیر نگذارد.
○ ابعاد دین به نظر شما کدامند و در پروسه جهانیشدن کدام تقویت یا تضعیف میشوند؟
● درباره اینکه ابعاد دین چندتاست، دیدگاههای متعددی وجود دارد. اما رویهمرفته مستوفیترین دیدگاه را در این باب نینیان اسمارت، دینشناس و فیلسوف دین معروف روزگار ما ارائه داده است. او اعتقاد دارد که هر دینی دارای هفت بُعد است و اگر بخواهیم با این هفت بُعد پاسخ شما را بدهیم، آن وقت ابهام روشن میشود. یک بُعد دین جنبه عبادی و شعائری دین است، همان که من در فونکسیون دین، فونکسیون سمبلیک یا نمادین خواندم. مثلاً در مورد اسلام، نماز، روزه، حج و ... اینها اعمال عبادی و رمزی دین هستند. بُعد دیگر آن بُعد عقیدتی یا فلسفی دین است که گاهی از آن به بُعد دگماتیک دین و گاهی به بُعد دکترینال و گاهی به بُعد فلسفی، عقیدتی یا جزمی دین تعبیر میکنند. بُعدی که سروکارش با اعتقادات دینی است. در این بُعد همان توصیفی که از جهان هستی و موضع انسان در آن عرض کردم اینجا ارائه میشود. بُعد سوم دین، بُعد نَقلی و اسطورهای دین است. بُعد میتیک و میتولوژی دین. در اینجا اسطوره به معنای افسانه صرف یا سخن خلاف واقع نیست. مراد از آن، آن چیزی است که ظاهراً به وقایعی که در طول تاریخ اتفاق افتاده یا اتفاق خواهد افتاد، اشاره میکند. ولی درواقع اشاره به هیچ واقعه تاریخی در گذشته یا آینده ندارد. بلکه میخواهد با بیان خاصی یک واقعیت ماورایی را بیان کند. مثالی میزنم. طبق تفاسیر بسیاری از مفسران ادیان ابراهیمی داستان آدم و حوا بُعد میتیک و میتولوژیک دارد. یعنی به صورتی بازگو میشود که گویا واقعاً چنین واقعه تاریخی در برههای رخ داده است ولی درواقع اینطور نیست. البته به تفسیر بسیاری اینطور است. حتی کسانی در باب داستان طوفان نوح هم همین را گفتهاند، همه این وقایع ناظر به گذشته نیستند. مثلاً ممکن است در دین مسیح، بازگشت دوباره او در آخرالزمان هم بُعد میتیک دین مسیح باشد و امثالهم. بُعد چهارم دین، بُعد اخلاقی و حقوقی دین است. هر دینی یک سلسله احکام اخلاقی و یک سلسله احکام حقوقی صادر میکند و از پیروانش میخواهد که این احکام را رعایت کنند. در اینجا منظور از اخلاق، حقوق فردی و حقوق و اخلاق اجتماعی و جمعی است. بُعد پنجم دین، بُعد تجربی و عاطفی دین است. آنجاست که بحث از تجربههای دینی و از شور و شوقها و اشتیاقاتی که در یک متدین پدید میآید، التهابها، راز و نیازها، مناجاتها و حتی حوادث خاصی که در زندگی یک متدین حادث میشود و متدین، تفسیر دینی از آنها میکند، پیش میآید. مثل استجابت دعا، تا اینجا پنج بُعد را برشمردم و به نظر من این پنج بُعد بیشتر ابعاد فرهنگی هستند. البته اسمارت این را نمیگوید. اما دین دو بُعد دیگر هم به تعبیر اسمارت دارد که به گمان من آن دو بُعد، ابعاد تمدنی دین هستند. یک بُعد، بُعد نهادهای دین و دیگری بُعد اجتماعی دین است. مثلاً نهادهای کلیسا، مسجد، مؤسسات خیریه و ... بُعد آخر، بُعد ماتریال و مادی دین است. مثل ساختمانهایی که پیروان یک دین میسازند و آثار هنریای که برجای میگذارند که اینها دیگر جنبه فیزیکی دارند ...
○ ُبعد هنری را نمیتوان جزو ابعاد فرهنگی دین به حساب آورد؟ مثلاً آوازهای مذهبی و ...
● چرا، اما آن مقدارش که تجسم دارد، بُعد مادی است. مثلاً معماری خودش جنبه فرهنگی دارد اما آنی که یک آرشیتکت از خود به جا میگذارد، بُعد مادی متجسم یا متبلور دین است که جنبه ماتریال دارد.
در مورد این ابعاد در روند جهانی شدن نمیتوان حکم واحدی داد. مثلاً به نظر من بُعدی که ممکن است بیش از همه تقویت شود، بُعد تجربی و عاطفی است. به نظر من این بُعد، یعنی تجربه دینی، در همه ساحات تجربه دینی، از شدیدترین آنها گرفته تا خفیفترین آنها، تقویت میشود. باز به نظر میآید که بُعد عقیدتی و فلسفی دین هم ممکن است تقویت شود. به نظر من روند جهانی شدن بر روی بُعد اخلاقی و حقوقی حالت خنثی دارد. بُعد مادی دین هم همین طور است. اما سه بُعد دیگر یعنی بُعد اجتماعی و نهادی دین، بُعد نقلی و اسطورهای دین و بُعد شعائری و عبادی دین در روند جهانی شدن امکان تضعیفشان خیلی شدید است. ماحصل صحبت آنست که لااقل اگر پیشبینیای که میکنم درست نباشد، یک نکته را قاطعم و آن اینکه نمیشود گفت روند جهانی شدن تاثیر یکنواختی بر روی همه ابعاد دین دارد اما نکته دیگر آنست که هر چه به ابعاد معنوی دین نزدیک میشویم یا به تعبیر دیگر، هر چه از دین به معنویت رو میکنیم، به جنبه ماندگارتر دین روی کردهایم و حتی در روند جهانیشدن (اگر محقق شود) به نظرم این ابعاد معنویتر دینند که باقی میمانند.
○ مرادتان از معنویت چیست؟
● منظور من از معنویت که خیلی هم بر آن تکیه میکنم و در گفتهها و نوشتهها از آن دم میزنم به یک معنا لباللباب دین است. گوهر اصلی و مرکزی غیر قابل چشمپوشی و اجتنابناپذیر دین است. همه ادیان، چه ادیان ده گانه زنده جهان و چه ادیان تاریخی، به نظرم به یک گوهر واحدی دعوت میکردند و میخواستند که ما به ساحت خاصی پا بگذاریم، آن ساحت مشترک ادیان و مذاهب را من به معنویت تعبیر میکنم. برای آنکه به معنویت برسیم، به گمان من باید کارهای نظری و عملی جدیای بر روی دین نهادینه و تاریخی انجام شود، خواه دین من باشد، خواه سایر ادیان باشد. باید سلسله کارهایی به لحاظ نظری و عملی انجام دهیم تا به آن لب و گوهر برسیم. به تعبیر بهتر، در نظر بگیرید که دین یک جعبه باشد که یک شیئی را در این جعبه نهادهاند و تمام غرض از ساختن این جعبه هم اینست که ما به آن شیئی که درون جعبه هست، برسیم و فونکسیون جعبه نگهداری شیئی درون است برای ما. برای رسیدن به آن شیئی درونی چارهای نیست که این جعبه را به صورتی پاره کنیم یا یک تکه از آن را برداریم یا شکافی در این جعبه ایجاد کنیم. این کارهایی که برای رسیدن به معنویت باید با دین کرد، درست مثل شکاف دادن جعبه است برای رسیدن به شیئی درون آن. اگر این کارها انجام بگیرد، گمان من بر این است که میتوانیم به آن معنویت برسیم. من به اجمال این کارها را عرض میکنم: نخست اینکه تا آن جا که ممکن است (نمیتوانم به تفصیل عرض کنم تا کجا) اما تا آنجا که ممکن است باید از تعبدگرایی پیروان ادیان و مذاهب کاست. مردم عادی پیرو ادیان و مذاهب چه امروز و چه دیروز، چه در قلمرو اسلام یا در قلمرو سایر ادیان و مذاهب، مقدار بسیاربسیار زیادی تعبدگرا هستند. تعبدگرایی به زبان ساده این فرم استدلال است: الف، ب است چونX میگوید که الف، ب است. هرکه فرم استدلالش این باشد که الف، ب است؛ چون X میگوید که الف، ب است، این تعبد گرایی است. چه بسا کسانی ادعا کنند که این فرم تعبد گرایی در دین اجتنابناپذیر است. من هم قبول میکنم که در دین اجتنابناپذیر است، اما هر چقدر بخواهیم به گوهر دین نزدیک شویم، باید این تعبدگرایی را تقلیل دهیم. این تقلیل دادن فرآیندی است که البته ممکن است نتواند به صفر برسد، یعنی نتواند کاری کند که به صفر برسد،اما به هر حال کاستن هر چه بیشتر، هر چه بیشتر و هر چه بیشتر آن برای رسیدن به آن معنویتی که من فرض میکنم، لازم است. دیگر صورت نهایی این پروسه، صورتی است که بعضی از عرفای ما میگفتند که ما به جای آنکه بگوییم حدثنی فلان عن فلان ... میگوییم حدثنی قلبی عن ربی ... یعنی دلم از خدا شنید، به جای اینکه بگوییم من از حسن شنیدم و حسن از حسین و حسین از علی و علی از ... این یک روند است که باید طی شود.
○ آیا به نظر شما در این روند دین بیشتر به سمت عقلانیت حرکت میکند؟
● بله در واقع هر چه از تعبدگرایی بکاهیم، میتوانیم بر عقلانیت بیفزاییم. شرط لازم اگر چه نه کافی عقلانیت، آنست که تا میتوانیم از تعبدگرایی بکاهیم.
○ آیا منظورتان عقلانیت استدلالی است یا عقلانیت شهودی؟
● عقلانیتی که مطلوب است نه تنها عقل استدلالی یعنی Reason بلکه عقل شهودی یعنی Intellect هم هست. مرادم این نیست که ما اگر این تعبدگرایی را کم کنیم، فقط به عقل استدلالی و Reason برسیم، نه، در این روند ما هم طالب این هستیم که به عقل استدلالی برسیم و هم به عقلانیت شهودی.
کار دوم آنست که تا میتوانیم اتکا را بر حوادث تاریخیای که پیروان ادیان و مذاهب در وقوع آنها اصرار دارند، کم کنیم، به سبب آنکه تا وقتی اتکای فراوان بر حوادث تاریخی داریم، با دو عارضه روبهرو هستیم:
اولین عارضه آنست که بر حوادث تاریخیای اتکا داریم که به بقیه کسانی که قائل به فلسفه نقدی و تحلیلی تاریخ هستند، درصدی از احتمالپذیری و Probability در آنها وجود دارد ...
○ در عینحال از دیدگاه خاصی هم بیان میشود، یعنی مورخ یا متدین هرگز بر یک واقعه تاریخی احاطه نظر ندارد.
● بله، هیچوقت در تاریخ قطعیت وجود ندارد، یعنی هر حادثهای که به تاریخ پیوست ولو یک ثانیه پیش به تاریخ پیوسته باشد، همین که گذشت، نمیتوان درباره آن به طور کامل سخن گفت.
○ ممکن است لطفاً مثالی بزنید.
● بله، مثلاً اینکه هیچکس نمیتواند مسیحی باشد، مگر اینکه داستان شام آخر، یا مثلاً داستان مصائب مسیح را به عنوان یک واقعه تاریخی بپذیرد یا مثلاً داستان رستاخیز عیسی مسیح را در فاصله سه تا چهل روز پس از به صلیب کشیدن عیسی بپذیرد. در حالی که نمیتوانیم به ضرس قاطع بگوییم که این وقایع رخ دادهاند. یعنی با همان قطعیتی که میگوییم مجموع زوایای مثلث 180 درجه است، نمیتوانیم با همان قاطعیت بگوییم که اینها رخ دادهاند. وقتی بر وقایع تاریخی تأکید میورزید، گویا دارید سعادت ابدی را متوقف میکنید بر اعتقاد به چند فقره حادثه تاریخی که در باب هیچکدام از آنها سخن قطعی نمیتوان گفت. دوم آن چیزی است که شما اشاره کردید. واقعههای تاریخیای که در ادیان و مذاهب ذکر میشوند، معمولاً به توسط مورخان سکیولار نقل نشدهاند، بلکه به توسط خود پیروان همان ادیان و مذاهب نقل شدهاند. نه اینکه بخواهیم بگوییم مورخ سکیولار معصوم است، اما لااقل بیطرف است. مثلاً شام آخر را یک مورخ غیرمسیحی تاکنون نقل نکرده است و شقالقمر را یک مورخ غیرمسلمان نقل نکرده است و این خود نشان دهنده آنست که نمیتوانیم در اینگونه موارد بدون احتیاط و متهورانه سخنی را بپذیریم. این روند کاهش اتکای ما بر وقایع تاریخی خاص هم برای رسیدن به آن گوهر و معنویت لازم است.
روند سومی که باید طی شود آنست که ما باید به تیپولوژی و سنخ شناسی انسانها هم توجه کنیم. یک انسان عادی کوچه و بازار تلقیاش از دین آن است که دین برای همه انسانها با هر سنخ و روانیای که باشند، یک سلسله احکام صادر کرده است. اگر این دید را داشته باشیم، هرگز به معنویت نمیرسیم. برای رسیدن به معنویت باید توجه کنیم که دین یک نوع طب و طبابت است یک طب روحانی است. یک طبیب جسمانی نمیتواند یک نسخهای بنویسد و هزار تا از روی آن زیراکس بکند و به منشیاش بگوید که هرکه از در درآمد، یک نسخه از آن را بده. طبیب آن است که بسته به نوع بیماری و بسته به مجموعه آنچه در این بیمار قابل تشخیص است، نسخه تجویز کند.
فرق معنویت با دین عامیانه این است که معنویت به این تیپولوژی روانی توجه میکند و احساس میکند که انسانها به لحاظ تیپولوژی (روانی) بسیاربسیار با هم متفاوتند. من در این جا به تفصیل وارد تیپولوژیهای مختلف نمیشوم، اما به نظرم میآیدکه انسانها را از یک لحاظ میتوان به چهار تیپ برونگرا و کنشگر، برونگرا و کنشپذیر، درونگرا و کنشگر، درونگرا و کنشپذیر تقسیم کرد. یا میتوانیم از تعبیر بسیار عالی و عمیقی که در دین هندو وجود دارد استفاده کنیم که انسانها را به چهار دسته تقسیم میکند. اول انسانهایی که Contemplative هستند، یعنی فقط و فقط با ذهنیت، با چندوچون در گزارههایی که دریافت میکنندف با بحث از صدق و کذب، بحث از حقانیت و بطلان و با بحثهای نظری رشد میکنند دوم انسانهایی که Intuitive هستند، یعنی با اشراق خوب رشد میکنند که جنبه عاطفی در اینها بسیار شدیدتر است و بحثها و جدلهای مدرسه و قیلوقالها ارضایشان نمیکند. سوم آنهایی که از راه محبت رشد میکنند و چهارم انسانهایی که از راه خدمت رشد میکنند. باید تشخیص بدهیم که کسی که میخواهیم سالک یک مسلک دینی شود، (فرضاً راه خدا) از کدام تیپ روانی است و بسته به تیپ روانیاش توصیههای مختلفی باید به او کرد. نکته چهارم آن است که باید بپذیریم که دین در عینحال که به زندگی پس از این جهان قائل است، ولی احکام و تعالیمش در بهبود زندگی این جهان، در فروکاستن درد و رنجهای این جهان هم باید کاملاً تست شود. شکی نیست که هیچ دینی نیست که به زندگی پس از مرگ قائل نباشد، چه به صورت تناسخ یا معاد و ... اما اینکه بگوییم حالا که زندگی پس از مرگ هست، هیچ سنجهای در این جا به کار نبریم، درست نیست.
○ پس درواقع به نظر شما معنویت واجد دو جنبه است، یک جنبه به امور دنیوی مربوط میشود یعنی همان بحث فردی و اجتماعی در قالب سکیولار و دیگری جنبه ماوراء دنیا؟
● بلکه کاملاً درست است.
○ از جنبه اول یعنی آنجایی که معنویت مربوط به امور دنیوی میشود، با اخلاق چگونه ارتباط پیدا میکند؟
● درواقع اگر به جنبههای این جهانی دین توجه کنیم، یعنی به جنبه سکیولار دین، این جنبه کاملاً با اخلاق ارتباط پیدا میکند. ارتباطش هم به این صورت است که این جنبه از دین از ما میخواهد که اخلاقی را بپذیریم که با کمال برای ما آرامش، شادی و امید در همین زندگی این جهانی به همراه بیاورد. نوعی رضایت باطن که سه شعبه دارد: آرامش، شادی و امید.
کار پنجمی که باید انجام گیرد اسطورهزدایی از دین است. در اینجا مراد جعلیات نیست، اسطورهزدایی یعنی اینکه سعی کنیم آن گزارههایی را که در متون مقدس دینی و مذهبی آمدهاند و معلوم است که نمیتوان آن را به معنای حقیقیشان اخذ کرد، بلکه باید به معنای مجازی، استعاری، تمثیلی، تشبیهی، کنایه و رمزیشان اخذ بشوند، باید با کمال صداقت بیاییم از پشت آنها به معانی حقیقی آنها و پیام اصلی آنها نقب بزنیم، نه آنکه بخواهیم معنای جعلی خودمان را بر آنها تحمیل کنیم.
○ منظورتان کاری است که رودولف بولتمان انجام میدهد؟ به معنای فراتررفتن از پوسته ظاهر اسطوره؟
● بله، درواقع ما از این جهت وامدار او هستیم. این اسطورهزدایی باید به معنای دقیق کلمه صورت گیرد.
کار ششم آنست که بایستی بتوانیم در دین هر چه مربوط به ذهن و زبان و فرهنگ مردم زمانی است که دین نخستین بار در آن زمان ظهور کرده را بزداییم. شکی نیست که همه ادیان دهگانهای که نام بردیم، در دوران ماقبل مدرن ظهور کردهاند، یعنی دوران پیشاتجدد. در مقام بیان، بنیانگذاران ادیان و مذاهب تنگناهای زبانی و ذهنی داشتهاند. یعنی بایستی ذهن و زبان مخاطبانشان را در نظر میگرفتند. ذهن و زبان این مخاطبان آغشته به فرهنگ و معارف آن زمان بوده است. ما باید بتوانیم این فرهنگ و معارف را بزداییم، تا برسیم به معنویت.
کار هفتمی که باید انجام دهیم، آن است که باید آن چیزهایی را که به وضع جغرافیایی منطقهای مربوط میشود که یک دین در آن ظهور کرده، از دین بزداییم. شکی نیست که هر دین در یک منطقه جغرافیایی خاصی ظهور میکند، منتها این منطقه جغرافیایی الزاماتی دارد. مثلاً عربستان وضع خاصی در منطقه استوایی دارد. آسمان بسیار صاف و روشنی دارد که در آنجا غروب و طلوع و با چشم هادی قابل تشخیص است. در آنجا میتوان حلول ماه و بیرون رفتن از هر ماهی را تشخیص داد، به طوری که یک انسان بسیار ساده بدوی هم میتواند آن را تشخیص دهد. اما فرض کنید که مثلاً اسلام در کشورهای اسکاندیناوی ظهور میکرد، در آن صورت نمیتوانست بگوید که این نماز را به هنگام زوال شمس، آن یکی را به هنگام طلوع فجر و ... باید خواند. فقط در آن فضاست که اینها کاملاً معنیدار است. باز به همین ترتیب، اگر مثلاً اسلام در کشوری مثل انگلیس ظهور میکرد، بهشت آن نمیتوانست بهشتی باشد که دائماً آب در آن روان است. مخاطب انگلیسی آن میگفت بهشتی که شما وعده میدهید، ما داریم و چیزی جز جهنم نیست. اینها به این معنا نیست که داریم لاابالیگری میکنیم، بلکه برای آنکه بتوانیم آن گوهر را در ورای این ظواهر تشخیص بدهیم، باید اینها را کنار بزنیم و ببینیم که در پشت اینها چه چیزی وجود دارد. پشت این پیام که «در بهشت آب جاری است» چه پیامی قرار بوده به ما بدهند. این آب میتواند کاملاً با جغرافیای اسلام مربوط باشد.
کار هشتمی که باید کرد آنست که تا میتوانیم از شخصیتهای یک دین درس بیاموزیم، نه آنکه یک کیش شخصیت یا Cult پیرامونشان ایجاد کنیم. هر چه ما به جای آنکه بنیادگذاران یک دین و مذهب را مورد مداقه قرار دهیم، بیشتر در اطرافشان هاله تقدس یا کیش شخصیت ایجاد کنیم، از معنویت دور میافتیم. معنویت به این قیمت حاصل میشود که شخص به این توجه کند که از هر پدیدهای و از جمله از بنیادگذاران یک کیش تنها میتوان درسی آموخت، او هم برای من یک تابلو و یک فلش است که راهی را نشان میدهد. مثل یک راننده که اگر بخواهد به جای آنکه به جهت تابلو توجه کند، به خود تابلو خیره شود، با تابلو برخورد میکند و خودش را از بین میبرد. ما هم باید توجه کنیم که این شخصیتها فقط فلشها یا اعلامالهدی بودهاند. نشانههایی بودهاند که به شما راه را نشان دادهاند که توجه داشته باشید، راه از این سو است.
اگر ما این هشت فرایند را طی کنیم، میتوانیم از ورای تمامی این تنوع و تکثرهایی که ادیان و مذاهب دارند به آن گوهر اصلی برسیم. اگر مراد ما از دین این معنویت باشد، به نظر من روند جهانیشدن هیچ ضرری به آن نخواهد زد. اما اگر به کمتر از این معنویت رضا بدهیم، آن وقت درون قشرها و پوستهها و ظواهر میافتیم که به نظر من جهانیشدن و وفاق همگانی چندان به سود آن نخواهد بود.

