تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت

درباره‌ي پروژه‌ي مصطفا ملکيان

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385

منبع: کتاب هفته، شماره ۱۳

 

اشاره: «آسيا در برابر غرب» ،كتابى كه نزديك به سه دهه از تأليف آن مى‏گذرد، بحث برانگيزترين اثر شايگان تا پيش از انتشار اثر تازه‏اش بود. اما سه ماه پس از انتشار كتاب «افسون‏زدگى جديد» كه حجمى دو برابر «آسيا در برابر غرب» دارد، بحث و جدل درباره اين كتاب فضاى تازه‏اى را ميان اهل فكر و فرهنگ به وجود آورده است.

درآمد: جهانى شدن (Globalization) در يك معنا، روند جهانى و فراگير شدن دستاوردهاى مدرنيته است، عصرى كه از آن به دوران پسامدرنيته نيز ياد مى‏كنند، اما جهانى شدن از يك سو فرهنگ‏هاى ديگر نقاط جهان را از لاك بومى و قومى خود برون آورد و آنها را در تعامل با اين واقعيت جهانى قرار داده و از ديگر سو آنها را نسبت به داده‏هاى فرهنگ بومى خود، آگاه‏تر و حساس‏تر ساخته است. چنين روندى، فرهنگ‏هاى بومى را به طور همزمان در اين عرصه وارد ساخته و در واقع گونه‏اى آگاهى جهانى را سبب شده است.

كتاب «افسون‏زدگى جديد» از دكتر داريوش شايگان؛ هندشناس و انديشمند معاصر در پى تبيين و شناخت فضاى جهانى شدگى برآمده است. شايگان كه در سير فكرى خويش، همواره با گذر از تجربه‏هاى گوناگون معنوى و فكرى روبه‏رو بوده، اكنون در اين كتاب آن‏چه را كه خود زيسته و به عينه دريافته با بهره‏گيرى از تازه‏ترين دستاوردهاى فلسفى و فكرى در جهان امروز، در برابرمان نهاده است. چندحس شدن آگاهى و قرار گرفتن جهان‏بينى‏ها و آگاهى‏هاى بشرى از عصر پارينه سنگى تا عصر ابررايانه‏ها و شاهراههاى اطلاعاتى، امروزه در كنار هم و به طور همزمان، هويتى چند پاره يا به تعبير شايگان چهل تكه براى وى به ارمغان آورده و انسان كنونى، چونان مسافرى از يك تكه به تكه ديگر گذار خواهد كرد، بى آنكه در يكى باز ايستد.

به انگيزه انتشار كتاب ياد شده، دو پرسش زير را طرح كرديم و آنها را با سه تن از انديشمندان معاصر ايران (دكتر هوشنگ رهنما، دكتر مصطفى ملکیان و مراد فرهادپور) به اقتراح گذاشتيم.

سؤال اول: كتاب «افسون‏زدگى جديد» به طرح و تبيين چه مسائلى پرداخته است؟

سؤال دوم: به نظر شما طرح چنين مسائلى از اين چشم‏انداز در هزاره جديد تا چه اندازه مى‏تواند راه‏گشا و مفيد براى جامعه ما باشد؟

پاسخهای دکتر مصطفى ملكيان

پاسخ سؤال اول: تلخيص كتاب «افسون‏زدگى جديد، هويت چهل تكه و تفكر سيار» و تعيين درونمايه‏هاى اصلى آن كارى چندان سهل و خرد نيست. بنابراين، آن‏چه در پى مى‏آيد فقط نشانگر كوششى تلقى كنيد كه در اين مهلت اندك براى تشخيص درونمايه‏هاى عمده اين كتاب در كار آمده است. به نظر مى‏رسد كه نوشته داريوش شايگان را مى‏توان در چهار بخش مشكل، علت پيدايش مشكل، رفع مشكل، روش علمى رفع مشكل تلخيص كرد.

الف) مشكل: انسان امروز دستخوش خلأ كامل معنوى است. ملال، احساس پوچى و پريشانى، انتقاد افراطى و در معرض شك و شبهه آوردن همه چيز، سخن گفتن از بيهودگى و موفقيت‏هاى بشر، و ياد و دريغ وضعيتى آرمانى كه پيشتر بود و اكنون ديگر نيست و «نوعى نوستالژى و غم يا درد بازگشت» از مهمترين آثار و علائم اين خلأمعنوى است.

ب) علت پيدايش مشكل: علت‏العلل اين مشكل مدرنيته و لوازم منطقى و روان‏شناختى آن است. مدرنيته، با قائل شدن به حقانيت انحصارى علوم تجربى - و لازمه اين قول كه همان علم‏زدگى "Scientism" است - نظريه پيشرفت، عقل خود بنياد و آزادانديشى،همه جهان‏بينى‏هاى سنتى و دينى را از درجه اعتبار ساقط كرد و نشان داد كه هيچ يك از فرهنگ‏ها حقانيت و رجحان معرفت شناختى نسبت به ساير فرهنگ‏ها، ندارد. اين بى‏اعتبارى و همتراز شدن همه هستى‏شناسى (Ontology)ها و ما بعدالطبيعه (Metaphysics)ها آنها را مهجور و منسوخ و ذهن و ضمير آدميان را از هرگونه عروةالوثقى محروم كرد. آدمى، ديگر، نه در ساحت عقيده و معرفت، نه در ساحت احساسات و عواطف، و نه در ساحت اراده و عمل دستاويز استوارى ندارد و نمى‏داند كه كجاى اين شب تيره بياويزد قباى ژنده خود را.

ج) رفع مشكل: رفع مشكل به اين نيست كه از مدرنيته بگريزيم، چرا كه چنين گريزى نه ممكن است و نه مطلوب؛ چون مدرنيته و دستاوردهاى آن، چه بخواهيم و چه نخواهيم، گفتار جهانى و بخش انفكاك‏ناپذيرى از هويت ما شده است؛ و مطلوب نيست، چون چگونه مى‏توان رهاوردهاى مثبت و سودمند مدرنيته را انكار يا نسبت به آنها احساس بى‏نيازى كرد؟ آيا كارايى عملى مدرنيته، ولو صرفاً در زمينه قوانين، نهادها، تضمين حقوق فردى، تفكيك قواى سياسى، جامعه مدنى و ايجاد فضاى مغناطيسى انسجام بخشى كه در آن ديگر جهان‏بينى‏هاى مبتنى بر دين و مليت و قوميت مى‏توانند، بدون تصادم با يكديگر، در كنار هم، به حيات خويش ادامه دهند، قابل انكار است؟ آيا مدرنيته بيشتر انواع بت‏پرستى را تشخيص نداده و نفى نكرده است؟ نقش مدرنيته را در طرد دو عامل بزرگ از خودبيگانگى انسان، يعنى فريب و خشونت، انكار مى‏توان كرد؟ حقيقت اين است كه در اين دنياى پرآشوب كه ديگر هيچ چيز پابرجا نيست و همه چيز در معرض نقد و نفى است مدرنيته و نهادهاى آن، حتى آن نهادهايى كه نااستوار و سست بنيادند، اكنون تنها ملجأ ما هستند.

رفع مشكل به اين نيز نيست كه به معنويت‏هاى - اديان و مذاهب - تاريخى بازگرديم. اين بازگشت نيز نه ممكن است و نه مطلوب؛ ممكن نيست، چرا كه ديگر نمى‏توان يافته‏ها را نايافته و ديده‏ها را ناديده انگاشت. نمى‏توان تغافل ورزيد از اين كه اديان و معنويت‏هاى تاريخى در زمينه مباحث اجتماعى، و حقوقى حرف تازه‏اى براى گفتن ندارد و هستى‏شناسى‏ها و انسان‏شناسى‏هايشان، اگر نگوييم نادرست و سست، لااقل نامناسب با زمانه است؛ مطلوب هم نيست، چرا كه اين بازگشت جز بازگشت به خود محورى، قوم مدارى، تلقين‏پذيرى، فقدان روحيه انتقادى، وحشت، تمايل به خرافات، پيش‏داورى‏ها و خلاصه به هر آن‏چه مى‏تواند از يك فرد موجودى جن‏زده و با خودبيگانه بسازد نيست.

رفع مشكل به اين است كه نقص مدرنيته را رفع كنيم. مدرنيته، عليرغم همه توفيقات چشمگيرش در تنظيم ارتباطات انسان با جامعه و طبيعت، از بسيارى لحاظ بيجان، فاقد روح و فاقد عواطف قوى‏اى است كه قلب را به لرزش درمى‏آورند. خلأها و حفره‏هاى بسيارى دارد: احساس خويشى و يگانگى كه عالم صغير را به عالم كبير پيوند مى‏دهد، غايت آخرت نگرانه‏اى كه شناخت عرفانى را ممكن مى‏كند، ژرف‏بينى روح كه به حيات درونى ما جان مى‏دهد و آن را با جوهر جادويى خويش غنا مى‏بخشد در كجاى مدرنيته يافتنى‏اند؟ نقص مدرنيته، در يك كلام، ادا نكردن حق روح است. بايد سهم روح را به آن باز پس دهيم، جايگاه و منزلتش را به رسميت شناسيم و آن را در آفاق قوه‏هاى شناخت خود جاى دهيم.

د) روش علمى رفع مشكل: براى اين كه ارج و قرب اقليم گمشده روح را به آن بازگردانيم بايد، با درگذشتن از قشر و حجاب و صدف اديان، به لب و لباب و گوهر آنها بازگرديم. دين را در قلمرو عمومى وارد نكنيم، چرا كه، در اين صورت، به اندازه همه ايدئولوژى‏هاى ديگر عقيم و بى‏ثمر مى‏شود و به جاى قدسى كردن عالم، قداست خود را از ميان مى‏برد و به امرى عادى و بى‏شكوه بدل مى‏شود. در عوض، از دين بخواهيم كه ما را به قلمرو عرفان روح وارد كند. اين عرفان را با قواعد فقهى كارى نيست، به زندگى خصوصى ما نظر ندارد، صرفاً در بسترى شكوفا مى‏شود كه امر قدسى از سياست و تدبير و تمشيت امور جمعى مردم جدا باشد. هر دين خاص در قلمرو عرفان روح از همه جنبه‏هايى كه تخته‏بند مكان، زمان، و اوضاع و احوال مخصوصش مى‏ساخته‏اند رها و آزاد مى‏شود و گويى به امرى فراتاريخى تبدل مى‏يابد. در اين قلمرو است كه آدميان مجال گفت‏وگو و همسخنى مى‏يابند و يكدل و يكزبان مى‏شوند. در همين جاست كه شانكارا چاريا، مايستراكهارت، ابن عربى و چوانگ تسو، بر سرچشمه يگانه معنويت مى‏نشينند و از آن مى‏نوشند و مى‏نوشانند.

پاسخ سؤال دوم: آن‏چه شايگان در «افسون‏زدگى جديد» مى‏گويد براى جامعه ايران امروز ما، كه هم در ساحت جمعى سخت نيازمند عقلانيت است و هم در ساحت فردى بجد محتاج معنويت، بسيار آموزنده، تنبه‏انگيز و سودمند است. نويسنده «افسون‏زدگى جديد»، به چشم من، متفكرى مى‏نمايد كه وضع موجود فرهنگى بشر را خوب شناخته و عميقاً فهم كرده است و روشنفكرى كه دغدغه سوق انسان از اين وضع موجود نامطلوب به وضع مطلوب مفقود سخت دلمشغولش داشته است و در عين حال، نه آن شناخت و فهم به عجبش كشانده است و نه اين دغدغه به خيالپردازى و رؤياپرورى.

اما در جزئيات مطالب كتاب، به گمان اين بنده، نقاط ضعفى هست: عدم وضوح زبان، ايهام‏گويى و ابهام‏انگيزى، مدعيات بلادليل و تناقض‏گويى‏ها مواردى‏اند كه كمابيش به چشم مى‏آيند. شايد وقتى ديگر مصاديقى از اين موارد را نشان دهم و تفصيلاً به چند و چون آنها بپردازم.

خواندن و بازخواندن اين كتاب بر اهل فكر و فرهنگ جامعه ما فرض عين است.

لينک‌يادداشت ویرایش شده در ساعت 14:0  توسط عليرضا محمدي زاده  |