تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت

درباره‌ي پروژه‌ي مصطفا ملکيان

چهارشنبه هجدهم مرداد 1385

با سپاس از مهدی آشوری

که به لطف وی نشر مصاحبه زیر در این وبلاگ صورت بست.

توفیق قرین راهش!

گفت ‏وگوى كتاب هفته (حيدر طاهرى) با دكتر ملکیان

منبع: کتاب هفته، شماره ۱۰۵، شنبه ۲۱ دیماه ۱۳۸۱

براى آنهايى كه مباحث فكرى و چالش ‏هاى آن را در ايران تعقيب مى‏كنند، دكتر مصطفى ملکیان نامى آشناست. وى با مطالعه عميق در تاريخ فكر و فلسفه غرب و شرق و نيز شناخت دقيقش از الهيات و كلام جديد و آشنايى مؤثرش با علوم اسلامى و قرآنى، توانسته برخى از مفاهيم و مباحث مبتلا به جامعه امروز ايران را به علمى‏ترين شيوه و با زبان و بيانى همه‏ فهم انتقال دهد. تواضع علمى وى و نيز پرهيز از سياسى‏كردن و سياسى شدن مباحث فكرى و علمى از جمله دغدغه‏ هاى هميشگى اين چهره فروتن عرصه فكر و فلسفه است. ويژگى اصلى نوشته ‏ها و گفتارهای ملکیان در هسته مركزى است كه خود وى آن را بنا مى‏نهد و سپس با نظمى رياضى‏گونه و دقيق و از همه مهمتر قابل فهم، به خواننده ارائه مى‏كند.

مباحث ملکیان اگرچه با سمينارها و سخنرانى‏هاى فراوانش، براى اهل فكر و قلم، آشناست، اما تاكنون و به جهت وسواس خاص وى، مباحثش به زيور كتاب آراسته نشده بود. كتاب «راهى به رهايى» كه از سوى انتشارات نگاه معاصر روانه بازار شده، نخستين اثر تأليفى اين متكلم نامى است كه در معرض خوانش اهل فكر قرار گرفته است. به اين بهانه با وى به گفت‏وگو نشستيم كه مى‏خوانيد. اين نكته را هم توضيح دهيم كه جناب ملکیان از كتاب هفته خواسته ‏اند تا عكسشان در صفحه كار نشود و ما نيز به احترام ايشان، تنها عكس كتاب را آورده ‏ايم.

ترجيح مى‏دهم كه گفت‏وگوى حاضر را از عنوان كتاب اخيرتان؛ يعنى «راهى به رهايی» آغاز كنم. مى‏دانيم كه انسان معاصر جداى از هر فرهنگ، قوم، نژاد و جنسيتى برخوردار از يك دسته ارزش‏هايى است كه زير عنوان ارزش‏هاى جهان‏شمول تعبير مى‏شوند. اين ارزش‏ها را مى‏توان در ابعاد سياسى، اقتصادى، اخلاقى و فرهنگى جست‏وجو كرد. اين مسأله به نوبه خود به ايجاد گونه‏اى توافق و گفتوگو ميان فرهنگ‏ ها يارى رسانده است. البته لازم به ذكر است كه اين ارزش‏هاى مشترك هيچ‏گاه نافى تفاوت‏هاى فرهنگى نيستند؛ يعنى اتفاقاً در جهت تأييد همين تفاوت‏ها حركت مى‏كنند. حقوق بشر، دموكراسى، مشاركت آزادانه شهروندان در ساختار سياسى جوامع حاضر، احترام ژرف به انسان فارغ از هر فرهنگ و نژادى، از جمله اين ارزش‏ها هستند. آنچه در اينجا در رابطه با عنوان كتاب شما پرسش‏برانگيز است، اين است كه آيا به‏زعم شما انسان معاصر عليرغم دستيابى به ارزش‏هاى يادشده، هنوز هم دچار كمبودها و خلأهايى است كه نيازمند رهايى باشد؟ آن خلأها و تنگناها كدامند و طريق رهايى از آنها چيست؟

به گمان من ارزش‏هايى كه زير عنوان ارزش‏هاى جهان‏ شمول به آنها اشاره كرديد، در ابعاد مختلفى اعم از حقوقى، اخلاقى و سياسى قابل بررسى و تحقيق هستند. بدين معنا كه انسان امروز از بعد حقوقى، اخلاقى، سياسى و اقتصادى ميراث‏دار ارزش‏هاى مشترك و جهان‏گسترى است. فرض بر اين است كه تحقق اين ارزش‏ها رفاه و آسايش را براى انسان‏ها به ارمغان مى‏آورد. پس اين ارزش‏ها متعلق به همه انسان‏ها فارغ از هر فرهنگ و قومى هستند. لذا همه بايد در جهت تحقق آنها بكوشند. بنابراين مى‏بينيم كه نفس وجود اين ارزش‏ها هيچ‏گاه خود به خود تضمين‏ كننده تحقق آنها نيست.

از اين روى بشر امروز بايد به اين ارزش‏هاى جهانى التزام داشته باشد؛ يعنى همه بپذيرند كه عدالت يا آزادى، ارزش‏ها و امور مثبتى هستند و در راه تحقق آنها در جامعه بكوشند. اينكه اولاً ارزش‏هاى جهانى از طرف همه پذيرفته شوند و ثانياً يك دسته نهادهاى قانونى و مدنى براى اجراى آنها پديد بيايد. نفس وجود اين دو به تنهايى براى تحقق اين ارزش‏ها كفايت نمى‏كند. لذا براى آنكه اين ارزش‏ها تحقق پيدا كند، من به عنوان يك فرد بايد عليرغم زيان و ضررى كه به حالم دارد، عملاً به آن ارزش‏ها و نيز اجراى آنها تن بدهم. بدين معنا كه اگر زيانى هم از اين قبل متوجه من مى‏شود، آن را تحمل كنم.

آيا تحقق اين ارزش‏ها مى‏تواند زيانى براى فرد هم داشته باشد؟

بله! مى‏تواند زيان داشته باشد. مثلاً هنگامى كه عدالت اجرا مى‏شود، بى‏شك به سود همگان است اما براى آنكه عدالت اجرا شود، ممكن است من مجبور شوم كه از يك دسته مسائل فردى خودم صرف‏نظر كنم. اينكه بپذيرم كه ضررى به من وارد شود، براى اينكه نفعى عايد همه عالميان بشود، نياز به يك نگرش معنوى دارد. اگر اين نگرش وجود نداشته باشد، هيچ‏گاه حاضر نخواهم بود كه براى اينكه نفعى به همه برسد، ضررى را متقبل شوم. بنابراين به نظرم براى ضمانت اجراى همه اين ارزش‏هاى حقوقى و اخلاقى بايد با انسان‏هاى معنوى سروكار داشته باشيم.

بنابراين ضمانت اجرايى اين ارزش‏ها تنها به امور بيرونى كه نهادهاى قانونى باشند، وابسته نيستند؟

همين طور است. مسلماً نمى‏توان گفت كه به جاى آنكه ضمانت اجرا را در درون آدميان و با معنويت پديد بياوريم، از طريق قانون و از بيرون آن را عملى كنيم. چون به هر حال قانون هم نياز به مجرى دارد و آن مجرى هم انسانى است كه ممكن است منافعش اقتضا كند كه چيزى را كه برعهده گرفته، انجام ندهد. بنابراين براى آنكه فرد تابع قانون باشد، مثلاً بايد پليسى بر وى بگماريم چراكه آن پليس هم انسانى است كه نياز دارد پليسى ديگر بر سر وى بگماريم و ... اين مسأله به تسلسل و دور مى‏انجامد. در نهايت براى آنكه اين دور و تسلسل شكسته شود، بايد ناظر و پليس در درون انسان باشد. اين مسأله نياز به اين دارد كه فرد يك انسان معنوى باشد. اما جهت دومى هم وجود دارد و آن اينكه ارزش‏هاى اخلاقى و حقوقى كه جهان‏گستر شده، وقتى كه پديد بيايند و واقعاً هم اجرا شوند، جامعه‌اى داراى نظم، امنيت، رفاه و فارغ از ستم براى انسان‏ها ايجاد مى‏كنند. البته اين در حالت آرمانى است. در واقع نهايتاً جامعه‏اى پديد مى‏آيد كه در آن كسى به كسى ظلم نمى‏كند اما براى آنكه زندگى انسان‏ها سرشار و پر و پيمان باشد، كافى نيست كه در جامعه‏اى زندگى كنيم كه در آن كسى به كسى ظلم نمى‏كند. چون مورد ظلم واقع نشدن در جامعه، فقط تعارض بين انسان و انسان‏هاى ديگر را به بهترين نحو رفع مى‏كند اما گاهى آدمى در درون با خودش تعارض دارد. در اينجا هم نياز به معنويتى داريم كه ميان من و خودم رفع تعارض كند.

به عبارتى مى‏توان به آن معنويت درون‏نگر گفت.

بله. معنويت ناظر به درون. به عبارت ديگر همه اين ارزش‏هاى جهان‏ شمول براى حل تعارضات ميان انسان‏ها لازم بوده ولى گاهى هست كه انسان با انسان‏هاى ديگر هيچ مشكل و تعارضى ندارد، بلكه در درون خودش آرامش ندارد، شاد نيست، اميدوار نيست، زندگى براى وى بى‏معناست و سرانجام در درون خودش رضايت باطن ندارد. خوب! براى آنكه آرامش، شادى، اميد، رضايت باطن و معنايابى زندگى براى وى به ‏وجود بيايد، كافى نيست كه در جامعه‏اى زندگى بكند كه نه به كسى ظلم بكند و نه كسى به او ظلم كند. مى‏توان اين مسأله را به صورتى ديگر بيان كرد. به نظرم زندگى آرمانى، زندگى‏اى است كه در آن دو شرط وجود داشته باشد: يكى آنكه در آن هيچ‏كس به كس ديگرى ستم نكند كه اين مسأله را مى‏توان با آن ارزش ‏ها و آرمان‏هاى اخلاقى و حقوقى متحقق ساخت و شرط دوم آنكه فرد با درون خودش هم كشمكش نداشته باشد.

آيا اين ظلم و كشمكشى كه فرد در درون خودش احساس مى‏كند، مى‏تواند بازتابى از ظلم بيرونى باشد؟ به عبارت ديگر آيا مى‏توان نسبتى ميان اين دو يافت؟

مسلماً در همه موارد نه. واقعاً مواردى هست كه تعارضى كه فرد با خودش دارد يا احساس شادى و اميدوارى كه فاقد آن است، بر مناسبات فرد با ديگران تأثير مى‏گذارد ولى گاهى وقت‏ها هم هست كه فرد فقط با خودش كشمكش دارد.

يعنى مقصودتان اين است كه فارغ از ارتباط فرد با ديگران، وى در ژرفاى درونش و در آنجايى كه فقط خودش حضور دارد، با اين احساس روبه ‏رو مى‏شود؟

البته گاهى اوقات فرد در مناسباتش با ديگران، انسانى است كه هيچ قانونى را زير پا نمى‏گذارد و كاملاً به آرمان‏هاى انسانى وفادار است اما در درونش اندوهى حس مى‏كند. اين اندوه لزوماً در ارتباط با ديگران تأثير نمى‏گذارد. اما براى آنكه انسان‏ها به جاى احساس بى‏معنايى، نااميدى، اندوه، عدم رضايت باطن و ناآرامى، احساس اميد، شادى، رضايت باطن و آرامش بكنند، به چيزى به نام معنويت نياز داريم. به تعبيرى ديگر - كه شايد مبالغه ‏آميز باشد اما خالى از حقيقت نيست - بيشتر آرمان‏هاى اخلاقى و حقوقى جهان‏گستر معطوف به يك جامعه بسامان است، نه معطوف به انسانى كه درونش آبادان است. ما اكنون مى‏توانيم جامعه‏هايى معمور با افرادى كه در درون خودشان معمور و آبادان نيستند، داشته باشيم. معنويت در اينجا محل حاجت است.

آقاى دكتر! اينگونه كه به نظر مى‏رسد، جنابعالى ميان دين و معنويت قائل به افتراق هستيد، چرا كه بيشتر ترجيح مى‏دهيد كه از واژه معنويت بهره ببريد. علت اين افتراق چيست؟

گاهى وقت‏ها واژه «افتراق« به معنى دو چيز بودن است، ولى گاهى وقت‏ها علاوه بر دو چيز بودن، با هم ناسازگار بودن هم معنا مى‏دهد. من به معناى دوم قائل نيستم. معنويت و دين با هم ناسازگار نيستند ولى معتقدم كه دو پديده ‏اند.

هنگامى كه دين مى‏گوييم، طبعاً اديان نهادينه تاريخى به ذهن متبادر مى‏شود؛ همان اديانى كه در حال حاضر ده تا از آنها وجود دارند و بقيه از ميان رفته‏اند يا در حال نابودى هستند. اما هنگامى كه معنويت گفته مى‏شود، لزوماً تعلق خاطر صد در صد به يكى از آنها )اديان) و عدم تعلق خاطر نسبت به بقيه نيست. در معنويت مى‏توان به يكى از دين‏هاى نهادينه تاريخى وابستگى داشت و مى‏توان هم نداشت. در هر دو حال با انسان معنوى سر و كار داريم. شرط معنويت تعلق خاطر داشتن به يك دين و مذهب خاص نيست ولى البته اين شرط هم نيست كه حتماً تعلق خاطر به هيچ دين و مذهب خاصى وجود نداشته باشد. به اين جهت معنويت از نظر تعلق خاطر و عدم تعلق خاطر به يك دين خاص، بى‏اقتضا و لابشرط است.

نسبت اين معنويت با اديان كنونى چيست؟ ديگر آنكه با توجه به خلأ وجودى و كشمكش درونى انسان معاصر، در نهايت اين معنويت چه خصيصه‏اى دارد؟

چند نكته را بايد در اين رابطه متوجه بود. نكته اول آنكه همه اديان تاريخى در دوران پيشامدرن ظهور كرده‏اند. مابعدالطبيعه، فلسفه و پيش‏فرض‏هاى معرفت‏شناختى و اخلاقى كه اين اديان داشتند، براى انسان متجدد (مدرن) بعضاً قابل فهم يا قابل قبول نيست و از سويى ديگر هم نمى‏توان گفت كه چون اين پيش‌فرض‏ ها و فلسفه‌هاى دينى مورد قبول انسان مدرن نيست، پس بايد آنها را يكسره كنار گذاشت. بنابراين بايد كارى كنيم كه پيش‌فرض‏هاى غير قابل فهم و غير قابل قبول دين، براى نگرش انسان متجدد يا حذف بشوند يا به ‏صورتى تفسير بشوند كه با تفسير و نگرش جديد قابل فهم و قابل قبول باشند.

تفاوت دوم اين است كه در هر دين يك دسته امور بومى و غير جهانى وجود دارد، بدين معنا كه اين امور نشان‏ دهنده اين است كه هر دين در تاريخ و جغرافياى خاصى ظهور پيدا كرده است. به‏صورتى كه اگر آن دين در تاريخ و جغرافياى ديگرى ظهور مى‏كرد، آن امور در آن وجود نداشت. مقصودم اين نيست كه همه امور دينى، از اين سنخند، بلكه در هر دين اجزا و مؤلفه‌هايى وجود دارند كه فقط به اين جهت هستند كه مثلاً اين دين خاص در فلان تاريخ و فلان جغرافيا ظهور يافته است. بنابراين مثلاً امورى كه در آيين هندو وجود دارد به اين جهت است كه اين دين سه هزار سال پيش در شبه قاره هند ظهور كرده است و به همين ترتيب در آيين مسيحيت و يا هر دين ديگرى.

امروزه براى آنكه از بركات دين بهره‏ور شويم، بايد بتوانيم اين امور بومى و تاريخى را فرو بريزيم و دين را در بعد جهانى و كلّيتش مطرح سازيم. نمى‏توانيم همچنان به همه امور بومى و تاريخى يك دين خاص بچسبيم و در عين حال از همه انسان‏هايى كه در شرايط بومى و تاريخى ديگرى بوده‏اند، انتظار داشته باشيم كه اين مسأله را بپذيرند. از نظر من يا بايد براى بشر امروز به پيام جهانى كه اديان دارند، قائل نشويم و يا اگر بخواهيم به آن قائل باشيم، بايد اين جنبه‏هاى مقطعى، موضعى و تاريخى دين را از ميان برداريم. نكته سوم اينكه؛ همه اديان و مذاهب جهان از يك سو امور مشترك و از ديگر سو امور مورد اختلاف دارند. معنويتى كه هم‏اكنون محل بحث اينجانب است، در واقع تأكيد ورزيدن به پيام مشترك اديان است. به اين پيام مشترك مثلاً با تعبير «گوهر دين» را حفظ كردن، مى‏توان رسيد.

به لزوم توافق اديان با نيازها و مسائل انسان مدرن اشاره كرديد. مى‏دانيم كه يكى از مهمترين وجوه مدرنيته استدلال و تفكر انتقادى است. آيا در معنويت مورد اشاره شما جايى براى اين دسته از امور هست؟

اتفاقاً در اين معنويت هر چه بيشتر - نمى‏گويم صددرصد-  استدلال‏گرايى مورد تأكيد است و تعبدگرايى به حداقل ممكن آن كاهش پيدا مى‏كند. البته مقصودم آن نيست كه اين تعبدگرايى مى‏تواند به صفر برسد ولى هرچه بتوانيم در اين معنويت استدلال‏گرايى بيشتر و تعبدگرايى كمترى داشته باشيم، موفقتريم. چرا كه امروزه با بشرى سر و كار داريم كه استدلال‏گرايى براى وى ارزش اخلاقى و مثبت است. با بشرى كه استدلال‏گرايى را از ارزش‏هاى اخلاقى مى‏داند، نمى‏توان دائماً دم از تعبد زد. اينجاست كه فرق معنويت با دين روشن مى‏شود. بنابراين معنويت عقلانى‏تر از هر كدام از اديان نهادينه تاريخى است.

آقاى دكتر، در اينجا دو پرسش مطرح مى‏شود: اول آنكه آن پيام مشترك اديان كه جنابعالى از آن به گوهر دين و معنويت تعبير كرديد چيست و دوم آنكه اين معنويت چگونه مى‏تواند در تعامل و توافق با آن ارزش‏هاى جهان‏شمول حقوقى و اخلاقى قرار گيرد؟

پيام مشترك اديان در يك گزاره قابل بيان نيست ولى مى‏توان اعم مؤلفه‏هاى آن را در چند گزاره بيان كرد:

گزاره اول: اينكه عالم هستى منحصر در عالم طبيعت نيست. عالم يا عوالم ديگرى وجود دارند كه غير از چيزى هستند كه علومى مانند فيزيك يا شيمى به مطالعه دقيق آنها مى‏پردازند. گزاره دوم: زندگى امرى است معنادار. انسان‏ها هستند كه بايد اين معنا را كشف كنند و متناسب با آن زندگى كنند. گزاره سوم: جهان هستى از نوعى آگاهى و خيرخواهى خالى نيست. در سراسر جهان هستى يك نوع آگاهى و خيرخواهى سريان و جريان دارد. نتيجه اين گزاره، گزاره چهارمى است و آن اينكه، امكان آن نيست كه بدى يا نيكى در جهان هستى گم شود. هيچ بدى نيست كه وقتى فرد آن را انجام بدهد، بتواند از واكنش متناسب آن بگريزد و برعكس هيچ نيكى نيست كه اگر فرد آن را بكند، واكنش متناسب آن را دريافت نكند. چراكه جهان هستى ادراك نيك و بد مى‏كند و آنگاه متناسب با آن ادراك واكنش نشان مى‏دهد. اينكه، اين واكنش در كجا نشان داده مى‏شود، در زندگى اين‏جهانى يا در زندگى پس از مرگ يا هم در اينجا نشان داده مى‏شود و هم در پس از مرگ، مطالب ريزترى است. آيه معروف قرآن هم به اين مسأله اشاره دارد: «فمن يعمل مثقال ذرة خيراً يره، فمن يعمل مثقال ذرة شراً يره» گزاره پنجم: در نهايت سرنوشت هر فرد به دست خودش است. هر فرد بر سرنوشت و سرشت زندگى‏اش اعم از نيك و بد حاكم است. گزاره ششم: همه اديان گفته ‏اند كه با ديگران به‌گونه‏اى رفتار كن كه خوش دارى با تو رفتار كنند. گزاره هفتم: به كل نظام جهان هستى راضى باشيم. اين مسأله به اين معنا نيست كه شرور را در نظام هستى انكار كنيم و نسبت به هر درد و رنجى بى‏تفاوت باشيم. به عبارت ديگر، در عين رضايت به كل نظام هستى، با هر نوع بدى مبارزه كنيم و هر خوبى را پديد بياوريم و بگسترانيم.

آيا اين عناصر مشترك اديان با نگرش انسان مدرن متضاد است؟

به گمان من هيچ‏كدام از اين گزاره‏ها واقعاً با نگرش انسان مدرن تضاد يا تناقض ندارند. بنابراين با همه ارزش‏هاى جهان‏شمول سازگارى دارند. به هر روى در يك نگرش معنوى، اين گزاره ‏هاى مشترك بايد به ‏صورت عقلانى به آستانه ذهن و ضمير مخاطبان برسد. در اين صورت ذهن و ضمير مخاطبان پذيراى شادى، آرامش، امنيت و رضايت باطن خواهد بود.

ولى به هر حال انسان معاصر كه به تعبير شما از نوعى احساس خلأ و كشمكش درونى با خويش رنج مى‏برد، چگونه و از چه طريقى مى‏تواند با استفاده از اين امور معنوى به آرامش و زندگى قرين شادى و امنيت دست يابد؟

در واقع از طريق پذيرش گزاره‏هايى كه گفتم و ورزيدن آنهاست كه مى‏توان به چنين زندگانى دست يافت. از طريق پذيرش ذهنى و ورزه درونى زندگانى آرام و ايمن حاصل مى‏آيد. اگر به زندگانى همه كسانى كه به اين آرامش و شادى رسيده‏اند، نگاهى بيفكنيد، خواهيد ديد كه همه آنها اين پيش‏فرض‏ها را پذيرفته‏اند. البته پيش‏فرضى كه مى‏خواهد به آدمى آرامش و شادى بدهد، نبايد گزاره‏اى خردستيز و ضد استدلالى باشد. اگر گزاره‏اى خردستيز بود؛ يعنى چنان بود كه عقل قدرت اثبات نادرستى آن را داشت، آن وقت ديگر نمى‏توانيم - حتى اگر قائل به اين باشيم كه به ما آرامش مى‏دهد - آن را بپذيريم. اگر آن را بپذيريم، فردى خرافاتى هستيم؛ يعنى آدمى كه براى يافتن آرامش و شادى به يك دسته اوهام و اباطيل متوسل شده است. گزاره‌هايى كه مى‏خواهند به ما آرامش و شادى بدهند، بايد از نوعى باشند كه اگر خردپذير نيستند، لااقل خردگريز باشند ولى به هيچ وجه خردستيز نباشند. بنابراين كمال مطلوب آن است كه اين گزاره‏ها خردپذير باشند ولى اگر نيستند، حداقل خردگريز باشند.

آيا اين گزاره‏هاى مشترك معنوى بايد در مقام عمل آزمايش هم بشوند؟

شكى نيست. عقلانيت اقتضا دارد كه اگر چيزى در مقام عمل آزموده نشود، ديگر نمى‏توان به آن متعهد ماند. معنويتى هم كه در مقام عمل آزموده نشود، نمى‏توان به آن پايبند بود چراكه عقلانى نيست. همه هم و غم من اين است كه عقلانيت ما بدون معنويت نباشد ولى در عين حال معنويت ما هم بدون عقلانيت نباشد. بله، حتماً بايد در مقام عمل آزموده شود.

چه آزمونى؟

خوب! مسلماً مثل آزمون فيزيك يا شيمى ضرورتاً نيست؛ مثل آزمون‏هاى روانشناسى است. در روانشناسى آزمون داريم. بسيارى از اين آزمون‏ها جنبه درون‏نگرانه دارد؛ يعنى آزمون را در درون خودم انجام مى‏دهم. مثلاً اگر ادعايى در فيزيك مطرح مى‏شود، بايد آن را كاملاً در يك منظر علمى به اثبات رساند اما اگر ادعايى در روانشناسى مطرح شود، فقط كافى است كه فرد آن را در درونش بيابد. البته اگر هر فردى به درون خودش رجوع كند، آن را مى‏يابد ولى در عين حال امرى است درونى.

در واقع امر شخصى هم نيست؟

بله! كاملاً شخصى نيست ولى كاملاً هم جمعى نيست. به تعبير بهتر بگويم: عينى (اُبژكتيو) صرف هم نيست، ذهنى (سوبژكتيو) صرف هم نيست. نوعى بين‏الاذهانى است. يا به عبارتى بين‏الانفسى است. به هر روى اين گزاره‏ها آزمون‏پذير هستند، اما آزمونى كه در آزمايشگاه روان انسان انجام مى‏پذيرد، نه در آزمايشگاه جهان طبيعت.

آقاى دكتر ملكيان! نكته ديگرى در رابطه با گزاره‏هاى مشترك اديان يا پيام اديان وجود دارد و آن اينكه باز اگر بخواهيم دقيقتر شويم و بيشتر بكاويم، آيا مى‏توانيم مفهوم «ديگرى مطلق يا خدا» را مخرج مشترك همه اين گزاره‏ها بدانيم؟ به عبارت ديگر آنچه كه به اين امور معنا مى‏دهد مفهوم خداست؟

اگر مرادتان از خدا، خداى متشخص انسان‏وار باشد، نه. مثلاً در آيين بودا، اصلاً خداى متشخص انسان‏وار وجود ندارد اما اگر خدا را به مفهوم عام آن بگيريم كه هم شامل خداى متشخص انسان‏وار بشود و هم خداى متشخص ناانسان‏وار و يا اصلاً خداى غير متشخص، كاملاً با نظر شما موافقم؛ يعنى واقعاً در اديان خدا به عنوان يك امر «يكسره ديگر» البته وجود دارد اما نه لزوماً به عنوان وجود متشخص انسان‏وار يا ناانسان‏وار. حتى در مواردى مى‏تواند يك وجود غير متشخص باشد.

آنچنان‏كه در بحث از آزمون‏هاى وابسته به گزاره‏هاى جهانى اديان سخن گفتيد و اينكه آنها امرى بيناذهنى هستند، آيا به همين طريق هم مى‏توان مفهوم خدا را امرى بيناذهنى دانست؛ يعنى امرى كه مخرج مشترك همه اديان است؟

بله! دقيقاً. ما در اين زمينه يك داد و ستد ديالكتيكى قرار داريم. به اين معنا كه اين پيش‏فرض‏هاى مشترك در اديان هيچ‏گاه ابلهانه نيستند و در واقع اگر كنش و واكنش‏ها با جهان هستى مؤيد اين پيش‏فرض‏ها نباشد، اصرار ورزيدن بر آنها هيچ لزومى ندارد. البته همان‏طور كه عرض كردم، خدا را بايد به مفهوم عام آن گرفت، به طورى كه كسانى مانند بوداييان را هم بشود در آن تعريف شريك ساخت. بدين معنا كه بايد خداى اعم از متشخص انسان‏وار، متشخص ناانسان‏وار و غيرمتشخص را در اين تعريف از خدا لحاظ كنيم.

اشاره كرديد كه آزمون‏هاى معنوى بايد در آزمايشگاه درون انسان به محك گذاشته شوند و در عين حال در تضاد با امور عقلانى هم نباشند. از طرفى خدا را هم مفهومى بين‏الاذهانى دانستيد. به عبارت ديگر آيا مى‏توان به غير از وجود حقيقى خدا كه در مابعدالطبيعه وجود دارد و شكى در آن نيست، به خداى شخصى كه «من يا خود» فرد با آن ارتباط دارد و نيز خداى فراشخصى كه مخرج مشترك ميان انسان‏ها و اديان است، اشاره داشت؟ بى‏شك از مهمترين وظايف اديان فرارفتن انسان از خودپرستى به فراسوى آن است و فكر مى‏كنم كه خداى فراشخصى اين تعالى را تسهيل مى‏كند؟

بله. اعتقادم اين است كه از دو ديدگاه مى‏توان در باب خداوند گفت‏وگو كرد: يكى خداى هستى‏شناختى و ديگرى خداى روانشناختى. هنگامى كه نيچه بيان مى‏كرد كه «خدا مرده است«، اصلاً بحث وى اين نبود كه در عالم هستى و يا در عالم واقع خدا وجود دارد يا ندارد. يا اين نبود كه در عالم هستى خدا تا چندى پيش وجود داشته و هم‏اكنون وجود ندارد. اصلاً بحث نيچه، بحث هستى‏شناختى نبود. بحث وى در معنايى كه فيلسوفان مى‏گويند، نبود. بحث نيچه در خداى روانشناختى بود. او مى‏خواست اين را بگويد كه چه در عالم واقع خدا وجود داشته باشد و چه نداشته باشد، در هر دو حال اين سخن صادق است كه تا چندى قبل در صحنه ذهن و ضمير انسان‏ها خدا حضور داشت ولى مدتى است كه حضورش در ذهن و ضمير آنها از دست رفته است.

و آدمى به دليل از دست دادن همين نقطه اتكاست كه به نيهيليسم يا پوچى مى‏رسد. در واقع نيچه مى‏خواهد بگويد كه آدمى با ورود به عصر جديد، اتكايش را به خدا از دست مى‏دهد و درست به همين علت به پوچى مى‏رسد.

دقيقاً همين طور است. درواقع آنچه انسان را به پوچى مى‏رساند يا وى را از پوچى رها مى‏كند، وجود فلسفى خدا نيست، بلكه وجود روانشناختى خداست كه اگر در جايى بود شخص را از پوچى مى‏رهاند و اگر نبود به پوچى مى‏رساند. در واقع حضور روانشناختى خدا در ذهن و ضمير انسان است كه وى را از پوچى رها مى‏سازد. حال اگر اين حضور روانشناختى از ذهن آدمى رخت بربندد ولو خداوند در عالم واقع هم وجود داشته باشد، انسان به پوچى مى‏رسد.

در واقع اين حضور روانشناختى را نمى‏توان منحصراً در يك جاى خاص جست‏وجو كرد. همچنان‏كه نيچه براى گريز از پوچى و رهايى از آن به هنر پناه برد. حال بگذريم كه فردى چون «پل ويريليو»؛ فيلسوف معاصر فرانسوى معتقد است كه انسان مدرن اگر خدا را كشت، ولى خدايى از جنس ماشين ابداع كرد ولى به هر روى اين خداى ماشينى - يا به قول هايدگر تكنيك‏زده - هم نتوانست خلأ ناشى از آن خداى به قول شما روانشناختى را پر كند.

در تأييد سخن شما به تعبيرى كه «پل تيليش» به كار برده است، برمى‏گردم. «پل تيليش» فيلسوف و متأله پروتستان، مى‏گفت كه هر كسى يك خدا دارد كه - به تعبير من- روانشناختى است. آن خدا ممكن است براى هر فردى متفاوت باشد. آن خدا امرى است كه هر فرد حاضر است همه چيزش را فداى آن بكند ولى حاضر نيست كه آن را فداى هيچ چيز بكند. اين خداى روانشناختى است. يك خداى ديگر، در عالم واقع وجود دارد. برخى انسان‏ها هستند كه خداى روانشناختى‏اشان، خدايى است كه دين و مذهبشان بيان مى‏كند و آن، در عالم واقع وجود دارد. خداى روانشناختى بسيارى از آدميان غير از خدايى است كه از نظر دين و مذهب در عالم واقع وجود دارد.

آيا بين اين دو ضرورتاً تطابقى هست؟

ممكن است نباشد. اگر فرض كنيم كه فردى همه چيز را به‏خاطر حيثيت اجتماعى‏اش فدا كند، حيثيت اجتماعى وى خدايش است. اما اگر همه چيزش را به‏خاطر آن چيزى كه در اسلام «الله» در يهوديت «يهوه» و در آيين هندو «شيوا يا كريشنا» گفته مى‏شود، فدا كند. در آن صورت خداى روانشناختى وى، همان خداى اديان و مذاهب هم هست. بنابراين از نظر اديان و مذاهب خدايى در عالم واقع تحقق دارد و خدايى هم هر كدام از ما انسان‏ها در درون خودمان داريم. هميشه اين دو با يكديگر انطباق ندارند. هنگامى انطباق دارند كه آن چيزى كه همه چيز را فدايش مى‏كنى، همان خداى اديان و مذاهب باشد. در آن صورت خداى اديان و مذاهب با خداى روانشناختى انطباق دارد و گاهى هم ندارد. به هر حال ممكن است خدا قدرت، ثروت، شهرت، جاه و مقام و ... باشد يا به تعبير زيباى قرآن «افرأيت من اتخذ الهه هواء» ممكن است خداى كسى خواسته‏هاى دلش باشد. اين تعبير قرآن، بدين معنا نيست كه به محض آنكه كسى هواى نفس خودش را خدا اتخاذ كرد، در عالم هستى هم خدا را عوض كرده باشد. نه در عالم هستى خداى مابعدالطبيعى وجود دارد. يا هنگامى كه قرآن مى‏فرمايد: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون الله» يعنى هنگامى كه يهوديان و نصارانيان، عالمان دينى خود را خدا گرفته‏اند، بدين معنا نيست كه وقتى گفته‏اند عالمان دينى ما خدا هستند، در عالم وجود هم دخل و تصرف كرده‏اند. در عالم وجود كارى نكرده‏اند ولى در جهان ذهن و ضمير خودشان، اين كار را انجام داده‏اند. بنابراين واقعاً دو وادى متفاوت است: يكى خداى هستى‏شناختى است كه همه اديان و مذاهب به آن گواهى داده‏اند و ديگر خداى روانشناختى است كه حاضريم همه چيزمان را براى آن ذبح كنيم.

آيا مى‏توان گفت كه تصويرى كه در اديان مختلف از خدا وجود دارد، وابسته به موقعيت‏هاى تاريخى و قومى خاصى است و در واقع بازتاب‏ دهنده محدوديت‏هاى خاص جغرافيايى و ذهنى آن مردم است؟

شكى نيست. در احاديث خودمان هم آمده كه اگر مورچگان بخواهند خدا را تصور كنند، آن را به شكل يك مورچه عظيم فرض مى‏كنند. چراكه نمى‏توانند از قالب مورچگى خودشان بيرون بروند. از اين رو خدا را مانند يك مورچه بسيار عظيم تصور مى‏كنند. ما انسان‏ها هم مثلاً در قالب هر دينى، چه‏بسا خدا را  -بويژه در مورد عوام‏الناس - به‏صورت انسان عظيمى تصور مى‏كنيم.

اين تصور خاص خدا از كجا مى‏آيد؟

اين تصوير ناشى از محدوديت فرهنگى ماست. محدوديت در ساحت باورها، احساسات، عواطف و اراده‏امان. از اين محدوديت كمابيش گريزى نداريم. تا هنگامى كه اين محدوديت فرهنگى را داريم، خدايى را هم كه تصور مى‏كنيم، داراى صبغه خاصى است. هر چه از محدوديت‏ هاى فرهنگى خودمان بيرون بياييم، خدايى كه تصور مى‏كنيم بيشتر مطابق با واقع است.

جمله‏اى است - كه فكر مى‏كنم از اكهارت باشد- بدين مضمون كه حتى خداى يك عارف هم كه خدايى جهانى و فراقومى و يا فرافرهنگى است، در نهايت رنگ و بويى از جغرافيا، تاريخ و قوم خاص آن عارف دارد.

حال اگر آنقدر بر روى قومى يا تاريخى بودن آن تأكيد نكنيم، مسلماً خداى فردى است. «محى‏الدين ابن عربى» در آخرين بند »فصوص‏الحكم» خود مى‏گويد كه هر كسى خداى ساخته خودش را دارد. حتى اگر از تنگ‏نظرى‏هاى قومى و نژادى بيرون بياييد و از اقليم جغرافيايى كه در آن پرورش يافته‏ايد، خودتان را جدا بكنيد و يا از پهنه تاريخى كه در آن قرار داريد، بيرون بياييد، به هر حال محدوديت‏هاى ذهنى و فردى خودتان را كه داريد و در نتيجه، تصورى كه از خدا داريد، يك مقدار آب و رنگ خودتان را دارد. ظاهراً از امام محمد باقر)ع) نقل است كه مى‏فرمايند: اگر شما با لطيف‏انديش‏ترين ذهن‏ها هم خدا را تصور كنيد، باز خدايى است زاييده ذهن شما كه به هر حال آن خداى واقع نخواهد بود. آن خداى واقع نه‏تنها زاييده ذهن شما نيست، بلكه زاينده ذهن شماست. حتى پديدآورنده همه چيز است. بنابراين نمى‏توان از اين مسأله خلاص شد اما به هر حال يك چيزى هست و آن، اينكه اكنون كه پى مى‏برم كه خداى من هم كمابيش محدوديت‏هاى ذهنى و فرهنگى من را دارد، لااقل با شما كه خدايتان با خداى من يكى نيست، دشمنى نورزم. اگر پذيرفتم كه در چارچوب ذهنى خودم هستم، پس بايد اين را هم بپذيرم كه ديگرى هم در چارچوب ذهنى خودش قرار دارد. همين‏طور كه من نمى‏توانم وارد چارچوب ذهن و ضمير ديگرى بشوم، پس نبايد انتظار داشته باشم كه وى هم به چارچوب ذهن و ضمير من وارد شود. لااقل بايد به يك مدارا قائل شد. بنابراين حتى اگر به لحاظ روانشناختى اين قدرت را نداشته باشيم كه خداى غير مسبوق به ذهنيت خودمان را پديد بياوريم، ولى مى‏توانيم با خداى ديگران با انعطاف بيشترى روبه‏ رو شويم.

البته مقصودم آن نيست كه بشر كنونى بايد به مفهوم واحدى از خدا برسد، بلكه نظرم آن است كه حل مشكلات اجتماعى هيچ‏گاه مستلزم تصويرى واحد از خداوند نيست. بشر كنونى بايد يك سلسله اخلاقيات مشترك را رعايت كند و لذا بيشتر مشكلات و بحران‏هاى بشر كنونى، به عدم رعايت اين بنيان‏هاى اخلاقى مشترك مى‏رسد.

حتى پس از واقعه يازدهم سپتامبر نيز اين مسأله حداقل براى پيروان اديان به اثبات رسيد كه در ضمن اعتقاد به اديان خاص و خداى قومى و دينى خودشان، بر طبق اخلاقيات جهانى كه شما اشاره كرديد، بايد به باورهاى ديگران هم احترام بگذارند و ديگر آنكه سعادت و رهايى دينى امرى است درون‏نگر و نه لزوماً دنيوى. به نظر شما از اين حيث يازدهم سپتامبر چه چالش‏هايى را فراروى اديان و دين‏مداران قرار داده است؟

به نظرم مى‏آيد كه پس از يازدهم سپتامبر همه متدينان دو كار بايد انجام دهند: يكى در ارتباط با مسائل ميان‏گروهى خودشان و يكى ديگر آنكه به ديگران بباورانند كه هر خرافه‏اى را به نام دين نپذيرفته‏اند و حتى‏الامكان سعى كرده‏اند كه هرگونه خرافه‏اى به ساحت ذهن و ضميرشان وارد نشود. از اين رو نبايد دين را با خرافه‏پرستى همسان گرفت. دوم آنكه به مخاطبانشان بباورانند كه اگرچه دين در تحقق تاريخى خودش يك دسته كم و كاستى‏ها و آفت‏هايى داشته و چه‏بسا مشكلاتى هم پديد آورده، ولى به جهت اين مسائل و مشكلات پديدآمده نمى‏توان يكسره از وجود دين بى‏نياز شد. هر پديده‏اى در زندگى ما، هر چقدر هم ارزشمند باشد و براى ادامه كمى و كيفى زندگى اجتناب‏ناپذير باشد، در عين حال هم مى‏تواند مورد سوء استفاده‏هايى قرار گيرد. صرف اينكه، پديده‏اى مورد سوءاستفاده واقع شود، اصلاً مجوزى براى حذف آن در زندگى صادر نمى‏شود.

بنابراين، بايد اين دو كار را ان