یکی از دوستان عزیز نامه ای به من نوشته اند به این مضمون ( آنچه در زیر آمده است ) ، این نامه را عینا اینجا می آورم و فقط قسمتی که نام ایشان آمده را حذف می کنم :
در پي اظهار نظر استاد ملكيان درباره "تجدد ايراني" سخنان متعددي در نقد اين سخنان منتشر شده است كه از ابتدايي ترين اصول روش شناختي و اخلاقي برخوردار نيست .خواهشمند است در صورت استفاده از این مطلب از ذكر نام من خود داري كنيد .
اخلاق نقد
جستاري در معرفي برخي از مسووليتهاي عمومي يک منتقد
اين جستار کوتاه ، پيشنهادي است در باره آنچه که يک منتقد بايد در نقد و بررسي متون همواره خود را ملزم به رعايت آنها بداند.
(1) باورها وعقايد beliefs خود و ديگران را مي توان به روشها و انواع مختلف بيان exposition ، تبيين explanation ، توصيف description ، تحليل analysis ، و تفسير interpretation کرد ؛ مي توان از آنها در مقابل ايرادات و اشکالات به روشهاي مختلف دفاع کرد ، براي نشان دادن درستي ، يا نادرستي آنها از انواع استدلال ( تمثيلي، استقرايي، و قياسي) استفاده کرد ، و يا ، آنها را مورد نقدcritic و ارزيابي قرار داد . اين جستار فقط به يکي از اين موارد ، يعني مقام نقد ؛ و از ميان مباحث و مسائل و روشهاي مطرح شده در رشته هاي علمي disciplin، تنها به ذکر برخي از وظايف عمومي اي که يک منتقد به هنگام نقد ملزم ( الزام اخلاقي) به رعايت آنها است ، و غالبا به ساختار و چگونگي ارائه مطالب اختصاص دارد اکتفا مي کند .
(2) هنگام مواجهه با عقايد و باورها ، اگر قصد نقد و بررسي داريم ، بايد چهار مقام را از يکديگر تفکيک کنيم . خلط آگاهانه ميان اين چهار مقام علاوه بر خطاي معرفتي و روش شناختي ، يک خطاي اخلاقي نيز محسوب مي شود . به بيان ديگر ، اگر کسي به عنوان يک باور مدعي شود که " الف ، ب است " ، و آن را براي من اظهار کند ، و اگر من در برخورد با اين مطلب قصد داوري داشته باشم ، بايد چهار مقام را از يکديگر تفکيک کنم :
1-2. چرا مخاطب من داراي اين عقيده شد که " الف ، ب است " . چه اوضاع و احوالي دست به دست هم دادند که صاحب اين باور به آن معتقد شد . اين مقام به علل تکوين يک باور در ذهن و ضمير انسان مي پردازد . موضوع دو بخش از دو رشته علمي جديد التاسيس روزگار ما ، يعني، روانشناسي معرفت و جامعه شناسي معرفت ، تحقيق در باب علل و عوامل شکل گيري يک باور در ذهن و ضمير يک انسان يا جامعه است . برخي از اين عوامل عبارتند از : القائات دوران کودکي ، تبليغات propaganda ، ترس ، طمع، عشق، نفرت، منفعت فردي ، منفعت جمعي ، استبداد ، قدرت ، و استدلال ؛
2-2. چه علل و عواملي دست به دست هم مي دهند که فردي باور خود ورا با ديگران در ميان بگذارد و آنها را از باور خود مطلع سازد ؟ ، هر فردي ممکن است داراي هزاران فقره باور باشد ولي آنها را اظهار نکند . چه علل و عواملي باعث مي شوند که انسان باورهاي خود را اظهار نکند و آن را در درون خود پنهان نکند ؛
3-2. باور به " الف، ب است " ، با قطع نظر از هر علتي که در زندگي يک شخص شکل گرفته باشد ، و با قطع نظر از هر علتي که شخص آن را اظهار کرده باشد ؛ آيا مطابق با واقع است يا خير؟ صادق است يا کاذب ؟ ؛ آنچه در اين مقام مهم است ارتباط گزاره proposition با عالم واقع است ، در حالي که مقام اول و دوم مربوط به ارتباط گزاره با قائل آن گزاره بود ؛
4-2. باور ، به هر علتي که مي خواهد در ذهن و ضمير يک فرد يا جامعه شکل بگيرد يا نگيرد ، و به هر علتي که اظهار بشود ، صادق باشد يا کاذب ؛ اگر مورد اعتقاد فرد يا جامعه اي قرار بگيرد ، چه آثار منفي يا مثبتي بر اعتقاد به اين گزاره مترتب مي شود ؟ ، آيا آثار مثبت آن بيشتر است يا آثار منفي ؟
(3) پس از ذکر چند نکته ايضاحي که براي ورود به بحث اصلي اين نوشتار لازم بود ، به ذکر برخي از وظايف عمومي يک منتقد مي پردازم :
1-3. ارائه چکيده اي از گفتار/ نوشتار . گوينده/ نويسنده بايد چکيده اي از گفتار/ نوشتار خود را با کوتاهترين و واضح ترين عبارت ممکن در آغاز گفتار/ نوشتار بياورد تا شنوندگان/ خوانندگان به صورت اجمالي با آنچه که مي خواهد به صورت مبسوط ، همراه با استدلال و شواهد عرضه شود آشنايي پيدا کنند ؛
2-3. تعريف الفاظ و مفاهيم کليدي key terms . گوينده / نويسنده بايد مفاهيم کليدي گفتار/ نوشتار خود را به د قيق ترين وجه ممکن تعريف کرده و مراد خود را از به کار بردن اين الفاظ و مفاهيم روشن کند . اگر گوينده/ نويسنده اين کار را انجام نداده باشد ؛ يعني، الفاظ و مفاهيم کليدي گفتار/ نوشتار خود را تعريف نکرده باشد ، يا آنها رابه روشني و دقت تعريف نکرده باشد ، و يا آنها را به چند معناي مختلف به کار برده باشد بدون آن که مخاطب خود را از اين تغيير آگاه کرده باشد ، وظيفه منتقد اين است که هر يک از اين نواقص را جبران کرده و وظايف معطل مانده را به عهده بگيرد . تعريف و تعيين مراد ازالفاظ ومفاهيم کليدي به قدري داراي اهميت است که برخي از فيلسوفان معاصر وظيفه فلسفه را تعريف و تحليل مفاهيم مي دانند ؛
3-3. تشخيص و تعيين صورت مساله . هر يک از رشته هاي علمي داراي مسائلي است که محققان و پژوهشگران آن رشته علمي درصدد يافتن راه حل و پاسخگويي به آنها مي باشد . آنچه در اين مرحله براي منتقد مهم است اين است که ميان پنج مقام زير تفکيک قائل شده و آنها را با يکديگر خلط نکند :
1-3-3. آيا گوينده/ نويسنده مساله اصلي گفتار/ نوشتار خود را مطرح کرده است يا خير .
2-3-3. در صورت اين که مساله اصلي مطرح شده باشد ، آيا مساله مطرح شده ويژگيهاي عمومي يک مساله ، يعني :
1-2-3-3. به لحاظ مفهوم واضح ،
2-2-3-3. از حيث مصداق متمايز،
3-2-3-3. درست و معني دار،
4-2-3-3. قابل تحقيق ،
5-2-3-3. جزئي ( پرهيز از جامع نگري )،
6-2-3-3. متنايب با توان محقق براي تحقيق در آن مساله ،
7-2-3-3. داراي اولويت و ضرورت ،
را دارا مي باشد يا خير؛
3-3-3. به فرض داشتن تمامي ويژگيهاي مطرح شده در بند ( 2-3-3) ، آيا گوينده / نويسنده مساله خود را صورتبندي دقيق منطقي کرده است ؛
4-3-3. در صورت صورتبندي دقيق ، آيا پاسخي هم براي آن مساله ارئه کرده است يا فقط به طرح، تحليل، و توضيح مساله اکتفا کرده است ؛
5-3-3. در صورت پاسخگويي ، آيا چگونگي دستيابي به حل مساله را نيز نشان داه است ، يا خير ؛
4-3. تشخيص يا کشف مدعاي اصلي گفتار/ نوشتار . پس از معرفي و ايضاح الفاظ و مفاهيم کليدي ، و طرح مساله بايد مدعاي اصلي گفتار / نوشتار به دور از هر گونه ابهام ، ايهام ، و غموضي بيان شود . اگر در گفتار / نوشتار مورد ارزيابي اين کار صورت نگرفته باشد ، يا داراي يکي از اين سه نقص باشد ، يا در جايگاه منطقي اش قرار نگرفته باشد بايد آن را کشف کرده و از هرگونه نقصي پيراست و در جايگاه منطقي اش قرار داد ؛
5-3. کشف و رده بندي پيشفرضها . هيچ سخني وجود ندارد الا اين که متکي بر يک سلسله از پيشفرضهاي ناگفته است . اين پيشفرضها معمولا مضمرند ، يعني در مقام بيان ، گفته / نوشته نمي شوند . منظور از کشف پيشفرضها ، کشف همه پيشفرضهاي يک سخن نيست ، زيرا اين کار نه ممکن است و نه در صورت امکان مطلوب . در اين مرحله مي توان به وجوه ضعف و قوت هر يک از پيشفرضها اشاره کرد و همچنين در صورت ضعف ، پيشفرضهاي بديل ارئه داد .
6-3. تشخيص و ارزيابي استدلال( تمثيلي، استقرايي، قياسي) . درستي، يا نادرستي هر گزاره اي محتاج دليل است . لذا کسي که مدعايي در تاييد يا رد مطلبي دارد ، براي نشان دادن درستي مدعاي خود ، يا نادرستي مدعاي ديگران بايد دليل و برهان اقامه کند . پس از طي مراحل پيشين بايد ديد که : گوينده/ نويسنده از کدام يک از انواع استدلال استفاده کرده است :
1-6-3. آياگوينده/ نويسنده براي مدعاي خود استدلالي ارائه کرده است يا خير . اگر استدلالي ارائه نکرده ، آيا آگاهانه چنين کرده است يا دليلي براي درستي مدعاي خود ندارد . چرا که گاه ممکن است وي به جاي استدلال از ترفندهايي استفاده کند تا مدعاي خود را به گونه اي به شنوندگان/ خوانندگان بقبولاند .
2-6-3 . در صورت ارائه استدلال، بايد ديد که وي از چه نوع استدلالي استفاده کرده است . پس از تشخيص نوع استدلال بايد از روشها و قواعد مدون شده براي نقد آنها استفاده کرد .
2-6-3. اگر گوينده/ نويسنده براي مدعاي خود استدلال ضعيفي ارائه کرده باشد ، وظيفه منتقد ، ابتدا بازسازي و صورتبندي دقيق و منطقي آن استدلال به بهترين وجه ممکن ، و سپس نقد و ارزيابي آن است .
3-6-3. اگر گوينده/ نويسنده براي مدعاي خود استدلال قوي ارائه کرده باشد ، بايد ديد که آيا دلايل متناسب با مدعا هستند يا خير . يعني، آيا ادله مي توانند درستي مدعاي مورد نظر را نشان دهند .
7-3. تشخيص نتيجه/ نتايج . مرحله پاياني اختصاص به کشف يا تشخيص نتيجه/ نتايجي است که از گفتار/ نوشتار گرفته شده يا مي توان گرفت . روال طبيعي اين است که پس از طرح مساله ، اگر گوينده/ نويسنده قصد پاسخگويي به مساله را داشته باشد ، پاسخ را ارائه کرده و براي نشان دادن آن از استدلال استفاده نمايد . پس از انجام اين مراحل، گوينده يا نويسنده بايد نتيجه/ نتايج گفتار/ نوشتار خود را در پايان متن بياورد . اگر وي چنين کاري را انجام نداده باشد منتقد ابتدا بايد اين کار را انجام داده ، و سپس بررسي کند که آيا اين نتيجه/ نتايج را مي توان از مقدمات گرفت يا خير . همچنين مي توان بررسي کرد که آيا مي توان نتيجه يا نتايجي را علاوه بر آنچه گوينده/ نويسنده گرفته است گرفت .
منابع و ماخذ
1. مصطفي ملکيان ، اخلاق تفکر و آشفتگي هاي جاري ، روزنامه ايران ؛ با کمي تلخيص و تغيير .
2. مصطفي ملکيان ، درسگفتار روش نقد انديشه ها .
3. احد فرامرز قرا ملکي، روش شناسي مطالعات ديني .
در ادامه این مطلب این دوست بزرگوار مطلب دیگری فرستاده اند که آنرا نیز به عنوان ضمیمه ی مطلب در اینجا می آورم :
مغالطات مقام نقد و بررسي
اين مغالطات همگي در اين جنبه مشترك ا ند كه كسي با مدّعَايي مخالف است و آن را نادرست مي داند،
امّا براي نشان دادن نادرستي آن نه تنها از راه منطقي وارد نمي شود و دليل و برهاني بر ضدّ آن ارائه
نمي كند ، بلكه متوسّل به ترفند هايي مي شود كه از آن طريق مدّعَاي مورد بحث را نادرست نشان دهد
يا ميزان تاثيرگذاري و مقبوليّت آن را كاهش دهد . اين مغالطات نيز ممكن است آگاهانه واز روي تعمّد
باشد ، كه خود يك خطاي اخلاقي است . بعضي از اين ترفندها عبارتند از :
(1) ايجاد وقفه در ارائه يك سخن، يا ايجاد مانع در رسيدن آن به مخاطب .
(2) مبهم و نا مفهوم شمردن يك سخن .
(3) دروغ و غير واقعي معرّفي كردن يك مدّعَا.
(4) ساده و پيش پا افتاده جلوه دادن يك مدّعَا .
(5) بدون دليل ، نادرست و مغالطه آميز معرّفي كردن يك مدّعَا .
(6) به جاي نقد گفتار و مدّعَا، به نقد گوينده پرداختن و نقاط ضعف او را بيان كردن .
(7) ناسزا گفتن و نسبت دادن صفات مذموم به گوينده سخن ومدّعَا .
(8) اشاره به اين كه سرچشمه و اصل و اساس موضوع مورد نقد شخصيّت مذمومي بوده است .
(9) ترسيم يك مدّعَاي ضعيف و نقد و ردّ آن به جاي نقد مدّعَاي اصلي .
(10) ردّ همه شقوق موجود در يك بحث با اشاره به نقاط ضعف آنها و يا مقايسه آنها با يك شقّ بدون
نقص امّا غير قابل حصول .
(11) تنها به نقاط ضعف موضوعي اشاره كردن و نادرستي كلّ آن را نتيجه گرفتن .
(12) از اين كه دليل يك مدّعَا نادرست است ، نادرستي خود آن مدّعَا را نتيجه گرفتن .
(13) به جاي ردّ مدّعَا ، در مثال ها و مصاديق آن ترديد كردن .
(14) ردّ يك مدّعاي كلّي با اشاره به حالتي خاصّ و غير طبيعي كه در آن حالت آن مدّعَا صادق نيست .
(15) ردّ يك مدّعَا به دليل اشكالات جزئي و پيش پا افتاده .
(16) ادغام چند سؤال درسؤال واحد، به گونه اي كه بعضي ازآنها مبتني برپيشفرضهايي باشند
كه مخاطب آنها را قبول ندارد .
