تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت

درباره‌ي پروژه‌ي مصطفا ملکيان

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386

مقدمه مصطفي ملكيان بر كتاب

«مفهوم ايمان در كلام اسلامي»

ایمان يكي از مهمترين مقولات اخلاق ديني است. پولس قدّيس (saint paul) ايمان، اميد، و محبّت را در يك گروه  جاي داد و آنها را شالوده هاي حيات مسيحيانه قلمداد كرد (در «رساله اوّل پولس رسول به قرنتيان»، باب سيزدهم، آيه13 )و، از اين رو، فرهنگ مسيحي اين سه مقوله اخلاقي ديني را فضايل الهي(Theological Virtues) در برابر فضايل طبيعي (Natural V.) مي‌نامند. در فرهنگ اسلامي نيز مي‌توان گفت كه ايمان، شكر، و تقوا از اصول فضايل محسوبند.

بدين جهت، بي‌شك، شناخت ماهيت ايمان، به عنوان شناخت ماهيت امري كه، از نظرگاه ديني، تحقّق آن يا، لااقل، سعي در راه تحقّق آن جدّاً مطلوب است، اهمّيّت و ضرورت دارد.

از سوي ديگر، مصداقِ مفهوم «ايمان» واقعيّتي مادّي نيست، بلكه مانند اميد، محبّت، انتظار، آرزو، شكر،‌ و تقوا، واقعّيتي روحي يا نفساني (psychological) است و نمي‌توان مصداقي از آن را در پيش چشم همگان آورد تا بدانند كه گوينده يا نويسنده ازين لفظ چه اراده كرده است. گمان نرود كه رجوع به فرهنگهاي لغت، در اينجا، كارساز مي‌تواند بود، چراكه كار فرهنگويس گزارشگري است، يعني فقط توضيح اين است كه اهل زبان وقتي كه فلان واژه را به كار مي‌برند عادتاً و به نحو متعارف چه معنايي را اراده (اگر گوينده يا نويسنده باشند) يا فهم (اگر شنونده يا خواننده باشند) مي‌كنند و در اينجا سخن بر سر اين است كه خودِ فرهنگنويس هم يكي از اهل زبان است و مشكل پيشگفته براي او هم پيش آمدني است.

(البته همان‌طور كه معلوم است، اين مسأله در خصوص الفاظي كه به واقعيّتهاي غيرمادّي اشاره و دلالت دارد تا اين حدّ مشكل آفرين است.) وانگهي، هنگامي كه با متون مقدّس ديني و مذهبي سروكار داريم، هميشه دانسته نيست كه مراد از يك لفظ دقيقاً همان معنايي باشد كه عُرْفِ اهلِ زبان، در زمانِ پيدايشِ آن متون، از آن لفظ فهم مي‌كرده است. در خودِ متونِ ديني و مذهبي نيز هيچ‌گاه مراد از يك لفظ، به نحو دقيق و جامع و مانع، تعريف و تحديد نمي‌شود.

پس چه بايد كرد؟ از طرفي، پيروان دين و مذهب سخت مشتاق و محتاج‌اند به اين كه بدانند كه «ايمان»‌ي كه از آنان خواسته‌اند و فقدانش به سعادت يا نجات آنان خلل عظيم و جبران‌ناپذير و بنيان بر‌انداز وارد مي‌آورد چيست تا دريابند كه خود مصداق «مؤمن‌»‌اند يا نه؛ و از طرف ديگر، علم به ماهيّتِ اين ايمان به سهولت امكان نمي‌پذيرد.

ظاهراً تنها راهي كه به چشم مي‌آيد اين است كه همه جملاتي را كه، در متون مقدّس يك دين و مذهب، في‌المثل در قرآن كريم،‌ در باب ايمان، به نحوي از انحإ، سخن گفته‌اند كنار هم بنشانيم و ويژگيهايي را كه در اين جملات براي ايمان ذكر شده‌است استخراج و جمع كنيم و آن‌گاه در ذهن خود، انگاره‌اي از ايمان پديد آوريم كه واجدِ همه آن ويژگيها باشد و از آن پس، هرگاه در متون مقدّس با لفظ «ايمان» مواجه شديم آن انگاره را، به عنوان مفهوم ايمان، در ذهن احضار كنيم. مانند وقتي كه من كسي را نديده‌ام و نمي‌شناسم و شما، كه او را ديده‌ايد، شروع به توصيف او مي‌كنيد. من با شنيدن هر وصف از اوصاف او «انگارۀ»خياليي را كه از وي در ذهنم ساخته‌ام اندكي واضح‌تر مي‌كنم؛ و هرچه شماره اوصافي كه شما بر مي‌شمريد فزوني گيرد انگارۀ ذهني من بيشتر رو به كمال مي‌رود و به چند و چونِ چهره و اندام آن كس نزديكتر مي‌شود، به نحوي كه، پس از پايان گرفتن توصيف شما، من انگاره‌اي از آن كس دارم كه به خودِ او قرابت بسيار دارد و احتمال قوي مي‌رود كه اگر وي را در جايي ببينم، به مَدَدِ آن، بتوانم تشخيصش دهم.

با در پيش گرفتن اين راه، در مي‌يابيم كه ايمان، هرچه هست، لااقل اين ويژگيها را دارد:

1-كار «قلب» است: لَمْ تؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ (41/المائده :دلهايشان ايمان نياورده است.) 2-فعلي است اختياري، چراكه متعلِّقِ امر قرار مي‌گيرد: آمِنُوا كَما آمَنَ النّاسُ (13/البقره: شما نيز، چنانكه[ديگر]مردم ايمان آوردند، ايمان آوريد.) 3-افزايش پذير است: فَزادَهُمْ ايماناً (173/آل عمران: بر ايمانشان افزود.) 4- از ميان رفتني و قابل تبديل به كفر است: كَيفَ يَهدِي‌ اللهُ قَوْماً كَفَروُا بَعْدَ ايمانِهِمْ (76/آل عمران: چگونه خدا گروهي را كه پس از ايمان آوردن كفر ورزيدند هدايت كند؟!) 5- به موجودات عيني خارجي تعلّق مي‌گيرد: «مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ و الْكِتابِ وَ النَّبيّينَ (177/البقره: كسي كه به خدا و روز ديگر و فرشتگان و كتاب و پيامبران ايمان آوَرَد.) 6- به گزاره‌ها نيز تعلّق مي‌گيرد: آمَنّا بِاللهِ وَ ما أُنزِلَ إِلَيْنا و ما أُنزِلَ إلي إِبراهيمَ وَ إِسمعيلَ وَ إِسحقَ وَ يَعقوبَ وَ الْأََسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسي وَ عيسي وَ ما أُوتِيَ النَّبيُّونَ مِنْ ربِّهِمْ (136/البقره: به خدا ايمان آورديم و به آنچه بر ما فروفرستاده‌اند و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و قبايل [دوازده‌گانه بني اسرائيل] فروفرستاده‌اند و آنچه به موسي و عيسي داده‌اند و آنچه از جانب پروردگار پيامبران بدانان داده‌اند.) 7- چيزي غير از «علم» است: الَّذينَ اُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْايمانَ (56/ الرّوم: كساني كه بدانان [هم] علم داده شده بود و [هم] ايمان.) 8- با عدم «اطمينان قلب» قابل جمع است: قالَ أَوَلَمْ تُؤمِنْ قالَ بَلي وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبي(260/ البقره: [خدا به ابراهيم] گفت: هنوز ايمان نياورده‌اي؟ [ابراهيم] پاسخ داد:چرا [ايمان آورده‌ام] ولي براي اينكه دلم آرام گيرد.) 9- خودْ متعلِّقِ «كُفْر» واقع مي‌شود: مَنْ يَكْفُرْ بِالْإيمانِ (5/ المائده: كسي كه به ايمان كفر ورزد.) 10- با «شكّ» قابل جمع نيست: لِنَعْلَمَ مَنْ يُؤمِنُ بِاْلآخِرَهِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها في شَكٍّ (21/ سباء: تاكسي را كه به آخرت ايمان دارد از كسي كه درباره آن در شكّ است باز شناسيم.) 11- به «باطل» نيز تعلّق مي‌گيرد: الَّذينَ آمَنُوا بِالْباطِلِ (52/ العنكبوت:‌ كساني كه به باطل ايمان آورده‌اند.) 12- لزوماً «عمل صالح» به بار نمي‌آوَرَد:‌ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْيَومِ الآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ (62/ البقره: كساني كه به خدا و روز ديگر ايمان آورده‌اند و  كار شايسته كرده‌اند در نزد پروردگارشان پاداش دارند.) 13- مقدّم بر راهيافتگي است: وَ  إِنِّي لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَديٰ (82/طه: و من كسي را كه بازآيد و ايمان آورد و كار شايسته كند و آنگاه راه يابد مي‌آمرزم.) 14- لزوماً «فَلاح» آور نيست: مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَعَسي أَنْ يَكُونَ مِنَ الْمُفْلِحينَ (67 / القصص: كسي كه باز آيد و ايمان آورد و كار شايسته كند اميد هست كه از اهل فَلاح باشد.) 15- هميشه سودمند نيست: فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إيمانُهُمْ لَمّا رَأوْا بأْسَنا (85 / المؤمن: هنگامي كه خشم مارا ديدند ديگر ايمانشان سودي نداشت.)

آيا انگاره‌اي كه، از اين راه، در ذهن ما پديد مي‌آيد مي‌تواند كامل باشد و «ايمان»‌ي را كه متون مقدّس از ما خواسته‌اند به خوبي نشان دهد؟ بايد گفت: نه؛ البتّه، شكّ نيست كه فهرستي كه از ويژگيهاي ايمان، بر حسب نظرگاه قرآني، آورديم، با مداقّهٔ بيشتر در آياتي كه در باب ايمان سخن مي‌گويند،قابل توسعه است، اما با اين همه، مشكلاتي هست كه مانع مي‌آيد از اينكه انگاره‌اي كامل از ايمان،‌كه معناي لفظ «ايمان» را به درستي روشن سازد و هر نزاعي در اين‌باره را فيصله دهد، در ذهن حاصل آيد. اينك اهمّ آن مشكلات:‌

اوّلاً:‌ چنين نيست كه همهٔ آيات و جملاتي كه در آنها يكي از مشتقّات لفظ «ايمان» به كار رفته حاوي اطّلاعاتي در باب ايمان باشند. بسياري از اين قبيل آيات از هيچ يك از ويژگيهاي ايمان پرده برنمي‌دارند. نيز، گاهي چندين آيه ويژگي واحدي را تكرار مي‌كنند. البتّه عكس اين امر هم رخ مي‌دهد؛ يعني گاهي يك آيه چند ويژگي را بيان مي‌دارد. اما، به هر تقدير، از مجموع همهٔ آيات و جملات تصوير كامل و دقيقي حاصل نمي‌آيد. كافي است توجّه كنيم به اينكه «ايمان» و مشتقّات آن 812 بار در قرآن كريم به كار رفته‌اند و اين عدد فاصلهٔ بسياري دارد با عدد اوصافي كه از اين كتاب آسماني در خصوص ايمان به دست تواند آمد. نتيجه اين مي‌شود كه مي‌توان با ضِرْسِ قاطع گفت كه ايمانِ مورد نظرِ قرآن كريم داراي اين اوصاف است، امّا نمي‌توان مدعي شد كه هر چه داراي اين اوصاف باشد همان ايمان قرآني است. به تعبير ديگر،‌اين اوصاف نشان مي‌دهند كه چه چيزي ايمان نيست، اما بيانگر اين نيستند كه ايمان چيست؛ يعني مي‌توان تصور كرد كه، غير از ايمان، امور قلبي و روحي ديگري هم باشند كه همگي در اوصاف مذكور در بالا شريك باشند.

ثانياً: اين گونه انگاره‌سازي پيشفرضي نيز دارد كه معلوم نيست كه پيشفرض درستي باشد (اگر نگوييم كه معلوم است پيشفرض نادرستي است)؛ و آن اينكه لفظ «ايمان»، در سرتاسر قرآن كريم، مشترك معنوي است، نه مشترك لفظي، يعني داراي يك معناست، ‌نه چند معنا. براي روشن شدن مطلب، فرض كنيد كه لفظ «ايمان»، در قرآن كريم، مثلاً به دو معنا به كار رفته باشد، ‌يعني،‌ به عبارت ديگر،‌ به دو واقعيّت اشاره داشته باشد، و از 15 وصفي كه در بالا آوردم n وصف متعلّق به يكي از آن دو واقعيّت باشد و (n-15) وصف ديگر به واقعيّت ديگر تعلّق داشته باشد. حال، اگر ما از اشتراك لفظي اين دو واقعيّت بي‌خبر مانده باشيم و به خطا گمان كرده باشيم كه، چون هر 15 وصف مذكور از آن اويند، در اين صورت، با اين 15 وصف انگاره‌اي از ايمان ساخته‌ايم كه حتّي يك مصداق ندارد. براي اينكه انگاره‌سازي ما روي در صواب داشته باشد بايد، نخست، از طريقي احراز و يقين كرده باشيم كه «ايمان» به يك معنا به كار رفته و همهٔ اوصاف مذكور ويژگي‌هاي يك واقعيّتند، نه دو يا چند واقعيّت. به تعبيري دقيقتر، يا بايد، به نحوي از انحاء دريابيم كه «ايمان» يك معنا دارد تا، با خاطري جمع، جميع اوصاف مذكور را به همان واقعيّت واحدي نسبت دهيم كه لفظ «ايمان» نام اوست، و يا بايد دريابيم كه «ايمان» بيش از يك معنا دارد كه، در اين صورت، بايد به طريقي، بفهميم كه هريك از آن اوصاف به كدام يك از آن دو يا چند واقعيّتي تعلّق دارد كه در نام «ايمان» شريكند. و اين كاري‌است نه چندان خرد و سهل. بسياري از شارحان و مفسران متون مقدس در همين زمينه با يكديگر اختلاف نظر يافته‌اند.

ثالثاً: وقتي كه براي انگاره‌سازي به متون مقدّس رجوع مي‌كنيم مي‌بينيم كه گه‌گاه خودِ آيات و جملات نيز با يكديگر تعارض (وَلَوْ تعارض ظاهري و في‌بادي النّظر، و نه واقعي و في‌نَفْس الامر) دارند. في‌المثل، آيهٔ 260/ البقره، كه ايمان را با عدم «اطمينان قلب» قابل جمع مي‌داند (¬ وصفِ شمارهٔ 8) با آيه ٔ21/سبأٰ، كه ايمان را با «شك» قابل جمع نمي‌داند (¬وصف شماره 10)، تعارض ظاهري دارد. شارحان و مفسّران براي رفع اين قسم تعارضات، و به تعبير بهتر، براي اثبات اينكه تعارضها ظاهري‌اند، نه واقعي، به راههاي گونه‌گون مي‌روند، و اين گونه‌گونيِ روشهايِ رفعِ تعارض انگاره‌هاي متفاوتي از ايمان برايشان پديد مي‌آوَرَد و موجب مي‌شود كه تصوّر و تصويرشان از ايمان يكسره يكسان و يكنواخت نشود.

و رابعاً‌: مجموعهٔ باورها، ‌يعني مجموعهٔ‌ علوم و معارف، پيشفرضها، و جهل مركّبهاي كسي كه براي انگاره‌سازي،‌به متون مقدّس رجوع مي‌كند، كمابيش در استنباطي كه از جملات و آيات مي‌كند،‌و در نتيجه در انگاره‌اي كه سرانجام به دست مي‌آورد تأثير مي‌نهد؛ و چون مجموعهٔ همهٔ باورهاي شما كاملاً يكي نيست،‌ امكان اين هست كه استنباط من با استنباط شما، و انگاره‌ٔ من با انگارهٔ‌ شما، متفاوت شود. نبايد پنداشت كه، در اين گونه موارد،‌ خود متون مقدّس مَرْجَع و داورند و معين مي‌كنند كه اگر در ميان انگاره‌ها يكي مطابق با واقع آن است، آن يك كدام است، ‌زيرا به محض اينكه بخواهيم بفهميم كه اين حكم چه حكمي مي‌كند، باز،‌ برداشتهاي مختلف من و شما از همان حُكْم مانع مي‌شوند كه فصل خصومت شود و نزاع پايان گيرد. اين معنا را به صورتي ديگر نيز مي‌توان تصوير كرد و آن اينكه محال نيست و استبعادي ندارد، بلكه قويّاً احتمال دارد، كه دو شارح و مفسّر به يكسان به نصوص و ظواهر يك متن ملتزم و پايبند باشند و از اين حيث، هيچ يك از آنان بر ديگري رجحاني نداشته باشد و با اين همه استنباط واحدي از آن متن نداشته باشند. وقتي مي‌توان گفت كه متن به سودِ يكي از طرفين داوري مي‌كند كه آن طرف، ولو اندكي بيش از ديگري به نصوص و ظواهر آن متن التزام و پايبندي نشان داده باشد؛ اما اگر چند و چون اين التزام و پايبندي، از هردو جانب همانند باشد، گويي متنْ تعليقِ حُكْم مي‌كند و خاموش مي‌ماند. البته اين بدان معنا نيست كه هردو طرف درست مي‌گويند، بلكه بدين معناست كه، اگر راهي براي كشف اينكه كدام يك درست مي‌گويند وجود داشته باشد، آن راه راهي است غير از توسّل به خودِ متن.

اين عوامل چهارگانه، كه آخرين آنها مهمترينشان هم هست،‌ مانعِ تكوّنِ انگاره‌ٔ واحدي از ايمان مي‌شوند كه بتواند مسئله را حل و مشكل را رفع كند، و اين پديد نيامدن انگارهٔ واحد سبب مي‌شود كه رشتهٔ بحث و فحص و مناقشه و منازعه و ردّ و انكار سرِ دراز يابد و شارحان و مفسران متون مقدس و نيز متكلمان و فيلسوفان همچنان به كار فكري در باب ايمان مشغول بمانند. كتاب The Concept of Belief in Islamic Theology, A Semsntic Analysis of Iman and Islam (Thoshihiko Izutsu) [ = مفهوم ايمان در كلام اسلامي، تحليلي معناشناختي از ايمان و اسلام]،‌ نوشتهٔ توشي هيكو ايزوتسو (Toshihiko Izutsu)، كه اينك ترجمهٔ فارسي آن را پيش رو داريد،‌تصويرگر بخش كوچكي از اين كار فكري است، كه در حوزهٔ‌ فرهنگ اسلامي و به دست متكلمان مسلمان صورت پذيرفته است. آنچه تا كنون آوردم بدين قصد بود كه پاسخي فراهم آورد براي پرسشي كه ممكن است در ذهن و ضمير بعضي از خوانندگان اين كتاب جوانه زند،‌ و آن اينكه:‌ چرا، متكلمان مسلمان، كه همه متن مقدس واحدي را به يكسان قبول داشته‌اند و آن را داور نهايي و فيصله بخش نزاعها تلقي مي‌كرده‌اند، در باب يكي از مفاهيم و مطالب خود اين متن مقدس اين همه اختلاف نظر پيدا كرده‌اند و سرانجام نيز هيژ يك از آنان نتوانسته‌ است قول خود را بر كرسي قبول بنشاند و آراء و ادلهٔ‌ سايرين را ،‌به نحوي دندانشكن و قانع كننده،‌ از ميدان بدر كند. البته اين امر اختصاص به متكلمان مسلمان و حوزهٔ فرهنگ اسلامي هم ندارد و في‌المثل، در مورد عالمان الهيات مسيحي نيز صدق مي‌كند.

×××

امروزه، مبحث «ايمان» يكي از اهم مباحث فلسفهٔ دين و الهيات به شمار مي‌رود. در كتب،‌ رسائل و مقالاتي كه در دو حوزهٔ معرفتي فلسفه‌ٔ دين والهيات نوشته و منتشر مي‌شوند مسائل كثيري در باب ايمان مطرح مي‌شوند كه بعضي از آنها واقعاً به اين دو حوزه تعلق دارند و بعضي ديگر نيز، اگرچه، به معناي دقيق كلمه،‌ متعلق به اين دو حوزه نيستند، بلكه به قلمروهاي ديگري، مانند روانشناسي،‌ معرفتشناسي،‌ و مابعدالطبيعه(Metaphisics)، راجعند،‌باز در مكتوبات مربوط به فلسفهٔ دين و الهيات ظاهر مي‌شوند. اشاره به پاره‌اي از اهم اين مسائل هم گستره‌ٔ مبحث ايمان را كمابيش پيش چشم خواننده مي‌آورد و هم اورا با جغرافياي معرفتي كتاب ايزوتسو آشناتر مي‌كند.

ماهيت ايمان چيست؟ آيا ايمان از سنخ وفاداري است؟ يا از سنخ اطاعت؟ يا از سنخ اعتماد؟ يا از سنخ تعلق و وابستگي؟ يا از سنخ تجربه؟ يا از سنخ باور؟

آيا ايمان از سنخ انفعالات نفساني و روحي است يا از افعال نفساني و روحي؟ و اگر از افعال است ارادي و اختياري است يا نه؟ آيا ايمان از مقولهٔ علم و دانستن است يا از مقولهٔ خوشايند و بدآيند يا از مقولهٔ‌ عمل و دگرگون كردن؟

ايمان به چه امري تعلق مي‌گيرد؟ آيا به موجودات عيني خارجي (به اصطلاح فلاسفه) تعلق مي‌گيرد يا به گزاره‌ها يا به هر دو؟ به عبارت ديگر،‌ آيا به چيزي يا كسي ايمان مي‌آوريم يا به سخني كه گفته‌است يا به هر دو؟ في‌المثل، آيا به خدا ايمان داريم يابه گزارهٔ «خدا وجود دارد» يا به هر دو؟‌ اگر ايمان به موجودات تعلق مي‌گيرد،‌آيا هر موجودي به صرف اينكه موجود است، مي‌تواند متعلق ايمان واقع شود يا بايد خصيصه يا خصايصي داشته باشد؛ مثلاً از نوعي حيات و آگاهي برخوردار باشد؟ اگر شق دوم درست است آن خصيصه يا خصايص چيست؟ و اگر ايمان به گزاره‌ها تعلق مي‌گيرد،‌آيا به خود گزاره،‌و با صرف نظر كامل از گويندهٔ گزاره، با قطع نظر از قائل آن، تعلق مي‌گيرد، گزاره چه ويژگي يا ويژگي‌هايي بايد داشته باشد تا بتواند متعلق به ايمان گردد؟‌ و اگر انتساب گزاره به قائل نيز دخالتي دارد، ويژگي يا ويژگي‌هاي قائل چه بايد باشد؟ كسي كه ايمان را از سنخ وفاداري يا اطاعت يا اعتماديا تعلق و وابستگي مي‌انگارد لامحاله بايد متعلق آن را يكي از موجودات بداند (نه گزاره‌اي از گزاره‌ةا) ، آن هم موجوديكه لااقل از آگاهي بهره‌مند باشد. اما كسي كه ايمان را از سنخ باور مي‌انگارد لاجرم بايد متعلق آن را ژگزاره بداند.

اگر ايمان از سنخ باور است چه قسم باوري است؟ باور هميشه به گزاره تعلق مي‌گيرد: من باور دارم كه «الف ب است». حال بسته به اينكه گزارهٔ مورد باور مطابق با واقع باشد يا نه، باور مي‌تواند باور صادق باشد يا باور كاذب (= جهل مركب).  باز، بسته به اينكه كسي كه به گزاره‌ٔ‌ صادقي باور دارد، خودش،‌براي صدق آن گزاره دليل (كافي و وافي) داشته باشد يا نه، باور صادق مي‌تواند باور صادق بي‌دليل (=ناموجه=unjustified) باشد (مثل حدس صائب) يا باور صادق مدلل (=موجه = justified). اين شق اخير، يعني باور صادق موجه، است كه از آن تعبير به علم (علم گزاره‌اي = Propositionsl knowledge) مي‌شود.  اكنون، و با اين توضيح،‌جاي اين سؤال هست كه: آيا ايمان هرگونه باوي است يا فقط باور ناموجه است يا اينكه فقط باور موجه يا فقط باور صادق موجه (=علم)؟ اگر ايمان همان باور ناموجه است ( و ناگفته پيداست كه «ناموجه» بودن فقط به لحاظ معرفتشناسي است و بار ارزشي منفي ديگري ندارد)،‌ مي‌توان پرسيد كه چگونه آدمي ايمان مي‌آورد؟ يعني، چه مي‌شود كه كسي كه براي صدق گزاره‌اي دليل كافي و وافي در اختيار ندارد آن گزاره را باور مي‌كند؟ به تعبير ديگر،‌آيا فقدان يا نقصان دليل را چه چيزي جبران مي‌تواند كرد؟ امنيت خاطر ناشي از باور‍؟ آرزو انديشي (wishful thinking)؟ مصلحت انديشي؟ اعتماد به قائل‌ گزاره؟ يا چيزي ديگر؟ و اگر ايمان باوري است كه شواهد قاطعي به سود خود ندارد، چگونه استوار و پابرجا مي‌ماند و ضعف و زوال نمي‌پذيرد؟ به عبارت كوتاهتر، علت يا علل محدثه ايمان و علت يا علل مبقيهٔ آن چيست؟ آيا احساسات و عواطف در اين ميان نقشي دارند؟ اگر بلي، چگونه؟

آيا مي‌توان ايمان را همان باور صادق موجه (=علم) دانست؟ ظاهراً نه. زيرا اولاً: علم فعل ارادي و اختياري نيست، يعني اگر في‌المثل، شما براي من اثبات كرديد كه «مساحت مثلث برابر است با نصف حاصلضرب اندازهٔ قاعده در اندازهٔ ارتفاع وارد بر همان قاعده»،‌من منفعلانه به گزارهٔ مذكور علم پيدا مي‌كنم و نمي‌توانم بگويم كه، پس از اتمام استدلال شما، نوبت به من مي‌رسد كه تصميم بگيرم كه علم پيدا كنم يا نكنم؛ و حال آنكه چنين پيداست كه ايمان فعل ارادي و اختياري باشد، چون در متون ديني و مذهبي، هم بدان امر شده و هم از آن،‌به عنوان يك فضيلت اخلاقي ديني،‌به نيكي ياد شده‌است و هم كساني كه آن را وانهاده‌اند آماج سخت‌ترين سرزنش‌ها و كيفرها شده‌اند. ثانياً: علم (به معناي باور صادق موجه) امري تشكيلي و ذومراتب نيست، در صورتي كه متون ديني و مذهبي ايمان را افزايش‌پذير و كاهش‌پذير قلمداد مي‌كنند.

آيا مي‌توان ايمان را «علم» انگاشت؛ اما نه به معناي باور صادق موجه، بلكه به معناي ديگري از واژهٔ «علم» ؟ بعيد نيست، اما آن معنادي ديگر، هرچه باشد، بايد دلالت بر واقعيتي كند كه : الف) فعل نفساني آزادانه، ب) فضيلت‌آميز، و ج) ذومراتب باشد.

ربط و نسبت ايمان با يقين چيست؟ آيا ايمان نوعي يقين است يا ايمان و يقين دو حالت روانشناختي متمايز از هم و ، در عين حال، قابل جمع‌اند يا هر دو حالت رواني غير قابل اجتماع‌اند؟ اگر شق سوم درست باشد، آيا مي‌توان گفت كه سير ايماني، سرانجام، به يقين مي‌انجامد و چون يقين حاصل آيد ايمان از ميان برمي‌خيزد؟

ايمان و تعقل چگونه ارتباطي دارند؟ آيا مي‌توان گزاره‌هاي موجود در متون مقدس ديني و مذهبي، يا لااقل مهم‌ترين گزاره‌هاي ناظر به واقع (factual or descriptive statements) موجود در آن متون، مانند گزاره‌هاي راجع به خدا و صفات و افعال او، را ثابت كرد يا نه؟ اگر مي‌توان ثابت كرد، آن‌گاه،‌ لااقل براي كساني كه توانسته‌اند ثابت كنند و كسان ديگري كه ادلهٔ گروه اول را قاطع و خدشه ناپذير يافته‌اند، ايمان چه معنا و كاركرد و فايده و ضرورتي دارد؟ آيا مي‌توان گفت كه اگر اين گزاره‌ها اثبات عقلاني شوند ايمان از ميان مي‌رود و جاي خود را به امري (به لحاظ معرفتشناختي و حتي از حيث ديني) شريف‌تر، مانند علم يا يقين، مي‌سپارد؟ يا بايد گفت كه اين گزاره‌ها هم متعلق ايمان‌اند و هم متعلق علم يا يقين؟

و اگر نمی توان ثابت کرد، آن گاه، آیا ایمان امری معقول است یا ذاتاً امری خردستیز یا، لااقل، خرد گریز؟ کسانی گفته اند که، ختی اگر نتوان صدق گزاره های دینی و مذهبی را عقلاً اثبات کرد، بازهم ایمان به آن گزاره ها، فی المثل به حکم مصلحت اندیشی، کاری معقول است. و کسان دیگری بر این رفته اند که با فرض عدم امکان اثبات صدق گزاره های دینی و مذهبی، ایمان به آنها کاری عقلانی نیست. از این گروه دوم، بعضی قائل شده اند به اینکه ایمان مخالف تعقل است و به حوزۀ خردستیزی تعلق دارد؛ و بعضی دیگر قائلند به اینکه ایمان والاتر از تعقل و امری است فوق عقلی و خردگریز.

اگر ایمان به گزاره هایی تعلق می گیرد که قابل اثبات و نفی عقلانی نیستند دو مسئلۀ دیگر پیش می آید: یکی مسئله ای معرفتشناختی، و دیگری مسئله ای اخلاقی.

مسئلۀ معرفتشناختی اینکه: به کدام یک از گزاره هایی که نه اثبات عقلانی می شوند و نه نفی عقلانی ایمان باید داشت؟ به عبارت دیگر، اگر «الف ب است» نه قابل اثبات است و نه قابل نفی، قهراً، «الف ب نیست» ، که نقیض آن است، نیز نه قابل نفی است و نه قابل اثبات. حال می توان پرسید که : به کدام یک از این دو گزارۀ نقیض ایمان آوریم و ایمان به یکی از این دو چه رجحان معرفتشناختی بر ایمان به دیگری دارد؟ ممکن است گفته شود: باید به آن گزاره ای که در متون مقدس آمده است ایمان آورد. در این صورت، می توان پرسید که: آیا وحیانی بودن، از لحاظ معرفتشناختی، موجب ترجیح تواند بود؟ چگونه؟

و مسئلۀ اخلاقی اینکه: اگر ایمان فعلی است اختیاری لاجرم مشمول احکام اخلاقی است و، از این رو، می توان پرسید که: آیا اخلاقاً درست است که به گزاره ای که صدق آن اثبات نشده است ایمان آوریم؟

تا حال، سخن بر سر ایمان به گزاره هایی بود که صدقشان اثبات نشده است. اما کسانی مدعی شده اندکه: «ایمان می آورم تا بفهمم»، که ظاهر سخنشان این است که ایمان می تواند حتی به گزاره هایی تعلق گیرد که فهم هم نشده اند. اکنون این مسئله قابل طرح است که: آیا امکان دارد که به گزاره ای که فهم نکرده ایم ایمان آوریم و اگر بلی، با چه سازوکار (mechanism)ی ایمان به یک گزاره می تواند به فهم آن کمک کند؟ و آیا ایمان برای فهم ضرورت دارد؟

ارتباط ایمان و عمل چگونه است؟ آیا ایمان لزوماً به عمل می انجامد؟ به عبارت دقیق تر آیا می توان گفت که اگر کسی به X مومن باشد یا به اینکه «الف به است» ایمان داشته باشد ضرورتاً به عمل a دست می یازد، به نحوی که انجام ندادن عمل a دلیل قطعی باشد بر اینکه وی به X یا به «الف ب است» ایمان ندارد؟ اگر نه، چه عامل یا عواملی مانع می آید از اینکه مؤمن به مقتضای ایمان خود عمل کند؟ آیا اعمالی هست که فقط از مؤمنان بر می آید و غیر مؤمنان نمی توانند یا نمی خواهند انجام دهند؟

نسبت ایمان با نجات چگونه است؟ آیا ایمان علت تامۀ نجات است و امر دیگری در نجات مدخلیت ندارد یا اینکه ایمان علت ناقصه است و باید با عمل همراه شود تا موجب نجات گردد؟

مسائلی که ذکر کردم فقط بخشی از مهم ترین مسائلی است که در باب ایمان طرح شده است؛ با این همه، آنچه در کتاب مفهوم ایمان در کلام اسلامی آمده تنها قسمتی از همین مسائلی است که مذکور افتاد. از این گذشته، متفکرانی که آراء و نظراتشان در این کتاب گزارش و تحلیل شده متکلم بوده اند، نه فیلسوف؛ و این مطلب نه فقط بدین معناست که کتاب مفهوم ایمان را باید به قلمرو کلام متعلق دانست، نه به قلمرو فلسفۀ دین، بلکه بدین معنا هم هست که، در هر مسئله ای که در آن طرح می شود، ادله موافقان و مخالفان بیشتر صیغۀ نقلی دارد، تا عقلی. در واقع، هم و غم این متفکران یکسره معطوف فهم این است که قرآن کریم واحادیث نبوی چه ساختاری برای ایمان ارائه می کنند، چه ربط و نسبتی میان ایمان و مقولات دیگر، از قبیل علم، تصدیق، اقرار، و عمل، قائلند، فرق میان ایمان و اسلام و نیز مرز میان ایمان و کفر، و کفرو اسلام را چه می دانند، و فاسق را مؤمن محسوب می دارند یا مسلم یا کافر. هر چند دغدغه ها و دلمشغولیهای فیلسوف دین یا عالم الهیات امروزی، حتی در همین مسئلۀ ایمان، با مسائل و مشکلاتی که متکلمان مسلمان قرون گذشته با آنها مواجه بوده اند فرق دارد، مطالعۀ این کتاب برای ما خوانندگان امروزی سود فراوان خواهد داشت. بمنه و کرمه. 

مصطفی ملکیان  

لينک‌يادداشت ویرایش شده در ساعت 12:50  توسط عليرضا محمدي زاده  |