تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت

درباره‌ي پروژه‌ي مصطفا ملکيان

سه شنبه سیزدهم آذر 1386

توضيحي بر يك گفت‌وگو

معنویت-عقلانیت: پیش از این در حاشیه‌یِ مطلب «هرمنوتیک و تفسیر دینی از جهان»، وعده‌یِ نشر «قرائت نبوی از جهان» - توضیحی بر یک گفت‌وگو – از محمد مجتهد شبستری را داده بودیم. اکنون این مقاله که برگرفته از سایت انتخاب می‌باشد، تقدیم شما کاربران می‌گردد.

كلام نبوي

از بررسي متن قرآن به مثابه شواهد تاريخي به دست مي‌آيد كه مدعاي آن انسان، كه در اين متن از نبوت او سخن مي‌رود، اين بوده كه سخني كه وي به صورت آيات براي مردم مي‌خواند و آنان را به قبول آن دعوت مي‌كند؛ گرچه كلام خود وي است ولي يك منشأ الهي دارد. آن نبي نمي‌گفته كه اين متن كلام من نيست. بايد به اين نكته توجه كرد كه «كلام انسان» تنها با «معاني» كلام نمي‌شود همانطور كه تنها با «الفاظ» كلام به وجود نمي‌آيد. كلام انسان عبارت است از «مجموعه معاني و الفاظ» كه در داخل يك «سيستم اظهارات» كه زبان ناميده مي‌شود به وجود مي‌آيد (چنانكه بعداً‌ توضيح خواهم داد). اگر تنها معاني يا تنها الفاظ به يك انسان نسبت داده شود كلام به او نسبت داده نشده است. وقتي پيامبر قبول داشته كه كلام، كلام او است قبول داشته كه هم معاني و هم الفاظ به او انتساب دارد و او به صفت تكلّم متصف است و متكلّم است. اما دعوي او اين بوده كه اينطور نيست كه خود وي به اين تكلم تصميم گرفته باشد. تجربه وي اين بوده كه او از سوي خداوند برگزيده (اصطفاء) و برانگيخته (مبعوث) شده و يك «امداد غيبي» به او مي‌رسد كه از آن به «وحي» تعبير شده و او بر اثر اين امداد، قادر به اين تكلّم‌ يعني اظهار جملات معنادار و مفهوم‌دار مي‌شود و به اين جهت آنچه در اين تكلم‌ قرائت مي‌شود آيات (نمودهاي) خداوند است (معناي آيات را بعداً توضيح خواهم داد) كه چون از او نشأت گرفته‌اند به او دلالت مي‌كنند و او را نشان مي‌دهند.

از آيات قرآن به مثابه شواهد تاريخي، به دست مي‌آيد كه دعوي پيامبر درباره «آيات» همين بوده كه توضيح دادم. او دعوي نمي‌كرده كه اين آيات «لفظاً و معناً» از سوي خدا مي‌آيد و او فقط آن‌ها را قرائت مي‌كند. همانطور كه مثلاً يك قاري قرآن هيچ نقشي در معاني و الفاظ قرآن ندارد و فقط آن‌ها را تلاوت مي‌كند. يا يك كانال صوتي كه صداهايي را منتقل مي‌كند. چند شاهد تاريخي قرآني را در اينجا توضيح مي‌دهم. استفاده از اين شواهد به معناي استفاده از آيات قرآن براي فهم معاني قرآن نيست. ما در اينجا براي به دست آوردن اين پرسش تاريخي كه دعوي نبي اسلام درباره كلام قرآني چه بوده، از اين شواهد فقط استفاده تاريخي مي‌كنيم.

هركس قرآن را به عنوان يك متن تاريخي مطالعه كند به وضوح مي‌فهمد كه ميان پيامبر اسلام و قوم وي يك گفتگوي جدّي و قابل فهم از سوي دو طرف با سبك‌هاي مختلف آن درگرفته است. پيامبر در طول بيست و سه سال در وضعيت‌هاي متفاوت مرتباً‌ و به شكل‌هاي مختلف دعوي نبوت خود و طلب ايمان به خداي واحد (توحيد) را براي مردم حجاز اعم از بت‌پرست، يهودي و مسيحي و غيره تكرار مي‌كرده و به شكل‌هاي گوناگون، از طريق آيات قرآن در برابر آنها احتجاج مي‌كرده و در اين راه با عزمي راسخ و تلاش خستگي‌ناپذير به انواع فعاليت‌ها مي‌پرداخته است. در اين آيات و احتجاجات انواع شيوه‌هاي دعوت، از توجه دادن به حوادث طبيعت و تاريخ و بيان سرگذشت اقوام و انبياء گذشته و بيان سرنوشت انسان تا بيان حكمت‌هاي گوناگون و رفتارهاي اخلاقي ويژه و انذارها و تبشيرهاي گوناگون و آوردن مثل‌ها و تصوير و تشبيه‌هاي متنوع و ... به كار برده شده است. و نيز با پذيرش اين دعوت و عمل به اوامر و نواهي آن، در واقعيت عيني زندگي فردي و اجتماعي مردم حجاز تحولات بسيار زياد به وجود آمده است (تا آنجا كه اين جريان نهايتاً‌ به پيدايش يك تمدن و فرهنگ انجاميده است). با توجه به اين واقعيت‌هاي تاريخي اين سؤال پيش مي‌آيد كه آيا مي‌توان تصور كرد كه همه آن واقعيات از كلامي نشأت مي‌گرفت كه يك انسان آن را قرائت مي‌كرد ولي آن‌را كلام خود نمي‌دانست و الفاظ و معاني آن‌را به خود نسبت نمي‌داد؟ به عبارت ديگر بايد بپرسيم آيا چنين كلامي (اگر بشود آن را كلام ناميد كه نمي‌توان ناميد) اصلاً مي‌توانست از سوي مخاطبان فهميده شود تا موافق و مخالف و يا مؤمن و كافر داشته باشد، چه رسد به اينكه منشأ مجاهدات فراوان، تحولات عظيم فرهنگي و اجتماعي و تمدن و فرهنگ شود؟ تأمل در شيوه‌هاي سخن‌گويي انسان و تفاهم ميان انسان‌ها نشان مي‌دهد كه اگر پيامبر اسلام خود را مانند يك بلندگو يا يك كانال صوتي معرفي مي‌كرد كه كار آن تنها منتقل كردن يك سلسله اصوات منظوم به مخاطبان است كه مثلاً در گوش خود مي‌شنود، يا فرشته‌اي براي وي ميخواند (آنطور كه مثلاً پاره‌اي از متكلمان معتزله تصوير مي‌كردند)، سخن او از سوي مخاطبان اصلاً‌ فهميده نمي‌شد و براي آن‌ها معنا و مفهوم نداشت و چنين كلامي نمي‌توانست مبناي دعوت وي و گفتگوي تاريخ‌ساز حاصل از آن باشد، و اصلاً ممكن نبود گفتگو و مفاهمه‌اي به وجود آيد. براي اينكه معناي اين مدعا خوب روشن شود لازم است در اينجا از نظر فلسفي به معنا و مفهوم زبان توجه كنيم، چون تنها با داشتن معنا و مفهومي از زبان هست كه مي‌توانيم تصوري از كلام و گفتگو و مفاهمه و مانند اين‌ها داشته باشيم. يك تعريف فلسفي از زبان را در اينجا مي‌آورم كه امروز بيشترين طرفدار را در ميان فيلسوفان زبان دارد و به فهم مطالب كمك فراواني مي‌كند. اين تعريف هم ماهيت زبان را روشن مي‌كند و هم مقومات قطعي آن‌را بيان مي‌كند. آلبرت كلر Albert Keller فيلسوف آلماني مي‌نويسد:

«زبان يك سيستم از شكل‌هاي «اظهارات» است كه به وسيله انسان پديد آمده و تكامل يافته است. انسان اين سيستم را پيش مي‌كشد تا با آن خود را اظهار كند، خود را براي ديگران و آن‌ها را براي خود مفهوم سازد، شناخت‌هاي خود را با آن نظام ببخشد و ديگران را از آن آگاه سازد، و به انواع گوناگون با واقعيت چالش كند و با آن كنار آيد»
«زبان (به مثابه يك سيستم از شكل‌هاي اظهارات) با پنج «محور» قوام پيدا مي‌كند: محور گوينده كه زبان از او نشأت مي‌گيرد، محور شنونده يا آدرس كه زبان به او متوجه مي‌شود، محور زمينه متن يا متنِ متن
Kontext كه جايگاه زبان است، محور جماعت و اهل آن زبان كه زبان در ميان آنها يك وسيله تفاهم مشترك است و زبان همه آن‌ها است و محور «محتوا» كه زبان آن را بيان مي‌كند.»

اين ملاحظات فلسفي درباره زبان كه امروز بيشترين طرفداران را ميان فيلسوفان زبان دارد روشن مي‌كند كه زبان يك پديده انساني Anthropologik جمعي و داراي اركان و مقوّمات متعدد است و تنها در جايي تحقق پيدا مي‌كند كه همه آن اركان و مقومات موجود باشند و با فقدان بعضي از آن‌ها، زبان به كلي منتفي مي‌شود. تعمق بيشتر در اين موضوع و كاويدن همه‌جانبه آن بود كه ويتگنشتاين ‌را در دوره‌ي فلسفي دوم خود، به اين نتيجه رساند كه سخن گفتن، بخشي از نحوه زندگي و رفتار آدمي است و تئوري بازي‌‌هاي زباني را مطرح كرد. و پس از وي آويستن Austin نظريه ويتگنشتاين را با نظريه فعل گفتاري تكميل كرد.

بنا به تعريف ياد شده اگر شخصي بگويد الفاظ و معاني معيني، به طور ويژه‌اي براي من به وسيله واسطه‌اي مثلاً‌ فرشته قرائت مي‌شود و سپس آن‌ها را براي مخاطبان بخواند و خود را صرفاً بلندگو معرفي كند و بگويد گوينده اين جملات من نيستم، در چنين حادثه‌اي به اصطلاح علماي علم اصول «دلالت تصديقيه»اي وجود نخواهد داشت. چون اين كلام براي مخاطبان «گوينده» ندارد و هيچ اراده جدي (در اصطلاح علم اصول) در وراي اين جملات ديده نمي‌شود. چنين جمله‌هايي را (كه نمي‌توان آن‌ها را جمله ناميد) نمي‌توان بررسي و تفسير يا تحليل كرد. هيچ‌گونه قرائتي از آنها ممكن نيست. چنين جمله‌هايي نه تنها گوينده ندارد بلكه هيچكدام از پنج محور تحقق زبان كه قبلاً توضيح دادم در آن‌ها موجود نيست و آن‌ها را نمي‌توان نمونه‌هايي از يك زبان، مثلاً زبان عربي به شمار آورد. واضح است كه مراد ما از گوينده كلام، كه ركن اول تكوّن كلام است كسي نيست كه چون طوطي و يا بلندگو صدا را به وجود آورد. مراد از گوينده كسي است كه مي‌توان سخن او را فهميد و مي‌توان آن را به وي نسبت داد و گفت اين سخن را فلان شخص مي‌گويد. حداكثر آنچه درباره نظريه انتقال اصوات به وسيله پيامبر مي‌توان گفت اين است كه «يك انسان ادعا مي‌كند كه براي او جملاتي از سوي خدا قرائت مي‌شود و او عين آن جملات را براي مخاطبان مي‌خواند»، چنين ادعايي البته قابل بررسي است چون به عنوان يك ادعا معنا و مفهوم دارد. اما در اين صورت خود آن جملات منتقل شده چون محورهاي لازم براي تحقق زبان را كه قبلاً‌ توضيح داده شده ندارد، معنا و مفهوم نخواهد داشت و قابل فهميدن و بررسي نخواهد بود. ممكن است تصور شود در چنين موردي گوينده سخن خدا است و اين ركن مهم تحقق زبان در اين مورد وجود دارد و اركان ديگر تحقق زبان هم به گونه‌اي در اين مورد وجود دارد. اما اين تصور درست نيست. با نظر دقيق معلوم مي‌شود در چنين موردي وضعيت از اين قرار است كه براي نبي بنا به تجربه‌اش، اين جملات كه او منتقل مي‌كند يك گوينده دارد و آن خدا يا فرشته است و ... اما براي مخاطبان نبي اين جملات گوينده ندارد. مخاطبان كه نمي‌توانند بدانند در درون نبي چه مي‌گذرد. آيا كسي با او سخن مي‌گويد؟ چه كسي با او سخن مي‌گويد؟ چگونه سخن مي‌گويد؟ همه اين‌ها به دعوي نبي، تجربه شخصي اوست كه تنها خود او ممكن است فهمي از آن‌ها داشته باشد؛ آن هم نه فهمي از سنخ فهم كلام انسان. در اين صورت مدعي چنين حادثه‌اي (نبي)، اگر اين جملات را براي مخاطبان بخواند و از آنها بخواهد كه به آن توجه كنند و معاني آن‌را بفهمند در حقيقت از آنها مي‌خواهد آن جملات را صرفاً از روي تعبد و ايمان به وي معنادار و مفهوم‌دار به حساب آورند و معنا و مفهوم آن‌را ‌هم همان بدانند كه وي به صورت غيرعادي دريافت كرده است. در اينصورت او بايد براي مخاطبان درباره يك‌يك اين جملات توضيح دهد كه معنا و مفهوم آن‌ها در تجربه وي چه بوده است تا مخاطبان تعبداً و از روي ايمان قبول كنند كه اين جملات چنين معناهايي دارد.

آيا مي‌توان پذيرفت كه آن همه گفتگو و جدال و مخالفت و موافقت و جهاد و تحول اجتماعي، سياسي و فرهنگي كه نبي اسلام برانگيخت و در خود قرآن منعكس است از اين طريق به وجود آمد كه پيامبر به مخاطبان خود مي‌گفت شما تعبداً از من بپذيريد كه اين آيات كه براي شما هيچكدام از مقومات كلام را ندارد واقعاٌ كلام است و معنا و مفهوم دارد و معاني آن‌ها را هم از من بپرسيد؟ آيا چنين چيزي قابل ادعا و تصور و تصديق است؟ در موارد متعددي از قرآن به اين موضوع تصريح شده كه آيات قرآن به «لسان عربي مبين» است، يا به «لسان قوم» است؛ آيا مي‌شود اين را پذيرفت كه نبي اسلام از مردم مي‌خواست آنچه را كه در نظر آن‌ها از لسان عربي نبود تعبداً و از روي ايمان لسان عربي به شمار آورند و آنچه را كه نمي‌فهمند تعبداً بفهمند؟ آيا مي‌توان پذيرفت كه دعوت وي اينقدر نامعقول بوده است؟ آيا مي‌توان تعبيرات متعدد ديگر را كه در متن قرآن آمده و آيات آن را براي مخاطبان مفهوم‌دار و معنادار و قابل بررسي و قابل تعقل و تدبر معرفي مي‌كند را ناديده گرفت؟ در قرآن آمده چرا در قرآن «تدبر» نمي‌كنيد. در قرآن، براي قرآن ويژگي‌هايي چون شفا، هدايت، بصيرت، موعظه، برهان، بينّه و نشانه روشن و مانند اين‌ها ذكر شده چگونه مي‌توان براي متني كه اصل دلالت داشتن آن بر تعبد مبتني است چنين اوصافي ذكر كرد؟ آيا كوشش‌هاي گسترده‌اي كه پس از رحلت نبي اسلام براي فهم و تفسير قرآن به دست علماي مسلمان به عمل آمد (چون آن‌را قابل فهم و بررسي و تفسير مي‌دانستند) همه لغو و باطل بوده است؟ آيا اينكه ما امروز به بررسي و فهم و تفسير قرآن مي‌پردازيم كاري لغو و باطل انجام مي‌دهيم؟ علاوه بر همه اين‌ها در قرآن تحدي شده كه ديگران نمي‌توانند چنين آيات الهي را بياورند. اگر پيامبر اسلام كانال انتقال چنان جملاتي بود كه كلام بودن و معنادار بودن آنها فقط يك مسئله تعبدي و ايماني بود چگونه ممكن بود چنين تحدي‌اي معنا داشته باشد؟
شاهد، تاريخي ـ قرآني ديگر اين است كه در قرآن آمده نبي اسلام «داعي به سوي خدا» با بصيرت دروني مبشر حيات اخروي و رحمت الهي، بيم‌دهنده از عذاب الهي (مُنذر) هدايت كننده مردم به صراط مستقيم، تعليم دهنده كتاب و حكمت، داور اختلافات انسان‌ها در توحيد، باز كننده قيد و بندهاي روح انسان‌ها، هموار كننده راه قيام به قسط و .... است. چگونه ممكن بوده است اين همه صفات و فعاليت را به كسي كه جز يك كانال انتقال اصوات نيست نسبت داد و براي وي اين همه نقش سرنوشت‌ساز در زندگي انسان‌ها برشمرد. مگر نه اين است كه پيامبر همه اين نقش‌ها را در درجه اول با خواندن قرآن براي مردم و وارد كردن معاني و مفاهيم و بينش موجود در آن در زندگي فردي و اجتماعي آن قوم ايفاء مي‌كرده است. اگر قرآن كلام پيامبر نبود و كار پيامبر چيزي بيش از وساطت در منتقل كردن يك رشته جملات به آنان نبود چگونه ممكن بود اين همه نقش سرنوشت‌ساز به پيامبر نسبت داد.

علاوه بر اين در موارد متعددي از قرآن آمده كه پيامبر «مبعوث» است. مبعوثيت عبارت از برانگيختگي است. نبي اسلام به شهادت تاريخي قرآن و شهادت تاريخ زندگي بيست و سه ساله‌اش، پس از بعثت، برانگيخته‌اي بي‌قرار و از عمق وجود بوده است در نهايت تلاشگري و خستگي‌ناپذيري با اراده‌اي شكست‌ناپذير و اِنرژي سرشار و تمام نشدني. نبوت او عين برانگيختگي او بود. اگر مدعاي او در باب اين بود كه وي كانال انتقال اصوات است، اين كار هيچ نسبتي با انگيختگي نمي‌داشت. بلندگو كه انگيخته نيست.

شاهد تاريخي ديگر از قرآن اين است كه مخالفان نبي اسلام مي‌گفتند تو ساحر، شاعر، كاهن و مانند اين‌ها هستي. اين نسبت‌ها را وقتي به او مي‌دادند كه او با خواندن قرآن مخاطبان را به شدت تحت تأثير قرار مي‌داد. و موجب ايمان آوردن آنها مي‌شد. ساحر و شاعر و كاهن ناميدن از اين باب بود كه اين قبيل افراد با كارها و رفتارهاي خودشان ديگران را تحت تأثير قرار مي‌دهند. و او هم ديگران را متأثر مي‌ساخت. اگر خواندن قرآن تنها به معناي منتقل كردن اصوات شنيده شده به مخاطبان مي‌بود مفهوم و مقبول نبود كه به پيامبر بگويند تو يكي از اين‌ها هستي. چون ساحر، يا كاهن يا شاعر به علت كارهايي كه از آنها صادر مي‌شود و به خود آن‌ها منسوب است، با اين نام‌ها ناميده مي‌شوند. گرچه آنان خود را متصل به قواي غيبي مي‌نامند. اگر خواندن قرآن سخن گفتن خود پيامبر نبود و كلام مؤثر در مخاطبان، كلام او و رفتار خود او نبود نمي‌شد گفت تو كاهن، ساحر يا شاعر هستي.

اگر ما بر همين سياق در قرآن تتبع كنيم و فهرست شواهد موجود در آن را گسترش دهيم به نكات بديع فراوان ديگري مي‌رسيم. تمام اين شواهد نشان مي‌دهند كه پيامبر اين دعوي را نداشته كه آيات قرآن همانطور كه فعلاً در مصحف شريف ديده مي‌شود با لفظ و معنا از سوي خدا به او مي‌رسد و او صرفاً آن‌ها را براي مردم مي‌خواند. هم الفاظ و هم معاني از خود او بوده است گرچه او خدا را معلم خود تجربه مي‌كرد كه از آن به وحي تعبير مي‌كرد: علمك ما لم تعلم (سوره 4 آيه 13) و قل رب زدني علماً‌ (سوره 30 آيه 14)

ما در اين بررسي به اين نتيجه رسيديم كه آن نبي كه آورنده قرآن بوده نه تنها دعوي نكرده كه قرآن كلام وي نيست بلكه آن‌را كلام خود معرفي كرده است. پس او چه دعوي داشته كه مخالفان آن را نمي‌پذيرفته‌اند؟ دعوي او اين بوده كه او يك انسان ويژه است كه بنا به تجربه‌اش خداوند او را برگزيده،‌ برانگيخته و او را از طريق وحي به گفتن اين سخنان (تلاوت قرآن) توانا ساخته است. اين توانا سازي به سخن گفتن در اصطلاح قرآن «وحي» ناميده مي‌شود. از مجموعه آيات قرآن به دست مي‌آيد كه دعوي پيامبر اين بوده كه آنچه او مي‌خواند محصول وحي است به اين معنا كه وي بر اثر وحي توانا به چنين سخن گفتني مي‌شود. در قرآن، وحي همان اشاره و انگيختن است كه فعل خداوند است. اين اشاره و انگيختن تنها در مورد پيامبران به كار نرفته است،‌ مثلاً حركت غريزي زنبور عسل هم در قرآن «وحي خدا» ناميده شده است: و اوحي ربّك الي النّحل ان اتخذي من الجبال بيّوتا و من الشجر... سوره 16 آيه 18.

از طرف ديگر در آيه 51 از سوره 42 آمده است: ما كان لبشرٍ ان يكلّمه الله الاوحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولاً فيوحي باذنه مايشاء............

در اين آيه، وحي مستقيم يا وحي با رسول (فرشته) گونه‌اي فعل تكلّم به شمار آمده كه مي‌توان به خدا نسبت داد (چنانكه در آيات ديگري خلقِ همه موجودات، تكلم خداوند به شمار آمده است، سوره 36 آيه 82). با جمع ميان مفاد اين آيه و مباحث پيشين مي‌توان گفت از نظر قرآن وحي تكلم خدا با نبي اسلام است كه سبب بعث پيامبر و تكلم او يعني خواندن آيات قرآن مي‌شد. آيات قرآن محصول وحي هستند و نه خود وحي. در عين حال اين آيات هم مستند به نبي مي‌باشند كه علت طبيعي آنها است و متكلم به اين كلام است و هم كلام خدا هستند (چنان‌كه در آيه 6 از سوره 9 آمده: وان احد من المشركين استجارك فاجره حتي يسمع كلام الله). چون خدا با وحي او را قادر به اين كلام مي‌سازد و به تعبير زيباي حافظ:

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

ممكن است چنين تصور كنيم كه تكلم خداوند با نبي اسلام از طريق وحي گونه‌اي تعليم الهي با ارتباط زباني ويژه‌اي بوده است. اما مسلم اين است كه آن تكلم الهي هرچه بوده از نوع ارتباط زباني ـ انساني نبوده زيرا مقدمات ارتباط زباني ـ انساني در آن ساحت وجود نداشته است. و به همين جهت نمي‌توانيم از حقيقت آن تكلم (وحي) تصوري داشته باشيم. آقاي طباطبايي در اين باب چنين مي‌نويسد:

«مطلب شايان توجه اين است كه شعور وحي كه پيش ما مرموز بوده و ما نسبت به چگونگي آن اطلاعي نداريم، چگونگي رسيدگي آن‌را براي حقايق نيز نمي‌فهميم. يعني يك ارتباط واقعي در ميان محتويات دعوت ديني از معارف و اخلاق و قوانين وجود دارد كه از فكر ما پوشيده مي‌باشد زيرا اگر رابطه آنها تعبيه همان بود كه ما مي‌فهميم بدون ترديد شعور وحي كه درك كننده آنها است همان شعور فكري ما مي‌شد در صورتي‌كه اينطور نيست. پس بايد گفت نبي با شعور و وحي روابط مرموز آن‌ها را درك كرده و در مقام تبليغ با زبان خود ما سخن گفته و در روابط فكري ما استفاده مي‌كند طبق مثال معروف، شيريني آموزش جنسي را براي كودك خردسال تا شيريني حلوا تقريب مي‌نمايد»

چنان‌كه ديده مي‌شود علامه طباطبايي تصريح مي‌كند كه قرآني كه در دست ما هست يك كلام انساني است و گوينده آن خود پيامبر است، گرچه منشأ تعليمي آن خداست. در اينجا بايد به اين نكته اساسي اشاره كنم كه همانطور كه آيات خدا ناميدن پديده‌هاي طبيعي در قرآن به اين معنا نيست كه در نظر قرآن اين پديده‌ها به علل طبيعي خود منسوب نيستند آيات خدا ناميدن آيات قرآن در اين متن نيز اين معنا را نمي‌دهد كه اين آيات به عنوان كلام به علت طبيعي آن كه نبي اسلام است منسوب نيستند. همانطور كه از نظر قرآن، در مورد پديده‌هاي ديگر خدا در طول علل قرار دارد و نه در عرض آنها؛ درباره پديده قرآن هم خدا در طول علل قرار دارد و نه در عرض آنها.

به هرحال منظورم اين است كه تعبير «انزال وحي» يا «انزال كتاب» و مانند اين‌ها كه در قرآن به كار رفته، انتساب اين قرآن به عنوان كلام به پيامبر را نفي نمي‌كند. مثلاً در قرآن آمده: و انزلنا من السّماء ماءً طهوراً (سوره 25 آيه 48). از اين آيه به دست نمي‌آيد كه آمدن باران به علل طبيعي آن استناد ندارد. آيات انزال وحي يا انزال كتاب از سوي خداوند نيز به اين موضوع دلالت نمي‌كند كه آيات قرآن به علت طبيعي آن كه پيامبر است استناد ندارد و كلام او نيست.

به نظر من دلالت شواهد تاريخي ـ قرآني مذكور بر مدعاي اين مكتوب آن‌چنان آشكار و قوي است كه ما را ملزم مي‌كند در هر كجاي قرآن به تعبيري برخورد كنيم كه ظاهراً با استناد قرآن به عنوان كلام به پيامبر ناسازگار باشد بايد آن را به گونه‌اي ديگر بفهميم. نمي‌توانيم به صرف مواجهه با چنان تعبيراتي، از كلام پيامبر دانستن قرآن كه تنها راه فهم قرآن است دست برداريم. از طرف ديگر توجه به انواع غيرقابل تحديد كاربردهاي زباني كه امروز در فلسفه زبان مسلم شناخته شده دست ما را در كشف يك كاربرد جديد زباني احتمالي باز مي‌گذارد. علاوه بر اين‌ها بررسي «تاريخ شكل قرائت قرآن» نشان مي‌دهد كه پاره‌اي از تعبيرات قرآني تحولاتي پيدا كرده‌اند. و از يك سبك بيان به سبك بيان ديگري تغيير شكل داده‌اند. ترديدي نيست كه گسترده كردن چنين بررسي تاريخي‌اي كه موارد عمده‌اي از آن در تاريخ قرائت قرآن مورد توجه علماي اسلام بوده به فهم دقيقتر متن قرآن كمك فراواني مي‌كند و بسياري از ابهامات زباني اين متن را برطرف مي‌سازد. البته اين به اين معنا نيست كه بدون آن، متن فعلي قرآن غير قابل فهم است، چنان‌كه به آن خواهيم پرداخت.

از بحث‌هاي پيشين به اين نتيجه رسيديم كه چون قرآن كلام پيامبر بوده، ارتباط زباني پيامبر اسلام با مخاطبان خود از طريق اين متن، يك ارتباط زباني ـ انساني بوده است. بنابراين براي بررسي و مطالعه و تحقيق درباره قرآن، مي‌توانيم از همه روش‌هاي علمي كه در مطالعه و فهم آثار زباني انسان به كار برده مي‌شود استفاده كنيم. مي‌توانيم نظريات مطرح شده در فلسفه زبان، زبان‌شناسي،‌ هرمنوتيك جديد،‌ نقد تاريخي و .... را براي مطالعه و فهم قرآن به كار گيريم. نه تنها از نظر اعتقادي مانعي براي اين كار نيست بلكه راهي جز اين وجود ندارد.

قرائت نبوي از جهان

مطالعه و بررسي قرآن به عنوان يك متن ديني نشان مي‌دهد كه اين متن، حكايت فهمي ـ تفسيري ـ ديني از همه حوادث طبيعي و تاريخ و سرنوشت انسان به صورت افعال خداوند، مي‌باشد. اين متن بيش از هر نقش ديگر، نقش ايجاد معناي ديني براي جهان را براي خوانندگان ايفاء مي‌كند.

تجربه‌اي كه در قرآن با آن مواجه هستيم اين است كه نبي اسلام يك نسبت فهمي ـ تفسيري ـ ديني با جهان پيدا كرده است. در تجربه او فهم جهان، مقدم بر تفسير جهان و يا عين آن است. متن قرآن خبر مي‌دهد كه پيامبر با «چه چيز» سروكار دارد نه اينكه وي درباره «چيزهايي» به مخاطبان آگاهي مي‌دهد. او خبر مي‌دهد كه جهان را چگونه مي‌بيند، نه اينكه جهان چگونه است. او بينش خود را آشكار مي‌كند. او جهان را «قرائت» مي‌كند. قرآن (آيات موجود در مصحف شريف) قرائت (فهم تفسيري نبوي) از جهان است.اين قرائت كه با زبان عربي انجام مي‌شود يك «عمل» است كه پيامبر بنا بر تجربه و دعوي خويش تحت تأثير وحي آن‌را انجام مي‌دهد. آيات قرآن، فعل گفتاري پيامبر است كه يك «خبر» مي‌آورد و شنوندگان را به گوش دادن آن خبر فرامي‌خواند و از آنان هماهنگي با آن خبر را طلب مي‌كند. آن خبر اين است كه همه پديده‌ها و حوادث، افعال خدا (آيات او) هستند. در قرآن بيش از چهارصد بار واژه «آيه» و يا «آيات» تكرار شده و غالباً به الله (خدا) كه بنا به بررسي اينجانب در پيش از 1200 مورد از قرآن آمده اضافه شده است. اين قرائت (فهم تفسيري) نبي از جهان گاهي چنان عمق پيدا مي‌كند كه از تفسير جهان و مرحله آيات درمي‌گذرد و به توصيف خداوند مي‌رسد. در اين مرحله است كه خدا نور آسمان‌ها و زمين تجربه مي‌شود: الله نور السماوات والارض... (سوره 24 آيه 35)

براي اينكه اين نظريه روشن شود لازم است قبل از استناد به متن قرآن، معني فهم تفسيري و آيه‌اي را قدري توضيح دهم. معناي آيه در قرآن همان است كه دردائره‌المعارف‌هاي فلسفي تحت عنوان Erscheinung يا Fenomen با آن برخورد مي‌كنيم. تعريف Erscheinung در دائره‌المعارف تاريخي واژه‌هاي فلسفي چنين است:

«Erscheinung آن داده محسوس است كه (داده) طبيعي ناميده مي‌شود،‌آن چيزي كه انسان در تجربه زمانمند و مكانمندش با آن روبرو مي‌شود ولي مي‌داند كه آن چيز واقعيت نهايي نيست، ولي به مقدار زياد يا كم در وجود مشاركت دارد.»

محتواي اين تعريف در زبان فارسي با واژه «نُمود» و در زبان عربي با واژه آيه بيان مي‌شود. اگر انساني موجودات را آيات خدا ببيند او همه آن‌ها را نمودهايي از يك واقعيت نهاني مي‌بيند كه نمي‌توان به خود آن دسترسي پيدا كرد ولي آن واقعيت در نمودهايش خود را نشان مي‌دهد. بايد به اين نكته ظريف توجه كنيم كه «آيه بودن» موجودات يعني «آيه ديده شدن» آن‌ها و چنين بينشي عين فهم تفسيري از موجودات است. انساني كه موجودات را نمودهاي خدا تجربه مي‌كند فهمش عين تفسير است نه اينكه آنچه را مي‌فهمد تفسير مي‌كند. در اين مقام، فهم و تفسير و نمود ديدن يك واقعيت بيشتر نيست. اين‌ها تنها يك «نسبت واحد» است كه با جهان برقرار مي‌شود.

Richard Schefflef فيلسوف كاتوليك معاصر، در مورد فهمي كه عين تفسير و عين نمود ديدن است، توضيح جالبي ارائه مي‌كند و ما را با معناي فهم تفسيري جهان بيشتر آشنا مي‌سازد. او مي‌نويسد:

«تفسير آنجا آغاز نمي‌شود كه انسان از «معناي تجربه حاصل شده»‌ پرسش مي‌كند، تفسير با چگونگي خود تجربه آغاز مي‌شود. توجه ما به هر چيز، درك ما از هر چيز،‌ آنچه با آن مدرك خود را تعبير مي‌كنيم، همه اين‌ها به يك «نظرگاه» وابسته است كه «نگاه» ما به جهان را هدايت مي‌كند. اما (طرفه اين است كه) اين نظرگاه هميشه، يك «پيش‌نگاه» است كه به «مفهوم شدن» «چيزي» معطوف است و از اين طريق تفسير ممكن در هر مورد را به وجود مي‌آورد. (در واقع) اين پيش‌نگاه است كه «تأثر تجربي» (با همه ويژگي‌هاي آن) شكل مي‌دهد. اين قاعده عمومي شامل تجربه انسان از جهان و تفسير ديني آن هم مي‌شود. تفسير ديني جهان در لحظات بيان تعبيراتي شكل يافته از جهان رخ نمي‌دهد بلكه اين نفس تجربه از جهان است كه مشخصه ديني به خود مي‌گيرد، آنگاه كه اين تجربه در پرتو امر قدسي صورت مي‌گيرد. در چنين وضعيتي هر «امر واقعي» در جهان و جهان در «تماميت خود» تحت يك اسپكت Aspekt دو رويه متناقض‌نما، خود را نشان مي‌دهد: عدم ثبات بلاانقطاع و نو شدن لحظه به لحظه مستمر».

فكر مي‌كنم پس از اين اشارات اكنون مي‌توانم با استناد نسبتاً مفصل به متن قرآن نشان دهم كه چگونه نمود ديدن همه موجودات (جهان) تنها بينش حاكم بر سراسر اين متن است. اما قبلاً‌ لازم است به اين نكته توجه كنيم كه در قرآن يك جهان‌بيني سيستماتيك كه جهان را در يك كليت ببيند، ديده نمي‌شود. در قرآن تعبير «كلّ شيء» هست. سخن از آسمان‌ها، زمين‌ها، آفتاب، ماه و ستارگان، عالم‌ها، حيوانات، انسان، كوه‌ها، گياهان، آب، اقوام و اشخاص، بلايا و نعمت‌ها و اشياء و صدها چيز ديگر است. اما همه چيز جدا جدا مطرح شده است. حال پس از توجه به اين نكته، نخست نگاهي نسبتاً‌ طولاني به نمود (افعال خدا) ديده شدن همه حوادث طبيعي در قرآن مي‌اندازيم و سپس همين مسأله را در مورد انسان و سرنوشت اقوام و تاريخ و واقعيات اجتماعي بررسي مي‌كنيم. براي اجتناب از تطويل زياد، از هر آيه مورد استناد تقريباً‌ مضمون مورد نظر ‌را ذكر مي‌كنم و نه همه آيه را. در عين حال استنادات آينده قدري طولاني و شايد در بعضي از موارد مكرر به نظر رسد. گريزي از اين كار نداشته‌ام، چون لازم است خواننده اين بحث را، درست در فضاي آن جهان قرار دهم كه نبي اسلام در آن جهان مي‌زيست و در قرآن منعكس شده است و اين كار جز با استناد به آيات پرشماري از قرآن ميسر نمي‌شود.

قرائت نبوي از پديده‌هاي طبيعي

«آفرينش آسمان و زمين، گردش شب و روز، حركت كشتي‌ها در دريا، فرو آمدن باران از آسمان و زنده شدن زمين با آن و پراكنده شدن جنبندگان، وزش بادها، ابرهاي مسخر در ميان آسمان وزمين آيات خدا هستند» (سوره 2 آيه 164). «خداست كه انسان‌ها را از يك «نفس» آفريده و از آن مردان و زنان زيادي پديد آورده است» (سوره 4 آيه 1). «خداست كه شب‌ها انسان‌ها را مي‌خواباند و روز بيدارشان مي‌كند و بندگان در قوه قاهره او هستند، نگهبانان و فرستادگان او هستد كه جان انسان‌ها را مي‌گيرند،‌ خدا است كه از تاريكي‌هاي صحرا و دريا انسان‌ها را نجات مي‌بخشد» (سوره 6 آيات 60 تا 65). «خدا است كه باغ‌هاي با داربست و بدون داربست و خرما وكشت‌ها با طعم‌هاي گوناگون و زيتون و انار را به وجود آورده، از چهارپايان باركش و كرك و پشم‌دهنده پديده آورده از هر كدام گوسفند و بز جفت پديد آورده از شتر جفت (نر و ماده) و از گاو (نر و ماده) پديده آورده» (سوره 6 آيه 140). «خدا شكافنده دانه و هسته است، زنده را از مرده بيرون مي‌آورد و مرده را از زنده بيرون مي‌آورد. خدا شكافنده صبح است،‌ شب را مايه آرامش و آفتاب و ماه را وسيله حساب قرار داده است. ستارگان را وسيله راه‌يابي شما در تاريكي‌هاي صحرا و دريا قرار داده است. از آسمان آب فرو فرستاده و با آن همه چيز را رويانده است و آسمان‌ها و زمين را از عدم پديد آورده و آفريننده همه چيز اوست» (سوره 6 آيه 94 تا 99). «پروردگار شما آن خدا است كه آسمان‌ها و زمين را در شش روز آفريده. اوست آنكه آفتاب را روشنايي و ماه را نور قرار داده و براي آن منزل‌ها معين نموده تا شما حساب سال و ماه را داشته باشيد. در گردش شب و روز و آنچه در آسمان‌ها و زمين آفريده مسلماً‌ آيات براي پرهيزگاران وجود دارد. خدا است كه شما را در صحرا و دريا سير مي‌دهد .... شما را از طوفان‌هاي سهمناك درياها نجات مي‌بخشد. خدا از آسمان و زمين شما را روزي مي‌دهد... زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مي‌آورد، و كار جهان را تدبير مي‌كند» (آيات3 تا 10 و 21 تا 23 و 31 تا 32 سوره 10).

«خدا آنكس است كه كشتي را مسخر شما ساخت تا در دريا، با فرمان خدا راه رود. رودخانه را و آفتاب و ماه و شب و روز را مسخر شما قرار دارد و هرچه لازم داشتيد به شما داد» (سوره 4 آيات 30 تا 33).

«خدا در آسمان برج‌ها قرار داده و آن‌ها را براي تماشاگران آراسته است. زمين را كشيده و در آن لنگرها انداخته و از آن از هر چيز رويانده است. بادهاي تلقيح كننده مي‌فرستد و با آن از آسمان آب مي‌فرستد و با آن انسان‌ها را سيراب مي‌كند. او زنده مي‌كند و مي‌ميراند» (سوره 15 آيات 17 تا 23).

«خدا انسان را از نطفه آفريد، چهارپايان را آفريد كه براي شما سودها دارند و از آنها مي‌خوريد: براي شما در آنها زيبايي است، آنگاه كه آنها را به چراگاه مي‌بريد و از چراگاه برمي‌گردانيد. چهارپايان بارهاي سنگين را كه شما نمي‌توانيد برداريد برمي‌دارند. اسبان واستران وخران را آفريد تا آن‌ها را سوار شويد. با آب آسمان زيتون و خرما و انگور و هر ميوه ديگر را براي شما مي‌روياند. شب، روز، آفتاب، ماه و ستارگان را مسخر شما قرار داد... دريا را مسخر شما كرد كه از آن گوشت تازه بخوريد و زينت‌هاي پوشيدني به دست آوريد...» (سوره 16 آيات 4 تا 18).

«خدا انسان‌ها را از شكم‌هاي مادرانشان بيرون مي‌آورد... پرندگان را خدا در جو آسمان نگاه مي‌دارد (تا پايين نيفتند) خدا خانه‌هاي انسان‌ها را مايه آرامش آنها قرار داد... از پوست چهارپايان، صراف آن‌ها، اوبارو اشعار آنها براي شما وسايل و كالاهاي زندگي فراهم كرد» (سوره16 آيه 66).

«خدا شب را در روز وارد مي‌كند و روز را در شب. هرچه در زمين است مسخر انسان ساخت. آسمان را نگاه مي‌دارد تا به زمين نيفتد. انسان‌ها را زنده كرده و سپس مي‌ميراند و سپس زنده مي‌كند. از فرشتگان و انسان‌ها رسولان برمي‌گزينند» (سوره 22 آيات 60 تا 66).

«خدا انسان را از خاك آفريد، سپس از او نطفه‌اي ساخت، از نطفه علقه،‌ و از علقه مضنعه و از مضنعه استخوان آفريد، سپس بر استخوان گوشت پوشانيد و در آخر او را يك آفريده ديگر ساخت. خدا زمين را نهاد استقرار انسان قرار داد» (سوره 7 آيه 60 تا 64).

«خدا زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون‌ مي‌آورد و زمين را پس از مرگ آن، زنده مي‌كند و انسان‌ها را همين‌طور دوباره زنده مي‌كند. انسان‌ها را از خاك آفريد. براي انسان‌ها از جنس خودشان همسر آفريد و ميان آن‌ها دوستي و رحمت قرار داد. خدا زبان‌ها و رنگ‌ پوست انسان‌ها را گوناگون آفريد. خواب شبانه و كوشش روزانه انسان‌ها از آيات او است. برق را نشان انسان‌ها مي‌دهد تا آنان هم بترسند و هم طمع كنند. آسمان و زمين با فرمان او سرپا است. خدا (هنگام حشر) انسان‌ها از زمين فرا مي‌خواند و آن‌ها بيرون مي‌آيند،‌ تمام آنانكه در آسمان‌ها و زمين هستند مال او و تابع او است. خدا آفرينش را آغاز مي‌كند و سپس آن‌را برمي‌گرداند» (همه اين‌ها آيات خدا است سوره 30 آيه 19 تا 27).

«خدا آسمان‌ها را بدون ستون آفريد و در زمين لنگرها قرار داد» (سوره 31 آيه 10).

«(كافران بدانند) كه اگر خدا بخواهد زمين را مي‌شكافد و آنان را در زمين فرو مي‌برد و يا از آسمان تحسيف بر سر آن‌ها مي‌اندازد» (سوره 4 آيه 9).

«خدا بادها را مي‌فرستد و به واسطه آنان ابرها را تكان مي‌دهد از اين راه زمين‌هاي مرده را زنده مي‌كند» (سوره 3 آِيه 9).

خدا آسمان‌ها و زمين را نگه‌مي‌دارد و نمي‌گذارد درهم بريزند (سوره 3 آيه 41).

«همان خدا كه انسان‌ها را اولين بار آفريد بار ديگر هم آن‌ها را زنده مي‌كند، همان خدا كه از درخت آتش آفريد، او مي‌گويد «باش» و همه چيز موجود مي‌شود» (سوره 36 آيات 76 تا 82).

«خدا آسمان‌ها و زمين را به حق آفريد شب را به روز درمي‌پيچد و روز را به شب درمي‌پيچد آفتاب و ماه را مسخر كرد كه هر كدام از آن‌ها تا زمان معين شده گردش ‌كنند. او انسان‌ها را از يك نفس آفريد. انسان‌ها را در شكم مادران در مراحل متوالي در ظلمت‌هاي سه‌گانه مي‌آفريند» (سوره 39 آيه 5 و 6).

اين آيات قرآني نمونه‌هايي از آيات بسيار بيشتري است كه اصل و اساس «بينش از طبيعت» در قرآن را نشان مي‌دهد. همه حوادث وتحولات طبيعي جهان نبي اسلام «نمود» (آيات ) واقعيت بنيادين (خدا) ديده مي‌شوند كه خودش بلاواسطه درك نمي‌شود. اما او «بود» همه اين نمودها است. او بدون انقطاع فعال است و هر لحظه به گونه‌اي مي‌آفريند (خلق مدام). اين بينش نبوي عين فهم و عين تفسير (قرائت) است. آياتي كه آورده شد جملات اِخباري يا فلسفي نيستند آن‌ها جملات تفسيري‌اند: تفسير پديده‌هاي طبيعي شناخته شده جهان نبي اسلام به مثابه نمودهاي خدا و افعال او. اين قرائت نبوي در قرآن منحصر به پديده‌هاي طبيعي نيست. در تمام مواردي كه از انسان و يا اقوام سخن به ميان آمده، همه آنها هم مخلوقات خداوند فهميده و تفسير مي‌شوندكه سرنوشت‌‌شان چه در پيدايش و چه در چگونگي سپري كردن حيات دنيوي و چه در آنچه به حيات اخروي مربوط مي‌شود همه و همه با اراده و فعل خدا معين مي‌شود. در تمام مواردي كه سخن از انسان و يا اقوام مي‌رود خدا به عنوان فعال علي‌الاطلاق حضور دارد و سخن از افعال آن فاعل مي‌رود. همه‌جا سخن از اين است كه خدا با انسان و اقوام چنين كرد و يا چنين مي‌كند و يا چنان خواهد كرد و يا چنان مي‌تواند بكند. حتي در مواردي كه سخن از ويژگي‌هاي طبيعي انسان در ميان است هسته اصلي سخن چگونگي تعامل خدا با انسان مي‌باشد.

در اينجا چند نمونه از آيات كليدي در اين باب را نيز، نسبتاً‌ با تفصيل مي‌آورم و مطالعه ساير موارد را كه بسيار زياد است به خوانندگان گرامي واگذار مي‌كنم.

قرائت نبوي از سرنوشت انسان

«خدا، انسان را از گلي خشك از گلي سياه و بدبو آفريد (سوره 15 آيه 26) انسان را از نطفه آفريد» (آيه 4 سوره 16).

«خدا كارنامه هر انساني را به گردن او بسته است و روز قيامت نامه او را بيرون مي‌آورد و نشانش مي‌دهد» (سوره 17 آيات 13 و 14).

«خدا امانت را به آسمان و زمين عرضه كرد........و انسان آن امانت را به دوش مي‌كشيد» (سوره 23 آيه 72).

«خدا انسان را آفريد و به او بيان ياد داد» (سوره 55 آيه 3).

«انسان با مشقت فراوان به سوي خدايش خواهد رفت و او را ملاقات خواهد كرد» (سوره 84 آيه 6).

«خدا انسان را در زحمت (كبد) آفريد. (سوره 9 آيه 4) خدا انسان را از علق آفريد» (سوره 96 آيه 9). «آنچه را انسان نمي‌دانست خدا به او ياد داد» (سوره 96 آيه 5).

از قول ابراهيم: «خدا مرا آفريد و هدايت مي‌كند، به من طعام مي‌دهد و مرا سيراب مي‌كند....» (سوره 26 آيه 79). «خدا انسان را از نطفه آفريد، راه را نشانش داد و سپس او را ميراند و در قبر گذاشت...» (سوره 80 آيه 21 به بعد...).

«هيچ نفس انساني جز با اذن خدا نمي‌ميرد» (سوره 3 آيه 145). «هيچ نفس انساني جز با اذن خدا ايمان نمي‌آورد» (سوره 10 آيه 100). «(در روز قيامت) خدا آنچه را هر نفسي (با اعمال خود) فرامي‌آورده به او پاداش خواهد داد» (سوره 14 آيه 15). «خدا نفس آدمي را آفريده و پليدكاري و پرهيزكاري را به او الهام كرده است» (سوره 91 آيه 7 به بعد).

«خدا انسان‌ها را با ترسِ گرسنگي و از دست رفتن اموال و جان‌ها... آزمايش مي‌كند. خدا مرگ و زندگي را براي آزمايش انسان‌ها آفريد» (سوره 67 آيه 2).

«خدا به آنانكه ايمان مي‌آورند و كار شايسته مي‌كنند زندگاني پاكيزه مي‌بخشد» (سوره 16 آيه 97).

«خدا مؤمنان را از تاريكي‌ها خارج مي‌كند و به روشنايي وارد مي‌كند» (سوره 2 آيه 257).

«خدا انسان را به حال خود وا نمي‌گذارد« (سوره 57 آيه 36).

«هركس به خدا توكل كند خدا براي او كافي است» (سوره 65 آيه 3).

«هركس را خدا هدايت كند هدايت مي‌شود و آنكه را خدا گمراه سازد راهنمايي پيدا نخواهد شد» (سوره 18 آيه 17).

«خدا كافران را به گونه‌اي كه خود آنها نمي‌فهمند استدراج مي‌كند» ( سوره 7 آيه 182).

«آيا در امان هستيد از اينكه (خدا)، آن‌ها را در زمين فرو بَرد» (سوره 16 آيه 45).

اين آيات و مشابهات آن، اساس بينش فهمي ـ تفسيري نبي اسلام از سرنوشت انسان را نشان مي‌دهد. جملات اين آيات هم جملات اخبار از داده‌ها و يا فلسفي نيستند. آنها جملات تفسيري هستند، تفسير سرنوشت و سرگذشت انسان؛ آن‌طور كه در جهان نبي اسلام، به مثابه تعامل خدا با انسان ديده مي‌شد. حتي مهم‌ترين آيات مربوط به اصل حشر و قيامت انسان‌ها هم در قرآن بازگو كننده يك تجربه فهمي ـ تفسيري از سرانجام انسان هستند. مثلاً در موارد متعددي از قرآن گفته مي‌شود بيرون آوردن انسان‌هاي مرده از خاك مانند زنده كردن درختان و زمين پس از فصل زمستان است. پيامبر در بينش وحياني خود انسان‌ها را مانند درختان و گياهان مي‌ديده كه سرسبز مي‌شوند و سپس مي‌ميرند (به اصطلاح قرآن) و سپس در فصل بهار دوباره زنده (به اصطلاح قرآن) مي‌شوند. تعبيرات مكرر از آفريده‌ شدن انسان از خاك و پيدايش انسان در زمين و تعبير انتشار انسان‌ها در روي زمين و رفتن انسان‌ها دوباره به زمين و بيرون آمدن انسان‌ها دوباره از زمين در قرآن مثلاً‌ در سوره 30 آيه 19 جمله‌‌هاي اِخباري نيستند جمله‌هايي هستند كه يك تجربه فهمي ـ تفسيري از سرنوشت و سرانجام انسان را نشان مي‌دهند. از حشر انسان‌ها از زمين در قرآن به بيرون آوردن زنده از مرده تعبير شده است. مبناي اين فهم تفسيري از انسان در آيات 38 تا 42 سوره 44 چنين بيان شده است: «خدا آسمان‌ها و زمين را به بازي نيافريده،‌ آنها به حق آفريده شده‌اند». در آيات 16 تا 18 سوره 28 آمده: خدا آسمان‌ها و زمين و آنچه در ميانه آن‌ها است را بازي‌كنان نيافريده است. (در روند آفرينش) خدا باطل را به وسيله «حق» از ميان برمي‌دارد. «بندگان خدا در آفرينش آسمان‌ها و زمين مي‌انديشند و مي‌فهمند كه خدا آن‌ها را «باطل» نيافريده است». تعبيرات «بازي نبودن (عبث نبودن) آفرينش جهان»، «حقانيت آفرينش جهان»، «باطل نبودن آفرينش جهان»، همه از يك فهم تفسيري از جهان حكايت مي‌كنند. عبث نبودن،‌ حقانيت داشتن، باطل نبودن بيش از آنكه بيان فلسفي از يك واقعيت باشند بيان فهمي ـ تفسيري از آن هستند. اگر بگوييم فلان عمل يك شخص معين عبث يا باطل نيست و يا حقانيت دارد در اين موارد گونه‌اي تفسير از آن عمل بيان كرده‌ايم. وقتي درباره خلق جهان چنين تعبيراتي به كار برده مي‌شود يك فهم تفسيري از آن داده مي‌شود. پيامبر اسلام چون جهان را غيرعبث، حقانيت‌دار و غيرباطل مي‌ديده و مي‌فهميده و در بينش وي همه چيز «از خدا» «مال خدا» و به «سوي خدا» بوده، انسان نمي‌توانسته مشمول اين فهم و بينش عمومي وي نباشد. خلقت انسان هم از خدا و سرنوشت و سرانجام او به سوي خدا بوده است. اگر سرانجام انسان به سوي خدا نبود خلق انسان «عبث» مي‌بود. پس انسان عاقبت در پيشگاه خدا حاضر خواهد شد و ممكن نيست از انسان فهمي جز اين داشت. به آيات زير (باز هم به صورت نقل مضمون) توجه كند:

«اي انسان تو با مشقت به سوي خدايت مي‌روي و عاقبت او را ملاقات مي‌كني» (سوره 84 آيه 6).

«آيا محاسبه شما اين است كه خدا انسان را عبث آفريده است؟» (سوره 23 آيه 115).

«آيا محاسبه انسان اين ا ست كه به حال خود رها شود مگر نه اين است كه او در آغاز نطفه بود و سپس علقه ... اين خداست كه آفرينش او را تمام كرد و از انسان نر و ماده پديد آورد. آيا اين خدا قادر نيست مردگان را زنده كند؟» (سوره 75 آيه 36 تا 40).

«آيا كافران گمان مي‌كنند در روزي كه همه مردم در پيشگاه خدا خواهند ايستاد اين‌ها مبعوث نخواهند شد؟» (سوره 83 آيه 5 و6).

«در روز زلزال (قيامت و حشر) همه مردم به حركت درخواهند آمد تا اعمال خود را ببينند. هركس مثقال ذره‌‌اي شر مرتكب شده باشد آن‌را خواهد ديد و هركس مثقال ذره‌اي نيكوكاري كرده باشد آن‌را خواهد ديد» (سوره 99 آيه 7 و 8).

«نهايت كار همه بازگشت به خدا است» (سوره 96 آيه 8).

«خدا مرگ و زندگي را آفريده تا انسان‌ها را آزمايش كند،‌ تا معلوم شود چه كساني زيباترين كارها را مي‌كنند» (سوره 67 آيه 2).

«حيات دنيوي لهو و لعب است،‌ حيات دنيوي كالاي غرور است» (سوره 57 آيه 20).

«انسان تنها و تنها به نتيجه كوشش خود مي‌رسد و آن‌را در آينده مي‌بيند و در نهايت كامل‌ترين جزا به او داده خواهد شد و آخرين مرحله، حضور در پيشگاه پروردگار است» (سوره 53 آيه 42).

اينكه انسان با مشقت به سوي خدا مي‌رود، اينكه خلقت انسان عبث نيست،‌ اينكه انسان به حال خود رها نمي‌شود، اينكه خدا قادر است او را زنده كند،‌ اينكه او در حيات اخروي «جزا» خواهد ديد، اينكه او به وسيله خدا امتحان مي‌شود‌،‌ اينكه حيات دنيوي لهو و لعب و كالاي غرور است، همه اين‌ها فهم‌هاي تفسيري ديني از انسان هستند كه بر مبناي «بينش تفسيري محوري» عبث نبودن و حقانيت داشتن و غير باطل بودن جهان صورت مي‌پذيرد. آن «پيش‌نگاه» اين نگاه‌ها را هدايت مي‌كند.

مؤيد مهم ديگر اين مدعا نام‌هايي است كه در قرآن براي مرحله قيامت و حشر انسان به كار برده شده است: مثلاً‌ «يوم الفصل» سوره 44 آيه 40 ، «يوم‌الحساب» سوره 24 آيه 35 ، «يوم التغابن» سوره 64 آيه 9 ، نام‌هاي روز قيامت‌اند. تعبيرات فصل به معناي جدا شدن حق از باطل، حساب‌كشي از انسان، اگاه شدن به مغبون بودگي و مانند اين‌ها تعبيراتي‌اند فهمي ـ تفسيري از وضعيت آينده انسان در آخرت. با دقت بيشتر معلوم مي‌شود كه تعبير بسيار مكرر «اليوم‌الآخر» كه در ده‌ها مورد از قرآن درباره حشر و قيامت و آخرت به كار برده شده، خود، يك تعبير فهمي‌ ـ تفسيري است. اينكه حيات دنيوي «روز اول» است و حيات اخروي «روز ديگر» است يك فهم تفسيري از سرنوشت و سرگذشت انسان است. اين تعبيرات اِخبار از داده‌ها و يا فلسفه‌گويي و يا اِخبار از غيب نيستند.

قرائت نبوي از تاريخ اقوام

در صحنه تاريخ اقوام هم در قرآن مطلب چنان است كه درباره طبيعت و انسان گفتيم. خدا فاعل علي الاطلاق در سرنوشت اقوام است. در اين صحنه هم همه‌ چيز در تعامل خدا با انسان‌ها ديده مي‌شود. به نمونه‌هايي از آيات مرتبط (باز هم تقريباً نقل به مضمون) توجه فرماييد:

«خداوند (در كتاب هستي) نوشته كه (عاقبت) او و فرستادگانش پيروز خواهند شد. عاقبت بندگان صالح خدا وارث زمين خواهند شد»‌ (سوره 21 آيه 105).

«خدا پيش از ارسال رسولان (قومي) را عذاب نمي‌كند».

«وقتي اراده كنيم اهل سرزميني را هلاك سازيم به مترفان آنها هشدار مي‌دهيم، اما آنان فسق پيشه مي‌كنند آنگاه اهل آن سرزمين را هلاك مي‌سازيم. خدا پس از نوح (اقوام) زيادي را به سبب گناهان آنها هلاك ساخت» (سوره 7 آيات 15 تا 17).

«چه سرزمين‌هايي كه اهل آن ستمگر بودند و ما آن‌را از ميان برديم و اقوام ديگري به جاي آنان آورديم».

«اگر خدا بخواهد شما را مي‌برد و ديگران را مي‌آورد» (سوره 4 آيه 133).

قرائت نبوي از واقعيات اجتماعي

در اينجا بايد اين موضوع مهم را هم مطرح كنم كه علاوه بر پديده‌هاي طبيعي و سرنوشت و سرگذشت انسان و تاريخ اقوام، متن قرآن يك تجربه فهمي ـ تفسيري نبوي هم از زندگي اجتماعي مردم حجاز بيان مي‌كند و اصول اخلاقي و احكام ديني (عبادي و معاملاتي) قرآن محصول همين تجربه است. خدا در متن و بطن واقعيات اجتماعي هم با انسان در حال تعامل است. آن‌گونه زندگي اجتماعي كه با اراده فعال خدا در بطن و متن جامعه هماهنگ نيست، زندگي نامطلوب فهميده مي‌شود. چون سرنوشت و سرانجام زندگي انسان حتي در بطن و متن واقعيات و تحولات اجتماعي مقهور اراده خداست، پس بايد «واقعيات اجتماعي» با آن سازگار شوند. اينجاست كه قرائت نبوي از مردم حجاز مي‌خواهد واقعيات اجتماعي ـ چه مربوط به عبادات و چه مربوط به معاملات ـ خود را تغيير دهند. اين تغيير بايد بر مبناي توحيد در عبادات، مراعات تقوي، عدالت، احسان، انصاف، ايثار و ... معروف، خير، برّ، عفو و مانند اين‌ها كه سازگار با فعاليت علي‌الاطلاق خدا در جهان هستند و اجتناب از فسق، ظلم، منكر، شرّ، اعتداء و مانند اين ها كه با آن ناسازگارند بايد انجام ‌شود. در حقيقت از انسان‌ها خواسته مي‌شود نه تنها در مقام نگاه به جهان و تفسير آن بلكه در مقام عمل در جهان هم تسليم فاعليت مطلق خداوند شوند. عنوان جامع اينگونه زندگي كردن در قرآن «عبوديّت» است. در قرآن بسياري از اعمال و روابط اجتماعي موجود مصداق ظلم، شر، اعتداء، فسق و... فهميده مي‌شود و از آنها نهي مي‌گردد و به جاي آنها روابط و اعمال ديگري كه مصداق عدالت، احسان، انصاف و مانند آن‌ هستند پيشنهاد مي‌شود و به آن امر مي‌شود. تقريباً‌ در تمام مواردي كه حكمي مربوط به روابط انساني و واقعيات اجتماعي در قرآن آمده به گونه‌اي تعليل اخلاقي دارد كه آن تعليل به اصول اخلاقي ياد شده مربوط است. قرائت نبوي اين است كه اگر اين ارتباطات و نرم‌ها از صورت غيراخلاقي به صورت اخلاقي، مثلاً از صورت ظالمانه به صورت عادلانه درآيد، از اراده خداوند تبعيت شده است.

تمام احكام مربوط به عبادات و معاملات در قرآن از اين موضع صادر شده و بر فهمي تفسيري از روابط و واقعيات اجتماعي سازگار و ناسازگار با اراده خدا مبتني شده است.

آنچه در اين باب مهم و راهگشا است توجه كردن به اين نكته اساسي مي‌باشد كه داوري درباره روابط موجود انسان‌ها با يكديگر يا با خدا هميشه در يك جامعه مشخص و معين (و در مورد جامعه حجاز) مي‌تواند معنا پيدا كند و هميشه يك ماهيت فهمي، تفسيري دارد. مثلاً يك گونه عبادت معين رايج در جامعه شرك‌آميز ديده مي‌شود و به تغبير آن به صورت توحيدي دعوت مي‌شود، يا مثلاً يك رابطه معين انساني آن جامعه مانند نظام خانواده ظالمانه ديده مي‌شود و از آن نهي مي‌شود و به عادلانه شدن آن دعوت مي‌گردد. اين قضاوت‌ها درباره ظالمانه بودن يا عادلانه بودن ناظر به واقعيت اجتماعي مشخص در جامعه‌اي معين‌اند و مي‌خواهند تكليف آن‌ها را مشخص كنند. اين قضاوت‌ها، مانند قضاوت قاضي در دادگاه است كه ناظر به حادثه معيني است كه در زمان و مكان معين انجام شده است. همانطور كه قضاوت قاضي در اين موارد بر اساس تفسير او از قانون انجام مي‌شود، ظالمانه خواندن و يا عادلانه خواندن رابطه اجتماعي معيني هم در يك جامعه بر يك تفسير از ظلم و عدالت مبتني مي‌شود و تنها تكليف آن موارد معين را در آن جامعه مورد نظر مشخص مي‌كند و حداكثر، هر مورد ديگري را كه با تمام مشخصات مانند آن مورد اول باشد شامل مي‌شود و نه بيشتر. پيشنهاد يك «بايد» در روابط انساني يا رابطه انساان با خدا هميشه در مقابل يك «آنچه هست» قرار دارد. «بايد» مي‌خواهد آنچه هست را تغيير دهد و معطوف به يك واقعيت مشخص است. پيشنهاد يك «بايد» اجتماعي به جاي يك «است» اجتماعي ممكن نمي‌شود مگر در شرايط تاريخي معين، يعني مثلاً تفسير اوضاع و احوال معين اجتماعي به ظلم و جانشين كردن وضعيت معين ديگر اجتماعي به جاي آن، كه به عنوان عدل تفسير شده است. همه اين‌ داوري‌ها ماهيت فهمي ـ تفسيري دارد. در اينجا به قسمتي از اين موارد در قرآن به عنوان نمونه اشاره مي‌كنم.

احكام قصاص در آيات 178 و 179 از سوره بر مبناي فهمي ـ تفسيري از «عفو» «معروف»، «احسان»، «اعتداء» و «حيات» و تعيين مصداق براي آن‌ها تنظيم شده است. پس از اين آيات، آيات مربوط به احكام وصيت اموال قرار دارد كه بر مبناي فهمي تفسيري از «خير» «معروف» و تقوي «اثم»، «اصلاح ميان مردم» و تعيين مصداق آن‌ها تنظيم شده است. آيات 22 تا 42 سوره 2كه در آن‌ها احكام آميزش جنسي، نكاح،‌نفقه همسر و اولاد و طلاق بيان شده، بر مبناي فهمي تفسيري از «توبه»، «پاكيزه ‌خويي»، «تقوي»، «اصطلاح ميان مردم»، «حق يك انسان در برابر انسان ديگر»، «معروف»، «احسان»، «مراعات حدود خدا»، «ظلم به نفس نكردن»، «تراضي دوطرفه»، «وعظ»، «عمل خالص‌تر و پاك‌تر» «ضرر نرساندن به ديگري»، «مشاوره با يكديگر»، «تقوي» «عفو» و مانند اين‌ها بيان شده است و اين احكام مصداق اين فضائل به شمار آمده است. در آيات 278 تا 283 كه احكام ربا، قرض، شهادت بيان شده، اين احكام بر مبناي فهمي‌ ـ تفسيري از «عدالت»، «تقوي»، «انتخاب شاهد با رضايت»، «قسط»، «استواري شهادت» اجتناب از ضرر رساندن به ديگري و بيان مصداق بر آن‌ها نظيم شده است. در آيات 1 تا 6 سوره مائده كه احكام متفاوتي درباره «عقود»، ماكولات حرام و حلال و روابط جنسي زن و مرد آمده، همه آن‌ها فهمي تفسيري از «وفا به پيمان»، «عدم اعتداء»، «تعاون بر تقوي» و «عدم تعاون بر اثم وعدوان»، «اجتناب»، «فسق»، «نعمت»، «اضطرار در مخمصه»، «طيّبات»، «روابط جنسي پاكيزه و حريم‌دار» زنان با مردان،‌ «محصنين و محصنات» تنظيم شده است. در آيات 275 تا 280 حكم تحريم ربا بر فهمي ـ تفسيري از «شيطان‌زدگي» «نفي تشبيه ربا به بيع»، «تقوي»، «ظلم نكردن و مظلوم واقع نشدن»، «در تنگدستي بدهكار به او فشار نياوردن» و مانند اين‌ها تنظيم شده و مصداق بيان شده است. در آيات مربوط به قتال (جنگ) كه در سوره‌هاي مختلف قرآن ديده مي‌شود، احكام قتال بر فهمي تفسيري از «عدم اعتداء» «سلم» (صلح)«جنگ تا از ميان رفتن فتنه» و ... تنظيم شده است. شايد سبب اينكه همه اين‌ احكام «حكم» ناميده شده همين است كه همه اين‌ها ماهيت قضاوت در موارد معين داشته است. حكم كلمه‌اي است كه عمدتاً در قضاوت به كار برده مي‌شود. در اينصورت معناي و «من لم يحكم بما انزل الله» هم روشن مي‌شود.

اين‌ها شاهد‌هاي واضحي براي اين مدعا است كه احكام شرعي قرآن بر فهمي ـ تفسيري از واقعيات و روابط موجود اجتماعي جامعه حجاز و بر روابط عبادي انسان‌ها با خدا در آن جامعه مبتني بوده و هدف آن تفسير واقعيات اجتماعي به صورتي كه با اراده خدا سازگار باشد بوده است. صدور اين احكام اصلاً به معناي وضع احكام براي همه جامعه‌ها و همه عصرها نبوده است. اينكه در قرون نخستين اسلام مسلمانان علم فقه را به وجود آوردند و با آن نيازهاي خود و حكومتشان را برطرف كردند به كلي مطلب ديگري است. از متن قرآن تنها آن مقدار به دست مي‌آيد كه توضيح داديم.

قرائت نبوي و احوال وجودي

در بخش عمده‌اي از قرآن نيز كه به ظرائف چگونگي رويكردهاي هر فرد انساني در برابر خدا مي‌پردازد، آنجا كه سخن از «دعاء»، «ابتهال»، «شكر»، «صبر»، «رضا»، «توكل»، «انابه»، «توبه»، «استغفار»، «استغاثه»، «تسبيح و تبرئه» قنوت، تضرع، «صلوه»، «ركوع»، «سجود»، «صوم»، «انفاق»، «رجاء»، «خوف»، «اطمينان نفس»، ايمان،‌ غم، يأس، عجله و مانند اين‌ها به ميان آمده، همه اين‌ها بر مبناي ضرورت هماهنگ شدن انسان با فعاليت علي‌الاطلاق خدا در جهان فهميده و تفسير شده است. اين رويكردهاي انسان در برابر خدا همه، توحيد عملي فهميده شده‌اند. عرفاي مسلمان با تامل و موشكافي در آن دسته از تعبيرات قرآن كه به اين رويكردها مرتبط مي‌شود. «حالات» و «مقامات» سير و سلوك انسان را تنظيم كرده‌اند و به شرح و تفسير «طريقت» پرداخته‌اند. در اين موارد تعبيرات قرآن «تجربه هرمنوتيكي» پيامبر از جهان را كاملاً آشكار مي‌كند. بعد اگزيستنسيال Existintial اين تعبيرات نشان مي‌دهند كه «وحي» چگونه درياي روح او را متلاطم مي‌كرده و چگونه اضطراب بنيادين انساني وي را به سطح تجربه او مي‌رسانده و او را «انگيخته‌اي» سكون ناپذير مي‌ساخته است. «ايمان بالله» كه اصلي‌ترين دعوت پيامبر در قرآن است. از ماده «اَمْن» است و «اَمن» همان «امنيت وجودي» آدمي است. اين امنيت در برابر اظطراب وجودي قرار دارد. و تكرار شدن تعبيرات «ايمان بالله» (امنيت پيدا كردن به واسطه خدا) در آيات بسيار زيادي از قرآن نشان مي‌دهد كه چگونه وضعيت‌هاي وجودي «اضطراب» و «امنيت» هيچ‌گاه پيامبر را رها نمي‌ساخته است.

خلاصه همه مطالب گذشته‌اين است كه در قرائت نبوي قرآن از جهان تمامي پديده‌هاي طبيعي و چگونگي رقم خوردن سرنوشت و سرانجام انسان و تاريخ اقوام، افعال يك فاعل (خدا) ديده مي‌شوند كه آن فاعل، خود از ميانه غايب است ولي افعال او به مثابه آيات او را نشان مي دهند. در قرآن در بيش از چهارصد مورد اين افعال «آيات» ناميده شده‌اند. پيامبر در قرائت خود از جهان با اظهار آيه بودن همه موجودات به فاعليت علي‌الاطلاق آن فاعل و در نتيجه به الوهيّت نامشروط او اعتراف مي‌كند. وي در حقيقت با آن فاعل سخن مي‌گويد، او را مدح مي‌كند، ذكر مي‌كند، از او استمدار مي‌طلبد، به او بشارت مي‌دهد از او مي‌ترساند از مردم مي‌خواهد واقعيات زندگي اجتماعي خود را با اراده آن فاعل علي‌الاطلاق هماهنگ سازند. آيات او را ستايش مي‌كند. اين‌ها همه مسبوق به يك پيش‌نگاه فهمي‌ـ تفسيري از جهان است كه بنا به تجربه نبوي خدا از طريق وحي، پيامبر را به آن قادر مي‌ساخته است. آيات قرآن بيان گزاره‌هاي فلسفي به منظورِ اخبار از واقعيت يا اخبار از غيب نيست (گرچه فيلسوفان مسلمان بعداً درباره آن‌ها بحث فلسفي كردند). اين‌ها اعترافات پيامبر اسلام است در برابر خدا. اعتراف به اينكه تو همه جا حضور داري، اعتراف به اينكه تو مرا از طريق انزال وحي متوجه خودت كرده‌اي و اعتراف به اينكه تو مرا قادر مي‌سازي تا چنين سخن بگويم و سپس شهادت دادن به اين واقعيت در برابر مخاطبان خود و دعوت آن‌ها به ايمان.

در اين قرائت نبوي تجربه خدا با فهم تفسيري از جهان متحد است. خدا به اينصورت درك مي‌شود كه واقعيت جهان؛ «نمود»، او فهميده مي‌شود. جهان، ديني فهميده مي‌شود چون نمود خدا فهميده مي‌شود. سخن گفتن از خدا،‌ از فهم و تفسير (هرمنوتيك) جهان جدا نيست. در قرآن مقدم بر تفسير و يا عين تفسير است.

در اين قرائت حضور خدا عبارتست از فعاليت بلاانقطاع او. خدا حاضر است چون هر لحظه واقعيت را ممكن مي‌سازد. در اين متن صفات مربوط به فعاليت مستمرّ خدا و نه صفات ذات او نخستين و آغازين صفات وي هستند. خدا حضور دارد. چون مستمراً و بلاانقطاع جهان را تأسيس و نابود مي‌كند. (خلق مُدام) جهان نمودي است كه با آن خدا خود را نشان مي‌دهد. اين نمود قدرت خدا را همزمان هم آشكار مي‌سازد و هم پنهان مي‌كند (هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن). اين تجربه قرائتي گاهي چنان اوج مي‌گيرد كه صاحب تجربه از جهان درمي‌گذرد و ذات الهي را به صورت نور تجربه مي‌كند. در سوره 24 آيه 35 چنين آمده: «خدا نور آسمان‌ها و زمين است، مَثَل نور او چون چراغداني است كه در آن چراغي، و آن چراغ در شيشه‌اي است، آن شيشه گويي اختري درخشان است كه از درخت مبارك زيتوتي كه نه شرقي است و نه غربي افروخته مي‌شود، (گويي كه) روغن آن چراغ بدون آتش روشني مي‌بخشد، روشني بر روي روشني است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مي‌كند».

در اين قرائت فهمي ـ تفسيري ـ ديني از جهان از انواع مثل‌ها، تصويرها و حكايت‌ها با سبك‌هايي گوناگون از اِنذار و تبشير استفاده شده است. در عين حال قرآن از زمره تأليف مؤلفان نيست. نظم تأليفي ندارد، قرآن نه نثر است و نه نظم. قرآن يك قرائت (خواندن) نبوي از جهان است. البته در سراسر اين قرائت شخصيت پيامبر به گونه‌هاي مختلف آشكار شده است. مي‌توان با گونه‌اي تحليل روانشناختي از اين متن، آن پيامبر را كه وحي، اين خواندن را براي او نه تنها ممكن بلكه غير قابل اجتناب ساخته بود تحليل روانشناختي كرد. اوصاف بهشت و جهنم، لحن‌هاي رحمت‌آلود و يا غضب‌آلود پاره‌اي از آيات، سختگيري‌هاي شديد با كافران و بسياري ديگر از مشخصات اين متن آيينه خلق و كيفيت نبي اسلام است.

پاره‌اي از پيامدهاي نظريات ابراز شده

در خاتمه كلام به نتايج عمده‌اي كه از مباحث ياد شده به دست مي‌آيد، اشاره مي‌كنم:

1- آنچه در اين گفتگو در ميان آوردم درآمدي است بر يك قرائت عقلاني از قرآن كريم به عنوان كتاب ديني اصلي مسلمانان. اين قرائت عقلاني، پيام «ديني» اين متن را كه در يك جمله مي‌توان از آن به «توحيد» (موحدانه نگريستن و موحدانه زيستن، و نه عقيده به وجود خداي يكتا) تعبيركرد، به خوبي مي‌رساند، بدون اينكه وحياني بودن اين متن جزء پيش‌فرض‌هاي ما باشد. قرآن بيان كننده «توحيد» پيامبر اسلام است. پيامبر آنگونه به جهان مي‌نگريست و (جهان را مي‌فهميد) وآنگونه مي‌زيست كه در قرآن منعكس است.

2- متن قرآن به مثابه يك فهم تفسيري از جهان يك «نمود» است و هر چيز كه «نمود» باشد فقط با فهم و تفسير دوباره ممكن است فهميده مي‌شود، آن‌ هم تنها در وجهي از وجوه و نه با احاطه به تمام حقيقت آن «نمود». منظور اينست كه قرائت پيامبر اسلام از جهان چون يك قرائت است ممكن نيست براي ما در بردارنده تمام «حقيقت الهي» باشد. ما انسان‌ها به هنگام مواجهه با اين متن درك مي‌كنيم كه اين قرائت با واقعيتي سروكار دارد كه هم ظاهر (آشكار) است و هم باطن (پنهان). پس نمي‌توانيم تمام آنچه را كه پيام اين متن مي‌رساند كاملاً بفهميم و درست در همين نقطه است كه ضرورت يك فهم تفسيري از اين پيام خود را نشان مي‌دهد. قطعاً اين فهم و تفسير جديد هم تمام حقيقت آنچه را كه اين پيام در ارتباط با آن است نشان نخواهد داد و همان دو مشخصه «هم آشكار» و «هم پنهان» در تمام تفسيرهاي ممكن ما را همراهي خواهد كرد. نتيجه اين تحليل است كه نه خود پيام قرآن يعني توحيد پيامبر اسلام حاوي گزاره‌هاي نهايي و قرائت نهايي درباره حقيقت الهي است و نه هر گزاره تفسيري ديگر كه در مقام تفسير اين پيام ممكن است گفته شود.

3ـ براي فهم و تفسير قرائت نبوي (قرآن) نمي‌توان از پيش قاعده و قانون معين كرد. هر مفسري خود بايد نشان دهد كه تفسير او تفسير است يا نه. جلال‌الدين رومي وقتي براي فهم اين قرائت نبوي از مثال تاريكخانه و فيل و يا نزاع عرب زبان، فارس زبان و ترك بر سر نام انگور (در حالي كه انگور را در دست داشتند) استفاده مي‌كرد و يا در تفسير رابطه انسان و خدا مي‌گفت: «ما ز درياييم و دريا مي‌رويم / ما ز عقباايم و عقبا مي‌رويم / كشتي نوحيم و در درياي روح / لاجرم بي دست و پا مي‌رويم»، وقتي او از همه مي‌خواست در برابر امواج طوفاني فعاليت علي‌الاطلاق خدا هيچ مقاومتي نشان ندهند و با اين امواج روان شوند براي اين فهم‌هاي تفسيري از قاعده و قانون معيني تبعيت نمي‌كرد. وقتي ملاصدرا اين قرائت را چنين مي‌فهميد كه تمام موجودات «افعال و شئون حق تعالي» هستند و هيچ استقلال وجودي ندارند و «حقيقت امكان» «فقر وجودي» است. او هم در اين تفسير از قاعده و قانون از پيش تعيين شده پيروي نمي‌كرد.

حقيقت اين است كه عرفاي مسلمان روي پيام توحيدي قرآن بيش از ديگران كار كردند. آنان تعبيراتي را در آيات قرآن مورد توجه خاص قرار دادند و نظامي از تجربه‌هاي عرفاني را تحت عنوان «حالات» و «مقامات» به تصوير كشيدند كه شايد منظم‌ترين آن‌ها قبل از منابع ديگر در كتاب «اللمع في‌التصوف» ابو نصر سراج آمده است. آنها راهي را رفتند كه مي‌توان ترسيمي از آن را در كتاب سودمند تفسير قرآني و زبان عرفاني از «پل نويا»، ترجمه اسماعيل سعادت مطالعه كرد. در هر حال، قرائت عارفان طراز اول مسلمان از توحيد، فهم ـ قرائت توحيدي قرآن را وارد مرحله كاملاً جديدي كرد و از آن صورتي خالص و ناب ارائه نمود. گرچه قرائت عارفان هم سخن نهايي در اين باب نمي‌تواند باشد. البته عرفان اسلامي با تأثر از عرفان‌هاي ديگر تكامل پيدا كرد.

پرسش امروزين كه متفكران با آن مواجهند اين است كه قرائت توحيدي قرآن را در عصر حاضر چگونه مي‌توان فهم و تفسير كرد و چگونه مي‌توان در عصر حاضر فهمي توحيدي از جهان داشت و چگونه مي‌توان موحدانه زيست. در جهاني كه انسان در طبيعت تصرف‌هاي كلان مي‌كند و تاريخ را تا حدود زيادي با اراده آگاهانه خود مي‌سازد فهم توحيدي از جهان چگونه ممكن است؟ خلاصه اينكه براي متفكران مسلمان معاصر هم مانند همه معتقدان ديگر به خدا مسأله اصلي و اساسي در عصر حاضر «مسأله خدا» است و نه چيز ديگر. نبوت و وحي در قرآن «طريقيت» دارند و نه «موضوعيت». اينها براي طرح توحيد بوده‌اند و نقش ديگري نداشته‌اند. از نظر قرآن نبي اسلام يك مشاركت كننده بزرگ در قرائت توحيدي از جهان است كه انبياء پيشين مؤسس آن بودند. معناي مسلماني در عصر حاضر مشاركت در اين قرائت توحيدي است. همه آنچه در اين 14 قرنِ گذشته به نام دين اسلام شكل گرفته بايد با قرائت توحيدي از جهان در عصر حاضر، مورد ارزيابي قرار گيرد. و به نظر من معناي اصلاح دين اسلام در عصر حاضر جز اين نمي‌تواند باشد. اين همان اسلام حقيقت است كه مقابل اسلام هويت قرار مي‌گيرد و چون حقيقت هيچ‌گاه تمام و كمال در چنگ انسان نمي‌افتد، هيچ سخني دراين گفتگوي توحيدي سخني نهايي نيست و اين گفتگو هيچ متولي‌اي نمي‌تواند داشته باشد. كار ما يك تفسيرگري دائمي است. اين نكته را نيز اضافه كنم كه براي مسلمانان بسيار مفيد خواهد بود علاوه بر فهم و تفسيرهاي عميقي كه در فلسفه و عرفان اسلامي درباره موضوع خدا وجود دارد به فهم و تفسيرهاي جديد ديگر كه در جهان معاصر از اين موضوع داده مي‌شود توجه كنند. خدا به عنوان «معناي همه معناها» و جهان به مثابه يك مجموعه معنايي كه معناي آن خدا است ، يا خدا به «مثابه راز جهان» يا خدا آن «تو» و يا «ديگري» كه انسان با آن «خود را» مي‌يابد. نمونه‌هاي بسيار جذاب از اين فهم‌هاي تفسيري جديد هستند.

4- بنا به آن تعريف فلسفي كه در اوائل گفتگو از «زبان» ارائه شد چون معناي واژه‌ها و جملات، حتي صرف و نحو يك زبان معين در طول تاريخ تحول پيدا مي‌كند. هيچ جمله‌اي وجود ندارد كه فهم آن به اطلاعات بيرون از آن جمله نيازمند نباشد. اينطور نيست كه مثلاً يك واژه معين فارسي يا عربي در تمام طول تاريخ اين زبان‌ها و در همه جامعه‌هايي كه با اين زبان حرف مي‌زنند هميشه يك معنا داشته باشد. بر اساس اين اصل كلي مورد قبول در فلسفه زبان معاصر بايد بپذيريم كه معناي واژه‌ها و جملات در متن قرآن همان معناها هستند كه در آغاز تكون اين متن از آن‌ها فهميده مي‌شد. گرچه به دست آوردن اين معناها كار پيچيده و مشكلي است ولي اصل اين مطلب را بايد بپذيريم كه نمي‌توانيم بگوييم معناي فلان واژه يا جمله قرآن الزماً همان است كه امروز از آن فهيمده مي‌شود.

در اينصورت معناي واژه‌هايي چون آسمان‌ها، زمين، جن، فرشته، حشر و بعث مردگان از زمين، يا بيعت، شوري، عدل و ... در متن قرآن همان است كه در عصر پيدايش اين متن از آن فهميده مي‌شد. نمي توان به منظور سازگار كردن معناي متن قرآن با دانش و يا فلسفه‌هاي اين عصر براي اين واژه‌ها و جملات معناهاي ديگر فرض كرد. آن تجربه هرمنوتيكي (فهمي ـ تفسيري) پيامبر از جهان كه قبلاً آن را توضيح دادم با زبان عربي صورت گرفته و بيان شده است. اين زبان محدوديت‌هاي خود را دارد. پيامبر وقتي از آسمان‌ها و زمين و آفتاب و ماه و ... و يا حوادث تاريخي و يا سرنوشت و سرانجام انسان با يك بيان فهمي ـ تفسيري سخن مي‌گفته همان را از آنها مي‌فهميده كه در زبان عربي آن روز از آن‌ها فهميده مي‌شد. تجربه فهمي ـ تفسيري او از جهان با معاني و مفاهيم زبان عربي براي او حاصل مي‌شده است. ممكن است ما با دانش و فلسفه جديد در قرآن به مطالبي برخورد كنيم كه آنها را امروزه اسطوره مي‌ناميم يا مطالبي درباره طبيعت و تاريخ ببينيم كه آنها را امروز خلاف دانش عصر مي‌يابيم، حتي ممكن است بگويند زبان قرآن زبان اسطوره است، اين‌ها لطمه‌اي به فهم پيام توحيدي اين متن نمي‌زند.

اين قرائت از تصويري از جهان استفاده مي‌كند كه در عصر آن قرائت وجود داشته ولي هدفش بيان گزاره‌هاي علمي، تاريخي درباره جزئيات آن تصوير نيست. در قرآن همه اين جزئيات به همان معنا كه در زبان و فرهنگ عرب داشتند در خدمت آن فهم تفسيري از جهان و بيان آن قرار گرفته‌اند. آنها آن‌گونه بيان شده‌اند كه در فرهنگ عرب آن روز بوده‌اند. ولي براي رساندن پيامي به كار گرفته شده‌اند كه در فرهنگ آن روز عرب نبود و آن پيام، پيام «توحيد» است. قطعاً جهان نبي اسلام با جهان ما متفاوت است. آن جهان بسيار ساده و بسيط است. در آن جهان نه «اتم» وجود دارد و نه كهكشان و نه سال نوري و نه شبيه‌سازي و نه سفينه‌هاي فضاپيما و نه دموكراسي و نه حقوق بشر و نه خيلي چيزهاي ديگر.

اگر در قرآن گفته شده چون قرآن از سوي خداوند است در آن ناهماهنگي نيست. (سوره 4 آيه 82). منظور از نبودن ناهماهنگي اين است كه در اين متن همه موجودات، همه پديده‌هاي جهان نبوي بدون استثناء آيات خدا ديده مي‌شوند و اين متن يك پيام هماهنگ بيشتر كه همان توحيد باشد ندارد. نه اينكه در اين متن خلاف علم و فلسفه قرن بيستم وجود ندارد يا اسطوره وجود ندارد. بزرگترين عارفان مسلمان كه در وادي توحيد سير كردند به همان كيهان‌شناسي قديم معتقد بودند و آسمان آن‌ها هم «سقف محفوظ» بود. حافظ هم با همه عظمت و جذابيت عرفانش مي‌گفت چيست «اين سقف بلند ساده بسيار نقشِ / زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست». امروز بسياري از دانشمندان و فيلسوفان برجسته جهان معاصر شيفته مولوي و حافظ هستند، اما آسمان‌ آن‌ها ديگر سقف محفوظ نيست و فضاي بيكران است. جهان هر قوم در هر عصر همان است كه در زبان عصري او منعكس است هم با سقف محفوظ مي‌توان از جهان فهم و تفسيري «نمود خدا» داشت و هم با فضاي بيكران.

5- احكام شرعي قرآن از آنچه گفتيم مستئني نيست. نقش احكام شرعي تغيير واقعيات اجتماعي معاصران پيامبر از يك وضعيت ناسازگار با فعاليت بلاا