تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت

درباره‌ي پروژه‌ي مصطفا ملکيان

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

اشاره: «شب ابن‌عربی» به مناسبت انتشار کتاب «فصوص الحکم» شیخ اکبر محی‌الدین ابن‌عربی با ترجمه و شرح دکتر محمدعلی موحد و صمد موحد، هشتم خرداد هشتاد و شش با حضور دكتر محمدعلی موحد، دكتر نصرالله پورجوادی و مصطفی ملكیان در خانه هنرمندان برگزار شد. در زیر متن کامل سخنرانی استاد مصطفی ملکیان با اندكی ویرایش تقدیم می‌گردد. از دوست عزیز مهدی آشوری که کلیه زحمات آن - از حضور در آن نشست تا پیاده کردن سخنرانی – را متحمل شدند بی‌نهایت سپاسگزاریم.

با عرض سلام و ادب خدمت همه خانم‌ها و آقایان

مطالبی که من در این بیست دقیقه خواهم گفت فقط به نشانه‌یِ ارادت و اخلاصم به حضرت استاد موحد خواهد بود و الا من نه کارشناس عرفان - بطور کلی - و نه بطور خاص کارشناس ابن‌عربی هستم اما فقط برای اینکه نشان داده باشم که به لوازم شاگردی ایشان ملتزمم، پذیرفتم که چند دقیقه‌ای مزاحم حضار و سروران باشم.

در این بیست دقیقه‌ای که من در خدمت سروران خواهم بود به‌نظرم آمد که در دو محور سخن بگویم: یکی در باب ویژگی‌هایِ کاری که آقای دکتر موحد و برادر بزرگوارشان انجام داده‌اند و یکی هم چند نکته‌یِ نقدآمیز در باب روش نگارش و سخن‌ گفتن خود ابن‌عربی در همه‌یِ آثارش و از جمله در فصوص الحکم.

۱. ویژگی‌های كتاب

در کاری که آقایان دکتر محمدعلی موحد و دکتر صمد موحد کرده‌اند، علاوه بر مقدمه‌یِ مفصلی که در ابتدایِ كتاب می‌بینید - که در جهت اسطوره‌شکنی ابن‌عربی و فرو ریختن هاله عظمت و نشان دادن وی در ورای این قداستی كه برایش قائل شده‌اند، مقدمه‌ای است بسیار بصیرت‌افزا و چشم‌گشا - درباره هر «فصّ»ی از فصوص دهگانه در این کتاب، چهار کار انجام گرفته است. البته متن عربی هر یك از فصوص دهگانه برای نخستین بار به‌صورت بسیار دقیقی اعراب‌گذاری شده است که این کار تا کنون صورت نگرفته بود؛ اما از متن عربی این ده فص که بگذریم چهار کار در باب هر فصی صورت گرفته است: 1. در ابتدایِ هر فص درآمدی درباره‌یِ آن آمده است، که در آن بیان شده است که ابن‌عربی در این فص در پی انجام دادن چه کاری و در پی گفتن چه صحبتی است. 2. بعد ترجمه‌یِ فارسی بسیار دقیق و پیراسته‌ای از آن فص آمده است. 3. سپس شرحی بر این فص آمده است؛ البته شرح به این صورت نیست که همه‌یِ جملات و عبارات شرح شده باشد، آن جملات و عباراتی که نوعی غموض و صعوبت در آن احساس می‌شده است، شرح شده است. البته عموماًً حجم قابل توجه از هر فصی شرح شده است 4. و در آخر کتاب هم تحلیلی بر همه‌یِ فص‌های دهگانه صورت گرفته است (توضیح اینکه از بیست و هفت فص فصوص، ده فص آن در این کتاب آمده است).

این به لحاظ صوری، اما به لحاظ محتوایی و کیفی به نظر می‌آید که کاری که آقای دکتر موحد انجام داده‌اند - در میان آثار مرتبط با ابن‌عربی - ویژگی‌های بی‌سابقه‌ای دارد البته این ویژگی‌ها در بعضی از آثار دیگر صورت گرفته است اما در میان آثار مرتبط با ابن‌عربی به‌نظر می‌آید که برای اولین بار صورت گرفته است.

به‌نظرم می‌آید ترجمه و شرحی که آقای دکتر کرده‌اند لااقل چهار ویژگی شاخص دارند (البته عرض می‌کنم «لااقل» به‌دلیل آنکه ویژگی‌های دیگری هم هست که آنها نیز قابل اعتناست ولی مخصوصاً این چهار مشخصه به‌نظرم اهمیّت دارند):

اولین ویژگی این است که این ترجمه و شرح برایِ گشودن مشکلات و صعوبت‌هایِ کتاب است. خب شما خواهید گفت: «هر شرحی اینگونه است؛ هر شرحی برای این است که مشکلات و صعوبت‌های آن کتاب را مرتفع کند»، بله علی‌القاعده باید اینگونه باشد ولی به‌نظر می‌آید که در باب بسیاری از متفکران ما و بالخصوص در باب ابن‌عربی بسیاری از شروح اصلاً کار را که آسانتر نمی‌کنند، دشوارتر نیز می‌کنند. انصافاً بسیاری از شروح ابن‌عربی هست که خود فصوص آسانتر از آنها است.

به‌نظر می‌آید که در قدیم این روش متعارف بوده است که شخص برای اینکه میزان فضل و معلومات خویش را نشان دهد، شرح یک کتاب را بهانه می‌کرده است؛ یعنی برای اینکه نشان دهد که مثلاً در عرفان چقدر پراطلاع است آن اطلاعات را در قالب شرحی بر فصوص نشان می‌داده است. هم از اینروست که شما می‌بینید بسیاری از شروح واقعاً شرح نیست. البته در باب غیر از آثار مرتبط با ابن‌عربی هم این سخن صادق است: مثلاً شرحی که حاج ملاهادی سبزواری بر مثنوی مولوی نوشته است، واقعاً فهمش دشوارتر از خود مثنوی است؛ نمی‌شود انکار کرد و امثال این فراوان داریم اما در باب ابن‌عربی این مشکل فراوان است. ولی آقایِ دکتر موحد قصدشان این بوده است که مشکلات را حل کنند و اصلاً بنا بر این نبوده است که مشکلی بر مشکلات بیفزایند یا این را مجالی و فرصتی برای فضل‌فروشی بدانند. این یک ویژگی که به‌نظر من خیلی ارزشمند است.

ویژگی دوم این است که در شرح واقعاً زیاده‌گویی نیست یعنی شرحِ همان جمله است، چیزی بیشتر از این نیست. در بعضی از شروح دیده می‌شود که علاوه بر شرح جمله، مطالب زائد بر شرح آن جمله نیز ‌آورده می‌شود که اگرچه این اضافات فی‌حدنفسه مطالب بی‌ارزشی نیستند و شاید هم درست باشند اما به هر حال در مقام شرح، آنها دیگر نباید گفته شود؛ باید به حد ضرورت اکتفا کرد. در این شرح هیچ‌گونه زیاده‌نویسی و زیاده‌گویی دیده نمی‌شود.

نکته‌یِ سوم این است که واقعاً کتاب نه ستایش‌آمیز است و نه نکوهش‌آمیز. یعنی ایشان نمی‌خواسته‌اند با شرحشان، ابن‌عربی را کوچک کنند یا از آن طرف بزرگ کنند؛ نه در مقام ذم بوده‌اند نه در مقام مدح تنها درصدد شرح گفته و منظور ابن‌عربی بوده‌اند. بعضی از شروح به این صورت نیستند و علاوه بر آنکه سخن شرح داده می‌شود تعریضی و تمریضی هم زده می‌شود و اینکه این سخن بی‌عیب و علت نیست و در بعضی موارد نیز شخص بیش از آنچه هست، بزرگ جلوه داده می‌شود.

و اما ویژگیِ چهارم این است که در این شرح دیگر ارجاع به جایِ دیگری نمی‌بینید. بسیاری از کتاب‌های کلاسیک ما پر است از عبارات «فَالیُراجِع الی محله»، به محلش رجوع شود، «ثَبتَ فی محله»، در محل خودش ثابت شده است که حالا آن محل کجا هست؟ آیا واقعاً وقتی آنجا می‌رویم آن محل هست؟ یا نیست؟ این عبارات و شبیه به آن در این شرح وجود ندارد و هر چه لازم دیده شده در همان جا آمده است، اینکه «بله برای تفصیل این مطلب رجوع کنید به فلان جا و فلان‌جا و اینجا مقام گفتن سخنانی است که دیگر نمی‌گنجد»، اصلاً در این شرح وجود ندارد. این را صادقانه می‌گویم که واقعاً هیچ‌گونه خودنمایی در این شرح دیده نمی‌شود؛ هیچ چیزی که بخواهد خودش را نشان دهد وجود ندارد درواقع مقام، مقام شرح است. این ویژگی‌هایی بود که من صادقانه در کتاب یافتم و گزارش کردم.

۲. نکاتی نقدآمیز ذر باب آثار ابن‌عربی

اما چند نکته را در باب ابن‌عربی و آثارش از جمله فصوص الحکم عرض کنم. همانگونه که استاد بنده آقای دکتر پورجوادی هم فرمودند – و البته بسیار کسان گفته‌اند و به حق هم گفته‌اند - شکی نیست که ابن‌عربی در تحقق اندیشه و فرهنگ اسلامی مقام عظیم و منیعی دارد اما در عین حال هیچ شخصیتی نیست که ما از نقد وی ممنوع شده باشیم و البته نقد هم نه به معنای بیان وجوه ضعفش بلکه بیان وجوه قوت نیز هست. اما در مورد شخصیتی مثل ابن‌عربی به نظر من گفتن وجوه ضعف بر گفتن وجوه قوت اولویت دارد. یعنی در عین اینکه باید کمال انصاف را رعایت کرد اما در یک فرصت کوتاه اگر بنا شد که بر یکی از این دو وجه تکیه شود به نظر من نقاط ضعف باید تاکید شود چون در باب نقاط قوت وی آنقدر گفته شده است و آنقدر مبالغه و غلو و اغراق شده است که کسی در این جهت شک نمی‌کند.

در باب نقاط ضعف ابن‌عربی چند نکته‌ای را خدمتتان عرض می‌کنم. علاوه بر آنکه خود نوشته‌های ابن‌عربی دشواری فراوانی دارد و فهم آنها به‌سادگی نیست، خواننده دائما با یک سلسله امور مواجه می‌شود که از این امور من چهار مورد شایع آن را یادداشت کرده‌ام.

۲.۱. عدم وجود متدلوژی در تاویل

مورد اول همان است که آقای دکتر پورجوادی هم اشاره فرمودند و آن اینست که واقعا باب تاویل در آثار ابن‌عربی نه‌تنها گشوده است بلکه گشاده هم است. و بسیار تاویلاتی از قران، احادیث، اقوال صوفیان قبل از خودش و عرفا در آثار وی دیده می‌شود که به هیچ محملی قابل‌پذیرش نیست و از آنها معانی‌یی به‌دست می‌دهد که بر اساس زبان و ادبیات عرب یعنی از صرف و نحو و لغت و معانی و بیان و بدیع تا فقه‌اللغه و ...، هیچ محملی برای آن وجود ندارد. درواقع ابن‌عربی برای خویش گریزی از این تاویلات نمی‌بیند. به‌نظر می‌رسد دو دسته افرادند که چاره‌ای جز این ندارند که قرآن و حدیث را تاویل کنند: یکی آنهایی که واقعاً و صادقانه و از صمیم قلب بر این اعتقادند که «قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ناپذیرند». افرادی که بر این باورند که قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ناپذیرند، زمانی‌که در قرآن آیاتی می‌بینند که ظاهرش با عرفان سازگار نیست و به‌وضوح درمی‌یابند که مفاد و محتوای ظاهر این آیات با مفاد و محتوای مورد ادعای آن عارف وفاق ندارد چاره‌ای جز آن ندارند که ظاهر آیه یا حدیث را رها کنند و از ظاهر به باطن عبور کنند و دست به چیزی زنند که از آن به «تاویل» تعبیر می‌شود. نفس اینکه کسی تاویل انجام می‌دهد خود این عمل اعتراف به این است که لااقل ظاهر حدیث و قرآن با عرفان سازگاری ندارد چون اگر ظاهر سازگاری داشت که نباید از ظاهر به باطن عبور می‌کردیم. تا اینجا مهم نیست مهم این است که آیا این تاویل هیچ متدولوژیی ندارد؟ آیا عالم تاویل عالم آنارشی محض است؟ آیا مثل این است که یک ماده بی‌صورت بی‌صورت به‌دست شما داده باشند و بگویند هرطور که خواستید به آن صورت بدهید؟ آیا واقعا قرآن و احادیث اینگونه‌اند؟ به‌نظر می‌رسد که در نظر ابن‌عربی اینگونه است. در نظر ابن‌عربی هر معنایی که دلتان می‌خواهد می‌توانید از آیه بیرون بکشید. در آثار ابن‌عربی به‌وفور دیده می‌شود که از آیه واحدی چندین معنا در چندین موضع مختلف استخراج شده است و درواقع تاویل شده است، اگرچه این معانی با هم ناسازگار نیستند اما تنها بسته به موضع، معانی استخراج شده و هیچ متدولوژیی دیده نمی‌شود. توجه داشته باشید که بحث انکار تاویل و اهل تاویل نیست بلکه فقط بحث بر سر این است که در قلمرو تاویل آنارشی حاکم نیست و یک متدولوژی برای تاویل وجود دارد که این متدولوژی در آثار ابن‌عربی و مخصوصاً در آثار کسانی که به ابن‌عربی اکتفا کرده‌اند، دیده نمی‌شود.

۲.۲. نتیجه‌گیری واقعیات وجودشناختی از واقعیات زبان‌شناختی‌ كه تنها در زبان عربی مصداق دارد.

نکته دومی که در آثار ابن‌عربی فراوان دیده می‌شود این است که از واقعیات زبان‌شناختی واقعیات وجودشناختی نتیجه گرفته می‌شود. یكی از نكاتی كه در فلسفه تحلیلی قرن بیستم توسط فیلسوفان آن خیلی هشدار داده شد این است كه واقعیات زبان‌شناختی را دال بر واقعیات وجودشناختی نگیرید؛ فکر نکنید اگر در عالم زبان یک فکتی وجود دارد می‌شود از آن فکت زبان‌شناختی و Languagestic، یک فکت آنتولوژیک را نتیجه گرفت. زبان با واقعیت مرز دارد. نمی‌شود فوری از یک واقعیت زبان‌شناختی، یك واقعیت Ontologic را نتیجه بگیریم. اما ابن‌عربی نه فقط این کار را کرده است بلکه یک کار اضافه هم کرده است و آن این است كه از یك واقعیت زبان‌شناختی كه فقط در زبان عربی مصداق دارد و در دیگر زبان‌ها مصداق ندارد، واقعیت وجودشناختی را نتیجه گرفته است. می‌خواهم بگویم که علاوه بر آن بحث که اساساً ما نمی‌توانیم از زبان - یعنی از فکتهای زبانشناختی - چیزی در باب واقعیت را نتیجه بگیریم اما بدتر اینست که شما فکر کنید تنها زبان جهان یا تنها زبان موجه و معتبر جهان یا تنها زبانی که به واقعیت‌ها نقب زده است زبان عربی است. مثلاً گفته می‌شود که «انسان فراموشکار است زیرا ما سُمّیَ الانسان انسانا الّا لِنسیانِهِ». البته كه در زبان عربی واژه‌ی انسان یک ربط و نسبتی با نسیان دارد. یا گفته می‌شود كه «انسان خیلی خوگیر است به‌خاطر اینکه اصلا ما سُمّیَ الانسان انسانا الا لِاُنسه؛ به‌خاطر انسش هست که به انسان می‌گویند، انسان. حال شما دقت كنید كه به زبان انگلیسی در واژهای "Man" یا "Human being" انس وجود دارد؟ نسیان وجود دارد؟

از اینگونه موارد در فصوص الحکم و علی‌الخصوص در فتوحات مکیه بدون مبالغه بیش از صد مورد در ذهن دارم. مثلاً: چرا مردان همسرانشان را دوست می‌دارند؟ چرا مرد منجذب و مجذوب زن است؟ معلوم است چون همانگونه كه در عهد عتیق آمده است آدم وقتی آفریده شد، خوابید و بعد در خواب یکی از دنده‌هایش را بیرون کشیدند و از آن دنده حوا درست شد، اما طبیعت از خلا وحشت دارد و هیچ‌وقت نمی‌شود كه جایی خالی بماند بنا‌براین جای آن دنده از هوا پر شد. از طرفی در زبان عربی «هواء» هم که با «هوی» یک ماده‌اند. اما «هوی» یعنی چه؟ یعنی عشق. پس اینکه مردان به زنان عشق دارند به خاطر اینست که هوا جای آن دنده‌شان را پر کرد. هوا هم که با هوی از یک ماده‌اند پس بنابراین مردان عاشق زنان می‌شوند. اما حالا چرا زنان عاشق مردان‌شان هستند؟ آنهم دلیلش معلوم است! به‌دلیل اینکه زنها از دنده‌اند. دنده هم که منحنی است. در زبان عربی منحنی و حنو از یک ماده‌اند و حنو یعنی عشق. عنایت می‌کنید؟! حال شما فرض بگیرید كه اگر در زبان فارسی بخواهیم از چنین روشی پیروی كنیم باید می‌گفتیم زنان از دنده‌اند و از اینروست كه مثلاً مردانشان را دندان می‌گیرند!

واقعاً بدون مبالغه عرض می‌کنم كه از این موارد و خنده‌دارتر از این موارد در آثار ابن‌عربی الا ماشاء الله وجود دارد كه یک واقعیت زبان‌شناختی در زبان عربی رمز گشای یک واقعیت انسان‌شناختی یا یک واقعیت کیهان‌شناختی شده است. مثلاً در زبان عربی هیچ جمله‌ای نمی‌تواند بدون اسم باشد. هیچ جمله‌ای نیست به تعبیر ابن‌عربی که اسمی در آن به کار نرفته باشد. وی می‌گوید به همین دلیل که هیچ جمله‌ای نیست که در آن اسم به‌کار نرفته باشد، هیچ موجودی نیست که منشا یکی از اسمهای خداوند نباشد. حال اگر بخواهیم همین را در زبان انگلیسی بگوییم چنین می‌شود كه «هیچ جمله‌ای بدون فعل نیست و چون هیچ جمله‌ای نیست بدون فعل، پس هر موجودی در عالم مظهر یکی از افعال الاهی است». از اینگونه موارد به کرات و مرات علی‌الخصوص در فتوحات مکیه ابن‌عربی مشاهده می‌شود.

۲.۳. وجود سخنانی که متدلوژی تحقیق درباب حقانیت و بطلان آنها واضح نیست.

نکته سوم این است که: سخنانی در آثار ابن‌عربی وجود دارد که متدلوژی تحقیق درباب حقانیت و بطلان و صدق و کذبش واضح نیست. نمی‌گویم صدق و کذبش واضح نیست – چرا که تقریبا صدق و کذب اکثر سخنان ابن‌عربی واضح نیست - بلكه متدولوژی تحقیق در باب صدق و کذب آنها واضح نیست. اگر من به شما بگویم که در فلان کهکشان فلان ماده وجود دارد، ولو شما نمی‌دانید سخن من صادق است یا کاذب، ولی متدلوژی تحقیق در باب آن را می‌دانید. می‌دانید که اگر کسی بخواهد صحت یا سقم این سخن را نشان دهد، چه‌کاری باید کند چون سخنش در قالب سخنان تجربی است. سخن عقلی هم قالبش مشخص است. سخن شهودی هم قالبش مشخص است. اما بعضی از سخنان در آثار ابن‌عربی هست که آدم نمی‌داند این سخن، سخن فلسفی است که با متدولوژی فلسفه آن را نفی و اثبات کند، نقض و ابرام کند، جرح و تعدیل کند، تقویت و تضعیف کند، رد و قبول کند یا نه یک سخن شهودی است یا یک سخن تاریخی است.

۲.۴. سخن گفتن از امور ناگفتنی

و اما مطلب چهارم: همانطور که آقای دکتر هم اشاره کردند ابن‌عربی در تخیل البته ید طولایی دارد. و واقعا تخیلاتش خیلی زیباست. بسیاری از چیزهاست كه ایشان تخیل کرده است و البته به نظر خودش واقعیات است ولی در واقع تخیلاتش است. این تخیلات خیلی زیباست و این باعث شده است که مجموعه آثار ابن‌عربی یک سناریوی خیلی زیبا باشد ولی سناریو، زیبا بودنش و از آن رو که سناریو هست، قابل دفاع بودنش، یک چیز است و مطابق با واقع بودنش یک چیز دیگر است. یک سناریو وقتی قابل دفاع است كه اولاً «consistency» داشته باشد. مثلاً رمان بینوایان ویکتور هوگو را فرض کنید این رمان باید «consistency» داشته باشد یعنی یک جای کتاب نباید آمده باشد که فلان‌کس دو فرزند داشت آنوقت یک جای دیگر بگوید در فلان حادثه رانندگی یکی از فرزندانش را از دست داد و دوتا فرزند برایش ماند.خب این «consistency» ندارد. همه رمانها «consistency» دارند. شرط اول یک رمان موفق که شرط بدیهی است این است که باید «consistency»داشته باشد. اما بحث بر سر این است که آیا وقتی هیچ جای یک رمانی مثل بینوایان با هیچ‌جای دیگرش متناقض نباشد آیا می‌شود گفت پس چنین واقعه‌ای در عالم رخ داده است؟ نه، برای رخ دادن و وقوع یافتن یک سناریو در بیرون، «consistency» آن سناریو شرط لازم هست ولی شرط کافی نیست. اگر بخواهد چیزی در بیرون رخ بدهد باید وقتی ما آن را به زبان ومفهوم درمی‌آوریم و در قالب لفظ و ذهن می‌ریزیم، البته باید «consistency»داشته باشد ولی برای اینکه در بیرون وجود داشته باشد این کفایت نمی‌کند.

آثار ابن‌عربی یک سناریوی خیلی زیباست یعنی اگر انسان، جهان را اینگونه تصویر کند، واقعاً لذت می‌برد. اما بحث بر سر این است که از کجا می‌گوییم که این سناریو مطابق با واقع است. چه حجتی داریم برای اینکه این سناریو غیر از زیبایی‌اش مطابقت با واقع هم دارد؟

البته همه‌ی اینها ناشی از اینست که فی‌الواقع یا علی‌الادعا سخن از اموری گفته می‌شود که این امور نباید به قالب ذهن و زبان درآیند. شما اگر به یک طرفدار ابن‌عربی یا طرفدار هر عارفی بگویید این حرفها به‌نظر من تناقض و تضاد دارد و نمی‌شود فهمید، می‌گوید «خب چون اینها یک معانیی است که وقتی در قالب ذهن در می‌آید و بدتر از آن وقتی در قالب لفظ و زبان در می‌آید به این گرفتاری دچار می‌شود». ولی من آخرین جمله‌ام اینست که ای کاش آنهایی که واقعا صادقند و روحیه حقیقت‌طلبی به معنای دقیق کلمه دارند، آخرین و هفتمین قضیه رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین را می‌پذیرفتند که «آن چیزی را که در بابش سخن نمی‌توان گفت خاموشانه باید از کنارش گذشت». اگر واقعاً قائلیم که در یک بابی نمی‌شود سخن گفت باید در بابش خاموشی پیشه کنیم، نه اینکه سخنانی بگوییم که وقتی مخاطبمان به تناقض، به تهافت، به سرگیجه فکری، به کلافگی دچار می‌شود ، بگوییم خب اینها یک معانی‌اند که این معانی وقتی در قالب لفظ و زبان یا در قالب ذهن در می‌آیند، سرنوشت‌شان بهتر از این نمی‌شود.

امیدوارم انشاء الله این مطالبی که گفتم درست باشد.

لينک‌يادداشت ویرایش شده در ساعت 10:0  توسط عليرضا محمدي زاده  |