دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
گزارشی از رای مور در باب ماهیت فلسفه
منبع: پژوهشنامهیِ متین، شمارهیِ ۱۴
مصطفی ملكیان
چكیده: آنچه در پی میآید، بیشتر، گزارشی است از رأی جرج ادوارد مور فیلسوف معروف انگلیسی (1873-1958)، در باب ماهیت فلسفه. این گزارش، عمدتاً، مبتنی است بر فصل اول كتاب وی: Some Main Problems of Philosophy (= پارهای از مسائل عمدهیِ فلسفه) با عنوان What is Philosophy? (= فلسفه چیست؟)
فلسفهیِ مور، كه گاهی با عنوان «واقعگرایی موافق فهم عرفی» وصف میشود، بر دو نكتهیِ عمده استوار است: یكی اینكه ایدآلیزم نادرست و اركان نظریهیِ رئالیزم فلسفی قابل دفاع است، چرا كه تحلیل فعل دانستن هم مستلزم یك فعل ذهنی و نفسانی است و هم مستلزم یك متعلَّق علم كه مستقل از آن فعل است؛ و دیگر اینكه آدمی از بسیاری از حقایق آگاه است كه نمیتواند از آنها «تحلیل صحیح» ارائه كند؛ آدمی حتی نمیتواند از شیوهیِ ارائهیِ «تحلیل صحیح» نیز تحلیل صحیحی ارائه كند.
1. تعیین ماهیت فلسفه چیزی نیست جز تعیین اینكه فیلسوفان دائماً اشتغال به بحث از چه نوع مسائلی دارند و دست اندركار پاسخیابی به چه نوع مسائلیاند. اما این كار آسانی نیست، زیرا مسائلی كه فیلسوفان، در واقع و عملاً، از آنها بحث كردهاند و كوشیدهاند تا بدانها پاسخ دهند چنان متكثّر و متنوّعند كه هم توصیف كلّیای از فلسفه كه همهیِ این مسائل در تحت آن اندراج یابند بسیار دشواریاب است و هم تنظیم درست این مسائل، در ربط و نسبت با یكدیگر، به غایت مشكل است. بنابراین، به ارائهیِ اجمالی انواع عمدهیِ مسائل فلسفی و تذكار پارهای از مهمّترین ارتباطات موجود میان این مسائل اكتفاء میشود.
1ـ 1. مهمّترین و جالبترین كاری كه فیلسوفان در صدد به انجام رساندنش بودهاند و نخستین و مهمّترین مسألهیِ فلسفه ارائهیِ توصیفی كلّی از كلّ عالَم است. این توصیف كلّی عبارت است از ذكر همهیِ مهمّترین انواع چیزهایی كه علم داریم كه در عالَم وجود دارند، بررسی میزانِ احتمالِ وجودِ انواعِ مهمّ چیزهایی كه به وجود داشتنشان در عالم مطلقاً علم نداریم، و نیز بررسی مهمّترین انواع ارتباطاتی كه این انواع مختلف چیزها با یكدیگر دارند. ارائهیِ توصیفی كلّی از عالم اختصاص به فلسفه دارد؛ یعنی، غیر از فلسفه، هیچ علم دیگری نیست كه بگوید: فلان و بهمان انواع چیزها یگانه انواعیاند كه در عالَم وجود دارند یا ما از وجود داشتنشان باخبریم. دقیقاً مراد از توصیف كلّی كلّ عالم چیست؟ برای ایضاح مراد، باید به مفهومِ «فهم عرفی» بپردازیم.
2ـ 1. آراء و نظرات خاصّی دربارهیِ ماهیت عالَم وجود دارند كه تقریباً هر كسی به آنها قائل است. این آراء و نظراتِ موردِ اعتقاد عمومِ آدمیان را «آراء و نظرات ناشی از فهم عرفی» (یا، اختصاراً «فهم عرفی») مینامیم. نمیتوان گفت كه فهم عرفی آراء و نظراتی دربارهیِ كلّ عالم دارد: احتمالاً، هیچ یك از آراء و نظرات ناشی از فهم عرفی به كلّ عالم راجع نمیشود. اما فهم عرفی آراء و نظرات بسیار مشخّصی دارد بدین مضمون كه پارهای از انواع چیزها یقیناً در عالم وجود دارند. نیز آراء و نظراتی دارد در باب پارهای از انحای ارتباطاتی كه این انواعِ چیزهای موجود با یكدیگر دارند. بهتر آن است كه كار با توصیف آراء و نظرات فهم عرفی آغاز شود، زیرا حیرتانگیزترین و دلاویزترین جنبهیِ آراء و نظرات بسیاری از فیلسوفان نحوهیِ فرارَوی آنان از فهم عرفی یا مخالفت قاطع آنان با فهم عرفی است. بسیاری از فیلسوفان مدّعیند كه میدانند كه در عالم بسیاری از انواع مهمّ چیزها وجود دارند كه فهم عرفی مدّعی علم به آنها نیست، و نیز چیزهایی كه فهم عرفی به وجود آنها بیشترین اطمینان را دارد در عالم وجود ندارند (یا، لااقلّ، اگر وجود هم دارند ما به وجودشان علم نداریم). بنابراین، بهترین راه فهم توصیفات فلسفی مختلف از عالم این است كه میزان اختلاف آنها را با فهم عرفی بفهمیم؛ یعنی دریابیم كه این توصیفات، در پارهای از مواضع، تا چه حدّ از فهم عرفی فرا میروند و، در مواضع دیگر، با چه درجه از قاطعیت با فهم عرفی مخالفت میكنند.
3ـ 1. پارهای از مهمترین آراء و نظرات فهم عرفی، یعنی مهمّترین چیزهایی كه همهیِ ما به طور مشترك در باب عالَم صادق میانگاریم و مطمئنّیم كه به صدقشان در باب عالم علم داریم، عبارتند از:
1ـ 3ـ 1. در عالّم، تعداد عظیمی از اشیاء مادّی، از انواع مختلف، وجود دارند: مثلاً، بر روی زمین، علاوه بر بدنهای خود ما، بدنهای میلیاردها انسان دیگر، اجسام میلیاردها حیوان دیگر، میلیاردها گیاه، تعداد بسیار بیشتری از جمادات و نیز تعداد فراوانی از مصنوعات بشری وجود دارند. علاوه بر همهیِ این اشیاء مادّیای كه بر روی زمین وجود دارند، خودِ زمین، ماه، خورشید، سایر ثوابت و سیارات، و … نیز اشیاء مادّی موجودند.
2ـ 3ـ 1. در عالَم، پدیدارهای پرشمار خاصّی وجود دارند كه با اشیاء مادّی تفاوت فاحش دارند: ما انسانها، علاوه بر بدن، ذهن نیز داریم؛ یعنی افعال ذهنی یا افعال آگاهانهیِ خاصّی انجام میدهیم: دیدن، شنیدن، لمس كردن، به یاد آوردن، تخیل كردن، اندیشیدن، باور كردن، خواستن، دوست داشتن، دوست نداشتن، اراده كردن، مهرورزیدن، خشمگین شدن، ترسیدن، و … همهیِ این افعال، افعال ذهنی ــ افعال ذهن، افعال آگاهی ــ اند؛ بدین معنا كه هرگاه یكی از آنها را انجام دهیم از چیزی آگاهی داریم. ما این قبیل كارها را انجام میدهیم و این كارها با اشیاء مادّی تفاوت فاحش دارند: شنیدن، خود، شیای مادّی نیست، هر چه قدر ارتباطش با اشیاء مادّی خاصّی وثیق باشد. ما فقط وقتی كه در خواب بدون رؤیا به سر میبریم این قبیل كارها را انجام نمیدهیم. بنابراین، در هر لحظه، در عالم میلیاردها فعل آگاهانه به توسّط میلیاردها انسان مختلف و احیاناً انواع بسیاری از حیوانات، در حال انجام گرفتن است.
3ـ 3ـ 1. هر یك از اشیاء مادّی، بلا استثناء،در هر لحظهیِ خاصّی، در جایی، در چیزی كه ما آن را فضا مینامیم، قرار دارد. مراد از اینكه همهیِ اشیاء مادّی در فضا واقعند، لااقلّ، دو مطلب است:
1ـ 3ـ 3ـ 1. یكی اینكه: هر یك از اشیاء مادّی، در هر لحظه، فاصلهیِ مشخصی با همهیِ اشیاء مادّی دیگر دارد. ممكن است اندازهگیری همهیِ این فاصلهها، یا حتّی اندازهگیری كاملاً دقیق هر یك از آنها، عملاً محال باشد؛ اما همهیِ آنها را نظراً میتوان اندازه گرفت.
2ـ 3ـ 3ـ 1. دیگر اینكه: هر یك از اشیاء مادّی، از همهیِ اشیاء مادّی دیگر، در یك مجموعهای كاملاً مشخّص از جهات فاصله دارد. اینكه این مجموعهیِ مشخّص از جهات چیست به آسانی قابل توضیح است: از مركز یك كره به هر یك از نقاط واقع بر سطح آن كره خطّ مستقیمی میتوان رسم كرد. هر یك از این خطوط مستقیم از مركز به جهت دیگری میرود و مطلقاً هیچ جهتی وجود ندارد كه در آن جهت بتوان از مركز كره در یك خطّ مستقیم حركت كرد، بدون اینكه در امتداد یكی از این خطوط مستقیم باشد؛ یعنی اگر كسی اصلاً بخواهد در یك خطّ مستقیم از مركز یك كره حركت كند باید به سوی یكی از نقاط واقع بر سطح آن كره برود؛ و مراد از مجموعهای كاملاً مشخّص از جهات همین است، یعنی: همهیِ جهتهای ممكنی كه در آن جهتها میتوان در یك خطّ مستقیم از هر نقطهیِ خاصّی حركت كرد مجموعهیِ كاملاً مشخّصی را میسازند. پس مطلب دوم این است كه اگر هر نقطهای را كه بر هر یك از اشیاء مادّی واقع است در نظر بگیریم، همهیِ نقاط دیگر بر یكی از این مجموعهیِ مشخّص از خطوط مستقیم واقعند. اگر همهیِ خطوط مستقیمی را كه از هر نقطه به همهیِ نقاط مختلف واقع بر سطح كره محیط بر آن نقطه امتداد دارند در نظر بگیریم، هر شیء مادّی در عالَم، بدون استثناء، در هر لحظه، بر یكی از این خطوط مستقیم واقع خواهد بود؛ یعنی آن شیء مادّی در امتداد یكی از این خطوط فاصلهای با آن نقطه خواهد داشت. هیچ موضع دیگری در فضا وجود ندارد كه شیء مادّیای بتواند اشغال كند؛ این خطوط مستقیم از هر موضعی از فضا گذر خواهند كرد، به طوری كه اگر شیای در فضا واقع باشد لامحاله بر روی یكی از آنها قرار دارد.
تا كنون، دیدیم كه فهم عرفی معتقد است كه، در عالم، لااقلّ دو نوع چیز مختلف وجود دارند: اشیاء مادّی و افعال ذهنی یا آگاهانه. اما فهم عرفی آراء و نظرات بسیار مشخّصی نیز در باب نحوهیِ ارتباط این دو نوع چیز با هم دارد كه عبارتند از:
4ـ 3ـ 1. افعال آگاهانه، به نحوی كاملاً مشخّص، به پارهای از اشیاء مادّی وابستگی خاصّی دارند و به پارهای دیگر از اشیاء مادّی این وابستگی را ندارند. از سویی، افعال آگاهانهیِ ما ــ یعنی همهیِ افعالی كه ما تا زندهایم انجام میدهیم ــ به بدنهای ما وابستهاند، بدین معنا كه اوّلاً، در هر لحظه، در همان مكانهایی رخ میدهند كه بدنهای ما، در آن لحظه، در آنها واقعند. وقتی كه ما از جایی به جایی دیگر میرویم ذهن و افعال آگاهانهیِ ما نیز نقل مكان میكنند. ما در این باره كه افعال آگاهانه دقیقاً در كجای بدنمان رخ میدهند رأی خاصّ و مشخّصی نداریم. نمیتوانیم بگوییم كه آیا همهیِ آنها دقیقاً در یك نقطه از بدنمان رخ میدهند یا هر یك از آنها در نقطهای خاصّ رخ میدهد. و نمیتوانیم نقطهیِ خاصّی را به عنوان یگانه محلّ وقوع فعل آگاهانهیِ خاصّی تعیین كنیم. اما به قطع و یقین معتقدیم كه همهیِ افعال آگاهانه، ما در جا یا جاهایی از بدنهایمان رخ میدهند و اذهان ما، هر جا بدنهایمان میروند، با ما میآیند.
وابستگی افعال آگاهانهیِ ما به بدنهایمان معنای دومی نیز دارد و آن اینكه بسیاری از افعال آگاهانه متوقّف بر دگرگونیهاییاند كه در بدنهای ما روی میدهند. مثلاً، من فقط وقتی میبینم كه دگرگونیهای خاصّی در چشمانم روی دهند و، احتمالاً، فقط وقتی میاندیشم كه دگرگونیهای خاصّی در مغزم روی دهند.
اما، از سوی دیگر، هیچ فعل آگاهانهای به اكثریت عظیمی از اشیاء مادّی وابستگی ندارد. افعال آگاهانه به بدنهای زندهیِ انسانها و، احتمالاً، بسیاری از حیوانات وابستگی دارند، اما میزها و صندلیها و خانهها و كوهها و سنگها و زمین و ماه و خورشید و ستارگان هیچ فعل ذهنیای انجام نمیدهند یا ، به تعبیر دیگر، آگاه نیستند. از میان تعداد عظیم اشیاء مادّی عالم به تعداد نسبتاً معدودی از آنها افعال آگاهانه نسبت داده میشود.
5ـ 3ـ 1. ما، در زمانهای خاصّی، به اشیاء مادّی خاصّی آگاهی داریم، مثلاً آنها را میبینیم یا لمس میكنیم یا به آنها میاندیشیم. اما این اشیاء مادّی حتّی وقتی كه ما به آنها آگاهی نداریم میتوانند استمرار وجود داشته باشند و استمرار وجود دارند. اشیاء مادّی، به این معنا، از آگاهی ما به آنها استقلال كامل دارند، یعنی سِنخِشان چنان است كه وقتی كه ما به آنها آگاهی نداریم، درست به اندازهیِ وقتی كه به آنها آگاهیم، از وجود بهرهورند. خلاصه آنكه مادّه مستقل است از آگاهی ما به آن. و، در هر لحظه، تعداد اشیاء مادّیای كه مورد آگاهی نیستند بسی بیشتر است از تعداد اشیاء مادّی موردِ آگاهی.
ضمناً، سه شرطِ لازمِ (و البتّه، نه كافی) مادّی بودن، تا همین جا، معلوم شد: همهیِ اشیاء مادّی: الف. سنخی كاملاً متفاوت با سنخ افعال آگاهانه دارند؛ ب. در هر زمان معینی، در جایی از فضا واقعند؛ و ج. از سنخیاند كه وقتی كه به آنها آگاهی نداریم، درست به اندازهیِ وقتی كه به آنها آگاهیم، وجود دارند. این سه ویژگی از مهمّترین ویژگیهای اشیاء مادّیاند و هیچ چیزی، مادام كه این هر سه ویژگی را نداشته باشد، نمیتواند «شیء مادّی» نام گیرد.
6ـ 3ـ 1. احتمالاً زمانی بوده است كه در آن زمان هیچ فعل آگاهانهای به هیچ شیء مادّیای بر روی زمین وابسته و منسوب نبوده است؛ یعنی موجود زنده و، در نتیجه، موجود آگاهی بر روی زمین وجود نداشته است. و در خصوص بدن انسان و آگاهی انسانی، این امر نه فقط محتمل بلكه یقینی و قطعی است. زمان نسبتاً محدودی ـ اگرچه شاید چند میلیون سال ـ بیش نمیگذرد از وقتی كه انسان، بر روی زمین، پدید آمده است. نیز ممكن است، در آینده، زمانی بیاید كه در آن زمان موجود زنده و آگاهی بر روی زمین وجود نداشته باشد.
سه نكته را نباید انكار كرد: یكی اینكه، حتی وقتی كه هیچ آگاهیای بر روی زمین وجود نداشته است، ممكن است در جای دیگری از عالم، بر روی سیارات دیگری، موجودات آگاهی وجود داشته بودهاند. دیگر اینكه، ممكن است هم اكنون نیز موجودات آگاهی در جا یا جاهای دیگری از عالم وجود داشته باشند. و سوم اینكه، وقتی كه (احتمالاً) آگاهی بر روی زمین یكسره نابود شود باز ممكن است بر روی سیارات دیگری آگاهی وجود داشته باشد. اما به این نكته هم باید قائل بود كه ممكن است دورانهای طولانیای در تاریخ عالم مادّه وجود داشته بودهاند، یا در آینده وجود یابند، كه در آنها هیچ آگاهیای به هیچ جسمی وابسته و منسوب نبوده است و یا نباشد ـ یعنی هیچ فعل آگاهانهای انجام نمیگرفته است یا نخواهد گرفت. دو رأی و نظر دیگر فهم عرفی در باب عالم نیز عبارتند از:
7ـ 3ـ 1. همهیِ اشیاء مادّی و همهیِ افعال آگاهانهیِ ما آدمیان و سایر حیوانات روی زمین در زمان واقعند، و، به تعبیر دقیقتر، یا در گذشته در زمان واقع بودهاند یا اكنون در زمان واقعند یا در آینده در زمان واقع خواهند بود یا هر سه (یعنی هم در گذشته در زمان واقع بودهاند و هم اكنون در زمان واقعند و هم در آینده در زمان واقع خواهند بود). هیچ یك از اشیاء مادّی موجود در مكان و هیچ یك از افعال آگاهانهیِ ما را نمیتوان اصلاً موجود دانست، مگر اینكه در زمانی كه در آن زمان ما به وجود آن قائلیم وجود داشته باشد. سایر اشیاء مادّی و افعال آگاهانه را فقط میتوانیم بگوییم كه در گذشته وجود داشتهاند یا در آینده وجود خواهند داشت، امّا نمیتوانیم بگوییم كه اكنون وجود دارند.
پس، مراد از در زمان واقع بودن همهیِ اشیاء مادّی و همهیِ افعال آگاهانه این است كه هر یك از اینها یا در گذشته وجود داشته است یا اكنون وجود دارد یا در آینده وجود خواهد داشت یا هم در گذشته وجود داشته است و هم اكنون وجود دارد و هم در آینده وجود خواهد داشت؛ و این قول كه چیزی وجود داشت، غیر از این قول است كه چیزی وجود دارد، و این هر دو غیر از این قولند كه چیزی وجود خواهد داشت؛ و هر یك از این سه قول مختلف دربارهیِ پارهای از چیزها صادق است.
8 ـ 3ـ 1. همهیِ آراء و نظراتی را كه تحت عنوان «آراء و نظرات فهم عرفی» آوردیم واقعاً میدانیم، نه اینكه صِرفاً به آنها باور داریم. نیز تفاصیل بسیار عدیدهای دربارهیِ اشیاء مادّی و افعال آگاهانهیِ خاصّ، گذشته،حال و آینده، میدانیم. بیشترین چیزهایی كه میدانیم، البته، دربارهیِ گذشتهاند؛ اما دربارهیِ حال نیز دانستههای فراوان داریم، و دربارهیِ آینده هم بسا چیزها میدانیم (هر چند احتمالاً دانستههای راجع به آینده احتمالی و ظنّیاند). در واقع بیشترِ علوم خاصّ را میتوان به عنوان ساحتهایی تعریف كرد كه در آنها دانستههایی تفصیلی در باب اشیاء مادّیای كه در جایی از فضا واقع بودهاند یا واقعند و در باب افعال آگاهانهیِ انسانها بر روی زمین ارائه میشوند؛ و این علوم در ارائهیِ انبوه عظیمی از دانستههای واقعی بسیار موفّق بودهاند. در مورد همهیِ این علوم، انبوه عظیمی از چیزهایی وجود دارند كه اكنون قطعاً واقعیت تلقّی میشوند، و چیزهای فراوانی كه سابقاً مورد اعتقاد بودهاند امّا اكنون قطعاً خطا تلقّی میشوند، و چیزهای فراوان دیگری كه اكنون نمیدانیم و شاید در آینده نیز هرگز ندانیم. در همهیِ گفت و گوهای متعارف و عادی، در همهیِ مطبوعات، و در همهیِ كتابهای غیر فلسفی، ما مدام فرض را بر این میگذاریم كه میان آنچه میدانیم (= علم)، آنچه به خطا باور داریم (= جهل مركّب)، و آنچه هنوز در باب آن نادانیم (= جهل بسیط) فرق هست؛ و بخش عظیمی از حقایق دربارهیِ اشیاء مادّی و افعال آگاهانهیِ انسانها به طبقهیِ اوّل ــ یعنی طبقهیِ چیزهای مطلقاً معلوم ــ تعلّق دارند.
4ـ 1. همهیِ آراء و نظراتی كه تحت عنوان «آراء و نظرات فهم عرفی» ذكر شدند، حتّی به صورت مجموعی، توصیف كلّیای از كلّ عالم عرضه نمیكنند، به آن معنا كه نخستین مسألهیِ فلسفه ارائهیِ توصیف كلّیای از كلّ عالم است. این آراء و نظرات میگویند كه یقیناً در عالم دستههای بزرگی از چیزها وجود دارند و این چیزها به انحاء خاصّی با یكدیگر ارتباط دارند؛ امّا نمیگویند كه این دستههای بزرگ چیزها یگانه دستههاییاند كه در عالم وجود دارند یا ما میدانیم كه وجود دارند؛ نمیگویند كه هر چیزی كه ما به وجود داشتنش علم داریم به یكی از این دستهها تعلّق دارد؛ و انكار نمیكنند كه ممكن است در عالم دستههای مهمّی از چیزهایی وجود داشته باشند، یا حتّی ممكن است بدانیم كه دستههای مهمّی از چیزهایی در عالم وجود دارند، كه به هیچ یك از دستههای مذكور تعلّق ندارند.
مثلاً، فهم عرفی میگوید: در عالم دو دسته چیز وجود دارند: اشیاء مادّی در مكان، و افعال آگاهانهیِ انسانها و حیوانات زنده بر روی زمین. امّا برای اینكه این قول به توصیف كلّیای از كلّ عالم تبدیل شود، یكی از این دو سخن را باید بر آن بیفزاییم: یا باید بگوییم كه هر چیزی در عالم به یكی از این دو دسته تعلّق دارد؛ یا باید بگوییم كه هر چیزی كه ما میدانیم كه در عالم هست به یكی از این دو دسته تعلّق دارد، هر چند ممكن است در عالم چیزهای دیگری وجود داشته باشند كه ما به وجود داشتنشان علم نداریم. یعنی یا باید بگوییم كه این دو دسته چیز یگانه دسته چیزهای عالماند؛ یا باید بگوییم كه این دو دسته یگانه دستههاییاند كه به وجودشان در عالم علم داریم، امّا ممكن است دستههای دیگری هم وجود داشته باشند.
سخن نخست، یعنی اینكه بگوییم كه این دو نوع چیز یگانه انواع چیزهای عالمند، واضحترین اشكالش این است كه این سخن، با منحصر ساختن افعال آگاهانه به افعال آگاهانهیِ انسانها و حیوانات روی زمین، این امكان را منتفی میكند كه در سیارات دیگر موجودات زندهیِ صاحب آگاهی وجود داشته یا وجود دارند، و حال آنكه منتفی دانستن این امكان را تقریباً هر كسی نسنجیده میداند. امّا با جرح و تعدیل این سخن نخست، میتوان به سخنی بسیار موجّه رسید، و آن اینكه در عالم، واقعاَ چیزی وجود ندارد، و هرگز وجود نداشته است، مگر، از سویی، اشیاء مادّی موجود در فضا و، از سوی دیگر، افعال آگاهانهای كمابیش شبیه افعال آگاهانهیِ انسانها و حیوانات، كه وابسته به اجسام زندهایاند كمابیش مشابه اجسام زندهیِ انسانها و حیوانات.
امّا سخن دوم، یعنی اینكه بگوییم كه این دو نوع چیز یگانه انواع چیزهاییاند كه به وجودشان در عالم علم داریم، امّا ممكن است انواع دیگری نیز وجود داشته باشند كه برای ما ناشناخته باشند، از صورت جرح و تعدیل یافتهیِ سخن نخست هم موجّهتر است و بسیاری از مردم، اعمّ از فیلسوف و غیر فیلسوف، بدان قائلند.
كسانی كه قائل شدهاند كه در عالم اشیاء مادّی موجود در فضا و افعال آگاهانه وجود دارند و وجود داشتهاند نمیتوانند انكار كنند كه یقیناً، در عالم، لااقلّ دو چیز دیگر نیز وجود دارند: خود مكان و خود زمان.بر اساس این قول، باید پذیرفت كه خود مكان و زمان واقعاً وجود دارند، یعنی چیزیاند. به همین نحو، ممكن است در عالم انواع چیزهای دیگری، علاوه بر مكان و زمان، نیز بر ما شناخته شوند كه نه شیء مادّی باشند و نه فعل آگاهانه، و یكی از اهداف فلسفه شناساندن چنین چیزهایی است. فیلسوفانی كه چنان سخن گفتهاند كه گویی اشیاء مادّی و افعال آگاهانه یگانه انواع چیزهاییاند كه ما به وجود داشتنشان در عالم علم داریم واقعاً نمیخواستهاند كه وجود چیزهای دیگر را انكار كنند، بلكه مرادشان این بوده است كه اشیاء مادّی و افعال آگاهانه یگانه انواع چیزهای شناخته شدهایاند كه، به معنای خاصّی، جوهریاند؛ به معنای خاصّی كه به آن معنا خود مكان و زمان جوهری نیستند، و این قول كه قول صحیحی نیز هست، نه وجود چیزهایی را كه برای ما ناشناخته ماندهاند منتفی میكند و نه وجود انواع چیزهای غیر جوهری، مثل زمان و مكان، را.
5ـ 1. بنابراین، یكی از راههای رسیدن به توصیفی كلّی از كلّ جهان این است كه به آراء و نظرات فهم عرفی چیزهایی نسبتاً ساده، از همان نوع كه گفته شد، بیفزاییم. اما بسیاری از فیلسوفان اساساً با فهم عرفی، به یكی از سه روش، مخالفت ورزیدهاند و آن را غیر صحیح دانستهاند: یا گفتهاند كه در عالم، علاوه بر انواع چیزهایی كه فهم عرفی به وجود آنها قائل است، انواع بسیار مهمّ جوهری دیگری نیز یقیناً وجود دارند؛ یا گفتهاند كه پارهای از انواع چیزهایی كه فهم عرفی به وجود آنها قائل است وجود ندارند یا اگر هم وجود دارند ما به وجودشان علم نداریم؛ و یا هر دو گفته را جمع كردهاند و هم بر فهم عرفی چیزهایی افزودهاند و هم با آن مخالفت كردهاند.
1ـ 5ـ 1. نمونههایی از نظراتی كه چیزی بسیار مهمّ به فهم عرفی میافزایند ولی با فهم عرفی مخالفت نمیكنند عبارتند از:
1ـ 1ـ 5ـ 1. این نظر كه یقیناً در عالم خدایی وجود دارد؛ افزون بر اشیاء مادّی و افعال آگاهانه، یك ذهن الاهی و افعال آگاهانهیِ این ذهن نیز وجود دارد.
2ـ 1ـ 5ـ 1. این نظر كه حیات آتیای نیز وجود دارد؛ یعنی علاوه بر افعال آگاهانهای كه به بدنهای ما در طول حیاتشان بر روی زمین وابستهاند، اذهان ما، پس از مرگ بدنهایمان نیز، به انجام افعال آگاهانه ادامه میدهند، به افعال آگاهانهای كه به هیچ بدن زندهای بر روی زمین وابستگی ندارند. اگر واقعاً در عالم، در همین لحظه، علاوه بر افعال آگاهانهیِ وابسته به بدنهای زندهیِ انسانها و حیوانات روی زمین، افعال آگاهانهیِ دیگری نیز در جریان باشند كه به توسّط اذهان انسانهایی انجام میگیرند كه بدنهایشان دیری است كه مردهاند، در این صورت، یقیناً عالم بسیار متفاوت خواهد بود با عالمی كه در آن فعل آگاهانه اختصاص به بدنهای زندهیِ انسانها و حیوانات روی زمین دارد.
3ـ 1ـ 5ـ 1. این نظر كه یقیناً در عالم، علاوه بر اشیاء مادّی و افعال آگاهانه، چیزی دیگر نیز هست كه جوهری است امّا ما از ماهیت و حقیقت آن بیخبریم ــ چیزی ناشناخته یا ناشناختنی. البته، تفاوت فاحشی هست میان این سخن كه ممكن است، در عالم، چیزی از نوع دیگر وجود داشته باشد، امّا ما نمیدانیم كه چنین چیزی وجود دارد یا نه، و این نظر كه یقیناً، در عالم، یك نوع چیز مهم دیگری وجود دارد، اگرچه ما ماهیت و حقیقت آن را نمیدانیم. سخن اوّل همان است كه قبلاً (در 4 ـ 1) به عنوان سخنی كه چندان از فهم عرفی فراتر نمیرود، بدان اشارت رفت؛ و نظر دوم همین نظری است كه در این بند مورد اشاره است و تا حدّ عظیمی از فهم عرفی فراتر است و قول كسانی است كه به لاادریان (Agnostics) معروفند.
2ـ 5ـ 1. نُمونههایی از نظراتی كه با فهم عرفی مخالفت میورزند و چیزی بر آن نمیافزایند، بلكه، در واقع، چیزی از آن میكاهند (نظرات شكّاكانه)، عبارتند از:
1ـ 2ـ 5ـ 1. این نظر كه ما نمیدانیم كه آیا در عالم اصلاً شیء مادّیای وجود دارد یا نه. ممكن است شیء مادّیای وجود داشته باشد؛ اما هیچ كسی نمیداند كه چنین چیزی وجود دارد یا نه. این نظر منكر این است كه ما بتوانیم، جز اذهان دیگر و افعال آگاهانهیِ آن اذهان، به وجود اشیائی علم پیدا كنیم كه وقتی كه از آنها آگاهی نداریم همچنان به وجودشان ادامه دهند.
2ـ 2ـ 5ـ 1. این نظر كه ما نمیتوانیم حتّی به وجود اذهان یا افعال آگاهانهای، غیر از ذهن یا افعال آگاهانهیِ شخص خود، علم پیدا كنیم. یگانه نوعِ جوهریای كه هر انسانی میتواند به وجود آن در عالم علم پیدا كند فقط افعال آگاهانهیِ خود اوست، لاغیر. ممكن است، در عالم، اذهانی دیگر و حتّی اشیاء مادّی نیز وجود داشته باشند، امّا، اگر هم وجود داشته باشند، ما نمیتوانیم به وجود آنها علم پیدا كنیم.
این نظر، به صورتی كه ذكر شد، البتّه منطقی نیست؛ زیرا فیلسوفی كه به آن قائل است، از سویی، قاطعاً اظهار میدارد كه هیچ انسانی نمیتواند به وجود هیچ ذهن دیگری علم پیدا كند و، از سوی دیگر، باز قاطعانه اظهار میكند كه انسانهای دیگری، علاوه بر خود او، وجود دارند كه، مثل خود او، نمیتوانند به وجود كس دیگری علم پیدا كنند. برای اینكه این نظر صورت منطقیای بیابد، فیلسوف قائل به آن باید، به جای اینكه بگوید كه هیچ انسانی به وجود ذهن دیگری علم ندارد، بگوید كه: من شخصاً به وجود ذهن دیگری علم ندارم.
دو نظر شكّاكانهای كه بدانها اشارت رفت فقط حاكی از این است كه پارهای از چیزهایی را كه فهم عرفی میگوید كه ما میدانیم، در واقع، نمیدانیم؛ امّا هیچ یك این دو منكر این نیست كه آن چیزهایی كه فهم عرفی میگوید كه یقیناً در عالم وجود دارند وجود داشته باشند؛ فقط میگوید كه ما، به هیچ نحو، نمیدانیم كه آن چیزها وجود دارند یا ندارند، و حال آنكه فهم عرفی قائل است كه ما میدانیم كه وجود دارند.
3ـ 5ـ 1. نُمونههایی از نظراتی كه هم با فهم عرفی مخالفت میكنند و هم چیزی بر آن میافزایند، یعنی هم انكار میكنند كه در عالم پارهای از چیزهایی كه فهم عرفی میگوید كه یقیناً وجود دارند وجود داشته باشند و هم قاطعانه میگویند كه در عالم انواعی از چیزها وجود دارند كه فهم عرفی مدّعی علم به وجود آنها نیست، عبارتند از: الف. نُمونههایی كه مخالفتشان با فهم عرفی صِرفاً این است كه قاطعانه وجود فضا و اشیاء مادّی را منكرند؛ و ب. نمونههایی كه قاطعانه وجود بسیاری چیزهای دیگر را هم منكرند.
1ـ 3ـ 5ـ 1. برای ایضاح نظراتی كه صِرفاً با انكار وجود فضا و اشیاء مادّی با فهم عرفی مخالفت میورزند، باید به چیزی كه میتوان آن را «نُمودهای اشیاء مادّی» نامید، توجّه كرد. همهیِ ما میدانیم كه اگر به یك برج از فاصلهیِ یك كیلومتری نگاه كنیم آن برج نُمودی خواهد داشت متفاوت با نمودی كه اگر از فاصلهیِ صد متری به آن نگاه كنیم، دارد. در حالت اوّل، هم كوچكتر به نظر میرسد و هم بسیاری از جزئیات و ریزهكاریهای آن را، كه در حالت دوم میبینیم، نمیبینیم. این نُمودهای مختلفی كه شیء مادّی واحد از فاصلهها و نظرگاههای متفاوت عرضه میدارد، یقیناً، در عالم وجود دارند. دربارهیِ این نمودهای اشیاء مادّی دو نظر وجود دارند كه فهم عرفی میان آنها ترجیحی قائل نیست و، بنابراین، میتوان به هریك از آنها قائل بود و، در عین حال، با فهم عرفی نیز سازگاری كامل داشت: نظر اوّل این است كه لااقلّ پارهای از این نُمودها واقعاً از اجزاء سطوح اشیائیاند كه نُمودهای مذكور نُمود آن اشیائند، یعنی لااقلّ پارهای از این نُمودها واقعاً در فضا واقعند و حتّی وقتی كه ما انسانها از آنها هیچ آگاهیای نداریم باز واقعاً وجودشان استمرار خواهد داشت. و نظر دوم اینكه هیچ یك از این نُمودها در فضا واقع نیست و همهیِ این نُمودها فقط تا زمانی وجود دارند كه بر كسی جلوه میكنند و آن كس آنها را ادراك میكند. فهم عرفی با هیچ یك از این دو نظر مخالفت ندارد. تنها چیزی كه فهم عرفی بر آن تأكید بلیغ دارد این است كه این نُمودها نُمودهای اشیاء مادّیاند، یعنی نُمودهای اشیائیاند كه خود آن اشیاء هم وقتی كه از آنها آگاه نیستیم نیز وجود دارند و هم در فضا واقعند.
فیلسوفانی كه، در این بند، در مقام نقل نظرات آنانیم ابتدائاً نظر دوم را پذیرفتهاند، یعنی این نظر را كه نمودها فقط تا زمانی وجود دارند كه شخصی كه آنها بر او جلوه میكنند آنها را ادراك كند و نمودها در فضا واقع نیستند، و سپس افزودهاند كه این نُمودها نُمودهای اشیاء مادّی نیستند، چرا كه اصلاً شیء مادّیای وجود ندارد كه نُمودها نُمودهای او باشند. این نظرات به دو دسته قابل تقسیمند:
1ـ 1ـ 3ـ 5ـ 1. نظر اسقف جرج بركلی (Bishop George Berkeley) دالّ بر اینكه نُمودها، در واقع، نمودهای هیچ چیز نیستند، بلكه خودشان اشیاء مادّیاند یا، به تعبیر دقیقتر، مراد ما از «اشیاء مادّی» چیزی جز همینها نیست. خود بركلی میگوید كه وی منكر وجود مادّه نیست، بلكه فقط توضیح میدهد كه مادّه چیست. امّا حقّ این است كه وی منكر وجود مادّه است؛ زیرا معتقد است كه نُمودها جز در لحظهای كه ما آنها را ادراك میكنیم وجود ندارند، و هر چیزی كه چنین باشد یقیناً نمیتواند شیء مادّی تلقّی شود. مراد ما از «شیء مادّی»، یقیناً، چیزی است كه حتّی وقتی كه ما از آن آگاه نیستیم وجودش استمرار داشته باشد. وانگهی، او معتقد است كه همهیِ نُمودها در فضای واحدی قرار ندارند و، مثلاً، نمودی كه بر من جلوه میكند نسبت به نُمودی كه بر شما جلوه میكند دارای فاصله و جهت نیست، و حال آنكه، چنان كه (در 3ـ 3ـ 1) گفته شد، نباید چیزی را كه، در فضا، نسبت به همهیِ اشیاء مادّی دیگر دارای فاصله و جهت نیست شیء مادّی بنامیم. پس، بركلی منكر وجود مادّه است و وجه مخالفتش با فهم عرفی هم همین است. و اما وجه افزودنش بر فهم عرفی این است كه به وجود خدایی قائل است كه مجموعهای از نُمودها بر او جلوهگر میشوند، دقیقاً شبیه همهنمودهایی كه بر ما جلوه میكنند.
2ـ 1ـ 3ـ 5ـ 1. نظر بسیار رایجتری دالّ بر اینكه چیزهایی كه آنها را (در 1ـ 1ـ 3ـ 5ـ 1) «نُمودهای اشیاء مادی» نامیدیم، در واقع، نمودهای چیزی هستند، امّا، به خلاف فهم عرفی، نُمودهای اشیاء مادّی نیستند، بلكه نُمودهای اذهان یا موجودات آگاهند. این نظر، با انكار وجود اشیاء مادّی، با فهم عرفی میستیزد و،با قائل شدن به وجود تعداد عظیمی از اذهان، غیر از اذهان انسانها و حیوانات، بر فهم عرفی چیزی میافزاید. نیز تأكید میكند كه این اذهان در فضا قرار ندارند، یعنی نسبت به هم دارای فاصله و جهت نیستند، بلكه، در واقع، در ناكجا قرار دارند.
2ـ 3ـ 5ـ 1. و امّا نظراتی كه با فهم عرفی فقط با انكار وجود فضا و اشیاء مادّی مخالفت نمیورزند، بلكه قاطعانه وجود زمان و افعال آگاهانهیِ خود ما را نیز انكار میكنند؛ آنچه این نظرات اظهار میدارند این است كه همهیِ این چهار نوع چیز، یعنی اشیاء مادّی، فضا، افعال آگاهانهیِ خود ما، و زمان، نُمودند، نمودِ چیزی دیگر، و آن چیز دیگر یك چیز واحد است یا مجموعهای از چیزها ولی، در هر حال، نه یك شیء مادی است، نه یكی از افعال آگاهانهیِ خود ما، و نه در فضا واقع است، نه در زمان.
امّا این اظهاریه ایهام دارد و، بسته به اینكه مراد واقعی و جدّی اظهاركنندگان چه باشد، این قبیل نظرات را میتوان سازگار یا ناسازگار با فهم عرفی تلقّی كرد.
اگر مراد از «نُمود» نامیدن اشیاء مادّی، فضا، افعال آگاهانه، و زمان این باشد كه این نمودها دقیقاً همان قدر واقعیت دارند كه اشیائی كه اینها نمود آنهایند واقعیت دارند و در عالم، علاوه بر اینها، چیز دیگری وجود دارد كه اینها با آن همان ربط و نسبتی را دارند كه نُمود یك برج با برج واقعی دارد، در این صورت، این نظرات فقط چیزی بر فهم عرفی میافزایند ولی با آن نمیستیزند، چرا كه صِرفاً میگویند كه، علاوه بر چیزهایی كه فهم عرفی به وجود آنها قائل است، چیز دیگری نیز در كنار آنها یا در وَرای آنها وجود دارد.
و امّا اگر مراد از «نُمود» نامیدن اشیاء مادّی، فضا، افعال آگاهانه، و زمان این باشد كه اینها، به معنایی كه فهم عرفی آنها را واقعی میداند، اصلاً واقعی نیستند و، به آن معنا، فقط چیز دیگری كه ورای اینهاست و اینها نُمودهای آنند واقعی است، یعنی اینها اصلاً در عالم وجود ندارند، در این صورت، این نظرات با فهم عرفی میستیزند. با مثالی میتوان این مراد دوم را ایضاح كرد. شك نیست كه ستارهیِ قطبی، وقتی به آن مینگریم، بسیار كوچكتر از ماه جلوه میكند. پس، میتوانیم بگوییم كه آنچه مینُماید ــ یعنی نُمود ــ عبارت است از: اینكه ستارهیِ قطبی كوچكتر از ماه است. اما «اینكه ستارهیِ قطبی كوچكتر از ماه است» در عالم وجود ندارد، یعنی در عالم ستارهیِ قطبی كوچكتر از ماه نیست. بنابراین، آنچه مینُماید كه در عالم وجود دارد صرفاً یك چیز موهوم و خیالی است. به عبارت دیگر، آنچه مینُماید نیست یا آنچه ظهور دارد واقعیت ندارد. به این معنا، كسانی كه مراد واقعی و جدّیشان همین امر دوم است معتقدند كه مادّه، فضا، افعال آگاهانه، و زمان واقعیت ندارند، بلكه فقط ظهور دارند، و این چیزی جز مخالفت با فهم عرفی نیست. و امّا چیزی كه این كسان به فهم عرفی میافزایند یا، به تعبیر دقیقتر، چیزی كه اینان به جای موجودات مورد اعتقاد فهم عرفی مینشانند، چیز واحدی نیست: بعضی به مجموعهای از اذهان مختلف قائل شدهاند؛ بعضی به یك ذهن واحد؛ و بعضی به چیزی كه، به یك معنا، ذهنی یا روحانی است امّا نمیتوان گفت كه دقیقاً یك ذهن واحد یا مجموعهای از اذهان كثیره است.
6ـ 1. آنچه در بند 5 ـ 1 گفته شد پارهای از نظراتی است كه در باب حقیقت عالم، من حیثالمجموع، گفته شدهاند. این نظرات مراد از نخستین مسألهیِ فلسفه ــ یعنی توصیف كلّی از كلّ عالم ــ را روشن ساختند. هر جوابی به این مسأله باید یكی از این سه سخن را بگوید: یا باید بگوید كه چند طبقهیِ عظیم از چیزها یگانه انواع چیزهای موجود در عالمند، یعنی هر چیزی در عالم به یكی از این طبقات تعلّق دارد، یا باید بگوید كه همهیِ چیزهای عالم از یك نوعند، یا باید بگوید كه هر چیزی كه ما به وجود داشتنش در عالم علم داریم به یكی از چند طبقه یا به یك طبقهیِ واحد تعلّق دارد؛ و اگر به وجود چند طبقهیِ مختلف از اشیاء قائل است، باید شمّهای نیز در باب ربط و نسبت این طبقات با یكدیگر بگوید.
7ـ 1. این بود نخستین و جالبترین مسألهیِ فلسفه. اما مسائل عدیدهیِ دیگری نیز وجود دارند كه میتوان آنها را مسائل مربوط به این مسألهیِ اصلی تعریف كرد.
1ـ 7ـ 1. فیلسوفان به این قناعت نورزیدهاند كه صرفاً آرائشان را در باب آنچه در عالم هست یا نیست در باب آنچه میدانیم یا نمیدانیم كه در عالم هست بیان كنند، بلكه كوشیدهاند تا صدق آرائشان را نیز اثبات كنند. و بدین طریق، مسائل فرعی عدیدهای رُخ نمودهاند. برای اثبات صدق هر یك از نظرات مذكور در 5 ـ 1، هم باید آن نظر را اثبات كرد و هم باید همهیِ نظرات رقیب آن را نفی كرد. و برای اثبات اینكه یك نظر خاصّ در باب عالم صحیح است باید، دربارهیِ هر یك از چیزهایی كه ادّعای وجودشان شده است، ثابت كرد كه یا آن چیز وجود دارد یا وجود ندارد یا نمیدانیم كه وجود دارد یا نه.
2ـ 7ـ 1. تعریفِ واضحترِ تفاوتِ میان این انواع گونهگون چیزها، مثلاً تفاوت میان شیء مادّی و فعل آگاهانه یا تفاوت میان مادّه و ذهن، یا تفاوت میان خدا و انسان، نیز مسائل فرعیای پدید میآوَرَد. جوابگویی به این مسائل مربوط به تعریف، به هیچ وجه، چنان كه مینُماید، آسان نیست. این مسائل مسائل لفظی و اختلافنظر در خصوص آنها نزاع لفظی نیز نیست. تعریف موجَّه از انواع چیزهایی كه یك فیلسوف به وجود آنها قائل است بر وضوح نظر آن فیلسوف میافزاید. از این گذشته، وقتی كه فیلسوف میكوشد تا، مثلاً، مراد خود را از «شیء مادّی» تعریف كند درمییابد كه چندین خاصّهیِ مختلف وجود دارند كه یك شیء مادّی ممكن است داشته باشد ولی هرگز قبلاً به ذهن او خطور نكردهاند؛ و كوشش در جهت تعریف ممكن است به این نتیجه بینجامد كه همهیِ طبقات چیزها پارهای خاصّهها را دارند و پارهای دیگر را ندارند كه اگر فیلسوف صِرفاً به بیان وجود اشیاء مادّی در عالم اكتفاء میكرد و در باب مراد خود از «اشیاء مادّی» تحقیق نمیكرد هرگز آن خاصّهها به ذهنش خطور نمیكردند.
پس، میتوان گفت كه طبقهیِ عظیمی از مسائل فلسفی عرفی عبارتند: از الف. بحث در این باب كه طبقات عظیم چیزهایی كه ذكرشان رفت، مثل مادّه، اذهان، فضا، زمان، خدا، و زندگی پس از مرگ، وجود دارند یا نه یا در باب وجود و عدمشان جاهلیم. و ب. كوشش برای تعریف این طبقات و بررسی نحوهیِ ارتباط آنها با یكدیگر. همهیِ این مسائل (مذكور در 1ـ 7ـ 1 و 2ـ 7ـ 1) را میتوان متعلّق به بخشی از فلسفه كه «مابعدالطبیعه» نام دارد، دانست.
8 ـ 1. امّا مسائل دیگری نیز هستند كه به بخشهای دیگر فلسفه (غیر از ما بعدالطّبیعه) تعلّق دارند امّا باز هم ارتباط روشنی با نخستین مسألهیِ عمدهیِ فلسفه ــ در باب توصیف كلّی عالم ــ دارند.
یكی از طبیعیترین پرسشهایی كه از كسی كه در باب عالم واقع سخنی میگوید كه ما به آن شكّ داریم میتوانیم بپرسیم این است: «از كجا میدانی؟» و اگر آن كس به این پرسش پاسخی دهد كه از آن پاسخ معلوم شود كه وی سخن مذكور را به یكی از شیوههای ممكن كسب معرفت واقعی (در مقابل عقیدهیِ صِرف) نیاموخته است نتیجه خواهیم گرفت كه وی، در واقع، به واقعیتی كه ادّعا میكند علم ندارد. به عبارت دیگر، ما، در زندگی متعارف همواره این فرض را داریم كه فقط تعداد محدودی از شیوهها وجود دارند كه با آنها كسب معرفت واقعی به انواع خاصّی از واقعیتها ممكن است و اگر كسی در باب عالم واقع رأیی اظهار كند كه با استفاده از هیچ یك از آن شیوهها به دست نیاورده است، در این صورت، در واقع، به واقعیت ادّعاییاش علم ندارد. فیلسوفان میكوشند تا طبقهبندی مُستَوفایی از همهیِ انواع مختلف شیوههای ممكنِ علم پیدا كردن به امور عرضه كنند و، سپس، نتیجه میگیرند كه چون پارهای از آراء فیلسوفان دیگر یا پارهای از مَعتقداتِ سابقِ خودشان با استفاده از هیچ یك از آن شیوهها معلوم نشدهاند، پس، اصلاً، آن آراء و معتقدات از مقولهیِ معلومات نیستند.
از این رو، بخش عظیمی از فلسفه عبارت است از: الف. كوشش برای طبقهبندی كامل همهیِ شیوههای مختلف حصول علم، و ب. كوشش در جهتِ توصیفِ دقیقِ شیوههای خاصِّ علم پیدا كردن.
پرسشِ «چگونه به چیزی اصلاً علم پیدا میكنیم؟»، خود، متضمّن سه نوع سؤال مختلف است:
1)علم چه سنخ موجودی است؟ وقتی كه ما به چیزی علم پیدا میكنیم چه نوع فرایندی در ذهن ما رخ میدهد؟ رویدادی كه به آن «دانستن» (یا: «علم پیدا كردن») میگوییم چه رویدادی است؟ این سؤال مشترك میان دو قلمرو فلسفه و روانشناسی است. فیلسوفان كوشیدهاند تا انواع مختلف چیزهایی را كه، وقتی ما به چیزهای مختلفی علم پیدا میكنیم، در اذهان ما روی میدهند تشخیص دهند و اگر آن انواعِ مختلفِ حالاتِ ذهنی وجه اشتراكی دارند آن وجه اشتراك را مشخّص كنند.
2) مراد از این گفته كه قضیهای صادق است چیست؟ از آنجا كه نمیگوییم كه به قضیهای علم داریم مگر اینكه مرادمان این باشد كه آن قضیه صادق است، در این سؤال كه علم چیست این سؤال مندرج است كه مراد از صدق یك قضیه چیست؛ و این سؤال اخیر به منطق، به وسیعترین معنای این كلمه، تعلّق دارد؛ و منطق، یا لااقلّ بخشهایی از آن، بخشی از فلسفه محسوب میشود.
چه دلیلی برای فلان باور داریم؟ یا، به عبارت دیگر، چه چیز دیگری میدانیم كه ثابت میكند كه این باور صادق است؟ به همین جهت، فیلسوفان به مسائلی از این قبیل پرداختهاند كه: چه شیوههای مختلفی برای اثبات صدق یك قضیه وجود دارند؟ انواع مختلف ادلّهای كه برای باور به یك قضیه ادلّهای موجَّه میتوانند بود كدامند؟ این قبیل مسائل نیز به حوزهیِ منطق متعلّقند.
9 ـ 1. فلسفه بخش دیگری نیز دارد كه «فلسفهیِ اخلاق» نام میگیرد. ما، در زندگی عادی، مدام سؤالاتی از این قبیل طرح میكنیم كه: آیا به بارآوردن فلان نتیجه چیز خوبی است یا چیز بدی؟ آیا انجام دادن فلان كار درست است یا نادرست؟ كاری كه فلسفهیِ اخلاق درصدد به انجام رساندن آن است طبقهبندی همهیِ انواع مختلف چیزهایی است كه خوب یا بد، و درست یا نادرستند، به طوری كه بتواند بگوید: هیچ چیز نمیتواند خوب باشد مگر اینكه چند خصیصه یا یكی از چند خصیصه را داشته باشد؛ و هیچ چیز نمیتواند بد باشد مگر اینكه چند خاصّه یا یكی از چند خاصّه را داشته باشد؛ و به همین قیاس، در باب درست و نادرست. این مسائل مربوط به فلسفهیِ اخلاق از دو جهت ارتباط بسیار مهمّی با توصیف كلّی جهان دارند:
یقیناً، یكی از مهمّترین واقعیات عالم این است كه در آن تفكیك خوب از بد و درست از نادرست انجام میگیرد. و بسیاری را عقیده بر این است كه از این واقعیت كه این تفكیكها وجود دارند استنتاجات دیگری در باب آنچه در عالم هست میتوان كرد.
از طریق جمع و تلفیق نتایجی كه فلسفهیِ اخلاق، در باب آنچه خوب یا بد است، میگیرد با نتیجهگیریهای مابعدالطّبیعه در باب اینكه چه انواع چیزهایی در عالم وجود دارند، میتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم كه: آیا عالم، من حیثالمجموع، خوب است یا بد؟ و آیا عالم، در قیاس با آنچه میتوانست باشد، چه قدر خوب یا بد است؟
2. در مقام بررسی رأی مور در باب ماهیت فلسفه، ذكر چند نكته لازم به نظر میرسد:
1ـ 2. خواه فلسفه را سعی نظری در جهت ارائهیِ یك نظرگاه سامانمند و تامّ و جامع نسبت به كلّ عالم واقع بدانیم، و خواه آن را كوشش برای توصیف طبیعت نهایی و واقعی عالم واقع بدانیم، و خواه آن را سعی در جهت تعیین حدود و گسترهیِ علم بشری: سرچشمهیِ حقیقت، اعتبار، و ارزش آن تلقّی كنیم، و خواه آن را تحقیق نقّادانه در باب پیشفرضها و دعاوی حوزههای گوناگون معرفتی قلمداد كنیم، و خواه آن را علم به جهات یا علل زیربنایی موجودات، به صورتی كه بر ما جلوه میكنند، یا علم به جهاتی كه سبب شدهاند كه یك چیز همان كه هست باشد تعریف كنیم، به هر تقدیر، میتوان با مُور همداستان شد و پذیرفت كه فلسفه همواره ناظر به فهم عرفی است و اختلاف فلسفههای گوناگون بر حسب میزان دوری یا نزدیكیشان نسبت به فهم عرفی قابل اندازهگیری است.
2ـ 2. در عین حال، مور، در مقام فهرست كردن پارهای از مهمّترین آراء و نظرات فهم عرفی، به ذكر آراء و نظرات وجودشناختی فهم عرفی اكتفاء كرده و از ذكر آراء و نظرات معرفتشناختی، ارزش شناختی، و وظیفهشناختی فهم عرفی غفلت یا تغافل ورزیده است.
3ـ 2. و به همان جهت مذكور در بند 2ـ 2، مور، وقتی درصدد عرضهیِ مهمّترین مسائل بخشهای مختلف فلسفه برمیآید هم به تكلّف میافتد و هم پارهای از مهمّترین بخشهای فلسفه را، از جمله معرفتشناسی (كه بخش بسیار كوچكی از مباحث آن را ذیل منطق مندرج كرده است)، فلسفهیِ منطق (كه یك مبحث آن را ذیل منطق گنجانده است)، فلسفهیِ زبان، فلسفهیِ ذهن (كه باز بخش بسیار كوچكی از مباحث آن را تحت عنوان «مابعدالطبیعه» اندراج داده است)، فلسفهیِ حقوق، و فلسفهیِ هنر را، از قلم میاندازد. (ضمناً مُور در گنجاندن معرفتشناسی در ذیل منطق از رواقیان و اپیكوریان تبعیت كرده است).

