تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت

درباره‌ي پروژه‌ي مصطفا ملکيان

دوشنبه هجدهم تیر 1386

منبع: فصلنامه‌یِ حوزه و دانشگاه، شماره‌یِ ۹، زمستان ۱۳۷۹

متن حاضر، ویراسته‌یِ سخنرانی مصطفی ملکیان در كنفرانس انسانشناسی است.

با عرض سلام به محضر همه اساتید و سروران و عزیزانی كه من در این چند دقیقه مزاحم اوقات ذی‌قیمتشان خواهم بود، به اختصار تمام، بعضی از نكاتی را كه به‌گمان خودم نقاط ابهام در مساله‌یِ انسانشناسی است، عرض می‏كنم و با این عرض‌داشت، دعوت می‏كنم كه تاملی در این نكات صورت بگیرد. انسانشناسی‏ای كه از ابتنای سایر علوم بر آن سخن می‌‏رود و از اینكه اگر با سایر علوم سنجیده شود از نوعی اولویت و تقدم برخوردار است، این انسانشناسی دقیقاً چگونه چیزی است؟ چه چیزی است كه بر سایر علوم مقدم است و مطالعه در آن قبل از پرداختن به سایر علوم ضرورت دارد؟

نخستین چیزی كه باید گفت این است كه انسانشناسی‏ای كه در اینجا مراد است، غیر از خودشناسی است. در تاریخ فلسفه به ما آموخته‏اند كه در میان فیلسوفان غربی‏ای كه در تاریخ فلسفه از ایشان نام برده می‏شود، ظاهراً نخستین فیلسوفی كه درباره خودشناسی سخن گفت تالس بود. بعدها تحت تاثیر تعلیمات تالس یا بدون تاثر از تعلیمات وی، بر در معبد دلفی - یكی از بزرگترین پرستشگاه‌های یونان قدیم - این توصیه حك شده بود كه: خود را بشناس.

پس از مدتی، وقتی روزگار نوبت فلسفیدن را به سقراط داد، او یكی از دو شعار مهم فلسفه را خودشناسی قرار داد. سقراط برای فلسفه دو شعار عمده قائل بود: یكی اینكه خود را بشناس، و دوم اینكه زندگی ناآزموده، ارزش زیستن ندارد، یا به تعبیر بعضی، به زحمتش نمی‏ارزد.

خودشناسی از زمان سقراط به بعد در میان بسیاری از فیلسوفان، غایت فلسفه قلمداد شد و بعدها در نظام‌های مختلف اخلاقی، به‌عنوان مقدمه‌یِ ضروریِ ورود به قلمرو اخلاق، تلقی گشت. من درباره‌یِ خودشناسی هم اكنون سخنی نخواهم گفت، اما چیزی كه می‏خواهم بگویم این است كه این خودشناسی با انسانشناسی فرق دارد، آنچه در اینجا محل بحث ماست، خودشناسی نیست بلكه انسانشناسی است.

نكته دومی كه به نظر می‏رسد قابل مداقه است، این است كه از قدیم الایام در باب اینكه در انسان چند ساحت وجودی هست، اختلاف‌های فراوانی در كار بوده است. از قدیم كسانی بوده‏اند كه انسان را دارای یك ساحت وجودی می‏دانسته‏اند: ساحت‏بدن. دموكریتوس، لوكیپوس در یونان باستان و راسل در روزگار ما از جمله كسانی‏اند كه معتقد به ساحتی غیر از ساحت بدن نیستند.

اما از آن سو هم فراوانند كسانی كه از قدیم الایام انسان را دارای بیش از یك ساحت می‏دانسته‏اند. كسانی معتقد بودند انسان علاوه بر بدن، از ساحتی به نام ذهن هم برخوردار است و كسانی می‏گفتند غیر از بدن و ذهن چیز دیگری به نام نفس هم هست. كسانی می‏گفتند علاوه بر بدن و ذهن و نفس، چیز دیگری به نام روح هم هست. كسانی بین نفس و روح هم به واسطه‏هایی قائل بوده‏اند مثلاً به قلب قائل بوده‏اند. كسانی حتی به بیش از چهار ساحت قائل بوده‏اند.

سخنی كه من فقط به صورت سؤال در اینجا مطرح می‏كنم این است: یك بار قائل می‏شویم كه انسان فقط دارای یك ساحت است، مثلاً ساحت بدن، كه در آن صورت انسان را مساوی با بدن دانسته‏ایم؛ بنابراین اگر ما در حال شناختن بدن باشیم می‏توانیم مدعی شویم كه در حال شناختن انسانیم. در واقع در این صورت «انسانشناسی‏» چیزی غیر از «بدنشناسی‏» نخواهد بود. اما اگر ما به بیش از یك ساحت قائل شویم، خواه دو ساحت، خواه سه ساحت، خواه چهار ساحت و خواه بیشتر، آنگاه یك سؤال جدی وجود دارد و آن اینكه: حقیقت انسان كدام یك از این ساحت‌های كثیر است؟ آیا همه این ساحت‌ها روی هم رفته حقیقت انسان است، یا یكی از این ساحت‌ها حقیقت انسان است و ساحت‌های دیگر حقیقت انسان نیست؟ و در این صورت اخیر، كدام یك از این ساحت‌ها حقیقت انسان است؟

قبل از ادامه سخن، یك نكته واضح را مورد تاكید قرار دهم، و آن اینكه بسیاری از الفاظی كه اسم برده شد، دستخوش اشتراك لفظی‏اند و بعضی از معانی بعضی از این الفاظ، با بعضی از معانی بعضی از الفاظ دیگر همین گروه، ترادف كامل دارند. توجه داریم كه كسانی نفس را با روح و كسانی ذهن را با نفس به یك معنا می‏گیرند. اما در آنجایی كه اشتراك لفظی در كار است مراد معانی متفاوت است، منتها نمی‏خواهم كه در اینجا وارد بحث معانی مختلف هر یك از این الفاظ بشوم. در این بحث مراد ما از ذهن، خود آگاهی است و مراد از نفس، آن چیزی است كه دو تفاوت با خود آگاهی دارد: اولاً فاعل آگاهی است و ثانیا، علاوه بر آنكه فاعل آگاهی است، فاعل چیز دیگری به نام خواهش هم هست؛ هم فاعل علم است و هم فاعل اراده. مراد از روح هم، ساحتی است كه به تعبیر عرفان اسلامی، مسیحی، و یهودی، در آن حصار فردیت در هم می‏شكند و انسان با خدا اتحاد می‏یابد، و بر حسب قول عارفان این سه سنت عرفانی، جایی است كه می‏توان در آن دعوی «انا الحق» كرد.

اگر بخواهم این سخن را به صورت واضحتر بیان كنم، می‏توانم از یك تعبیر منطقی استفاده كنم؛ فرض كنید انسان دارای x ساحت باشد، مثلاً به ساحت بدن قائل باشیم، به ساحت ذهن قائل باشیم، و همچنین به ساحت نفس و روح و غیره قائل باشیم.

اگر ما به بیش از یك ساحت قائل باشیم به تعبیر منطقی، جای این سؤال هست كه كدام یك از این ساحت‌ها را باید به حمل «هو هو» بر انسان حمل كرد و كدام یك را به حمل «ذو هو»؛ این نكته خیلی مهم است. اگر قائل باشیم به اینكه در انسان هم بدن هست هم ذهن و هم نفس و هم روح، آیا می‏توانیم بگوییم انسان بدن است؟ یا باید بگوییم انسان دارای بدن است؟ آیا باید بگوییم انسان ذهن است، یا باید بگوییم انسان دارای ذهن است؟ انسان نفس است یا دارای نفس؟ انسان روح است یا دارای روح؟ ممكن است قائل شویم كه در میان جمیع این ساحت‌ها، یك ساحت را باید به حمل «هو هو» بر انسان حمل كرد و سایر ساحات را به حمل «ذو هو»؛ مثلاً باید گفت انسان نفس است ولی دیگر نمی‏توان گفت انسان بدن است، باید گفت انسان دارای بدن است یا انسان «بدن‏دار» است یا انسان، بدن دارد.

یك نمونه خوب از این مورد در تاریخ فلسفه از افلاطون است. او قائل به دو ساحت وجودی در انسان بود: بدن و نفس؛ ولی می‏گفت از این دو، نفس را باید به حمل «هو هو» بر انسان حمل كرد. اما بدن را به حمل ذو هو. می‏توان گفت سقراط نفس است اما نمی‏توان گفت سقراط بدن است، باید گفت سقراط بدن دارد.

من در اینجا بدون بحث در باب اینكه انسان یك ساحتی است یا بیش از یك ساحت دارد و در باب اینكه كدام یك از این ساحت‌ها - كه علی‏الفرض بیش از یك ساحتند - باید حمل هو هو بر انسان شوند و كدام یك حمل ذوهو؛ بدون اتخاذ موضع، فقط یك نكته را عرض می‏كنم: اگر شما در میان این ساحت‌ها یكی را حمل هوهو كردید، در واقع گفته‏اید كه حقیقت انسان به این ساحت است و سایر ساحات در حقیقت انسان مداخله ندارند. باید در این سؤال بیشتر مداقه كرد كه من به چه حقی می‏توانم بگویم روانشناسی، انسانشناسی هست یا نیست؟ آنتروپولوژی انسانشناسی هست یا نیست؟ اول باید معلوم كرد كه كدام یك از اینها را حمل هو هو بر انسان می‏كنیم. اگر فرض كنید نفس بر انسان حمل هو هو شود؛ در این صورت نفس‏شناسی، انسانشناسی است، اگر بدن بر انسان حمل هوهو نشود، بدنشناسی، انسانشناسی نیست. ما با ذوق و سلیقه نمی‏توانیم ماجرا را فیصله دهیم، باید در این مطلب جداً مداقه كنیم، ببینیم به یك ساحت قائلیم یا به بیش از یك ساحت؟ و اگر به بیش از یك ساحت قائلیم آیا همه اینها را حمل هو هو می‏كنیم؟ اگر همه اینها را حمل هو هو كنیم، در این صورت می‏توانیم بگوییم آنكه نفس‏شناسی می‏كند، انسانشناسی می‏كند؛ آنكه روح شناسی می‏كند انسانشناسی می‏كند؛ آنكه ذهن‏شناسی می‏كند، انسانشناسی می‏كند؛ و آنكه بدنشناسی می‏كند او هم انسانشناسی می‏كند. اما اگر نتوانستیم از حمل هو هو بر همه اینها دفاع كنیم -كه ظاهراً هم قابل دفاع نیست- آن وقت‏باید دید كدام یك از این ساحت‌ها حمل هوهو می‏شود تا شناخت آن ساحت را انسانشناسی بدانیم. سایر علوم را هم تعطیل نمی‏كنیم اما باید بدانیم آن علوم علومی هستند درباره ساحت‌هایی كه انسان دارد، نه ساحت‌هایی كه انسان همان ساحت‌هاست.

ما با این نكته تاكنون به صورت پیشفرض روبرو شده‏ایم؛ به نظر می‏آید انسانشناسی روزگار ما باید به این نكته بپردازد و مراد بنده از انسانشناسی هم - همانطور كه معلوم شد - آنتروپولوژی نیست. به هر حال، مساله این است كه ما كه می‏خواهیم انسان بشناسیم؛ باید به این نكته بپردازیم كه آیا روان انسان، انسان است؟ اگر اینطور است پس روانشناسی، انسانشناسی است یا ساحت دیگری از این ساحت‌ها همان انسان است؛ كه در این صورت شناخت آن ساحت، شناخت انسان است. این مطلب را به صورت خلاصه در دو جمله عرض می‏كنم:

1 - باید به ساحات انسان بپردازیم و واقعاً مداقه كنیم در اینكه انسان دارای چند ساحت است.

2 - ببینیم كدام یك از این ساحت‌ها خود انسان است و كدام یك جزو دارایی‌های انسان است، اگر علمی ناظر باشد به آن ساحتی كه خود انسان است، در واقع انسانشناسی به حساب می‏آید، وگرنه انسانشناسی نخواهد بود. این البته به معنای نفی هیچ‏یك از علوم - از آنتروپولوژی گرفته تا روانشناسی و سایر علومی كه مربوط به انسان است- نیست.

شاید بعضی به ذهنشان خطور كند كه اگر به‌فرض، روانشناسان در علم خودشان دیدند واقعیت تبیین ناشده‏ای وجود ندارد، واقعیتی جزء مشهوداتشان نیست كه نتوانسته باشند، تبینش كنند، دیگر چرا فرض ساحت دیگری هم بكنند؛ مثلاً كسی ذهن‌شناسی می‏كند و در قلمرو ذهن‏شناسی می‏بیند هیچ واقعیت تبیین ناشده‏ای برای او وجود ندارد و نظام او هیچ‏گونه خلل و فرجی ندارد، او دیگر چرا باید فرض كند كه غیر از ذهن، انسان دارای نفس هم هست؟ یا غیر از نفس دارای روح هم هست؟ در جواب این مطلب دو نكته می‏توان گفت: اولا: این فرض، فرضی است كه محقق نیست، الآن نه عصب‏شناسی دانشی است بی‏مشكل و بدون خلل و فرج، نه ذهن‏شناسی بدون خلل و فرج است، نه نفس‏شناسی، نه روح‌شناسی؛ در همه این دانش‌ها كمابیش پدیده‏های مشهود و محسوسی هستند كه عالمان آن علوم از تبیین علمی آن واقعیت‌ها ناتوانند و این عجز از تبیین، می‏تواند به آنها تفطن دهد كه شاید یك ساحت دیگری هم در انسان هست كه چون به حساب نیامده است نمی‏توانند آن واقعیت‏های مشهود و محسوس را تبیین كنند.

ثانیا: فرض می‏كنیم یكی از این دانش‌ها واقعاً در كار خودش موفق باشد و هیچ واقعیت تبیین ناشده‏ای برایش باقی نمانده باشد و توانسته باشد همه واقعیت‌ها را تبیین و در واقع سبب‏یابی كند؛ ولی باز هم این مساله مجوز و مصحح این نیست كه از تحقیق در وجود و عدم قلمرو و ساحت وجودی دیگری چشم بپوشیم. من نمی‏توانم از یك واقعیت -اگر واقعیت است - چشم بپوشم، به دستاویز اینكه برای تبیین هیچ واقعیت دیگری نیاز به آن واقعیت ندارم؛ این واقعاً ناموجه است. من اگر توانستم تمام آنچه را در جهان اعصاب آدمی می‏گذرد تبیین كنم، نمی‏توانم بگویم كه چون چنین است ذهنی نیست. اگر ذهن واقعیت دارد - كه باید در جای خود اثبات شود - نمی‏توان به صرف اینكه در حوزه عصب‏شناسی همه واقعیات تبیین شده‏اند از واقعیت ذهن صرف نظر كرد؛ مگر همه واقعیت‌ها تنها هنرشان این است كه به كار تبیین واقعیت‌های دیگر بیایند، كه اگر این واقعیت‌های دیگر تبیین شدند بتوان آن واقعیت مورد نظر كه عده‏ای مدعی وجود آنند، كاملاً چشم‏پوشی كرد.

خلاصه اینكه انسانشناسی به معنای شناخت انسان، نه به معنای آنتروپولوژی كه یكی از علوم داخل تحت آن است، دچار یك مشكل عمده است و آن این است كه در هر بخشی از انسانشناسی، كسانی چنان به یك ساحت پرداخته‏اند كه گویی هیچ ساحت دیگری نیست، ما ناظران نمی‏توانیم این را بپذیریم. ما در عین قبول اینكه متخصصان هر علمی فقط به ساحت مورد نظر خود التفات دارند، باید به عنوان دریافت كننده مجموعه دستاوردهایِ این اندیشمندان، به این نكته تفطن داشته باشیم كه هر یك از این اندیشمندان به یك ساحت پرداخته‏اند و ممكن است ساحت یا ساحات دیگری هم در انسان موجود باشد.

مساله دیگر كه باز مشكل انسانشناسی جدید است این است كه: انسانشناسی با روش‌های مختلفی صورت می‏گیرد. گاهی با روش تجربی گاهی با روش فلسفی و عقلی، گاهی با روش عرفانی و گاهی با روش تاریخی؛ انسانشناسان وقتی با این روش‌های مختلف با انسان مواجهه كردند، هر گروهی به دستاوردهای روش خود دل خوش می‏كند، گویی هیچ گروه دیگری در كار نیست. كسانی كه در علم النفس فلسفی كار می‏كنند، چنان از دستاوردهای علم النفس فلسفی حرف می‏زنند كه گویی عالمان علوم تجربی یاوه‏گویی می‏كنند و این پیشفرضی است غیر قابل توجیه.

همین‏طور كسانی كه از دیدگاه تجربی با انسان مواجه می‏شوند، به دستاوردهای خود چنان می‏نگرند كه گویا فلسفه در شناخت انسان هیچكاره است، گویا عرفان در شناخت انسان هیچكاره است. حال آنكه درست این است كه این دستاوردها در جایی گرد بیایند و دیده بشود كه آیا با هم تعارض دارند یا نه؟ و اگر تعارض دارند، چه باید كرد. به عنوان مثال ممكن است امروزه عالمان علوم تجربی - كه از دیدگاه تجربی به انسان نگاه می‏كنند - معتقد باشند كه آن مقدار از انسان كه در تور تجربه می‏افتد چنان تحت‏سلطه‌یِ اصل علیت است كه در آن قلمرو باید دم از جبر زد. اما نمی‏شود این مطلب را یكسره پذیرفت، باید دید كسانی كه با دید عارفانه با انسان مواجه شده‏اند در این باب چه گفته‏اند، بالاخره ما اگر بخواهیم سخنی را بپذیریم باید سخن مخالف آن را هم بشنویم. به همین ترتیب، ممكن است كسانی بر اساس یك سلسله نظرات فلسفی بگویند كه در روح انسان تذكیر و تانیث معنا ندارد، روح نه مذكر است و نه مؤنث. اما ما در عین حال از یك نكته نباید غافل باشیم و آن اینكه، از سوی دیگر، روانشناسان، بین روانشناسی مرد و زن تفاوت جدی قائلند.

در اینجا دو صورت بیشتر وجود ندارد، یا سخن كسانی كه می‏گویند در قلمرو روح تذكیر و تانیث وجود ندارد، ناظر به ساحتی است و سخن روانشناسان ناظر به ساحتی دیگر است، كه اگر اینطور باشد مشكلی به نام مشكل تعارض در كار نیست؛ یا هر دو گروه به یك قلمرو ناظرند؛ كه در این صورت جای این سؤال هست كه از این دو نتیجه كدام یك را باید پذیرفت؟

حاصل اینكه: شناخت انسان در روزگار ما دو مشكل عمده دارد: یكی اینكه هنوز دقیقاً نمی‏دانیم انسان دارای چند ساحت وجودی است و اینكه اگر انسان چند ساحت وجودی دارد كدام یك از این ساحت‌ها حقیقت او و دیگر ساحت‌ها دارایی‏های او هستند؛ و دیگر اینكه دستاوردهای چهار روشی كه امروزه با آنها به انسان رو می‏كنند، گاه با هم تعارض جدی دارند. در این گونه موارد ما نمی‏توانیم دستاورد هیچ كدام از این روش‌ها را بگیریم و از دستاورد دیگر روش‌ها چشم‏پوشی كنیم؛ چون هر كاری از این مقوله، ترجیح بلامرجح است و بی‏معناست. اگر این دو مشكل حل شود به انسانشناسی رسیده‏ایم و انسانشناسی - به این معنا - بر سایر علوم و معارف تقدم دارد، كه در باب چند و چون این تقدم در فرصتی دیگر سخن باید گفت.

و السلام علیكم و رحمه الله

لينک‌يادداشت ویرایش شده در ساعت 18:19  توسط عليرضا محمدي زاده  |