چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
منبع: روزنامهیِ هم میهن، چهارشنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۸۶
سعید بابایی: انجمن جامعهشناسی ایران هشتم خردادماه جاری با همكاری دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران همایشی یك روزه ترتیب داد با عنوان «علم بومی و علم جهانی: امكان یا ا متناع؟» این همایش به یادمان پروفسور سیدحسین العطاس جامعهشناس مالزیایی اختصاص داشت كه چندی پیش درگذشت.
امكان وجود علم بومی در مقابل علم جهانی مدتهاست مورد مناقشه نظری متفكران ایرانی و اندیشمندان كشورهای جهان سوم قرار گرفته است.
برگزاری یادمان مرحوم العطاس كه نظریات خود را در زمینه امكان علم اسلامی شرح و بسط داده است در تالار ابنخلدون دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران فرصتی پیشروی جامعهشناسان ایرانی نهاد تا هر یك از منظر خود به ضرورت طرح این بحث بپردازند.طی برگزاری یك روز همایش نزدیك به 14 نفر از استادان و محققان دانشگاههای كشور به ایراد سخن پرداختند كه مجموعه مقالات آنان به همت انجمن جامعهشناسی ایران منتشر خواهد شد. مصطفی ملكیان، دینپژوه نامآور ایرانی نیز یكی از سخنرانان این مجمع علمی بود.
او موضوع سخنرانیاش را «بررسی امكان وجود علم بومی» قرار داد و با ارائه ادله نظری اثبات كرد نه به لحاظ معرفتشناختی و نه به لحاظ اخلاقی عملی امكان علم بومی وجود نخواهد داشت. او البته بار دیگر به دو مفهوم آزادی و پلورالیسم نقبی زد و این بار از این دو مفهوم برای اثبات مدعیات سخنرانیاش در رد علم بومی بهره جست. آنچه میخوانید متن سخنرانی مصطفی ملكیان در همایش «علم بومی و علم جهانی» است.
مصطفی ملكیان:
علم بومی از دوجنبه قابل نقد است: یكی از جنبه نظری (معرفتشناختی صرف) و دیگری از جنبه عملی (اخلاقی). حاصل این دو نقد آن خواهد بود كه نه به لحاظ معرفتشناختی علم بومی قابل دفاع است و نه به لحاظ اخلاقی. به معنای دیگر نه میتوان علم بومی داشت و نه حتی اگر چنین امری امكانپذیر بود، حق داشتیم علم بومی داشته باشیم.
مقدمتا نگاهی دارم به مراحل تحقیق علمی و امكان بومی بودن را در هر یك از این مراحل بررسی میكنم. به نظر میآید در زمینه علم باید سه مرحله را از هم تفكیك كرد. مراد من از علم، علم تجربی نیست.
علم تجربی البته مشمول این سخن هست اما علاوه بر علم تجربی مجموعه همه علوم فلسفی، تاریخی، ادبی و هنری و اگر مستقلا بخواهیم سخن بگوییم مجموعه همه علوم دینی و مذهبی هم مشمول این سخن خواهد بود. در اینجا مرادم از علم در واقع «دیسیپلین» (discipline) است. نه «Science». من مرحله اول را موضوعگزینی مینامم. در این مرحله مساله نظری خاصی برای حل یا برای رفع مشكل عملی خاصی گزینش میشود.
مرحله دوم را به مرحله «فرآیند درآیی» تعبیر میكنم. یعنی مرحله درآمدن به فرآیند علم و مشغول مطالعه و تحقیق علمی شدن. مرحلهای كه در آن از جنبه ناظر بیرون میآییم و به جنبه عامل درمیآییم.
این مرحله دوم به معنای شروع كردن مطالعه و تحقیق برای حل مساله برای رفع مشكل است. مرحله سومی هم وجود دارد كه مرحله «فرآورده بینی» نام دارد. در این مرحله فرآورده مطالعات و تحقیقات مورد توجه قرار میگیرد. این فرآورده حاصل فرآیندی است كه دانشمندان در آن فعال بودهاند. این فرآورده یا قابل دفاع است یا نیست.
بحث بر سر این است كه آیا مراد كسانی كه از علم بومی دم میزنند، بومی كردن مرحله اول است یا مرحله دوم یا مرحله سوم؟ چون در هر یك از این سه مرحله نكات قابلتوجهی وجود دارد. در وهله اول ممكن است مراد از علم بومی این باشد كه در میان مسائل و مشكلات بیشمار هر علمی (چه علم تجربی طبیعی و چه علم تجربی انسانی، چه علم فلسفی و چه علم تاریخی، چه علم ادبی و هنری و چه علم دینی و مذهبی) باید به سراغ آن دسته مسائلی رفت كه مرتبط با شهروندان و جامعه محقق باشد.
یعنی وقتی میتوان در هر زمینهای به مسائل و مشكلات بیشماری پرداخت، دست به گزینش زده و از میان این مسائل، به مشكلات جامعه خود بپردازیم. به معنای دیگر به سراغ مسائلی كه مسائل متداول جامعه خود ما نیست نرویم. در واقع تمام چیزی كه از علم بومی به این معنا حاصل میشود، توجه كردن به مسائل موجود بالفعل جامعهای است كه محقق شهروند آن جامعه است.
اگر مراد از علم بومی این مفهوم باشد كه مسائل و مشكلات جامعه ایرانی نسبت به مسائل جوامع دیگر برای جامعهشناس ایرانی در اولویت قرار دارد، این ادعا نه فقط قابل دفاع بلكه وظیفه اخلاقی هر انسانی است. از آنرو كه محقق در جامعهای زندگی و از بهرهوریهای این جامعه استفاده میكند، طبعا این جامعه، بر محقق حقی بیش از سایر جوامع دارد.
بنابراین اگر محقق نیروی جسمانی، ذهنی یا نیروی روانی و مخصوصا نیروی فكری و علمی خاصی دارد، باید آن نیرو را مصروف حل مسائل این جامعه كند. اما از این تعبیر، علم خاصی پدید نمیآید. این تعبیر فقط به معنای آن است كه علمها را در معلومهای خاصی به كار بگیریم. چنین ادعایی بدان معنا نیست كه علم خاصی مثلا فیزیك یا روانشناسی یا فلسفه خاصی پیدا شود.
نكته دوم درباره جریان فرآیند درآیی و مرحله ورود به فرآیند مطالعه و تحقیق علمی است. وقتی كه موضوعی انتخاب و به عهده محققی گذاشته شد، طبعا شروع به مطالعه و تحقیق میكند. این مطالعه و تحقیق از لحظهای كه شروع میشود تا وقتی كه فرآوردهاش عرضه شود، فرآیند مطالعه و تحقیق علمی نام دارد. حال باید دید در این فرآیند آیا میتوان علم بومی داشت یا خیر؟ بدان معنا كه دانشمندی بگوید من میخواهم در فرآیند مطالعه و تحقیق، بومی باشم.
آیا چنین سخنی معنا دارد؟ اگر بخواهیم در فرآیند علم وارد شویم باید سه شرط را رعایت كنیم. فیالمثل اگر بخواهیم در روانشناسی فعالیت میكنیم اولین شرط آن این است كه در هدف، با روانشناسان اشتراك مساعی داشته باشیم. یعنی اگر در روانشناسی، روانشناسان گفتند ما موضوع مطالعه و تحقیقمان مثلا شناخت روان انسانی یا شناخت روان و رفتار انسانی است، ما هم باید موضوع تحقیقمان همین باشد تا بتوان وارد حیطه روانشناسی شد.
موضوع تحقیق، شرط لازم ورود در فرآیند تحقیق است. شرط دوم پذیرفتن متدولوژی و التزام نظری و عملی به مجموعه روشهای یك دیسیپلین است. كنار گذاشتن هر روشی باید مستند به استدلالی باشد كه این استدلال مورد قبول همه كسانی كه در این دیسیپلین مشغول فعالیتاند باشد.
اما شرط سوم این است كه فرد باید تواناییهای این رشته را هم داشته باشد. نمیتوان روانشناسی خواند ولی در جامعهشناسی وارد تحقیق و مطالعه شد. نمیتوان فلسفه خواند و در جامعهشناسی فعالیت كرد زیرا كه فرد تواناییهای یك جامعهشناس را ندارد. در هر علم سلسله مبادی خاصی وجود دارد كه هركسی باید این مبادی را طی كرده باشد. به تعبیر فرانسیس بیكن هر كسی پس از اینكه اسیر علمی شد میتواند امیر آن علم شود. حال در كدامیك از این سه مرحله، بومی بودن معنا دارد؟ بومی بودن در حیطه اهداف به چه معناست؟
میتوان گفت از میان هزار مسالهای كه همه تحت پوشش موضوع جامعهشناسی قرار میگیرند، من چون یك جامعهشناس ایرانیام، میخواهم موضوعات جامعهشناختی ایران را مورد بحث قرار دهم. اما به هر حال موضوع جامعهشناسی باید محل بحث من باشد نه چیز دیگری و به این معنا من نمیتوانم طرح بومی داشته باشم. در باب اهداف نمیتوان اهداف جامعهشناسی یا اقتصاد را فراموش كرد و به اهداف دیگری پرداخت.
هدف هر علمی ایضاح مسائل و مشكلاتی است كه در مورد موضوع آن علم وجود دارد. میتوان علم جدیدی ابداع كرد اما نمیتوان وارد علوم موجود شد و به موضوع این علوم بیاعتنا ماند. اگر قرار است علم جدیدی ابداع شود كه موضوع و روشهای خاص خودش را داشته باشد ممكن است چنین علمی مشتری پیدا بكند یا مشتری پیدا نكند. مشتری پیدا كردن یا نكردن آن هم به میزان قدرت استدلال ابداع آن علم جدید است.
بومی بودن در اینجا جز به معنای برگزیدن موضوعی كه مبتلا به جامعه ماست، معنا ندارد. این همان چیزی است كه در قسمت اول (در قسمت موضوعگزینی) هم به آن اشاره كردم.
در بحث روش هم همینطور است. ممكن است روشی، مثلا در اقتصاد، پسندیده نشود. بحث بر سر این است كه آیا رد این روش به جهت این است كه بومی نیست یا به جهت این است كه حق نیست؟ اگر به جهت این است كه حق نیست باید به همكارانتان بتوانید نشان دهید كه اتخاذ این روش حق نیست. اما بومی بودن غیر از حق بودن است.
اگر من به نكتهای كه یك جامعهشناس گفته اشكالی دارم، باید با متدولوژی جامعهشناسی آن نكته را به او تفهیم بكنم. در روشهای جامعهشناسی هم به همین صورت است. من میتوانم نشان دهم روشهای جامعهشناختی حق نیست. اما نمیتوانم نشان دهم كه بومی نیست. حتی اگر بومی نباشد، مگر بومی بودن دلیل بر حقانیت است؟ یا بومی نبودن دلیل بر عدم بر حقانیت است؟ من باید فارغ از بومی بودن و بومی نبودن نشان دهم روشی خاص روش قابل دفاعی نیست. در باب تواناییها هم باز به همین ترتیب است. یعنی تواناییهای بومی وجود ندارد.
توانایی در علم اقتصاد یعنی مجموعه آنچه را كه در علم اقتصاد تاكنون گفته شده است باید بدانیم تا بتوانیم یك گام علم اقتصاد را جلو ببریم. از اینرو بومی بودن در قسمت توانایی معنا ندارد. ما باید بتوانیم هم در ناحیه موضوعات و هم در ناحیه روشها آرا و نظرهای مخالف را هم بشنویم. همچنین آرا و نظرهای خودمان را عرضه كنیم.
به این معنا پلورالیزم فرهنگی یعنی هركس به هر روشی اشكالی دارد باید بتواند اشكال خود را طرح كند. اگر روش جدیدی ابداع كرده باید بتواند روش جدید خود را عرضه كرده و به سود آن استدلال كند و هم در مقابل حملات از آن دفاع كند. اما این را بومیسازی نمیگویند. به این میگوییم پلورالیزم فرهنگی.
پلورالیزم فرهنگی از نظر كسی مثل بنده قابل دفاع است. پلورالیزم فرهنگی یعنی هركسی رایی دارد بتواند رای خود را عرضه كند ولو رای او مخرب باشد. ما مخرببودنش را نشان میدهیم. اگر سازنده است، ما سازندهبودنش را نشان میدهیم و بعد هم میپذیریم. اما این به معنای بومیسازی نیست. بنابراین اگر من در حوزه جامعهشناسی كار میكنم و نكتهای مثلا از ابنخلدون به ذهنام آمد كه جامعهشناسان كنونی از آن غلفت كردهاند، نمیتوانم این نكته را به عنوان علم بومی عرضه كنم. آن هم به این دلیل كه ابنخلدون گفته و ابنخلدون مسلمان است و اهل دیار ماست.
میشود نشان داد این سخن حقانیت دارد و سخنان مخالفش از حقانیت بیبهرهاست. بحث حقانیت و عدم حقانیت فقط در فضای كاملا آزاد و پلورالیستی قابل طرح است و این البته به معنای بومی بودن نیست.
اما در بخش سوم یعنی در فرآوردههای علمی میتوانیم بگوییم علم بومی داریم؟ هر فرآورده علمی یعنی هر گزارهای كه حاصل مطالعات و تحقیقات یك محقق و مطالعهگر در یك رشته از علوم و معارف بشری است، از سه قسم بیرون نیست یا گزارهای است آبجكتیو (Objective) یا گزارهای است سابجكتیو (Subjective). و اگر آبجكتیو باشد یا آبجكتیو بالفعل است یا آبجكتیو بالقوه.
به این معنا كه اگر هركس گزارهای عرضه كرد و ادعا كرد این حاصل مطالعات و تحقیقات من است، از سه قسم بیرون نیست: یا این گزاره، گزارهای است كه هیچ ترازویی برای تشخیص حق و باطل آن متصور نیست.
مثلا گزارههای مربوط به ذوق و سلیقه. من معتقدم آبی زیباترین رنگ جهان است. ولی شما معتقدید سبز زیباترین رنگ جهان است. هیچ ترازویی برای فهم اینكه كدام یك از این دو گزاره حق یا باطل است وجود ندارد. در این گزارهها اصلا حق و باطلی وجود ندارد. گزارههای مربوط به ذوق و سلیقه، برای آنچه كه معمولا در بخش عظیمی از زیباییشناختی در فلسفه هنر محل بحث واقع میشود، اصولا حق و باطل معنا ندارد، زیرا ذوق و سلیقه ترازو ندارد.
به نظر میآید كه گزارههای حاكی از ذوق و سلیقه چیزی درباره جهان میگویند. در حالی كه چیزی درباره من گوینده میگویند. وقتی من میگویم زیباترین رنگ جهان آبی است، چیزی درباره جهان هستی نگفتهام. بلكه فقط در رابطه با روان خودم مطلبی بیان كردهام. این گزارهها Subjective هستند. یعنی گزارههای بیترازو هستند. هیچ ترازویی برای تشخیص حق و باطل آنها وجود ندارد.
گزارههای دوم Objectiveاند. یعنی برای آنها ترازو وجود دارد و با رجوع به آن ترازو میتوان فهمید كه این گزاره حق است یا باطل. گزارههای Objective هم به دو قسم قابل تقسیماند: آنهایی كه ترازویشان همین الان در اختیار ماست و آنهایی كه در آینده در اختیار بشر قرار خواهد گرفت. مثلا فرض كنید من ادعا كنم آب در 80 درجه سانتیگراد به جوش میآید. علوم و معارف بشری، ترازویی دارد كه بلافاصله میگوید این گزاره حق است یا باطل.
این گزاره «objective بالفعل» است. یعنی گزارهای كه ترازو دارد و ترازوی آن هم بالفعل و همین الان وجود دارد. اما گزارهای هم هست كه Objectiv هست. علیالقاعده و بالقوه ترازو دارد ولی بالفعل ترازو ندارد. یعنی الان علوم و معارف بشری اجازه نمیدهند كه حق و باطل آن را بفهمیم. یعنی اگر من به جای اینكه بگویم آب در 100 درجه یا در 80 یا در 120 درجه سانتیگراد به جوش میآید، بگویم در فلان كهكشانی كه 50 میلیون سالنوری از ما فاصله دارد، اكسیژن وجود دارد. این یك گزاره Obgectiv است وحق و باطل دارد.
یا در آن كهکشان، اكسیژن وجود دارد یا ندارد. از این دو حالت خارج نیست. اما اكنون ترازویی برای تشخیص حق و باطل آن وجود ندارد. چنین گزارهای «Objective بالقوه» است. تمام فرآوردههای تمام علوم و معارف بشری چه علومتجربی، چه فلسفی، چه عرفانی، چه تاریخی، چه دینی و مذهبی و چه ادبی و هنری از این سه قسم بیرون نیستند.
در این صورت وقتی فرآوردههای علمی بر ما عرضه شوند اگر «Objectiv بالفعل» بودند، باید با ترازویی كه برای سنجششان وجود دارد، فهمید كه حقاند یا باطل. اگر حق نبودند قبولشان نمیكنیم. نه به دلیل اینكه بومی نبودهاند بلكه به دلیل اینكه حق نبودهاند و اگر هم حق هستند، قبولشان میكنیم. نه به دلیل اینكه بومی بودهاند بلكه به دلیل اینكه حق بودهاند.
در مورد گزارههای «Objective بالقوه» هم به همین گونه است. نهایت سخن من این است: علم بومی با دو چیز ناسازگار است. اگر بخواهیم بر علم بومی تكیه كنیم اولا نپذیرفتهایم كه انسانها بهرغم اختلافات بسیار بسیار عدیدهای كه به لحاظ مكانی، زمانی، اوضاع و احوال زندگی، از لحاظ جسمانی، ذهنی، روانی، اجتماعی و از لحاظ فرهنگی با یكدیگر دارند ولی با این همه آنها «انسان»اند و اگر انساناند یك سلسله مولفههای مشترك جسمانی، ذهنی، روانی بر آنها حاكم است كه ما باید در پذیرش و آرا و نظرات به همان مولفههای مشترك رجوع كنیم.
در واقع كسانی كه بر علم بومی تاكید میكنند، گویا ماهیت انسانی مشترك میان همه انسانها را منكر میشوند. البته این مشكل، یك مشكل مابعدالطبیعی، انسانشناختی و فلسفی است كه به انسانشناسی فلسفی مربوط میشود. اما مضاف بر آن یك مشكل اخلاقی نیز وجود دارد و آن این است: هركسی كه به بومی بودن تكیه كرد، نمیتواند بر حق تكیه كند.
اصلا چرا باید از بومی بودن سخن گفت؟ باید از حق و باطل حرف بزنیم. باید بگوییم سخنی حق است یا نه. اگر حق است، از هر بوم و بری كه هست بپذیریم و اگر باطل است، از هر بوم و بری كه هست آن را واپس بزنیم. بنابراین، اینكه ملاك بومیبودن بخواهد در پذیرش یا عدم پذیرش مورد توجه قرار گیرد، با امر اخلاقی منافات دارد.
به تعبیر دیگر، از قدیم در فلسفه به لحاظ اونتولوژیك و وجودشناختی یاد گرفتهایم كه فكر مجرد هست. یعنی زمان و مكان ندارد. من از لحاظ اپیستولوژیك هم تكرار میكنم فكر زمان و مكان ندارد. چون زمان ندارد، ما نمیتوانیم به لحاظ اینكه فكری نو یا كهنه است، آن را بپذیریم یا آن را رد كنیم. چون نو و كهنه بودن در امور زماندار قابل بحثاند ولی فكر زمان ندارد. از طرف دیگر، فكر مكان هم ندارد. بنابراین نمیتوان فكری را چون شرقی یا غربی است، قبول یا رد كرد.
فكر چون مكان ندارد، ما نمیتوانیم به جغرافیای فكر نگاه كنیم و چون زمان ندارد، نمیتوانیم به تاریخ فكر نگاه كنیم. فكر بیزمان است و بنابراین بیتاریخ. فكر بیمكان است و بنابراین بیجغرافیا. فكر فقط یك چیز دارد و آن حق و باطل است. فكرهایی كه حقاند را باید به لحاظ اخلاقی پذیرفت و فكرهای باطل را هم به لحاظ اخلاقی باید رد كرد. اما بحث بر سر این است كه فهم و تمییز میان حق و باطل هم به دو چیز نیاز دارد: آزادی و پلورالیسم. تا آزادی وجود نداشته باشد نمیتوان فهمید چه فكری حق است یا باطل. تا پلورالیسم وجود نداشته باشد نمیتوان فهمید كدام فكر حق است یا باطل.
آزادی و پلورالیسم هم در معنا با هم تفاوت میكنند. پلورالیسم یعنی همه كس حق اظهارنظر رادر قلمرو مورد نظر داشته باشد. آزادی هم یعنی همهكس حق قبول و رد داشته باشد.
با توجه به مطالبی كه گفته شد به نظر میآید علم بومی در هیچ كدام از سه قسمت موضوع گزینی، فرآیند درآیی و فرآوردهبینی قابل دفاع نیست.
