تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت

درباره‌ي پروژه‌ي مصطفا ملکيان

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386

مباحث الفاظ اصول فقه در میان دانشهاى زبانى - مصطفى ملكیان

پاره‌یِ نخست: جغرافیاى دانشهاى زبانى

منبع: نقد و نظر ـ شماره ۳۸-۳۷ - بهار و تابستان ۱۳۸۴

در این جُستار، غَرَض این بوده است كه جایگاه مباحث لفظى علم اصول فقه مسلمین در میان دانشهاى زبانى امروزین نشان داده شود. از آنجا كه نویسنده، على رغم كوشش بسیار، نتوانسته است جستار خود را در نوشته‌اى كه حجمش درخورِ طبع و نشر در یك شماره مجلّه باشد بگنجاند، لاجَرَم، آن را در دو بخش عرضه مى‌كند. «جغرافیاى دانشهاى زبانی»، كه بخش اوّل است، در این شماره‌ىِ مجله چشم به آفتاب مى‌گشاید و بخش دوم با عنوان «تبارشناسى مباحث لفظى علم اصول» تا شماره‌ىِ بعد در محاق مى‌نماید.

براى تعیین جایگاه مباحث لفظى (یا: مباحث دلیل لفظى) علم اصول فقه مسلمین در میان دانشهاى زبانى امروزین، لازمست كه دانشهاى زبانى امروزین را، لااقلّ به اجمال و تقریب، بشناسیم؛ و براى شناخت دانشهاى زبانى امروزین، باید شناخت دقیق ـ هرچند مختصر ـ‌ىِ از خود زبان داشته باشیم.

1. زبان را به صورتهاى بسیار متعدّدى تعریف كرده‌اند. براى مقصود ما، كافیست كه فقط به چند نُمونه از معروفترین تعاریف زبان نظرى بیفگنیم.

الف) اِدْوَارْد ساپیر (Edward Sapir)، انسانشناس و زبانشناس پر آوازه‌ىِ امریكایى (1939ـ1884)، زبان را بدین صورت تعریف می‌كند: «زبان شیوه‌اى كاملاً انسانى و غیر غریزى براى انتقال افكار، هیجانات، و خواسته‌ها به مَدَدِ نُمادهایى است كه مختارانه تولید شده‌اند».

ب) بلاك (B. Bloch) و تریگر (G.L. Trager) از زبان این تعریف را عرضه می‌كنند: «زبان منظومه‌اى از نُمادهاى صوتى دلبخواهى است كه به مدد آن یك گروه اجتماعى تشریك مساعى می‌كند».

ج) تعریف هال (R. A. Hall)، زبانشناس امریكایى، از زبان چنینست: «نهادى كه در آن انسانها، به مَدَدِ نُمادهای دلبخواهی گفتارى ـ شنیدارى‌اى كه از سَرِ عادت به كار می‌روند، با یكدیگر ارتباط برقرار می‌كنند و كنش و واكنش دارند».

د) رابینز (R. H. Robins)، زبانشناس بریتانیایى، معتقدست كه زبانها عبارتند از: «منظومه‌هایى از نُمادها… كه تقریباً بكلّى بر قرارداد محض یا دلبخواهى مبتنیند».

هـ) نوام چامسكى (Noam Chamsky)، زبانشناس و فیلسوف زبان مشهور امریكایى ( ـ 1928)، زبان را عبارت می‌داند از «مجموعه‌اى (متناهى یا نامتناهى) از جملات كه هر یك از آنها درازاى متناهى‌اى دارد و از مجموعه‌ىِ متناهى‌اى از اجزاء ساخته شده است».[1]

چنانكه پیداست، در چهار تعریف از این پنج تعریف (به استثناى تعریف چامسكى)، زبانها منظومه‌هایى از نُمادها تلقّى شده‌اند كه به غرض ارتباط انسانها با یكدیگر و انتقال مافى‌الضمیر خود به یكدیگر برنامه‌ریزى و ساخته شده‌اند؛ و این تلقّى از زبان در اكثریت قریب به اتّفاق تعاریفى كه از زبان عرضه شده‌اند به‌چشم می‌خورد.

اكنون، اگر نشانه‌شناسى (semiotics) را رشته یا شاخه‌ىِ مطالعاتى‌اى بدانیم كه به پژوهش درباره‌ىِ رفتار نُمادین یا ارتباطى اختصاص دارد، می‌بینیم كه هرگونه مطالعه‌اى در باب زبان زیرمجموعه‌اى از مطالعات نشانه‌شناختى خواهد بود. همین نكته مدخل ما است به قلمرو دانشهاى زبانى امروزین.

2. نشانه‌شناسى (semiotics یا semiotic یا semiology، به زبان انگلیسى) علم مطالعه‌ىِ نشانه‌ها (signs) یا دالّها است.

چارلز سَنْدِرْز پِرسْ (Charles Sanders Peirce)، فیلسوف پراگماتیست امریكایى (1914ـ 1839)، نخستین كسى است كه اصطلاح semiotic را براى اشاره بر آموزه‌اى راجع به نشانه‌ها، كه خود ابداع كرده بود، وضع كرد. وى، به سال 1897، نوشت: «منطق، به معناى عامّ آن، چنانكه، به گمان خودم، نشان داده‌ام، فقط نام دیگرى است براى semiotic، یعنى آموزه‌ىِ ظاهراً ضرورى، یا صورى، راجع به نشانه‌ها. از اینكه این آموزه را «ظاهراً ضروری»، یا صورى، می‌خوانم مرادم اینست كه ما ویژگیهاى نشانه‌هایى را كه می‌شناسیم مشاهده می‌كنیم، و از رهگذر چنین مشاهده‌اى، و در طی فرایندى كه به (انتزاع) نامیدنِ آن اعتراضى ندارم، به گزاره‌هایى راه می‌بریم كه به نحو بارزى خطاپذیرند و، بنابراین، به یك اعتبار، به هیچ رو، ضرورى نیستند. این گزاره‌ها راجع به این‌اند كه ویژگیهاى همه‌ىِ نشانه‌هایى كه ذهن «علمی»، یعنى ذهنى كه می‌تواند از تجربه درس بیاموزد، به كار می‌گیرد، چه باید باشند».[2]

فردینان دو سوسور (Ferdinand de Saussure)، زبانشناس پرآوازه‌ىِ سویسى (1913ـ 1857)، نیز، به سال 1906، در دوره‌ىِ زبانشناسى عمومى، كه در دانشگاه ژنو تدریس می‌كرد، چنین گفت: «زبان نظامى نشانه‌اى است كه بیانگرِ اندیشه‌هاست و از این رو با خط، الفباى كر و لال‌ها، آیین‌هاى نمادین، آداب معاشرت، علائم نظامى و غیره قابل مقایسه است. زبان فقط مهم‌ترینِ این نظام‌هاست. پس مى‌توان علمى را طراحى كرد كه به بررسى زندگى نشانه‌ها در دل زندگى اجتماعى بپردازد؛ این علم بخشى از روان‌شناسى اجتماعى و در نتیجه بخشى از روان‌شناسى عمومى خواهد بود و ما آن را نشانه‌شناسى [= semiologie] مى‌نامیم (از semion یونانى به معناى (نشانه)). نشانهشناسى به ما مى‌آموزد كه نشانه‌ها از چه تشكیل شده‌اند و چه قوانینى بر آن‌ها حاكم‌اند»[3]. و، بدین ترتیب، براى نخستین بار، اصطلاح sem”ologie فرانسوى (معادل semiology انگلیسى) را براى اشاره به علمى كه «به بررسى زندگى نشانه‌ها در دل زندگى اجتماعى بپردازد» و، به گمان خود او، «هنوز به وجود نیامده است»[4] وضع كرد.

چنانكه پیداست، پِرس بر كاركرد منطقى نشانه‌ها تأكید داشت و سوسور بر كاركرد اجتماعى آنها. به هر تقدیر، امروزه، علم (مطالعه‌ىِ) نشانه‌ها را در كشورهاى بریتانیا و امریكا، به تَبَعِ پِرس، بیشتر semiotic یا semiotics می‌نامند، و در كشورهاى بَرّ اروپا، به تَبَعِ سوسور، بیشتر semiologie (یا معادلهاى آن در كشورهاى غیر فرانسوى زبان برّ اروپا) می‌خوانند.[5]

اختلافِ نظرِ بسیار مهمّ میان سوسور و پرس اینست كه سوسور نسبت نشانه بودن را دو جانبه می‌داند و نسبت میان یك مفهوم و یك صوت می‌انگارد،[6] و حال آنكه پرس نسبت مذكور را سه جانبه می‌داند و امكانِ دو جانبه شدنِ آن را منتفى می‌انگارد و، از این رو، نشانه را بدین صورت تعریف می‌كند: «یك نشانه [=sign]، یا representamen [= باز نُمودن]، چیزیست كه، براى كسى، از یك لحاظ یا شأن، نُماینده‌ىِ چیزى [دیگر] است. [توضیح اینكه] نشانه كسى را مخاطب قرار می‌دهد، یعنى در ذهن آن شخص یك نشانه‌ىِ هم ارز، یا شاید یك نشانه‌ىِ بالیده‌تر، پدید می‌آوَرَد. آن نشانه‌اى را كه پدید می‌آوَرَد من interpretant [=تعبیر] نشانه‌ىِ نخست می‌نامم. نشانه[ى نخست] نماینده‌ىِ چیزى است، و آن چیز متعلّق آن نشانه است. نشانه نماینده‌ىِ آن متعلَّق هست، امّا نه از همه‌ىِ لحاظها، بلكه فقط از لحاظ یك نوع تصویر ذهنى [=idea] كه من گاهى آن را خاستگاه [=ground] باز نُمون نامیده‌ام.[7] به زبانى ساده‌تر، «یك نشانه نُماینده‌ىِ چیزى است، و این چیز object [=متعلَّق] آن نشانه است ("object"، در این سیاق، به معناى «چیز» نیست ـ چون منحصر در موجودات جسمانى نیست). نشانه‌ها می‌توانند براى كسى، كه همان تعبیرگر [=interpreter] است، نُماینده‌ىِ چیزى باشند. امّا یك نشانه فقط بدین سبب براى تعبیرگر كاركرد نشانه‌اى دارد كه تعبیرگر می‌فهمد كه چنین كاركردى را دارد، و این فهم interpretant [=تعبیر] نامیده می‌شود…. [مثلاً] پوسته‌ىِ لُخت درخت، كه كلّ چیزى است كه تعبیرگر می‌تواند ببیند، به او علم دیگرى می‌دهد، یعنى علم به اینكه گوزنهایى در اینجا بوده‌اند، و این بدین علّت است كه تعبیرگر لختى پوسته‌ىِ درخت را نشانه‌ىِ این حضور قبلى گوزنها تلقّى می‌كند. بدین نحو، این نشانه تعبیرگر را در تماسّ معرفتى با گوزنها قرار می‌دهد».[8]

پرس، پدر علم نشانه‌شناسى، در 1903، نشانه‌ها (signs) را تقسیمبندى كرد: «نشانه‌ها را می‌توان با سه تقسیم ثُلاثى تقسیمبندى كرد: تقسیم اوّل بر حسب اینكه نشانه، فى‌نفسه، یك كیفیت صِْرف است، یا یك موجود بالفعل، و یا یك قانون عامّ؛ تقسیم دوم بر حسب اینكه نسبت نشانه به متعلَّق آن عبارت از این است كه نشانه، فى‌نفسه، ویژگیى دارد، یا عبارت است از یك نسبت وجودى با آن متعلَّق، و یا عبارت است از ربط نشانه با یك تعبیر؛ و تقسیم سوم بر حسب اینكه تعبیر آن نشانه آن را به عنوان نشانه‌ىِ امكان باز می‌نُماید، یا به عنوان نشانه‌ىِ امر واقع، و یا به عنوان نشانه‌ىِ دلیل».[9]

براى مقصود ما، در این نوشته، فقط به شرح و بسط تقسیم دوم نیاز هست. به نظر پرس، از لحاظ تقسیم دوم، «نشانه یا تصویر [=icon] است، یا نُمایه [=index]، و یا نُماد [=symbol]. تصویر نشانه‌اى است كه، حتّا اگر متعلَّق آن وجود نمی‌داشت، باز، ویژگیى را كه دلالتگر [=significant]ش می‌سازد می‌داشت؛ مانند خطى كه با مداد رسم می‌شود و یك خط هندسى را نشان می‌دهد. نُمایه نشانه‌اى است كه اگر متعلَّقش از میان می‌رفت، بیدرنگ ویژگیى را كه نشانه‌اش می‌سازد از دست می‌داد، امّا اگر تعبیرگرى نمی‌بود آن ویژگى را از دست نمی‌داد. براى نُمونه، یك قالب كه جاى گلوله‌اى در آن هست و نشانه‌ىِ یك گلوله است از این قبیل محسوب می‌شود؛ زیرا بدون گلوله سوراخى وجود نمی‌یافت، امّا خواه كسى این فهم و درایت را داشته باشد كه آن سوراخ را به گلوله نسبت دهد و خواه نداشته باشد، به هر حال، سوراخى وجود دارد. نُماد نشانه‌اى است كه اگر تعبیرگرى نمی‌بود ویژگیى‌اى را كه نشانه‌اش می‌سازد از دست می‌داد. از این قبیل است هرگونه پاره گفتار [=utterance of speech] كه دلالتش بر مدلول خود فقط به یمنِ این است كه كسى هست كه بفهمد كه آن پاره گفتار آن دلالت را دارد».[10]

باز، براى مقصود ما، فقط به شرح و بسطِ بیشترِ قسم سومِ این تقسیم دوم، یعنى نُمادها، حاجت هست. پِرْس نُماد را به صورتى دیگر نیز تعریف می‌كند: «نُماد نشانه‌اى است كه به یمْنِ یك قانون، كه معمولاً نوعى تداعى معانى عامّ است، از متعلَّقى كه مدلول آن است حكایت می‌كند».[11] این تعریف را می‌توان بدین نحو توضیح داد كه: «یك نُماد فقط بدین جهت با متعلَّق خود ارتباط دلالتگرانه دارد كه قراردادى هست بدین مضمون كه آن نُماد به آن شیوه‌ىِ خاصّ تعبیر شود. یك پرچم در كنار دریا ممكنست دلالت كند بر اینكه شنا خطرى ندارد؛ امّا نه میان آن پرچم و وضع جزر و مدّ و امواج شباهتى هست، و نه جزر و مدّ و امواج علّیتى بیواسطه نسبت به پرچم دارند. یگانه چیزى كه به پرچم این صلاحیت را می‌دهد كه دلالت داشته باشد بر اینكه شنا خطرى ندارد اینست كه عموماً از پرچمها بدین شیوه استفاده می‌شود».[12]

امّا آنچه براى مقصود ما بیشترین اهمّیت را دارد اینست كه پرس، پس از عرضه‌ىِ یكى از چندین تعریف خود از«نُماد»، بیدرنگ می‌افزاید كه: «همه‌ىِ واژه‌ها، جمله‌ها، كتابها، و سایر نشانه‌هاى قراردادى [=وَضْعى] نُمادند».[13] قبلاً، دیدیم كه سوسور نیز زبان را مهمّترین نظام نشانه‌اى می‌داند. ناگفته پیداست كه، اگر زبان، به تعبیر پرس، نُماد و، در نتیجه، از اقسام نشانه‌ها و، به تعبیر سوسور، یكى از نظامهاى نشانه‌اى باشد، زبانشناسى یكى از بخشهاى نشانه‌شناسى خواهد بود. به تصریح خود سوسور، «زبان‌شناسى فقط بخشى از این دانش عمومى [یعنى نشانه‌شناسى] است و قواعدى را كه نشانه‌شناسى كشف مى‌كند مى‌توان در مورد زبان‌شناسى نیز به كار بست».[14] پس، می‌توان گفت كه: «نشانه‌شناسى مطالعه‌ىِ نشانه‌ها است، و زبان‌شناسى را می‌توان آن زیررشته‌اى از نشانه‌شناسى دانست كه اختصاصاً با ماهیت نشانه‌ىِ زبانى سروكار دارد. از رشته‌ىِ نشانه‌شناسى، آنچه به زبانشناسى ربط دارد عبارتست از آن دسته از نتایجى كه نشانه‌شناسى درباره‌ىِ عموم نشانه‌ها استنتاج می‌كند و بر نشانه‌هاى زبانى قابل اطلاق‌اند».[15]

اینك وقت آن است كه به زبانشناسى، به عنوان یكى از شاخه‌هاى نشانه‌شناسى بپردازیم.

1.2. «زبانشناسی» (“linguistics”) را به «مطالعه‌ىِ جدّى زبان و زبانها»،[16] «علم زبان»[17]، و «مطالعه‌ىِ علمى زبان»[18] تعریف كرده‌اند. امّا براى فهم بهتر ماهیت، موضوع، روش، هدف، گستره، و شاخه‌هاى این دانش، چاره‌اى نیست جز اینكه به آراء سوسور، بنیانگذار زبانشناسى نوین، رجوع كنیم.

دوره‌هاى زبانشناسى عمومى سوسور، كه فقه‌اللّغة (philology) سده‌ىِ نوزدهم را، كه صبغه‌ىِ تاریخى و مقایسه‌اى داشت، به رشته‌ىِ علمى زبانشناسى معاصر تبدیل كرد، بر پنج اصل اساسى مبتنى بود؛ و این پنج اصل حاكى از مهمّترین آراء سوسور درباره‌ىِ زبانشناسى‌اند:

[1] زبانشناسى مطالعه‌ىِ علمى زبان، براى خاطر خود زبان، است

تأكید بر علم چیز جدیدى نبود، اگرچه تفسیرى كه از علم می‌شد بر حسب زمان و اوضاع و احوال فرق می‌كرد. آنچه براى سوسور مهمّ بود تمركز بر زبان، براى خاطر خود زبان، بود (فقه‌اللّغة هیچگاه پیوند خود را با مطالعه‌ىِ متون، واقعاً، نگسسته بود).

[2] زبانشناسى توصیه‌اى نیست

به نظر سوسور، این اصل از مقدّمات واضح تعریف علم زبان بود….

[3] زبان گفتارى [spoken language] موضوع اصلى مطالعه [ى زبانشناسى] است….

[4] زبانشناسى یك رشته‌ىِ علمى مستقلّ است

زبانشناسى، به عنوان یك علم جدید، چاره‌اى نداشت جز اینكه به دعاوى سایر رشته‌هاى نیرومندتر، مانند روانشناسى، فلسفه، و انسانشناسى، پاسخ گوید. اصل اوّل (مطالعه‌ىِ زبان «براى خاطر خود زبان») ـ و نیز اصل آخر، یعنى اصل همزمانى ـ در این سیاق اهمیت بسیار داشت.

[5] مطالعات همزمانانه [=synchronic] زبان، در یك برهه‌ىِ زمانى خاصّ، بر مطالعات در زمانانه [=diachronic] (تاریخى) تقدّم دارند

به نظر سوسور، این همان اصلى بود كه زبانشناسى را دستخوش انقلاب می‌كرد ـ «این اصل قطعى و بى قید و شرط است و قابل مصالحه نیست»…. به تعبیرى، مانعى بود كه فقه‌اللّغة نمی‌توانست پشت سر بگذارد….[19]

همچنین، در همان دوره‌ىِ زبانشناسى عمومى، سوسور، درباره‌ىِ اهداف زبانشناسى می‌گوید:

«اهداف زبان عبارتند از:

(a) توصیف همه‌ىِ زبانهاى شناخته شده و ثبت و ضبط تاریخ آنها، این كار مستلزم دنبال‌گیرى تاریخ خانواده‌هاى زبانى و، حتّى‌المقدور، بازسازی زبانهای مادرِ هر خانواده است؛

(b) تعیین نیروهایى كه به نحوى همیشگى و همه‌گیر در همه‌ىِ زبانها دست اندركاراند، و تنسیق قوانین عامّى كه همه‌ىِ پدیده‌هاى زبانى خاصّى را كه از لحاظ تاریخى تأیید شده‌اند توجیه می‌كنند؛

(c) تحدید و تعریف خود زبانشناسى».[20]

زبانشناسى، با این اوصاف، هم تقسیماتى دارد و هم زیررشته‌هایى؛ و اكنون، بترتیب، به آنها اشاره می‌كنیم.

1.1.2. لااقلّ، چهار تقسیمبندى براى زبانشناسى انجام گرفته‌اند:

1.1.1.2. زبانشناسى، از لحاظ موضوع مطالعه‌ىِ خود، به دو قسم تقسیم می‌شود: زبانشناسى عمومى (general) و زبانشناسى توصیفى (descriptive). زبانشناسى عمومى به مطالعه‌ىِ زبان، به نحو عامّ، می‌پردازد و زبانشناسى توصیفى به توصیف زبانهاى خاصّ. این دو، به هیچ روى، بى ارتباط با یكدیگر نیستند؛ بلكه هر یك از آنها، تصریحاً یا تلویحاً، به دیگرى بستگى دارد: زبانشناسى عمومى مفاهیم و مقولاتى را فراهم می‌آوَرَد كه زبانهاى خاصّ را باید بر حسب آنها تحلیل كرد، و زبانشناسى توصیفى نیز، به نوبه‌ىِ خود، داده‌هایى فراهم می‌آوَرَد كه قضایا و نظریاتى را كه در زبانشناسى عمومى پیشنهاد می‌شوند تأیید یا ردّ می‌كنند.

2.1.1.2. زبانشناسى، اعمّ از زبانشناسى عمومى و زبانشناسى توصیفى، از لحاظ رویكردى كه به موضوع مطالعه‌ىِ خود دارد، به دو قسم تقسیم می‌شود: زبانشناسى تاریخى (historical) یا درزمانى (diachronic) و زبانشناسى غیرتاریخى (non-historical) یا همزمانى (synchronic). زبانشناسى تاریخى یا درزمانى به پژوهش در جزئیات تحوّلات تاریخى زبانهاى خاصّ یا تنسیق فرضیات عامّ درباره‌ىِ دگرگونى زبان می‌پردازد. زبانشناسى غیرتاریخى یا همزمانى شرحى از هر یك از زبانها در یك برهه‌ىِ خاصّ زمانى یا گزارشى از زبان، به نحو عامّ، در یك برهه‌ىِ خاصّ زمانى عرضه می‌كند.

3.1.1.2. زبانشناسى، از لحاظ غَرَض، به دو قسم تقسیم می‌شود: زبانشناسى نظرى (theoretical) و زبانشناسى كاربسته یا كاربردى یا عملى (applied). زبانشناسى نظرى زبان یا زبانها را به این منظور مطالعه می‌كند كه درباره‌ىِ ساختار و كاركردهاى آنها نظریه‌پردازى كند و به كاربردهاى عملى‌اى كه پژوهش در زبان یا زبانها می‌تواند داشته باشد كارى ندارد، و حال آنكه زبانشناسى كاربسته به كاربرد مفاهیم و یافته‌هاى زبانشناسى در امور عملى گوناگون، از جمله تدریس زبان، علاقه دارد.

4.1.1.2. زبانشناسى، از لحاظ قلمرو موضوع خود، به زبانشناسى خُرْد (microlinguistics) و زبانشناسى كلان (macrolinguistics) تقسیم می‌شود. زبانشناسى خُرْد فقط با ساختار منظومه‌هاى زبانى (language-systems) سروكار دارد، و كارى به این ندارد كه چگونه زبانها فرا گرفته می‌شوند، در مغز اندوخته می‌شوند یا در كاركردهاى گونه‌گونشان به‌كار گرفته می‌شوند، كارى به وابستگى متقابل زبان و فرهنگ ندارد، كارى به سازوكارهاى تَنْكَرْدشناختى (physiological) و روانشناختی دخیل در رفتار زبانى (language-behaviour) ندارد، و خلاصه كارى به چیزى غیر از منظومه‌ىِ زبانى، فى نَفْسه و لِنَفْسه، ندارد. امّا زبانشناسى كلان به هر چیزى كه، به نحوى از انحاء، به زبان یا زبانها مربوط می‌شود كار دارد.

البتّه، بیشتر زبانشناسان، امروزه، معتقدند كه از این میان، زبانشناسی عمومی غیرتاریخی نظری خُرد هسته‌ىِ مركزى زبانشناسى و موجِبِ وحدت و تلائم این رشته‌ىِ علمى است.[21]

2.1.2. زیررشته‌هاى زبانشناسى را می‌توان در سه گروه عمده جاى داد:

1.2.1.2. گروه اوّل شامل زیررشته‌هایى است كه به منابع زبان (language resources) مربوط می‌شوند، و مراد از «منابع زبان» اجزاء سازنده‌اى است كه یك زبان را، به عنوان ابزارى كه آدمیان از آن براى بیان مافى‌الضّمیر خود و ارتباط با یكدیگر استفاده می‌كنند، به وجود می‌آورند، و این اجزاء سازنده عبارتند از: اصوات گفتارى (speech sounds)، واجها (phonemes)، تكواژها (morphemes)، واژه‌ها (words)، جمله‌ها (sentences)، و معانى (meanings). هر یك از زیررشته‌هاى گروه اوّل به یكى از این اجزاء سازنده می‌پردازد یا، به تعبیرى دیگر، هر یك از این اجزاء سازنده واحد تحلیل (unit of analysis) یكى از آن زیررشته‌ها است.

چون، در واقع، موضوع بحث هر یك از زیررشته‌هاى گروه اوّل یكى از اجزاء سازنده‌ىِ پیشگفته است، بجاست كه، پیش از شمارش این زیررشته‌ها، نخست، به اختصار هرچه تمامتر، هر یك از آن اجزاء سازنده را توضیح دهیم.

«صوت گفتاری» به معناى صوتى است كه به مَدَدِ اندامهاى گفتارى انسان، یعنى ششها، نایژه‌ها، و ناى (كه، در اصل، اندامهاى تنفّس‌اند)، اندامهاى موجود در حنجره، و حلق، دهان، و بینى، تولید می‌شوند، امّا از این حیث كه این اصوات در زبان نقشى دارد.

براى توضیح «واج» و «تكواژ»، باید به واقعیتى توجّه داد كه، نخستین بار، آندره مارتینه (Andre Martinet)، زبانشناس فرانسوى (1999ـ 1908)، به آن تفطّن یافت و از آن به «تجزیه‌ىِ دوگانه» زبان تعبیر كرد و آن را فصل ممیز قطعى زبان از سایر دستگاههاى نشانه‌اى دانست.[22] به نظر وى، خاصّه‌ىِ اصلى زبان اینست كه كلام پذیراى دو تجزیه است: یكى تجزیه‌ىِ خود كلام به اجزائى كه هم داراى صورت صوتى و هم داراى محتواى معنایى‌اند؛ و دیگرى تجزیه‌ىِ هر یك از آن اجزاء به اجزاء كوچكترى كه فقط داراى صورت صوتى‌اند و محتواى معنایى ندارند. مثلاً جمله‌ىِ «این نیز بگذرد»، نخست به پنج جزء «این»، «نیز»، «ب»، «گذر» و «د» تجزیه می‌شود كه هریك از آنها هم صورت صوتى دارد و هم محتواى معنایى؛ و، سپس، فى‌المثل، «این» نیز، به نوبه‌ىِ خود، به سه جزء «ا»، «ی»، و «ن» تجزیه می‌شود كه هریك از آنها فقط صورت صوتى دارد و محتواى معنایى ندارد. اجزائى از كلام كه هم واجد صورت صوتى و هم واجد محتواى معنایى‌اند «تكواژ» نامیده می‌شوند و آنها كه فقط واجد صورت صوتى‌اند «واج». در مثال ما، «این نیز بگذرد» مركّب از پنج تكواژ و «این»، كه خود یك تكواژ است، مركّب از سه واج است. تكواژ را، كه یكى از اجزاء تجزیه‌ىِ اوّل است، نباید با واژه مشتبه كرد، زیرا تكواژ كوچكترین واحد معنادار زبان است، و حال آنكه یك واژه ممكنست از یك تكواژ درست شده باشد (مانند هر یك از دو واژه‌ىِ «این» و «نیز») و ممكنست از دو یا سه یا چند تكواژ درست شده باشد (مانند واژه‌ىِ «بگذرد» كه از سه تكواژ درست شده است: «ب» كه جزء پیشین فعل است، «گذر» كه بن مضارع است، و «د» كه شناسه‌اى است براى ساخت سوم شخص مفرد مضارع) همچنین، واج را، كه یكى از اجزاء تجزیه‌ىِ دوم است، نباید با حرفِ الفباء خَلط كرد؛ زیرا اوّلاً: در واج تلفّظ معتبرست، و در حرف كتابت، و، به عبارت دیگر، در اصل، واج صورتِ ملفوظِ حرف است، و حرف صورتِ مكتوبِ واج؛ و ثانیاً: معمولاً، در هیچ زبانى تعداد واجها و حروف برابر نیست، چرا كه یا واجهایى هستند كه به ازاى آنها در كتابت حرفى وجود ندارد (مثل مُصَوَّتهاى كوتاه فارسى كه قُدَما آنها را «حركت» می‌نامیدند)، یا حروفى هستند كه معادل صوتى یا واجى ندارند (مثل واو معدوله در واژه‌ىِ فارسى «خواهر» كه نوشته می‌شود و خوانده نمی‌شود)، و یا در برابر پاره‌اى از واجها بیش از یك حرف وجود دارد (مانند واج s كه در خطّ فارسى به ازاء آن سه حرف داریم: ث، س، ص، و واج z كه برایش چهار حرف داریم: ز، ذ، ض، ظ).

پس، تكواژها حاصل تجزیه‌ىِ اوّل كلام، و واجها حاصل تجزیه‌ىِ دوم كلام، یعنى حاصل تجزیه‌ىِ تكواژها،اند.[23]

«واژه» صوت گفتارى، یا مجموعه‌ىِ اصوات گفتارى،اى است كه به كار انتقال معنا می‌آید و مركبست از لااقلّ یك تكواژ پایه (base morpheme) با یا بى پیشاوند یا پساوند امّا لزوماً با یك روى آوند (=برآوند= superfix یعنى الگوی تكیه‌ای واجهاى زنجیره‌اى براى نشان دادن نقش دستورى)؛ به تعبیر دیگر، «واژه» واحد زبانى‌اى است در میان تكواژ و پاره‌گفتار تامّ (complete utterance)، یعنى جمله.

«جمله» را شاید بتوان ساخت كلامى‌اى دانست كه لزوماً جزئى از ساخت كلامى بزرگترى نیست. مثلاً، مجموعه‌ىِ «دیروز او را» جمله نیست، زیرا باید سازنده‌ىِ ساخت كلامى بزرگترى باشد: «دیروز او را دیدم»؛ امّا این ساخت كلامى اخیر و حتّا خود «دیدم»، بتنهایى، جمله‌اند، زیرا لزوماً سازنده‌ىِ ساخت كلامى بزرگترى نیستند؛ اگرچه امكان دارد كه سازنده‌ىِ ساخت كلامى بزرگترى شوند.

و امّا «معنا» را، كه در باب معناى آن اختلاف نظر باور نكردنى‌اى وجود دارد، استعجالاً اوضاع و احوالى قلمداد می‌كنیم كه یك نشانه‌ىِ زبانى در خصوص آن اوضاع و احوال به كار برده می‌شود.

اینك به شمارش زیررشته‌هاى زبانشناسى، در گروه اوّل، می‌پردازیم:

1.1.2.1.2. آواشناسى (phonetics) به اصوات گفتارى می‌پردازد، از این طریق كه اجزاء سازنده‌ىِ یك سیاله‌ىِ صوتى (stream of sound) پیوسته را عناصر یك گنجینه‌ىِ جهانى قلمداد می‌كند كه همه‌ىِ زبانها از زیرمجموعه‌ىِ برگزیده‌اى از آن گنجینه استفاده می‌كنند و بیرون از آن گنجینه هرچه هست جز اصوات غیر زبانى (مثلاً خمیازه یا عطسه‌ىِ قابل شنیدن) نیست. در آواشناسى، تمركز كار یا بر خاصّه‌هاى فیزیكى اصوات است (آواشناسى فیزیكى = acoustic phonetics)، یا بر شیوه‌ىِ تولید اصوات در جِهازِ صَوْتی انسان (آواشناسى تولیدى=articulatory phonetics)، و یا بر دریافت اصوات (آواشناسى شنیدارى= auditory phonetics)[24]

2.1.2.1.2. واجشناسى (phonology) هم به اصوات گفتارى می‌پردازد، امّا در این مطلب كندوكاو می‌كند كه چگونه این اصوات نظامهایى می‌سازند كه براى اهل یك زبان خاصّ این امكان را فراهم می‌آوَرَند كه در این باب به توافق برسند كه در چه زمانى دو زنجیره‌ىِ صوتى (string of sounds) (كه تولید آنها می‌تواند تنوّع بینهایت داشته باشد)، در اصل، «یكی»اند. اصوات گفتارى، اگر از این منظر نگریسته شوند، تبدیل به «واج» می‌شوند. پس، می‌توان گفت كه موضوع بحث واجشناسى، در واقع، واجها است كه اجزاء اصلى و اساسی واحدهاى زبانى معنادار، مانند تكواژها و واژه‌ها، محسوب می‌شوند.

3.1.2.1.2. ریختشناسى یا تكواژشناسى (morphology) درباره‌ىِ تكواژها و شیوه‌هاى گوناگون تركیب آنها با یكدیگر براى ساختن واژه تحقیق می‌كند. چنانكه قبلاً اشاره شد، تكواژ كوچكترین نشانه‌ىِ زبانى است، بدین معنا كه كوچكترین واحد زبانى‌اى است كه معنایى وضعى دارد یا به نحوى وضعى در معناى واحدهاى بزرگتر سهمى دارد. تكواژها به دو دسته‌ىِ بزرگ تقسیمپذیرند: تكواژهاى آزاد (free morphemes) كه می‌توانند خودشان نیز، به عنوان واژه‌هاى مستقلّ، به كار روند، مانند «اندوه» كه هم مستقلاً به‌كار می‌رود و هم در واژه‌هایى مانند «اندوهگین»، «اندوهناك»، و «پراندوه»؛ و تكواژهاى وابسته (bound morphemes) كه چاره‌اى جز تركیب شدن با تكواژهاى دیگر و ساختن واژه ندارند. تكواژهاى آزاد گاهى به هم می‌پیوندند و واژه می‌سازند، مثلاً در: «گوش‌درد» (=«گوش»+«درد»)؛ و این تركیب (composition یا compounding) خوانده می‌شود. تكواژهاى وابسته گاهى به تكواژ آزادى می‌پیوندند و واژه‌هاى جدیدى می‌سازند كه مقوله‌ىِ واژه‌اى (word class) آنها با مقوله‌یِ واژه‌ای آن تكواژ آزاد فرق دارد و به ما امكان می‌دهند كه از آن تكواژ آزاد واژه‌هاى جدیدى مشتق كنیم، مثلاً تكواژهاى وابسته‌ىِ «بی»، «ید»، و «در» به تكواژ آزاد «آغاز» می‌پیوندند و واژه‌هاى «بى‌آغاز»، «آغازید»، و «در‌ آغاز» را می‌سازند كه، برخلاف خود «آغاز» كه به مقوله و طبقه‌ىِ اسم تعلّق دارد، بترتیب، صفت، فعل، و قیداند؛ و این اشتقاق (derivation) نامیده می‌شود. و تكواژهاى وابسته گاهى نیز به تكواژ آزادى می‌پیوندند و واژه‌هاى جدیدى می‌سازند كه مقوله‌ىِ واژه‌اى آنها با مقوله‌ىِ واژه‌اى آن تكواژ آزاد فرقى ندارد و، در واقع، براى ما امكانِ صَرف كردنِ آن تكواژ را فراهم می‌آورند، مثلاً تكواژهاى وابسته‌ىِ «نَه»، «می»، و «ند» به تكواژ آزاد «رفت» می‌پیوندند و واژه‌هاى «نرفت»، «می‌رفت»، و «رفتند» را می‌سازند كه، مانند خود «رفت»، همگى به مقوله‌ىِ فعل متعلّقند؛ و این صَرْف (inflection) خوانده می‌شود. واضحست كه تركیب و اشتقاق با صَرْف تفاوت مهمّى دارند، و آن اینكه آن دو مجالِ ساختنِ واژه‌هاى جدید را پدید می‌آورند و این كاریست كه از عهده‌ىِ صَرْف برنمی‌آید. پس، می‌توان گفت كه ریختشناسى به دو زیررشته‌ىِ فرعیتر تقسیم می‌شود كه عبارتند از: علمِ صَرْف و علم واژه‌سازى؛ و این دومى، به نوبه‌ىِ خود، دو بخش دارد: علم اشتقاق و علم تركیب.[25]

4.1.2.1.2. نحو یا نحوشناسى (syntax یا syntattics) به مطالعه‌ىِ فرایندهاى جمله‌سازى (sentence-formation) می‌پردازد. بیشتر اشارت رفت كه واژه (یا: واحد لُغَوى lexical item) آن واحد تحلیل زبان است كه معناى وضعى دارد و یا یك تكواژ آزاد یا تركیبى از تكواژها است. خود واژه‌ها نیز می‌توانند با یكدیگر تركیب شوند و زنجیره‌اى تشكیل دهند كه، در آن زنجیره، واژه‌ها، بر طبق قواعدى زبانى، در یك نظام خطّى قرار می‌گیرند و جمله‌اى پدید می‌آورند. درست همان طور كه ریختشناسى با ریخت/ شكل/صیغه‌ىِ خود واژه‌ها سروكار دارد، نحو نیز با نحوه‌ىِ تركیب واژه‌ها سروكار دارد.

5.1.2.1.2. معناشناسى (semantics) در معناى واحدهاى زبانى كندوكاو می‌كند؛ و این كندوكاو معمولاً در سطح واژه‌ها انجام می‌گیرد و معناشناسى لُغَوى (lexical semantics) را پدید می‌آورد؛ و گاهى نیز در سطح جملات انجام می‌شود، اعمّ از جملاتى كه حاكى از قضایاى بسیط‌اند (مانند «پرنده پرواز كرد») و جملاتى كه از قضایاى مركّب حكایت می‌كنند (مانند «على دید كه پرنده پرواز كرد» یا «على می‌گوید كه گمان دارد كه پرنده پرواز كرده باشد»)

اهم مباحث معناشناختى در سطح واژه‌ها عبارتند از:

الف) تقسیمبندى واژه‌ها، مانند تقسیم واژه‌ها به صورى (form word) (مانند «آن»، و «به») و پر (full word) (مانند «درخت»، «آواز»، «آبی»، و «آرام»)، تقسیم واژه‌ها به شیئى (object word) (مانند «درخت» و «صندلی») و قاموسى (dictionary word) (مانند «آواز» و «آرامش»)، و تقسیم واژه‌ها به شفّاف (transparent word) (مانند «كتابخانه» و «دودكش») و تیره (opaque word) (مانند «ناخدا» و «آفتابه»).[26]

ب) ایهام یا تشابه (ambiguity) واژه‌ها و اقسام سه‌گانه‌ىِ آن: هم آوایى (homophony)، یعنى تشابه در گفتار (مانند تشابه «خار» و «خوار»)، همنویسى (homography)، یعنى تشابه در نوشتار (مانند تشابه «رستن»، به معناى رهایى یافتن، و «رستن»، به معناى روییدن)، و همنامى (homonymy)، یعنى تشابه در گفتار و نوشتار (مانند تشابه «شیر»، به معناى یكى از حیوانات، و «شیر»، به معناى یكى از آشامیدنیها).

ج) ابهام (vagueness) واژه‌ها و اقسام چهارگانه‌ىِ آن: ابهام ناشى از وجود موارد بینابینى، ابهام ناشى از معلوم نبودن نقطه‌ىِ آغاز و نقطه‌ىِ انجام مصداق لفظ، ابهام ناشى از وجود موارد بینابینى و معلوم نبودن نقطه‌هاى آغاز و انجام مصداق لفظ، و ابهام ناشى از معلوم نبودن اینكه چه نسبت یا خصیصه‌اى در ذهن گوینده/نویسنده سَبَبِ اطلاقِ لفظ بر مورد خاصّى شده است.

د) هم معنایى یا ترادف (synonymy)، شمول معنایى (hyponymy)، هم‌شمولى (co-hyponymy)، و تضاد معنایى (antonymy)؛ و نیز اقسام واژه‌هاى متضادّ (antonyms): واژه‌هاى متضادّ دوتایی مدرّج یا ذومراتب یا مشكّك (gradable binary antonyms) (مانند «تند/كند»، و «پست/بلند»)، واژه‌هاى متضادّ دوتایى نامدرّج یا متواطى (ungradable binary antonyms) (مانند «مذكّر/مؤنّث»، «مرده/زنده»، «صادق/ناصادق»، «صادق/كاذب»، و «متأهّل/غیرمتأهّل») كه یا تقابل همنیرو (equipollent contrast) دارند (مانند «مذكّر/مؤنّث»، «مرده/زنده»، و «صادق/كاذب») و یا تقابل سَلْبى (privative contrast) (مانند «صادق/ناصادق» و «متأهّل/ غیرمتأهّل»).

هـ) نسبت (relation) و اقسام آن، مانند نسبت تقارن (symmetry) (مانند نسبت همسرى)، نسبت تعدّى (transitivity)، و نسبت تضادّ نسبى یا تضایف (relational opposition) (مانند نسبت پدرى/فرزندى).

و اهمّ مباحث معناشناختى در سطح جمله‌ها عبارتند از:

و) تقسیمبندى جمله‌ها، مانند تقسیم جمله‌ها، از لحاظ ساختار (structure)،به جمله‌هاى بسیط (simple) و غیر بسیط (non-simple) (یعنى جمله‌هاى تركیبى (complex) و مركّب (compound))، و تقسیم جمله‌ها، از لحاظ كاركرد (function)، به جمله‌هاى اخبارى، استفهامى، امرى، و….

ز) تفكیك جمله‌ها از گزاره‌ها (statements) و قضایا (propositions)

ح) ایهام جمله‌ها و اقسام آن، مانند وهم افكنى (amphiboly) (مانند «زن خیاط را دیدم») و ایهام مرجع ضمیر (ambiguity of reference) (مانند «پرویز هوشنگ را كتك زد و پروین او را كتك زد») كه ایهام در آنها به ساختار جمله یا عبارت مربوط می‌شود و، از این لحاظ، ابهام نحوى نام می‌گیرد؛ ابهام معنایى (semantic ambiguity) (مانند «در فراز كنید»)؛ و ابهام در ناحیه‌ىِ مراد (pragmatic ambiguity) (مانند «عجب نابغه‌اى!»)

ط) اقسام صدق/كذب جمله‌ها (truth/falsehood): صدق/كذبِ تحلیلى/تركیبى (analytical/synthetical)، صدق/ كذبِ ضرورى/امكانى (necessary/ contingent)، و صدق/كذب پیشین/پسین (a priori/ a posteriori)

یى) بیهنجارى (anomaly) جمله ها و خاستگاههاى آن (جمله‌ىِ «اندیشه هاى سبز بیرنگ خشمگینانه می‌خوابند» (مثالِ چامسكى) جمله‌اى نابهنجار (anomalous) است)

یا) نِسَب معنایى (sense relation) جمله‌ها، مانند نسبت تناقض (contradiction)، نسبت استلزام (entailment)، و نسبت هممعنایى.

یب) نظام اشارى (</