تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت

درباره‌ي پروژه‌ي مصطفا ملکيان

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

سخنرانی استاد مصطفی ملكیان در كانون توحید، شبهای قدر رمضان ۱۳۷۹

منبع: مجله‌یِ آیین، شماره‌یِ ۶، اسفند ۸۵

 

قرار است كه درباره‌یِ «ایمان وكاركردهای شریعت» سخن بگوییم. در ابتدا پیرامون عنوان سخنرانی به اجمال توضیح می‌دهم تا معلوم شود كه مسأله‌یِ اصلی چیست و راجع به چه چیز باید گفت‌وگو شود. در باب خود تعبیر شریعت باید گفت كه این تعبیر دارای اشتراك لفظی است. شریعت وحدت لفظی دارد، ولی وحدت معنایی نداشته، برای بیش از یك معنا به‌كار می‌رود. شریعت گاهی به معنای خود دین، كلیت دین، سرتاسر دین و همه‌یِ ابعاد و ساخت‌هایی كه دین‌شناسان برای دین قائلند به‌كار می‌رود. در این سخنرانی مراد من از شریعت، ‌دین نیست بلكه مقصود بخشی از دین است كه علم فقه متكفل بیان آن می‌باشد. مراد از تعبیر كاركردهای شریعت و ربط آن به ایمان، كاركردهای فقه و ارتباط آن با ایمان به عنوان یكی از فضائل دینی است. برای روشن‌تر شدن این بخش از دین، شریعت، باز توضیح می‌دهم. هر دینی چه دین فردی- یعنی تدین شما،‌ تدین بنده و تدین هر متدین به هر دین و مذهبی- و چه دین جمعی- یعنی دین متحقَّق در صحنه‌یِ تاریخ- بالطبع دستخوش تحولات و تطوراتی شده است و كم‌وبیش پدیده‌ای اجتماعی است و از آن‌جا كه پدیده‌ای اجتماعی است با سایر پدیده‌های اجتماعی دادوستدها و بده‌وبستان‌هایی داشته است. هر دو دین،‌ هم دین فردی یا تدین و هم دینِ جمعی تاریخی دارای ساحت‌های مختلفی هستند؛ ‌به این معنا كه وقتی فردی متدین به دین و مذهبی شد،‌ تدین به آن دین و مذهب فقط در یك ناحیه از نواحی وجودی او دگرگونی ایجاد نمی‌كند یا انتظار نمی‌رود فقط در یك ناحیه دگرگونی ایجاد كند؛ دین در ناحیه‌های مختلفی از زندگی فردی و اجتماعی تأثیر می‌گذارد. از تأثری كه دین در نواحی مختلف زندگی دارد می‌توان گفت كه دین دارای ساحت‌های مختلفی است ؛‌ معمولاً دین شناسان و دین پژوهان در باب اینكه این ساحت‌های مختلف چند تا هستند، با هم اختلاف نظر دارند و ساحت‌های مختلفی برای آن شمرده‌اند؛ ساحت‌های دوگانه، سه‌گانه، چهارگانه و حتی هفت‌گانه و گاهی هشت‌گانه. آنچه در اینجا به بحث ما مربوط است تنها ساحت عمل دینی است. ساحت عمل دینی یكی از ساحت‌های هر دینی است؛ ساحتی كه در آن متدین از آنجا كه متدین است، ‌خواه متدین به دین به معنای عام و خواه متدین به دین به معنای خاص، طبعاً مكلف به عمل كردن‌هایی است و نیز انتظار عملكردهای خاصی از او می‌رود. مجموعه‌یِ این عمل‌ها كه در هر دینی از متدین انتظار می‌رود در جایی خودش نیز به چند قسم تقسیم می‌شود. عمل‌هایی كه از آنجا كه متدین هستم باید انجام بدهم و توقع عمل به آن‌ها نیز می‌رود باز خودش به چندگونه تقسیم می‌شود. در این‌جا به این عمل‌ها نیز كاری نداریم و از بین اقسام مختلف عمل دینی تنها به دو قسم آن می‌پردازیم:

۱- عملی كه از آن به عمل عبادی تعبیر می‌شود.

۲- عملی كه از آن به عمل اخلاقی تعبیر می‌شود.

متدین از آن‌جا كه متدین است باید یك سلسله عبادیات به معنای اخص انجام بدهد. اعمالی از قبیل نماز، روزه، حج وامثال آن و نیز اعمال اخلاقی عبادات اخص در دین اسلام هستند. اعمال اخلاقی اعمالی هستند كه جنبه‌یِ شعائری و مناسكی ندارند. این اعمال وجه مشترك ادیان و مذاهب مختلف‌اند. به عنوان مثال، اعمال عبادی یك مسلمان با اعمال عبادی یك مسیحی تفاوت زیادی دارد؛ اعمال عبادی در میان ادیان- چه ادیان ابراهیمی و غربی و چه ادیان شرقی- بسیار مختلف است،‌ اما ادیان مختلف در اعمال اخلاقی دارای وجوه اشتراك فراوانی هستند؛ حتی می‌شود گفت كه موارد افتراق بسیار كم و نادر است،‌ هیچ دینی نیست كه به اعمال اخلاقی‌ای چون راستگویی، تواضع و حقیقت‌طلبی به پیروانش سفارش نكرده باشد. این‌ها در واقع اهداف اخلاقی هر دینی می‌باشند0

به جهت خاصی تعبیر اخص را برای اعمال عبادی به‌كار بردم. زیرا می‌شود گفت که به یک معنا زندگی یك متدین به تمامی عبادت است، می‌توان گفت كسانی كه در زندگی واقعاً و به درستی تدین می‌ورزند، تمام زندگیشان یك عبادت است. اما در این‌جا این معنی مورد نظر من نیست و به همین جهت، عبادت بالمعنی‌الاخص را به‌كار بردم كه ذهن شما به اعمال مناسكی و شعائری مانند نماز، روزه، حج و امثال آن متوجه گردد.

در این جلسه سخنرانی اگر سه كار صورت می‌گرفت، خوب بود.

۱- واقعاً معلوم شود كه ما در انجام اعمال عبادی دین واقعاً در حال انجام چه كاری هستیم. مثلاً در حال نماز واقعاً چه می‌كنیم، ‌وقتی روزه هستیم چه می‌كنیم، ‌وقتی حج می‌گذاریم چه می‌كنیم ؛ در دعاها و مناجات‌ها در حال انجام چه كاری هستیم.

۲- كارهایی كه ما در حال عبادت به معنی اخص انجام می‌دهیم چه ربطی به اعمال دینی قسم دوم دارد، یعنی چه ارتباطی با اعمال اخلاقی دارد؛ مثلاً من وقتی نماز می‌خوانم این چه ربطی به راستگوی، تواضع، ‌حق‌طلبی، عدالت‌ورزی وامثال آن دارد.

۳- این دو قسم عمل یعنی اعمال اخلاقی و عبادی چه ارتباطی با ایمان دینی دارند.

ابتدا به مسأله‌یِ اول می‌پردازیم. ما در اعمال عبادی چه می‌كنیم؟ سخنی كه خواهم گفت تنها به مسلمانان اختصاص ندارد و به نظر می‌رسد كه در همه‌یِ ادیان مشترك باشد. با این‌كه اعمال عبادی ظاهراً در ادیان مختلف با هم تفاوت دارند ولی به نظر می‌رسد در همه‌یِ ادیان ما در حال انجام كارهایی هستیم كه این كارها به تعبیری و در واقع روح اعمال عبادی است. بگذارید سؤال را ساده‌تر مطرح كنیم. ما از وقتی شروع به اقامه‌یِ نماز می‌كنیم تا وقتی كه سلام نماز را می‌دهیم، چه كار كرده‌ایم؟ وقتی كه روزه می‌گیریم، از سحر تا افطار، چه كاری می‌كرده‌ایم؟

من در ابتدا دو نكته را در مورد اعمال عبادی اجمالاً بیان می‌كنم و در خلال بحث نیز با تفصیل بیشتری به آن‌ها می‌پردازم. اولاً اعمال عبادی سمبلیك، رمزی و كنایی‌اند؛ هر عمل عبادی در دین یك عمل رمزی است؛ یعنی در واقع در عبادات كاری را انجام می‌دهیم كه این كار رمز چیز دیگری است: یعنی ما در عبادات چیزی را اظهار می‌كنیم كه با هیچ زبان دیگری به جز عبادات به هیچ وجهی از وجوه قابل بیان نمی‌باشد. اعمال رمزی و اعمال كنایی با اعمالی كه خودشان ذاتاً مقصود هستند خیلی تفاوت دارند. مثالی می‌آورم؛ ‌وقتی كه شما در خیابان به كسی برخورد می‌كنید و برای احترام گذاشتن به او مثلاً كلاه از سر بر می‌دارید، یا دست به سینه می‌گذارید، یا اندكی مقابل او خم می‌شوید یا سلام و تعارفی می‌كنید، ‌این‌ها همه اعمال سمبلیك و رمزی هستند. این‌ها اعمال سمبلیك‌اند یعنی چه؟ یعنی خود اعمال غرض نیستند بلكه یك چیزی پشت این‌ها وجود دارد كه به هیچ صورت دیگری برای مخاطب قابل انتقال نیست و جز با این كارها نمی‌شود آن‌را به مخاطب خود انتقال داد. من در درون خودم برای شما حرمتی، ارجی، ‌قدر و قیمتی قائلم؛ اما این‌ها اموری عینی و ملموس نیستند كه بخواهم آن را همچون كتابی كه در دست دارم، ‌به شما نشان بدهم. حرمت را برخلاف كتاب و كاغذ و لیوان و دیگر امور عینی و ملموس نمی‌شود در منظر و تیررس دید و حواس ظاهری كسی قرار داد. از سویی دیگر من نمی‌توانم ابراز آن حرمت و ارزش و قدردانی را مضایقه كنم. حال كه هم نمی‌توانم این كار را بكنم و هم می‌خواهم این كار را بكنم، می‌آییم كلاه از سر برداشتن را رمز آن كار قرار می‌دهیم؛ ‌بعد از این‌كه این قرارداد در جامعه جا افتاد و راسخ شد هر وقت بخواهم حرمتی برای شما قائل شوم كلاه را از سر بر می‌دارم و یا دست به سینه می‌گذارم. هنگامی‌كه من دست به سینه می‌گذارم، هیچ كاری برای شما انجام نداده‌ام. برای خودم هم كاری نکرده ام. اما همین عمل، رمزی است از یك امر باطنی كه جز از این طریق نمی‌توانستیم آن را به شما انتقال بدهیم و به همین لحاظ است كه حتی سلام و تعارف‌های ما نباید به معنای دیگری تلقی شود. مثلاً زمانی پزشكی در بیمارستان بر سر بالین بیمار حاضر شده، از او می‌پرسد حالت چطور است؟ و وقتی فردی در كوچه یا بازار به دوست خود برخورد می‌كند و می‌گوید حالت چطور است؟ چه فرقی میان این دو هست؟

سؤال پزشك از بیمارش سمبلیك و رمزی نیست بلكه سؤالی واقعی است. بیمار نیز باید حتماً پاسخ واقعی بدهد كه مثلاً دردم كمتر شده است یا بیشتر، سر دردم خوب شده ولی كمرم خیر و امثال ذلك. زیرا در اینجا سؤال برای جواب است. این سؤال، سؤالی استعلالی و استفهامی است. ولی وقتی من در كوچه به شما برخورد می کنم و می‌گویم حالت چطور است، این سؤال مانند سؤال اول نیست. در این‌جا حالت چطور است یعنی این‌كه من نسبت به شما و سرنوشتتان حساسیت دارم، دلم می‌خواهد از وضع شما باخبر شوم و لازم هم نیست كه شما جواب دهید و معمولاً هم جواب نمی‌دهید بلكه لغات یا عباراتی از قبیل «ممنونم» «تشكر» «لطف دارید» و «به لطف شما» را در جواب سؤال به‌كار می‌برید. اگر سؤال رمزی نبود، این جواب‌ها جواب در خوری نبود؛ این‌كه جواب‌های درخوری است به این دلیل است كه سؤال هم سؤال نبود، سؤال در واقع یك رمزی بود. این گونه اعمال ممكن است افعال یا اقوال باشد؛ می‌تواند عمل باشد مانند برداشتن كلاه از سر و هم می‌تواند قول باشد مانند سلام و احوالپرسی. این‌ها را اعمال سمبلیك، رمزی و كنایی می‌گویند.

عبادیات نیز همگی سمبلیك و رمزی‌اند، همه‌یِ عبادات چه عبادات لفظی و زبانی و چه عبادات حركتی مثل سجده و ركوع همگی رمزی هستند. ما می‌خواهیم به وسیله‌یِ این عبادات با زبانی در خور مال درونی خود را به خدا القاء كنیم و ادب الوهی را رعایت كنیم. این نكته‌یِ اول بود.

اما نكته‌یِ دوم این است كه همه اعمال عبادی در دین علاوه بر اینكه رمزی هستند، در خدمت رشد اخلاقی فرد نیز می‌باشند؛ یعنی هیچ عمل عبادی نیست كه اگر دقیقاً مورد كندوكاو قرار بگیرد كمكی به رشد اخلاقی و تعالی معنوی فرد نكند. آنچه در دین گفته می‌شود، ‌با واسطه و كم و بیش در رشد اخلاقی مؤثر است. اعمال سمبلیك اگر محتوی درونی خود را از دست بدهند، ارزشی ندارند و در این شكی نیست. وقتی كه من به شما بدهكار هستم، بدهی را به هر نیتی بپردازم، بدهی‌ام را پرداخته‌ام و آن را از دوش خود ساقط كرده‌ام. مثلاً به این نیت كه خود را بدهكار می‌دانستم و می‌خواستم خود را از بدهی برهانم یا به این نیت كه اعتماد شما را جلب كنم یا به این نیت كه برای حسن شهرت خودم باشد یا این‌كه بتوانم شما را در معامله‌های بزرگتری فریب بدهم. به هرنیتی كه بدهی‌ام را بپردازم؛‌ بدهی‌ام را پرداخته‌ام و من دیگر بدهكار شما نیستم. چرا؟ چون پرداخت بدهی عملی رمزی نیست. اما وقتی كه ما عملی رمزی انجام می‌دهیم اگر آن حالت باطنی و درونی ای كه لازم است مترتب بر آن عمل باشد را نداشته باشم، آن عمل رمزی فاقد هرگونه ارزش واعتباری است. یعنی اگر من به شما سلام می‌دهم، احترام می‌گذارم و تواضع می‌كنم ولی در درون خود هیچ قدر و ارزشی برای شما قائل نباشم، این سلام دادن‌ها و احترام كردن‌ها هیچ ارزشی ندارد چون این عمل آمده است چیزی را نشان دهد، ‌وقتی خود آن چیز وجود ندارد این عمل ارزشی ندارد؛ مثل این‌كه تابلویی را برای نشان دادن وضع جاده به رانندگان كنار جاده نصب كنند ولی بعدها جاده را كوركنند و دیگر جاده‌ای وجود نداشته باشد. در این‌جا تابلو دیگر ارزش ندارد، دارای ارزش رمزی و نمادین نیست؛‌ چون جاده‌ای وجود ندارد كه آن تابلو بیانگر چیزی باشد؛ تابلو دیگر گنگ ِ‌گنگ است و سخنی برای گفتن ندارد؛‌ تابلو تا هنگامی سخن می‌گوید كه جاده‌ای در كار باشد؛ تا مثلاً نشان دهد كه جاده تنگ می‌شود، پیچ دارد، ریزش كرده و غیره. به همین ترتیب هم وقتی در درون، چیزی وجود ندارد تمام اعمال رمزی ای كه جنبه‌یِ نمادین دارند بی‌ارزش می‌شود. البته در میان ما آدمیان چون از باطن یكدیگر با خبر نیستیم،‌گاهی می‌شود كه آن احساس و حالت درونی از بین رفته باشد ولی در عمل همچنان پیش شما به آن عمل ظاهری ادامه بدهم؛ چرا؟ به اغراض دیگر. حالا یا می‌خواهم شما را بفریبم یا لااقل می‌خواهم دشمنی شما را از خود دور كنم. یا این‌كه فعلاً دوستی ظاهری شما را داشته باشم یا به هر غرض دیگری. انسان‌ها - چون در مناسبات فی مابین خودشان همیشه پرده‌ای از جهالت در بینشان هست و نمی‌توانند باطن و سر یكدیگر را ببینند- این اعمال سمبلیك را با این‌كه در واقع هیچ ارزشی ندارند - ولی برای رسیدن به چیز دیگری می‌توان همچنان آن‌ها را ادامه داد- همچنان ادامه می دهند ؛ اما در مورد خداوند متعال كه عالم به تمام زوایا و خفایا و عالم به غیب و شهادت است، ‌دیگر در مورد او اگر این حال درونی وجود نداشته باشد ‌عبادات ظاهری واقعاً ارزشی ندارد. چون این اعمال آمده‌اند كه از آن حال درونی حكایت كنند.وقتی خداوند خودش ناظر حال درونی من است و می‌داند كه آن حالات درونی مدت‌ها است كه از دست رفته‌اند، دیگر این اعمال ارزشی ندارد. ممكن است فقیه همچنان اصرار داشته باشد كه این اعمال را انجام دهید؛ من این را انكار نمی‌كنم ولی این اعمال دیگر ارزشی ندارند.

بعد از این‌كه بیان كردیم اعمال عبادی در هر دین و مذهب اعمالی رمزی و نمادین و به تعبیری رمزی و نمادینِ كنایی هستند و نیز بیان كردیم كه این اعمال می‌توانند و باید مقدمه‌ای برای اعمال اخلاقی و رشد استعدادهای فرد باشند اكنون به این مسأله می‌پردازیم كه ما در حین انجام اعمال عبادی واقعاًً چه می‌كنیم؟

ما در هنگام اعمال عبادی درحال انجام یكی از پنج كار ذیل هستیم:

۱- نخستین كاری كه در اعمال عبادی انجام می‌گیرد ستایش خداوند است. اگر به خدای متشخص و انسان گونه قائم باشیم مانند خدای ادیان ابراهیمی، در آن‌جا ستایش، ستایش از خداست ولی اگر مانند ادیان بودایی و تائویی به خدایی غیر متشخص قایل باشیم ستایش در آنجا، ستایش از هستی است. در زبان عربی بهترین تعبیر برای مفهوم ستایش، تعبیر «حمد» است. پس كاری كه ما انجام می‌دهیم ستایش است؛ یا ستایش خدا و یا ستایش جهان هستی. ستایش یعنی این‌كه من صفات و كمالات خدا را تا حدی كه نیروهای اداركی‌ام اجازه می‌دهد، ‌درك كرده‌ام و این صفات برای ما شادی‌آور است، به بیانی ساده‌تر این صفات خوشایند من است و چون خوشایند من است خدای حامل این صفات را می‌ستایم. ستودن در واقع ادراك صفت كمالی یك موجود است و سپس خود آن موجود را به خاطر دارا بودن آن صفت كمالی تمجید و تبجیل كردن است. ستایش از مقوله‌یِ چاپلوسی نیست. كانت، فیلسوف معروف آلمانی در كتاب بسیار معروفش به نام «دین در محدوده‌یِ عقل تنها» یكی از نقادی‌هایی كه نسبت به دین دارد این است كه وی عبادیات دین را به چاپلوسی تعبیر می‌كند و می‌گوید: من گمان نمی‌كنم كه خدا مستبدی شرعی باشد كه همیشه منتظر نشسته باشد تا افراد دائماً بیایند و در مقابلش خم و راست شوند و چاپلوسی كنند و بگویند تو خوبی، تو خوبترین هستی، تو بهترین هستی، تو از من و ما بهتری، زن و فرزند و‌آبروی ما فدای تو! باز انتظار داشته باشد نیم ساعت دیگر برگردد و همان اعمال و اقوال قبل را تكرار كنند كه تو هنوز خوبی و بهترینی. كانت بر آن است كه این اعمال و اقوال چاپلوسی است. به نظر من این نقادی نسبت به دین نیست، ‌نقادی از عمل نسنجیده‌یِ ماست.

من فكر نمی‌كنم كه خدا این قدر حقیر و دون همت باشد. چنین انتظاری شایسته‌یِ یك انسان هم نیست تا چه رسد به یك خدا. ظاهراً تصور كسانی كه این اعمال را انجام می‌دهند این است كه خدا یك مستبد شرعی است كه روزی ده بار، بیست بار، كمتر یا بیشتر این اعمال را از بندگان می‌خواهد. البته اشكال كانت بر آن‌هایی كه مفهوم ستایش را خوب می‌فهمند،‌ وارد نیست. ستایش در واقع به معنای چاپلوسی از آن شخصِ ستوده نیست. به معنای این است كه اولاً من می‌فهمم و ثانیاً قدر می‌نهم. این‌ها دو چیز هستند. اولاً‌من آن قدر قاصرالعقل و كور نیستم كه كمال این صفت را فهم نكنم و ثانیاً من این کمال را قدرمی نهم؛ یعنی این‌كه مبتهج هستم. این برای من اولین قدم است جهت حركت به طرف متصف شدن به این صفت به اندازه‌یِ توانایی و وسع بشری. بنابراین، این عمل چاپلوسی نیست. این اولین كاری است كه درهر عمل عبادی انجام می‌دهیم. در واقع ركن این بخش از عبادت درك و معناست: یكی درك صفت و دیگری درك عاطفی مثبت نسبت به آن صفت. در واقع می‌شود گفت نوعی القاء و تلقین به خود است كه من هم باید سعی كنم تا حتی‌المقدور متصف به این صفت یا سلسله اوصاف شوم.

۲- كار دومی كه در هر عمل عبادی ممكن است انجام بگیرد سپاس است؛ سپاس بعد از ستایش است. به تعبیر عربی «شكر». در ستایش ما از كل جهان هستی و یا از خدا، شاد و مبتهج هستیم؛ از خدا كه آفریننده‌یِ جهان هستی است شادیم و این شادی و ابتهاج خود را در قالب یك سری الفاظ یا افعال نشان می‌دهیم. در شكر و سپاس دیگر سخن از شادی از هستی یا خدا نیست؛ بحث این است كه احساس می‌كنم جهان هستی یا خدا چیزهایی به من داده است كه اولاً بسیار برای من مطلوب است و ثانیاً برای دریافـت آن من هیچ طلب و استحقاقی نداشته‌ام. هر كس كه شاكر است این وضع را دارد كه اولاً ‌احساس می‌كند منعِم چیزی به او بخشیده است كه برایش مطلوب است. اگر چیز نامطبوع و نامطلوبی بر شما عرضه شود، ‌از آن سپاس و تشكر نمی‌كردید و نكته‌یِ دوم این‌كه احساس می‌كنم منعم بر منعم علیه چیزی بخشیده است كه برایش مطلوب است و هیچ طلب و استحقاقی هم از او نداشته است. اگر طلب می‌داشت كه دیگر جای سپاس نبود. در جهان‌بینی الهی انسان هر چه دریافت می‌كند، طلب و حق او نیست، ‌بلكه چیزی است از مقوله‌یِ احسان و انعام؛ چیزی است كه لزومی نداشته به او بپردازند ولی با این حال به او پرداخته‌اند و همین عامل است كه سپاسگذاری را موجه می‌سازد و گرنه صرف این‌كه من طلبی دارم و شما طلب مرا بپردازید جای سپاسگذاری ندارد. هر شكر و سپاسی كه صورت می‌گیرد نشانگر این است كه طرف سپاسگذار معتقد است چیزی كه لزومی برای پرداختش وجود نداشته به او پرداخت شده است. یكی از مؤلفه‌های جهان‌بینی اسلامی همین است كه فرد خود را غوطه‌ور در یك سلسله نعمت‌ها می‌بیند كه این نعمت‌ها از وجود خود او شروع می‌شود تا عُمر و بعد از عمر، استعدادها و بعد از استعدادها، نیروها و بعد از نیروها اوضاع واحوالی كه در آن قرار گرفته است. به نظر می‌آید ما در این پنج مقوله همیشه به جهان هستی بدهكار هستیم. ما هیچ گاه حق خودمان را نمی‌گیریم، ما آنچه را كه حق ما نیست می‌گیریم. ما وجود خود را، عمر خود را، استعدادهای خود را -كه انواع مختلفی دارد استعدادهای نفسانی و جسمانی و روحانی و ذهنی و شناختی و استعدادهایی در ناحیه‌یِ اراده و عمل- علاوه بر استعدادها نیروهای فراوان و علاوه بر نیروها اوضاع و احوالی كه در آن هستیم. ما همه را از كسی دریافت كرده‌ایم كه كه هیچ بدهی به ما نداشته است. این همان چیزی است كه در الهیات مسیحی به «Appritiation» تعبیر می‌شود. یعنی حس می‌كنم استحقاق نداشته‌ام ولی به من لطف شده است و از این جهت سپاسگذارم و در واقع دارای این دو مؤلفه است:1- چیز مطلوبی را دریافت كرده‌ام. 2- می‌شد كه این چیز مطلوب را دریافت نكنم ولی با این همه دریافت كرده‌ام و به همین جهت سپاسگزارم.

در میان این چیزهای مطلوب، آنهاكه شاید از همه ارزشمندتر ند و ما به خاطر آن‌ها می‌توانیم سپاسگزار خدا باشیم و علاوه بر آن‌كه می‌توانیم سپاسگزار خدا باشیم، خدا در این حال سپاسگزاری می‌تواند در افزایش آن چیزها مؤثر باشد، نه چیز است كه بسیار ارزشمند هستند. 1- علم هر چه بیشتر.2- نیت هر چه پاك‌تر.3- عمل هر چه بهتر.4- خیرخواهی.5- حقیقت‌جویی.6- جمال و زیبایی.7- امید. 8- شادی و 9- آرامش. اینها رئوس بزرگترین نعمت‌هایی است كه به انسان داده شده و اگراین نعمت‌ها با شكر و سپاس قرین شوند، افزایش می‌یابند. تحلیل این موضوع به روانشناسی دین مربوط می‌شود كه در این‌جا مجال پرداختن به آن نیست.

۳- اما كار سوم در عبادیات گزارشی است صادقانه كه از حال و وضع خودمان به خدا می‌دهیم؛ یعنی در واقع اعتراف می‌كنیم كه خدایا ما دارای نقاط ضعفی هستیم،‌ به لحاظ ذهنی، نفسانی، عاطفی، اخلاقی نقاط ضعفی داریم و باز اعتراف می‌كنیم كه نقاط قوتی داشتیم كه به شایستگی از آن‌ها استفاده نكردیم. اعتراف می‌كنیم كه استعدادهای زیادی داشته‌ایم كه به مرحله‌یِ بروز و فعالیت نرسانده‌ایم؛ راه‌های گوناگونی پیش پای ما بود ولی بهترین آن را انتخاب نكردیم؛ كارهای خوبی بود ولی انجام ندادیم، كاری كردیم كه بد بود وگاهی در این كارها به جای این‌كه بیشتر دغدغه‌یِ تو را داشته باشیم، دغدغه‌یِ غیر تو را داشتیم. تمامی این اعترافات بازگو كردن صادقانه‌یِ وضع و حال خود با كسی است كه البته از آن آگاه است، اما وقتی خودم آن را بازگو می‌كنیم در واقع دو كار كرده‌ایم: یكی این‌كه به خودم القاء می‌كنم و اجازه نمی‌دهم قصورها و تقصیرهایی كه داشته‌ام را به فراموشی بسپارم و كار دوم این است كه به زبانی انسانی لااقل به خطاهای خود اعتراف می‌كنم و مرتكب خطاهای درشت‌تر نمی‌شوم؛ چون‌ ما در زندگی ممكن است مرتكب دو خطا گردیم: 1- خطای ابتدایی كه هر انسانی از آن‌جا كه معصوم نیست، ممكن است مرتكب گردد. 2- خطای دوم كه بسیار مهمتر است، ‌اعتراف نكردن به خطای اول است. اعتراف به خطاها بخشی از عبادیات است. بخش قابل توجهی از ادعیه، مناجات و راز و نیازهایی كه از بزرگان دین و مذهب رسیده است و در اسلام و دیگر ادیان و مذاهب نیز وجود دارد، همه‌اش اعتراف است. اعتراف یا اقرار به این معنا است كه خدایا ما از گناه‌های دستۀ اول گریزی نداریم چون معصوم نیستیم، اما از گناهان دسته دوم گریز داریم. عمل اعتراف سومین كاری است كه در مجموعه‌یِ عبادیات انجام می‌دهیم.

۴- چهارمین كاری كه بعد از اعتراف به گناهان و خطاهای خود انجام می‌دهیم این است كه به آگاهی و وقوف به حال و وضع خودمان اعتراف می‌كنیم. ودر واقع می گوییم تصوری كه دیگران از ما دارند موجب گمراهی و فریب ما نمی‌شود. تصوری كه خودم از خودم دارم آن است كه با آن با تو سخن می‌گویم و گرنه مردم از من تصورهای بسیار گوناگونی دارند. چه بسا تصور بسیار خوبی از من داشته باشند و من آن‌گونه نباشم. من در واقع می‌خواهم به خودِخودم و آن‌گونه كه هستم اعتراف كنم. البته خدایا تو بهتر از خودم مرا می‌شناسی.

م. كولی روانشناس اجتماعی آمریكایی در تحقیق بسیار جالب خود كه در نیمه‌یِ اول قرن بیستم انجام داد، نشان داد كه ما همیشه درباره‌یِ خودمان دچار خطا می‌شویم؛ ‌به دلیل آن‌كه ما دارای پنج تا خود هستیم و آن‌ها را با هم خلط می‌كنیم و به د لیل خلط كردن این خودها هیچ وقت نمی‌توانیم خودمان را كاملاً شفاف ببینیم. در واقع پنج «من» وجود دارد و ممكن است ما مرزهای این «من»ها را با هم خلط كنیم و از این آمیختگی مرزها، عمری در اشتباه به سر بریم. این پنج «من»این‌ها هستند:

۱- یك «من» واقعی وجود دارد كه چه بسا «من» واقعی مرا تنها خدا بشناسد؛

۲- یكی دیگر تصوری است كه من خودم از خودم دارم؛

۳- دیگری تصوری است كه شما از من دارید؛

۴- تصوری كه من از تصور شما نسبت به خودم دارم ؛

۵- آخری هم تصوری است كه شما از تصور من نسبت به خودم دارید.

این پنج تصور از «من» در زندگی ما بسیار با هم آمیخته می‌شود؛ وقتی این آمیختگی‌ها پیش می‌آید، ما نمی‌توانیم خودمان را واقعاً و آن طور كه هستیم، بشناسیم. وقتی كه در عبادات ما اعتراف می‌كنیم- اگر انسان واقع بینی باشیم و به ظاهر عبادیات توجه نكنیم بلكه با چشم باطن بینی به آن بنگریم- همیشه در قسمت اعتراف می‌گوییم خدایا من فقط با دو «من» كار دارم: یكی آن «من» واقعی كه چه بسا تنها تو از آن آگاهی و یكی آن «من» ی كه خودم از خودم تصور دارم. یعنی می‌خواهم شناختم از خودم، شناختی واقعی باشد، یعنی آنچنان كه تو مرا می‌شناسی خودم را بشناسم و نمی‌خواهم با آن سه «من» دیگر زندگی كنم؛ زندگی كردن با آن سه «من» دیگر ما را خاكستر نشین می‌كند و نمی‌گذارد كه زندگی سالم و بی‌دغدغه‌ای داشته باشیم و با همنوعان خود ارتباطی منطقی و درست برقرار كنیم. کاری که در این چهارمین كار انجام می‌دهیم این است كه درعبادیات گاهی مشغول دعا می‌شویم. یعنی بعد از این‌كه در قسمت سوم اعتراف کردیم وگفتیم خدایا وضع من این است، ‌حال از خدا می‌خواهیم كه وضع نامطلوب موجود را به وضع مطلوب تغییر دهد. خدایا فعلاً وضع مطلوبی ندارم،‌آن را ایجاد كن. من در واقع خودم را در یك وضعِ موجودِ نامطلوب می‌بینم اما در عین حال ناامید نیز نیستم از این‌كه روزی این وضع نامطلوب موجود از بین برود و یك وضع مطلوب جای آن را بگیرد. خدایا مرا كمك كن كه فاصله‌یِ بین من موجود نامطلوب با من مطلوب ناموجود را طی كنم؛ دعا در واقع یعنی این . دعا یعنی استمداد از خدا كه خدایا من در حال مسابقه با خودم هستم و می‌خواهم كه در این مسابقه هر روز از خودم سبقت بگیرم؛ مسابقه‌ای كه باید همیشه در درون من برقرار باشد و سعادت من در این است كه فقط با خودم مسابقه بدهم. می‌خواهم این مسابقه همیشه برقرار باشد و برای برقراری همیشه‌یِ آن باید امید داشته باشم. اگر امید سبقت و پیشرفت در مسابقه نداشته باشم، مسابقه معنایی ندارد و انگیزه‌ای برای آن نیست. در واقع برای امید از خدا استمداد می‌طلبیم؛ از او می‌خواهیم كه ما را در غلبه بر خویش یاری كند. دعا انسان را در غلبه بر خودش یاری می‌رساند و این خیلی مهم است. اگر در ادعیه‌یِ ما گفته شده و در همه‌یِ ادیان نیز وجود دارد كه «اعدا عدوك نفسك التی بین جنبیك» معنایش این است كه ما اگر به وضع موجود خودمان عادت كنیم، به بدترین چیز عادت كرده‌ایم. ما نباید به وضع موجود خود عادت كنیم بلكه باید همیشه با آن در حال جدال و كشمكش باشیم و بخواهیم وضع موجود را به وضع‌های بهتری تبدیل كنیم. این چهارمین كاری است كه در عبادیات انجام می‌دهیم.

۵- اما كار پنجم نوعی شفاعت- به تعبیر لغوی و نه به تعبیر اصطلاحی- برای دیگران است.خیلی وقت‌ها ما در عبادات خود به حال و روز انسان‌های دیگر دل می‌سوزانیم. قولاً و فعلاً برای آن‌ها كاری انجام می‌دهیم. این هم نوعی شفاعت است البته نه به معنای اصطلاحی كه گفته می‌شود مثلاً در قیامت كسانی، كسانی دیگر را شفاعت می‌كنند. شفاعت لغویی به این معنا كه بالأخره ما می‌خواهیم به دیگران نیز كمك كنیم و زیر بالشان را بگیریم. این كمك كردن‌ها و زیر بال‌گرفتن‌ها گاهی به این صورت است كه ما برای آن‌ها هم دعا می‌كنیم. یعنی چیزی را كه برای خود می‌خواهیم برای آن‌ها هم می‌خواهیم وگاهی عملی عبادی انجام می‌دهیم برای این‌كه به نوعی به بهبود وضع دیگران كمك كرده باشیم. مثلاً در زكات یا حج. در بعضی از قسمت‌های حج مقداری از لاك خودمان بیرون می‌آییم و حیطه‌یِ عاطفی خود را وسعت می‌بخشیم و دامنه‌یِ علاقه به زندگی و زن و فرزند خود را گسترده‌تر كرده آن را بالاتر می‌بریم و عاطفه‌یِ خود را عمق می‌بخشیم و می‌خواهیم به انسان‌های بیشتری مهر بورزیم. هر عبادتی كه انجام می‌دهیم، پنج عمل فوق را در خود داراست. البته حصرم، حصر استقرایی است، یعنی نمی‌گویم نه چهار می‌شود و نه شش، ولی معمولاً این پنج كار در عبادات ما انجام می‌گیرد.

در ابتدای سخن گفتیم که سخنمان درباره عبادات قسمت دومی هم دارد؛ این كه اعمال عبادی چه ارتباطی با اعمال اخلاقی توصیه شده در دین دارد؟ تقریباً می‌شود ادعا كرد كه تمام عبادیات دارای نتایج اخلاقی هستند. مثلاً نماز - که یك عمل عبادی است و در اسلام ركن دین تلقی می‌شود- به گفته قرآن دارای اثر اخلاقی رهانیدن و بازداشتن از فحشاء و منكر است. «ان الصلاة تنهی عن‌الفحشاء والمنكر...» در واقع هدف نماز‌، تنها مورد مذكور نیست ولی یكی از نتایج اخلاقی آن بازداشتن از منكرات است. روزه و حج نیز اعمال عبادی هستند كه دارای نتایج اخلاقی هستند. در باب روزه آمده است: «یا ایها الذین آمنوا كتب علیكم الصیام كما كتب علی الذین من قبلكم لعلكم تتقون»، در باب حج آمده است: «لن ینال‌الله لحومها و لادماءها و لكن نیالوه تقوی منكم»؛ قربانی‌هایی كه در ایام حج ذبح می‌گردد، گوشت و خون آن‌ها هیج كدام به خدا نمی‌رسد. لن در زبان عربی علامت نفی است و لكن اگر تقو‌ایی از شما حاصل شود آن به خدا می‌رسد «ولكن یناله تقوی». نتایج تمام عبادات بُعد اخلاقی دارد، وقتی پیامبر اكرم می‌فرماید: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق». اگر به مفهوم «انما» توجه كنیم كه بیانگر حصر است می‌شود گفت تمام دین برای اتمام مكارم اخلاق است. اما می‌خواهیم ببینیم واقعاً چگونه می‌شود كه عبادیات بر اخلاقیات اثر می‌گذارند. مگر عبادیات با ما چه می‌كنند كه باعث می‌شود در اخلاق ما تأثیر گذاشته شود.

برای این‌كه بتوانیم در كار خود جزء به جزء و قطعه به قطعه پیش برویم از نخستین عملی که در عبادات انجام می دهیم، نگاه می‌كنیم . این كه در ستایش كمالات خدا یا كمالات هستی دچار شادی و ابتهاج می‌شویم و این ابتهاج را بازگو می‌كنیم و از آن به ستایش (حمد) تعبیر می‌كنیم و ستایش خدا به این معنی است كه ما با مجموعه نیروهای ادراكی خود صفاتی از خدا را درك كردیم و به همان مقدار و وسعت و گستره‌یِ‌ اداركی خودمان صفات خدا را نیكو یافته‌ایم و چون جهان هستی یا خدای جهان هستی دارای چنین صفاتی است این جهان را یا خدای این جهان را می‌ستاییم. علم مطلق، قدرت مطلق و خیرخواهی علی‌الاطلاق شاخص‌ترین و مهم‌ترین صفاتی هستند كه عابدان به جهت آن‌ها خدا را عبادت می‌كنند. حالا منطقاً و كاملاً امكان‌پذیر است كه ما بتوانیم از دل این صفات و تحلیلی كه از هر كدام از آن‌ها داریم، بدانیم كه چه ویژگی یا چه ویژگی‌های اخلاقی با این تحلیل در ما تقویت می‌شود؟ ویژگی بسیار شاخص خداوند در همه‌یِ ادیان و مذاهب «خیرخواهی» است. خدا خیرخواه است؛ ‌خیرخواه هر آنچه ما سوی اوست. ‌خدا برای ماسوی خودش فقط اراده‌یِ نیك كرده است، ‌خیر خواسته است، بدی نخواسته است. كسی كه خدا را ستایش می‌كند به جهت همین خیرخواهی خدا، او را ستایش می‌كند؛ ‌یعنی از این خیرخواهی احساس بهجت كرده و به شادی در آمده است و اگر در هر موجودی مثل خدای متعال یا هر موجود دیگری خیرخواهی وجود داشته باشد، سه صفت باید در آن موجود تحقق پیدا كند. این سه صفت عبارت‌اند از: عدالت، احسان و محبت. در واقع خیرخواهی جمع سه صفت مذكور است. موجود خیرخواه، ‌موجودی است كه اولاً ‌نسبت به موجود دیگر عادل باشد،‌ ثانیاً محسن باشد و ثالثاً ‌محبت نماید. وقتی می‌گوییم شخص «الف» نسبت به شخص «ب» خیرخواه است یعنی نسبت به او عدالت دارد و لااقل در یك مرتبه‌یِ بالاتر احسان می‌كند و محبت می‌نماید. پس جمع این سه صفت، نسبت موجود خیرخواه به موجود دیگر را تشكیل می‌دهد و این سه صفت با یكدیگر قابل جمع هستند؛ ولی هر چه از اولی به دومی می‌رویم و از دومی به سومی،‌ تحقق آن در انسان مشكل‌تر می‌شود. به این معنا كه آسان‌ترین كاری كه من نسبت به شما می‌توانم انجام دهم، ‌این است كه نسبت به شما عدالت بورزم و بالاتر از آن این است كه احسان بورزم و بالاتر از احسان این است كه نسبت به شما محبت بورزم. هر چه از اولی به سومی می‌رویم به این احتیاج داریم كه رشد معنوی بیشتری بكنیم. خدا نسبت به ماسوی خودش عادل و محسن و محب است و هر سه‌یِ این تعابیر در قرآن به خدا نسبت داده شده است. خدا در قرآن به عدالت و احسان و محبت وصف شده است؛«یحبهم و یحبونه». خدای متعال آنان را دوست دارد و آنان خدای متعال را دوست دارند.

این سه صفت را به نوبه‌یِ خود باید تجزیه و تحلیل كنیم.

۱- اولاً خود عدالت به چه معناست؟ عدالت اگر چه معانی عدیده‌ای دارد ولی در این بحث مرادم از عدالت این است كه در ادای هیچ حقی قصوری نرود. اگر شخص X نسبت به من حق دارد و اگر من نسبت به او عادلم به این معناست كه حقوق او را كاملاً ادا كنم و ذره‌ای از حقوق او عدول نكنم. عدالت یعنی ادای حق یا حقوق دیگری. عدالت در مفاهیم سیاسی، اخلاقی و اجتماعی، ‌معانی دیگری نیز دارد كه فعلاً ‌محل بحث ما نیستند. عدالتی كه در این‌جا مورد بحث من است، ‌یك نوع عدالت حقوقی و جزایی است. اگر به لسان قرآن بخواهیم درباره‌یِ این عدالت جزایی بحث كنیم،‌ اولین معنی آن این است كه «فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره» خدا اگر عادل است، معنایش این است كه ذره‌ای از خوبی و بدی در جهان گم شدنی نیست. تعبیر قرآن این است كه اگر به اندازه‌یِ سنگینی غبار هوا یا یك مورچه كسی كار نیكی انجام دهد، این كار نیك در زندگی او گم شدنی نیست، ‌حتماً در یك جایی جواب كار نیك خود را خواهد دید؛ این که آن جا كجاست و با چه فاصله‌یِ زمانی و در چه فاصله‌یِ مكانی و در چه اوضاع و احوالی است بحث دیگری است ولی به اندازه‌یِ ذره‌ای به دیگران نیكی كردن به معنای ذره‌ای به خود خوبی كردن است و به اندازه‌یِ ذره‌ای بدی كردن به دیگران به معنای ذره‌ای بدی كردن به خود است و در واقع این اقتضای عدالت جهان هستی است یا با آنچه كه ما در اسلام می‌گوییم اقتضای عدالت خدای هستی است. در واقع عدالت به این معنا دقیقاً به معنای گم نشدن خوبی‌ها و بدی‌هاست و یا به تعبیر دیگر قرآن «لهاما كسب و علیهما ما اكتسبت» هر چه خوبی می‌كند به خود كرده و هر چه بدی می‌كند به خود كرده است. ما نمی‌توانیم به غیر خودمان خوبی كنیم و نیز نمی‌توانیم به غیر خودمان بدی كنیم؛ امكان ندارد. اگر خوبی كرده‌ایم به خود خوبی كرده‌ایم و اگر بدی كرده‌ایم به خود بدی كرده‌ایم. مولانا از این آیه استفاده كرده است و گفته است: «این جهان كوه است و فعل ما ندا». در واقع جهان هستی مانند كوه است و آنچه ما انجام می‌دهیم همانند ندایی است كه دركوه طنین‌انداز می‌شود و هنگامی كه ندایی در كوه طنین‌انداز می‌شود صدای آن ندا و پژواك آن آوا حتماً بازگشتنی است،‌ این دیگر استثناء پذیر نیست،‌این اقتضای عدالت است كه بازتاب عمل ما به ما برسد. این اقتضا در اخلاقی زیستن ما چقدر تأثیر دارد؟ در واقع بزرگترین مانع اخلاقی زیستن باور نداشتن به عدالت الهی است. نمی‌خواهم بحث اثباتی بكنم، نمی‌خواهم عدالت خدا را اثبات كنم، ‌می‌ گویم كسی كه خدا را به خاطر عدالتش ستایش می‌كند، ‌اگر واقعاً به خاطر عدالت خدا او را ستایش می‌كند چه تأثیری در زندگی اخلاقی او می‌گذارد. اولین ویژگی كه در خدا دیدیم،‌ عدالت بود و عدالت در واقع آن است كه ذره‌ای خوبی و بدی گم شدنی نیست و به این معنا حتی نباید گفت ما جزای خوبی‌ها یا بدی‌های خود را خواهیم دید، ‌ما خود خوبی یا بدی خود را خواهیم دید نه جزای آن‌ها را. ولی این داستان دیگری است و به ما بعدالطبیعه و متافیزیك اخلاق مربوط می‌شود و در این‌جا نمی‌خواهیم از آن بحث كنیم. ولی به هر حال ما چه تعبیر خود خوبی و بدی را به‌كار بریم و یا تعبیر جزای خوبی و بدی، عدالت خدا اقتضا می‌كند كه خوبی و بدی به هیچ وجه گم شدنی نباشد. ما گمان می‌كنیم كه داریم به دیگران خوبی یا بدی می‌كنیم، ‌ما نه می‌توانیم به كسی خوبی كنیم و نه می‌توانیم به كسی بدی كنیم. قرآن كریم در جای دیگری اشاره می‌كند: «علیكم انفسكم لایضركم من ضل اذا اهتدیتم» خویش را بیابید، خویش را پاس دارید و به عبارت ساده‌تر حواستان به خودتان باشد، مواظب خودتان باشید، چون‌كه لایضركم... كسی به شما نمی‌تواند زیان برساند. فقط و فقط خودم هستم كه می‌توانم به خودم زیان برسانم. همان‌طور كه بودا،‌آن بزرگ مرد شرقی، می‌گوید: هیچ كس نمی‌تواند به دیگری كمك كند،‌ مگر این‌كه انسان خودش بخواهد به خودش كمك كند. یعنی اگر قصد كنید به خودتان كمك كنید، ‌تمام جهان هستی به كمك شما می‌شتابد. ما فقط وقتی كه قصد كنیم به خودمان كمك كنیم، جهان هستی به ما كمك می‌كند. بنابراین در حقیقت كمك اصلی را خودمان به خودمان كرده‌ایم. از آن سو علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) در قسمت آخر نهج‌البلاغه می‌فرماید: من شما را به پنج چیز سفارش می‌كنم كه همه عصاره‌یِ حكمت جهان در این پنج چیز است و اگر تمام عمر خود را در تحصیل آن‌ها صرف نمایید، ‌زیان نكرده‌اید. اول چیز این است كه «لایرجون احد منكم الاربه و لا یخافن احد منكم الا ذنبه» اولین آن این است كه «به هیچ چیز دل نبندید مگر به خدا و از هیچ چیز نهراسید مگر از گناه خودتان. چون هیچ چیز نمی‌تواند به شما ضرر برساند. فقط گناه ماست كه می‌تواند به ما ضرر و زیان برساند. ما در واقع خاكسترنشینان گناه خود هستیم. هیچ كس نمی‌تواند ما را به خاكستر بنشاند مگر گناه ما و گناه ما یعنی خود ما. هیچ كس نمی‌توانند به ما ضرر برساند،‌ اگر در ظاهر كسی به شما ضرر زد، ‌در حقیقت به خودش ضرر زده و اگر كسی در ظاهر به شما نفعی رساند، ‌در واقع به خودش نفع رسانده است. این خود شما هستید كه می‌توانید به خود نفع یا ضرر برسانید؛ ‌دیگران نمی‌توانند به شما نفع یا ضرر برسانند. این امر ناشی از عدالت جهان هستی یا خدای جهان هستی است‌؛ اما از همین عدالت خدا یك ویژگی دومی هم قابل استنتاج است و آن این است كه چون خداوند عادل است به هیچ كس خارج از حد وتوان او بار نمی‌كند،‌از هیچ كس بیشتر از آنچه كه می‌تواند انتظار و توقع ندارد. این خلاف عدالت است كه من از موجودی بخواهم كاری انجام دهد كه آن كار در توان و وسع او نباشد. این معنای وسع و توان را باید به عمیق‌ترین معنایش فهمید. وقتی گفته می‌شود خداوند از هیچ كس بیش از اندازه‌یِ او انتظار ندارد «لایكلف الله نفساً الا وسعها» ما آن را به معنای بسیار پیش پای افتاده و معمولاً فقهی می‌فهمیم. به این معنی كه اگر دست ما زخم است، ‌خداوند انتظار وضو از ما ندارد، به تیمم هم راضی است. اگر روزه برای ما ضرر دارد،‌ خداوند از ما روزه نمی‌خواهد،‌ چون فوق طاقت ماست. فقط به این معانی خیلی پیش پا افتاده آن را می‌فهمیم، ‌اما توجه نمی‌كنیم كه توانایی‌های جسمی ما نسبت به توانایی‌های ذهنی ما بسیار كم اهمیت‌تر است. خدا اگر بیش از توان جسمی ما از نمی‌خواهد،‌ بیش از توان ذهنی ما هم از ما نمی‌خواهد، بیش از توان عاطفی ما هم از ما نمی‌خواهد. توانایی‌ها و ناتوانایی‌های ما اختصاص به توانایی‌ها و ناتوانی‌های جسمی و ب%

لينک‌يادداشت ویرایش شده در ساعت 7:0  توسط عليرضا محمدي زاده  |