شنبه دوازدهم اسفند 1385
درسگفتاری از استاد مصطفی ملکیان[1]
پرواز با همین بالهای كوچك
منبع: روزنامه ایران، شماره ۱۶۹۲ - سال ششم - دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۷۹
یكی از نقصهای ادبیات عرفانی و حتی مذهبی ما این است كه همیشه یك وضع بسیار مطلوب و دلانگیزی برای ما تصویر میکنند، اما نمیگویند شما چگونه میتوانید به این وضع برسید. سعدی میگفت: عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. خوب، پرسش این است که چه باید کرد تا به این حالت رسید؟ چگونه میتوان به همه عالم مهر ورزید؟ این را دیگر نمیگویند و این باعث میشود که ما در حرمان و یاس میمانیم. این نقص زمانی رفع میشود که ما برای متون عرفانی خود یک «روانشناسی عرفانی» و «رفتارشناسی عرفانی» هم بنویسیم، تا ارائه طریق کرده باشیم. نتیجه اندرز، نشان دادن مراحل و درجات طی طریق است اما بدون روانشناسی و رفتارشناسی عرفانی، فقط شعف و شوق وشور ایجاد میشود، اما نتیجهای ندارد چون در حقیقت پای ما بسته است.
ببینید از میان كتابهایی كه بعد از انقلاب خیلی فروش رفت، كتابهای «دكتر كاستاندا» بود كه در آنها تعلیمات «دونخوآن» را آورده است. اینكه این كتابها پرتیراژترین كتابها بوده است، عوامل متعددی میتواند داشته باشد. اما مهمترین عامل بهنظر من این است كه فقط حاوی تصاویز دلانگیز نیست، بلكه میگوید اگر میخواهید به آنجا كه من رسیدهام برسید باید قدم به قدم كارهایی كه میگویم انجام دهید. این كتابها همراه با روانشناسی و رفتارشناسی عرفانی است و این در سیروسلوك مهم است.
دقت كنید كه رسیدن به درجات بسیار ارزشمند از طریق كارهایی است كه بهنظر بسیار بیقدر میرسد. باید این گامهای كوچك را برداریم. همین گامهای كوچك آهسته آهسته شخص را از لحاظ معنوی پرواز میدهد. هرگز با گامهای بزرگ و ناگهانی نمیتوان به مدارج عالی رسید. حضرت علی(ع) میفرمایند گاه میبینید معنویت به شما هجوم میآورد، این هجوم مرهون آن گامهای آهسته است.
مطلب دوم این است كه تصور ما بر این است كه برای معنوی شدن، باید برای انسان انقلابی رخ دهد و این امر دفعتاً صورت میگیرد. ما منتظریم اتفاقی بیفتد، خوابی ببینیم و ... بعد آن انقلاب معنوی در ما رخ دهد.
جز انسانهای بسیار بسیار نادر از این راه نتوانستهاند بروند كه آنهم به توضیح احتیاج دارد. پس این امور همه وقت «تدریجی الوصول» است. دفعی بودن انقلاب روحی هم در فلسفه و هم در تجربه كردن، قابل توجیه نیست. از این نظر، بیان داستانهایی مثل داستان فضیل بن عیاض كه در تاریخ بهندرت مثل او را داریم، برای مردم بدآموزی دارد. چرا؟ چون آنوقت ما هم میگوییم ما كه از فضیل بدتر نیستیم، پس ما هم منتظر آن لحظه میمانیم و معمولاً آن لحظه رخ نمیدهد. هیچوقت به خود نگویید كه من «از فردا انسان خوبی میشوم» كه اگر اینطور بگویید هیچوقت خوب نمیشوید بلكه بگویید «من فردا باید انسان خوبتری شوم». آنكه روزی 50 نخ سیگار میكشد نباید بگوید از فردا لب به سیگار نخواهم زد، باید بگوید فردا 49 نخ سیگار میكشم. این رمز موفقیت اوست. بههمین جهت كه بعضی دنبال انقلاب دفعی هستند، توصیههای نهجالبلاغه به نظرشان پیشپاافتاده میآید. اما همین لطایف و ظرایف است كه ما را به متقین میرساند. ببینید ابوذر در مورد «ابوذر شدنش» میگوید من به اموال فقرا تجاوز نمیكردم، دروغ هم نمیگفتم، تنهایی را هم دوست میداشتم. همین نكات ریز است كه منشاء انقلابهای بزرگ روحی است.
اگر دوستان با كتب عرفا و كتابهای اخلاقی بعضی از اخلاقیون، مثل كتابهای اخلاقی رواقیون آشنایی داشته باشند یا اگر با بعضی متون مقدس بعضی ادیان دیگر – مثل هندو و بودایی - سروكار داشته باشید، مثلاً اگر با كتابهای «اوپانیشادها» و «ذمه پده» سروكار داشته باشید، یك توهم به ذهن شما میآید و آن اینكه چرا دلانگیزی و شكوهی كه این متون دارند، در قرآن و روایات وجود ندارد؟ اینكه حضرت علی میفرماید تواضع داشته باشید، اقتصاد و میانهروی، عدالت و ... اینها كجا و مطالب بلندی كه عینالقضاة یا مولانا میگفت كجا؟
توجه كنید كه هیچكس نمیتواند گام خیلی بزرگ بردارد، گام بزرگ چیزی جز گامهای كوچك نیست. همین گامهای كوچكند كه گام بزرگ را نتیجه میدهند. یكی از اشكالاتی كه به بسیاری از عرفا وارد است، این است كه به ما منظرههای بسیار جالب نشان میدهند، اما نمیگویند كه به اینها چگونه میتوان رسید. باید هم وضع مطلوب را نشان دهند و هم بگویند چگونه میتوان از وضع موجود و نامطلوب خود میتوان به وضع مطلوب و ناموجود رسید.[2] در زمینه علوم اجتماعی هم همینطور است. مگر كم كسانی بودهاند كه مدینه فاضله و اتوپیا ترسیم كردهاند؟ اما چرا شكست خوردهاند؟ چون در راه نشان دادن عاجز بودهاند. حالا این مساله در زمینه مسائل اخلاقی به طریق اولی موجود است. شما كتابهای نامههای عینالقضاة همدانی یا دیوان شمس را مطالعه كنید، محال است در برابر آنچه اینها تصویر میكنند حالت تأثر از وضع خود پیدا نكنید و در شما نوعی طلب و اشتیاق حاصل نشود. اما اگر از آنها بپرسید «چگونه؟» میبینید هیچ توصیهای ندارند. حال، اینكه در قرآن و روایات به جزئیات پرداختهاند بهخاطر این است كه خواستهاند راه رسیدن از وضع نامطلوب موجود را به وضع مطلوب ناموجود بیان كنند. بنابراین نباید با كتابهای عرفانی و ... مقایسه شوند. چون آنكه راه را مینمایاند، خدمت بیشتری میكند از آنكه فقط باغ خرم را نشان میدهد و ما را در شعف و طلب باقی میگذارد.
«فالمتقون فیها اهل الفضائل» چه فضایلی؟
«منطقهم الصواب»؛ سخنشان صواب است البته میدانید سخن صدق با سخن صواب فرق دارد. هر سخن صدقی صواب نیست، البته هر سخن صوابی، صدق است. اگر سخن راست است، باید بهجا هم باشد و چنین سخنی مجموعاً سخن صواب است. نكته: سخن صواب پنج ویژگی دارد:
1. در سخن صواب هیچ دروغی راه ندارد.
2. در سخن صواب هرچه گفته میشود راست است (مطابق با واقع)
3. همه حقیقت گفته میشود، نه بعضی از حقیقت كه بعضی از حقیقت را گفتن بدتر از دروغ است؛ چون دروغ زود یا دیر معلوم میشود اما این نه. (اینكه بگویم من شاگرد فلانكس بودهام، راست است اما باید یگویم «و هنوز هم شاگرد او هستم». چون در حالت اول چهبسا توهم شود كه دیگر نیازی به تعلیم ندارم و چهبسا از استاد خود تقدم هم جستهام). این كل حقیقتگفتن است كه خیلی مورد اهمیت است و گرنه آنها كه دروغ میگویند، ناشیانه عمل میكنند، چون دروغ دیر یا زود معلوم میشود[3]
4. سخن صواب باید بهوقت ضرورت (بهجا بودن سخن) و بهاندازه ضرورت گفته شود. جداً عرض میكنم كه هیچ چیزی بهاندازه پرگویی روح انسان را كدر نمیكند؛ هیچ چیزی بهاندازه پرگویی روح انسان را در ظلمات فرو نمیبرد. حضرت علی(ع) در جایی از نهجالبلاغه میفرمایند: «تا میتوانید كم سخن بگویید، آنكه سخن زیاده میگوید به میزان زیاده سخنش خطا زیاد میكند و آنكه لغزش زیاد میكند، غفلتش زیاد میشود و آنكه غفلتش زیاد شود، حیایش كم میشود و آنكه حیایش كم شود، خدا او را به جهنم وارد خواهد كرد».
عرفا به ما میگویند كه اصل، سخن نگفتن است؛ آنكه استثنا است سخن گفتن است. ما معمولاً برعكس این گمان میكنیم. ما گمان میكنیم آنكه در سخن گفتن گوی سبقت را از دیگران میرباید، فاضلتر است. اما او كه ارزش سكوت را بیشتر فهمیده است داناتر است. حتی پیامبر با آنکه سخن گفتنشان جز ارشاد نبود، با اینهمه میگفتند: «وقتی سخن میگویم دلم زنگار مینشیند»، با اینكه در سخن آن حضرت خطا و ناصوابی نبود و از اینرو بود كه میفرمود: «روزی هفتاد مرتبه از سخنگفتن خودم استغفار میكنم». این نشان میدهد نفس سخنگفتن، گرچه بهوقت و بهاندازه هم باشد، ظلمت میآورد؛ چه رسد به اینكه در این سخنان هزار شائبه روانی و خواستههای شیطانی هم باشد. بنابراین توصیه میكنم كه بیشترین بخل را در این زمینه بورزید. یكی از بزرگان میگوید: «من تعجب میكنم از كسانیكه در هر جهتی بخل میورزند، اما در سخن از همه سخیتر هستند». البته شكی نیست كه با وجود آنچه الآن گفتیم، وقتی سخنگفتن پیش آمد، باید بهقدر ضرورت هم بیان شود. اتفاقاً اگر در وقت ضرورت سخن گفته نشود، خودش گناهی است كه از هر سكوتی رفع ارزش میكند.
5. سخن صواب نباید كسی را به من دعوت كند بلكه باید سبب دعوت به «دیگری» شود. توجه بكنید كه چرا حضرت در مورد خود میفرماید: «انا آیة الله العظمی» من آیت بزرگ خدایم. همه ما باید آیتالله باشیم. «آیت» یعنی «تابلو»، یعنی «علامت» و «نشانه». ما متأسفانه تابلو نیستیم. چون تابلو میگوید به من نگاه كنید اما مرا نبینید، بلكه جاده را بهوسیله من ببینید. بهتعبیر دیگر به من ننگرید بلكه با من بنگرید. هركه به تابلو بنگرد و در آن خیره شود، درواقع نقض غرض كرده است. كسی از تابلو نفع میبرد كه به تابلو خیره نمیشود؛ یك نظر به تابلو میكند و آنچه باید دریابد، درمییابد. با تابلو به جاده مینگرد. پس باید به جاده نگریست. اینكه حضرت میفرمود من تابلوی خدایم، یعنی هیچكس را به خود دعوت نمیكنم. اما سخنان ما معمولاً دیگران را به «ما» جلب میكند و نه به «حق» و نه به «وظیفه». ما وقتی سخن میگوییم كمبودی در ناحیه خود احساس میكنیم، سخن میگوییم تا جلب نظر كنیم. اما بهگفته آن عارف بزرگ، «سخن بگویید تا خودتان را مخفی كنید» و این خاصیت تابلو بودن است. حضرت هروقت سخنی درباره خود میگویند، فوراً تفطن میدهند كه این را برای این گفتم تا بدانید كه میتوان از اینجا، به جای دیگری رسید.
«ملبسهم الاقتصاد[4]»؛ لباس میانه دارند. (معنای عادی ملبس را فرض میكنیم) لباس میانه پوشیدن فواید عدیده دارد. لباس میانه یعنی نه از حد متوسط مردم پایینتر است نه بالاتر و آثار بسیار بسیار فراوانی بر آن مترتب است. توصیه میكنم هیچوقت فراتر و فروتر از حد متوسط مردم لباس نپوشید و نپسندید. عزت خود و ذلت دیگران را نپسندید و از آن طرف نپسندید ذلت خود و تكبر دیگران را كه اولی ضرری است كه بر فراتر از حد متوسط پوشیدن مترتب است و دومی بر فروتر از حد متوسط پوشیدن. اینها دو ضرر عمده فراتر و فروتر از حد متوسط پوشیدن است، ضررهای دیگر را خواهم گفت.
اسلام از ما میخواهد كه نه مثل فراتران باشیم و نه مثل فروتران. بلكه مثل مردم باشیم. خلیل بن احمد میگفت: «الهم اجعلنی عندك من احسن (اعلی) الناس و عند الناس مثل الناس و عند نفسی من ارزل (اسفل) الناس» خدایا سه حالت میخواهم، میخواهم هرچه تو به من بنگری از همه بندگان بهترم ببینی و هرچه خودم به خودم مینگرم خود را فروتر از همه ببینم و هرچه مردم به من مینگرند، مرا نه فروتر و نه فراتر ببینند. این خیلی خیلی دعای مهمی است و مطلب اهمیتداری است که بدانیم سهتا ناظر در زندگی داریم: خدا، خودم و انسانهای دیگر و خوب است این سه ناظر، سه دید متفاوت داشته باشند. در این سه جهت باید سیر كرد.
حال، اینكه میگویند «عند الناس مثل الناس»، به این علت است که اگر مرا فراتر از خودشان ببینند در برابرم تواضع میكنند و اگر فروتر ببینند بر من تكبر میورزند، مرا ذلیل میكنند. با اینكه تواضع باید در برابر خدا باشد و بندهای هم نباید ذلیل شود. حال، چرا اگر حتی ثروتمند هم هستیم، نباید لباس فراتر از حد متوسط بپوشیم و چرا نباید فروتر از حد متوسط بپوشیم؟ اگر لباسی بپوشیم كه از حد متوسط مردم پایینتر باشد، ژندهپوشی كنم مردم و علیالخصوص آنها كه در كوچه و خیابان با من مواجهند، مرا خفیف میگیرند. این نخستین اثر ژندهپوشی من است كه شما مرا خفیف میگیرید. نگویید این دید نادرستی است كه افراد با دیدن لباس من، نسبت به من پیدا میكنند. نباید اینگونه قضاوت كرد. بله، نباید اما این دید وجود دارد. از نظر دینی من نباید نسبت به فرد بر اساس لباس او نظر سوء پیدا كنم، این درست است اما آیا در همه عصرها و زمانها و مكانها این كاز را انسانها میكنند یا نمیكنند؟ مثال دیگری میزنم، اگر من ببینم كه شما در محفلی كه محفل خوشنامی نیست رفتوآمد میكنید، از نظر شرعی حق ندارم كه شما را آدم لاابالی و ... حساب كنم، چون گفتهاند كه «اجتنبو كثیراً من الظن». این درست است، اما از طرف دیگر گفتهاند كه «اتقوا مظان التهم». از جاهایی كه با رفتن به آنجا حكم خوبی روی شما نمیكنند، بپرهیزید. پس این هر دو سخن درست است. هم به من گفتهاند كه قضاوت بد نكنم و هم به شما گفتهاند كه كاری نكنید كه مورد تهمت قرار گیرید. كاری كه معمولاً مورد سوء ظن مردم است نكنید. وفاق این مثال با حرف خودمان این است كه از سویی نباید با لباس مردم روی آنها حكم كنیم، اما مردم معمولاً این كار را میكنند و چون چنین است، ما حق نداریم كه لباسی فروتر از حد متوسط بپوشیم. (البته اگر در وسع مالی ما هست). این اول ضرر است، نمیشود گفت من در درون عزتم را حفظ كنم، آن مقداری كه در درون باید حفظ شود، عزتی است كه خود شما باید برای خود قایل باشید و بسیاری از عزتها در مناسبات اجتماعی بین افراد، تحقق مییابد. نتایجی كه بر این نگرش خفیفانه مردم مترتب است، این است كه مردم به سخن من اعتنا نمیكنند، به داوریهای من بها نمیدهند. به خوشایند و بدآیند من اهمیتی نمیدهند. وجود و عدم من تقریباً مساوی میشود، اگر نگویم كه گاه وجود من مزاحم آنها میشود. در اسلام گفتهاند مومن هم باید از لحاظ نفسانی برای خود عزت قایل باشد و هم در بیرون نباید خود را ذلیل دیگران بدارد. حتی به این لحاظ گفتهاند نباید زیاد شوخی كرد. یكی از وجوه اهمیت دادن به شوخی زیاد نكردن، این است كه وقتی آدم زیاد شوخی كرد، دیگر مردم او را بهجد نمیگیرند. این نوع عزت از دست دادن در اسلام مباح نیست. از این جهت فقها و دیگر عرفا كارهای صوفیه ملامتیه را خوش نداشتند. آنها میگفتند هر چیزی كه مرا در نظر دیگر حقیر كند، این باعث میشود كه عجب در من از بین برود. این بود كه به هر كاری از این قبیل دست میزدند و چون عجب بزرگترین مرض روحی است، آنها میگفتند ما به هر درمانی رو میآوریم. فقها میگفتند بله عجب را باید از بین برد، اما وقتی اینگونه عجب را از بین میبری، چیز دیگری را هم از دست میدهی و آن عزت است. عجب را باید به گونهیی دیگر از بین برد. كسی به امام جعفر صادق(ع) گفت چرا لباس فاخر پوشیدهاید؟ حضرت گریبان لباس خود را باز كردند و نشان دادند كه در زیر آن، لباس خشنی پوشیده بودند و گفتند این را برای خودم پوشیدهام تا تنآسان نشوم، اما آن را برای مردم پوشیدهام تا عزتم حفظ شود.
حال چرا فراتر از حد متوسط نباید بپوشیم؟ این آثار خیلی خیلی ناپسندی دارد، علیالخصوص وقتی جهات معیشتی امر را در نظر بگیریم. اولاً به این امر دامن زدهایم که دیگران نسبت به او احساس ذلت کنند و خودش نسبت به آنها احساس عجب کند. چرا میدان بهدست دیگران بدهیم که بهدست ما خوار شوند؟ لباس فاخر و اشرافی پوشیدن باعث میشود که الف. زمینه خودبینی در ما بهوجود آید و ب.ً دیگران خود را در مقابل ما خوار ببینند. یعنی عجب من و ذلت دیگران.
دلیل دیگری که برای این معنا باید گفت این است که وقتی ما لباس فاخر بپوشیم، دیگران که نمیتوانند آن نوع لباس بپوشند از وضع خود بهتنگ میآیند. اگر نمیتوانیم برای مردم رفاه مادی بیاوریم، لااقل رفاه روانی بیاوریم. به حضرت علی(ع) میگفتند شما که با این وضع کمک به فقرا نمیتوانید تمام فقرا را از فقر نجات دهید، اینطوریکه فقر ریشهکن نمیشود چرا به تن فرزندان خود لباس حد متوسط[5] را میپوشانید؟ با اینکه در وسع مالی شما هست که لبلاس بهتر بر آنها بپوشانید. حضرت میگفتند: بله در وسع من هست، اما اگر زنی به شوهرش بگوید که چرا کفش بهتر پای بچههایت نمیکنی؟ او میتواند بگوید که بچههای علی هم همین نوع کفش و لباس میپوشند. اما این حرف آیا فقر مادی آنها را از بین میبرد؟ کفش برایشان تهیه میکند؟ نه، اما لااقل رنج روانی را از بین میبرد. واقعش این است که اگر همه ما دست به دست هم بدهیم، نمیتوانیم فقر مادی را از صفحه جهان ریشهکن کنیم. اما لااقل میتوانیم چنان زندگی کنیم که زندگی فقرا برایشان قابل تحمل شود. لااقل رنج فقرا را باعث نشویم.
بارها گفتهام که گمان نکنید که «بد» همان است که تحت عنوان بد در فقه آمده، اگر من با یک لباس یا کفش یا یک نوع تجمل خاص اگر وضع نابسامان فقرا را برای خودشان غیر قابل تحمل کنم، این کم جنایتی نیست. راسل در یکی از کتابهای خود جمله خوبی میگوید؛ امروزه کسانی کارهایی میکنند که از لحاظ فقهی نمیتوان گفت کار بدی است، اما هر انسان باوجدانی میفهمد که امر بسیار غیرقابل توجیهی است. اگر نمیتوانم فقر را ریشهکن کنم، لااقل طوری لباس بپوشم و زندگی کنم که دیگران با من زیاد اختلاف مرتبه احساس نکنند که این اختلاف مرتبههاست که زندگی را غیرقابل تحمل میکند. این خیلی مهم است. این یکی از بزرگترین مظلمههای انسانی و اخلاقی است. واقعبینی اقتضاء میکند که بپذیریم اولاً فقر مادی ریشهکن شدنی نیست. ثانیاً فقر معنوی ریشهکن شدنی است. اگر پولی نمیدهید، پولداشتن خود را به رخ آنها نکشید. رفاه معنوی آنها در اختیار ماست. تفصیل این مطلب را به درایت خود شما اهاله میکنم خود شما پیگیر این قضیه باشید و ببینید چقدر از این ناحیه ما ظلم ناخواسته میکنیم.
مطلب دیگر در اینجا این است که وقتی لباس فاخر میخرید، خانه تجملی میخرید، ماشین و ... بهتری میخرید، اینها به چه قیمتی حاصل شده؟ اگر اینها را با صرف وقت کمتر و نیروی کمتری بخواهید، باید به هزار آلودگی (ربا، ریا، کمفروشی، گرانفروشی و ...) تن در دهید، و بدانید که «نمیارزد جهانی در اختیار شما باشد، اما روح خود را از دست بدهید.[6]» و این غبن بزرگی است که روح خود را در ازای دنیا به شیطان بفروشید. اما اگر این ثروت بیشتر را بخواهید با وقت و نیروی عادی کسب کنیم، آیا حیف نیست که عمر را بدهیم و در ازایش جنس بگیریم؟ در هر خرید نباید پرسید چند خریدی؟ باید پرسید به چند ساعت خریدی؟ هر جنسی تبلور ساعاتی از عمر ماست. آیا به اینجا آمدهایم که جنس بگیریم؟ ما در تمام حلالخواریهای خود – و نه در حرامخواری – دایماً داریم وقت و عمر خود را میدهیم. کسایی مروزی میگفت من حتی از گلفروشان تعجب میکنم. ای گلفروش گل چه ستانی بهجای سیم؟ آیا میارزد گلی بدهیم و بهجایش سیم بگیریم؟ کسانی که بر بام عالم اشراف پیدا کردهاند، خوب فهمیدهاند که نمیارزد که عمر را بدهیم و بهجایش جنس بگیریم. پس راه چیست؟ گفتهاند «الضرورة تقدر باغدارها»؛ اگر میخواهید زندگی بهضرورت کنی، خب ضرورت قدر دارد، به همان میزان ضرورت را بگیر، نه بیش از اندازه. بهقول حضرت علی(ع) در جایی دیگر عمر را فقط در قبال آنچه گرانقیمتتر از عمر است بدهید. عمر را بدهید و بهجایش معنویت بگیرید، این معامله خوبی است.
میگویند فارابی در بازارهای بغداد (که در آن زمان «مادرشهر» جهان و عروس شهرهای جهان بوده) قدم میزده و میگفته چقدر در اینجا اجناسی هست که من به آنها نیازی ندارم. خب فارابی میدانسته آنها که این جنسها را دارند، از او خوشتر زندگی میکنند. اما خوشتر زندگی کردن به معنای خوبتر زندگی کردن نیست. خوشی تا آنجا که با خوبی منافات نداشته باشد، ایراد ندارد. اما غالب خوشیها با خوبیها در تضاد است.
نکته آخری که در اینباره میتوان گفت، این است که شما در زندگی همه وقت با دیگران در مسابقهاید. قرآن هم مسابقه بودن صحنه زندگی را پذیرفته است: «فاستبقوا الخیرات». اما در خوبیها مسابقه بگذارید. مسابقه در تجمل، مسابقه را در دهلیز و کانال دیگری انداخته است. نگفتهاند زیادهطلب نباشید، گفتهاند زیادهطلبی را به سیر درست بیندازید. چون انسان فطرتاً زیادهطلب است، وقتی لباس فاخر به تن کسی میبینید، میگویید باید در این جهت مسابقه بگذارم و وقتی مسابقهها در این کانال بیفتد، آن وقت این دور به کجا میانجامد؟ این مثل این است که در هیاهویی برای آنکه صدایم به شما برسد، بلند حرف بزنم، خب دیگران هم برای آنکه صدایشان بهگوش برسد، بلندتر حرف میزنند و همینطور ادامه مییابد. حال که فطرتاً مسابقهطلبیم، چرا در جهتی مسابقه دهیم که نه انتها دارد و نه پیروز و قهرمانی؟ چه علیالظاهر پیروز شویم و چه شکست بخوریم، شکست خوردهایم. چرا در تواضع (تواضع باطنی که واقعاً خود را از شما برتر ندانیم، نه تواضع چاپلوسانه که نوعی تکبر است)، مسابقه نگذاریم؟ چرا در امور معنوی مسابقه نگذاریم، که همه از آن بهره گیریم؟ بهگفته فلاسفه، دنیا دار تزاحم است. در دنیا یک چیز از آن دو تن نخواهد بود؛ اما در امور معنوی یک چیز میتواند در عینحال مال همه ما باشد. اما در امور مادی زندگی متجملانه ظاهری شما برای دیگران قابل تحمل نیست، میکوشند از شما بالاتر روند، بعد شما میکوشید از او بالاتر روید و ... و به کجا میرسیم؟ فقط وقتی به خود میآییم که دیگر مرگ به سراغ ما آمده است.
حال این نکاتی که در مورد لباس پوشیدن وجود دارد، در همه امور تکرار میکنیم. خلیلبناحمد پیوسته میگفت: «خدایا چنان کن که هر وقت تو به من مینگری، مرا از بهترین بندگانت ببینی (مسابقه در خیرات و امور معنوی) و هر وقت خودم به خودم مینگرم، خود را بدترین بندگان ببینم و هر وقت مردم به من مینگرند، مرا مثل خودشان ببینند.» اگر این سه ناظر ما را اینگونه ببینند، زندگی مطلوب میشود. در مورد ناظر اول (خدا) زمانی بهترین بندگان میشویم که در امور معنوی مسابقه بگذاریم، و در مورد ناظر دوم (خود) باید واقعاً خود را کمتر از دیگران ببینیم. چون از درون دیگران باخبر نیستیم، اما از درون خود باخبریم. باغی که در درون خود میبینیم، که در آن پژمردگیهایی، آفتهایی وجود دارد. پس احتمال موکد بدهیم که باغ درون دیگران آبادتر از باغ درون شما باشد. این باعث میشود که واقعاً خود را کمتر از دیگران ببینیم. واقعاً خود را فروتر از دیگران بدانیم، چون فروتریهای خود را می بینیم. به قول آن عارف حتی قاتل ولی خدا را از خود فروتر نبیند، چون هیچ معلوم نیست که تا وقت مرگ چه فراز و نشیبهایی را طی میکند و شما چه مسیری را طی میکنید. هیچ بدی نیست که بتوان گفت تا آخر عمر بد میماند و هیچ خوبی هم نیست که بتوان گفت تا آخر عمر خوب میماند، در هیچ جهت ضمانتی نیست. این است که یعقوب به فرزندان خود میگفت: «و لا تموتن الا و انتم مسلمون» و نمیگفت ایمان بیاورید چون هیچ ضمانتی نیست که هنگام مرگ مسلمان باشیم. حالا زمان مرگ کی است؟ معلوم نیست. بنابراین همه وقت باید خود را در حالت اسلام نگه داریم.
در مورد ناظر سوم (مردم) هم همین بحثهایی هست که گفتم. پس میبینید که این توصیه که بهنظر کوچک و پیشپا افتاده میآید، چقدر ذواهمیت است همین سخن در مورد تواضع هم است.
«و مشیهم التواضع»؛ اگر «مشی» را بهمعنای حقیقی بگیرید، معنای عبارت یعنی «متواضعانه راه میروند»، و اگر به معنای مجازی بگیرید، یعنی «رفتار متواضعانه دارند». تواضع البته فرق دراد با اینکه انسان در مقابل دیگران کوچکی کند. گاه ما در مقابل دیگران کوچکی میکنیم، تا چیزی که در اختیار اوست، بهدست آوریم. اما این درواقع تذلل است نه تواضع. در درون فرعونام، اما چون در مقابل فرعون بزرگتری قرار گرفتهام، تواضع میکنم و غالب تواضعهای ما چاپلوسی است. در درون گرگیم، منتهی هر گرگی در مقابل گرگ قویتر تذلل میکند. ما نمیخواهیم به قول هابز انسان گرگ انسان باشد، میخواهیم انسان یار انسان باشد. حضرت علی(ع) به تواضع توصیه میکردند و متواضع هم بودند. همان کسی که میگفت: «اگر کوهی مرا دوست بدارد، از هم میپاشد». آنقدر برای خود عزت قائل بود، اما دائماً رفتاری از خود نشان میداد که معلوم میشد که واقعاً خود را کم گرفته است. با اینکه در جای خود، خود را عزیز میدانست، چون بنده خدا فقط در برابر خدا ذلیل است. یاران حضرت میگفتند که او دایم به ما لبخند میزد، اما هیبت او جرات سخن گفتن را به ما نمیداد. در مورد حضرت سجاد گفتهاند که او از بس حیا داشت، چشمانش را پیوسته به زمین میدوخت، اما دیگران هم از مهابت او چشم به زمین میدوختند. حریم را مهابت ایشان بهوجود میآورد. این حریم ایجاد کردن فرق میکند با آنکه خود شخص ایجاد میکند. مثلاً میگوید چون استاد هستم، باید در ردیف اول مجلس بنشینم. حریم ایجاد کردن دو راه دارد: یکی اینکه شخصیت شما، دیگران بخواهند یا نخواهند برای شما حریم ایجاد میکند. و دیگری اینکه خود شما میخواهید با یک کارهایی برای خود حریم ایجاد کنید و این، مضر است.
[1]. دانشکده الهیات دانشگاه تهران، سال 69-70
[2] در این امور میتوانید كتاب ذمه پده (راه حق) را ببینید. این كتاب یكی از كتابهای مقدس شرق (چین، هند، ژاپن و ...) است. در این كتاب حالتهای زیبایی تصویر میشود بهطوریكه مرید، شیرینی آن را در كام جان احساس میكند. اما فقط باغ خرمی را به ما نشان میدهد ولی راه وصول به آن را بیان نمیكند.
[3] سؤال: این همان توریه است؟ استاد: درباره توریه میتوان یك ارزیابی فقهی داشت و یك ارزیابی اخلاقی. هیچوقت نباید آنچه در فقه آمده با آنچه در اخلاق آمده، یكی دانست. اگر وجه شرعی برای توریه درست كردید، فقط میرساند كه توریه سبب نمیشود كه شما كیفر ببینید، اما در اخلاق ما چیزی بیشتر از كیفر ندیدن و پاداش دیدن میخواهیم. اینكه حضرت علی(ع) میفرمود: من از جهنم رفتن چندان استیحاش ندارم كه در دوری از تو، یعنی انسانها بدانند تقرب به خدا چیزی است فوق جهنم نرفتن. میشود كسی به جهنم نرود ولی تقرب به خدا حاصل نكرده باشد. آنچه در اخلاق میخواهیم این است كه انسان كاملتری شویم، نمیخواهیم هركاری فقط طبق موازین فقهی باشد. نمیشود كسی در تمام عمر طبق موازین فقهی عمل كند، اما در اسفلالسافلین جهنم باشد؟ آیا امكان ندارد كسی یك عمر از روی ریا نماز بخواند و خمس بدهد و ... و هیچ بهرهای هم نبرد؟ بارها گفتهام آنكه دست و پای من و تو را له میكند و اینجا و آنجا مردم را میآزارد و ... كه به صف اول نماز برسد، درواقع اخلاق را فدای فقه كرده است. آنكه به گفته یكی از عرفای غرب میگوید كتاب دعای مرا بیاور تا دعا بخوانم، جملهای متناقض گفته است (گرچه تناقض منطقی ندارد). این از دعا چه سودی میبرد؟ جملاتی هست كه از لحاظ منطقی تناقضی ندارند، اما در مقام عمل كاملاً متناقض هستند. ما در اینجا به فوت و فنهایی كه گفتهاند تا ظاهر زندگی ما را فقیهانه كنند، كار نداریم. ما در غم این هستیم كه كاملتر از آنچه بهدنیا آمدهایم، از دنیا برویم. البته كاملترین شرط لازمهاش فقیهانه زندگی كردن هم هست، ولی شرط كافی نیست. (فقیهانه زندگی كردن یعنی آنطور كه فقها توصیه میكنند) بارها گفتهام اسلام و كفر فقیهانه لزوماً منجی و مهلك نیست. اسلام فقیهانه مگر جز با شهادتین حاصل میشود؟ ولی آیا از نظر معنوی هم كامل است؟ اسلام فقیهانه نجات تو را ضامن نیست و از سوی دیگر كفر فقیهانه هم لزوماً مهلك نیست. اسلام و كفر فقیهانه فقط برای نظام اجتماعی مسلمین خوب است اما هلاكت و نجات جای دیگری است. من دوست دارم خودم اینگونه باشم و به شما هم توصیه میكنم كه «هیچوقت با معنویات تاجرمسلكانه مواجه نشوید». آنكه تاجرمسلكانه مواجه میشود از معنویات چیزی جز توضیحالمسائل نمیفهمد. شما توجه كنید از آنچه حضرت میگویند بكنید و آنچه میگویند نكنید، پنجتا مسأله فقهی نیست؛ حضرت فوق فقه سخن میگویند. آیا دیدهاید از این همه سوز و گدازی كه میكنند یكبار بگویند چرا خوب غسل نمیكنید؟ در تمام این وصف متقین، كدامش حكم فقهی است؟ حكم فقهی خیلی مادون آن چیزی است كه انسان نیاز دارد، ولی البته خودش مورد نیاز است ولی كل نیاز ما در آن نیست.
[4]. اقتصاد در زبان عربی اصیل به معنای «میانهروی» است. لقمان به فرزندش میگفت واقتصد فی مشیك. در راه رفتن راه میانه برو. اقتصاد در آن زمان چیزی است كه ما امروزه «اعتدال» میگوییم.
[5]. به این نکته توجه کنید که حد متوسط در زمان حضرت علی(ع) بسیار پایین بوده است. از زمان معاویه حد متوسط بهخاطز فتوحاتی که شد و غنایمی که همراه آورد، بالاتر رفت.
[6]. توصیه میکنم نمایشنامه «فاوست» اثر گوته را ببینید. در آنجا خوب تصویر شده است که چگونه گاه انسان روح خود را میفروشد تا در ازایش دنیا را بهدست آورد.

