جمعه چهارم اسفند 1385
منبع: کتابِ «اصلاحات و پرسش های اساسی»
سخنرانی استاد ملکیان در سمینار «مطهری و اصلاحات»
مورخ ۱۲ اردیبهشت ۷۹، دانشگاه تربیت مدرس
موضوعی که محل بررسی و کاوش من در این نشست است، «اصلاحگری دینی» است که با عطف توجه به آراء استاد شهید مرتضی مطهری عرضه خواهد شد. طرحی که برای این كاوش در ذهن دارم نیاز به مقدمهای دارد که اهمیت آن بههیچ روی کمتر از ذیالمقدمه نیست. بنابراین، اگرچه خواهم کوشید تا با عبور از این مقدمه به اصل موضوع – یعنی نسبت آراء مطهری با اصلاحگری دینی – برسم اما چندان هم دلنگران ذیالمقدمه نیستم و با توضیح مقدمه مورد نظر، احساس خشنودی خواهم کرد.
مرحوم مطهری در كتاب اسلام و مقتضيات زمان، در باب دين تمثيل خوبی به كار میبرد. تمثیل ایشان این است که دین همانند آبی است كه از چشمهای میجوشد؛ اين آب در نخستین لحظه جوشش کاملاً پاک و زلال است اما این آب زلال و شفاف، روان میشود و طبیعتاً ایستا نیست. هرچه این آب از منبع و سرچشمه خود دورتر میشود، با خس و خاشاک و مواد خارجی و عارضی آلوده میشود. بههمین دلیل میتوان میان زلالیت و شفافیت آب این سرچشمه با میزان دوری آن آب از سرچشمه، نسبت معکوس برقرار کرد. این نسبت بهحدی است که پس از چند کیلومتر فاصله مکانی دیگر کسی باور نمیکند که این آب، همان آب شفاف و زلال است.
در برابر آلودگی این آب در فاصلهای که از سرچشمه پیدا میکند، هم میتوان از اصل آب صرفنظر کرد و هم میتوان تصفيه این آب آلوده پرداخت.
مرحوم مطهری - در کتاب یاد شده – عنوان میکند که دین دقیقاً عین آن چشمه است. در هنگام نزول از آسمان معنا و بههنگام صدور از ناحیه پیامبر، کاملاً شفاف و زلال و بههر جهت قابل دفاع بوده است. اما قرنهاست که این آب زلال، در بستر مکان، زمان و مقتضیات گوناگون و شرایط متطور و متحول جاری شده است. از اینرو ما اکنون در فاصله چهارده قرنی از آن آب زلال قرلر گرفتهایم. میشد دیگر از آن آب کدر استفاده نکنیم اما راه بهتر آن است که به تصفیه کدورت این آب بپردازیم. مرحوم مطهری معتقدند که این دستگاه تصفيه، عقل بشری است. ما میتوانیم یافتههای دینی را با عقل خودمان بسنجیم و هر چیزی را با عقل سازگار است، بپذیریم و آنچه را با موازین عقلی ناسازگار است، تصفیه کنیم. بنابراین عقل انسانی تصفیهکننده کدورت دین است.
اين تمثيل، بهخودی خود گويای دو نكته است: اول آنكه دستکم بهنظر مرحوم مطهری، دين اجتنابناپذير است. نمیتوان به استناد کدورت و آلودگی آب ایت سرچشمه، از اصل آن صرفنظر کرد. نکته دوم آنكه میتوان این آب را تصفيه کرد، از کدورت آن کاست و به زلالی آن هرچه بیشتر افزود بهشرط آنکه از دستگاه عقل تصفیهگر انسانی کمال استفاده را ببریم. بنابراین دین هم اجتنابناپذیر است و هم اصلاحپذیر.
تا اينجا بحث محل وفاق بسياری از افراد است اما بحث از آنجا به اختلاف میرسد كه اصلاح دین، اصلاح چه چیز دین است؟ كجای دين قابل اصلاح است؟ اصلاً کجای دین فاسد شده است که قصد اصلاح داریم؟ طبیعتاً اصلاح، غرع بر فساد است. آنچه بحث مرا در این جلسه ترتیب میدهد، پاسخ به اين پرسش است که اصلاح دین چگونه ممکن است و در چه قسمتهایی از دین امکان تحقق دارد؟
اصلاح دين به هر نحو آن، از تلقی ما از اصل دين ناشی میشود، از اینرو در آغاز خواهم کوشید تلقی خود را از دين عرضه كنم. من از واژه دين سه چيز را مراد میكنم از این سه چیز هم به دين 1، دين 2 و دين 3 تعبیر میکنیم. اين تقسيمبندی تقسیمبندی عام است و بر هر دين و آیینی، بدون کم و کاست صادق است ولی بدیهی است که در بحث حاضر، تقسیمبندی من ناظر به دین اسلام است. وقتی از دین سخن بهمیان میآید گاهی دین 1 مراد ماست، گاهی دین 2 و گاهی هم دین 3.
دين 1: در هر دين و مذهبی، بدون استثنا سخن كس يا كسانی از سوی طرفداران آن دین و مذهب بدون چون و چرا پذیرفته میشود. این نکته در مورد هیچ دینی بلامصداق نیست. مثلاً سخن پيامبر (نزد اهل سنت) و سخن چهارده معصوم (نزد شيعيان) بدون چون و چند مقبول است. بیشک این کس یا کسان که سخنشان بدون چون و چرا مقبول و مسموع است، موجوداتی تاریخیاند یعنی ما بهطور زنده در حضور آنان نیستیم؛ بلکه اشخاص غايب تاريخیاند. از اینرو مجموع سخنان و آراء اين كس يا كسان در مجموعهها و منظومههايی جمع میآيد كه به آن «كتب مقدس» گفته میشود. تنها ارتباط ما با شخصیت یا شخصیتهای چونوچراناپذیر هر دین فقط از طریق متون مقدس مذهبی است. من به مجموعه هر آنچه در این کتب مقدس مذهبی آمده است، تعبیر دین 1 را اطلاق میکنم. بر اين اساس، «اسلام 1» عبارتست از قرآن و مجموعه احاديث معتبر و «مسيحيت 1» عبارت است از کتاب مقدس که مجموعه عهد عتيق و عهد جديد است. آیین بودایی هم عبارت است از متنِ «ذمه پادا».
دين 2: اما دين 1 در طول تاريخ، بهتدریج نيازمند شرح و تفسير و تبیین میشود. یعنی گویا بهنظر مخاطبان متون مقدس، این متون وضوح کافی ندارند و باید کسانی این متون را توضیح و تبیین کنند. اینگونه است که کسانی بهنام عالمان دین پدید میآیند که وظیفه آنان شرح، تبیین و تفسیر دین 1 بوده است. مجموعه همه شروح، تفاسیر و تبیینها که در طول قرنها از دین 1 صورت میگیرد، دین 2 نامیده میشود. دین 2 مجموعه آثار، رسايل، كتابها و مقالاتی است كه متكلمان، علمای اخلاق، فقها، فيلسوفان، عارفان و دیگر علمای دينی بهرشته تحرير درآوردهاند.
دين 3: دین، آنگونه که در طول تاریخ خود در زندگی عملی دینداران ظهور و تبلور یافته است، دین 3 را سامان میدهد. دین 3 صورت عملی و عینی دین است. تحقق خارجی دين 1 و دين 2، دين 3 را شكل میدهد. دين 3 مجموعه افعالی است كه پيروان دين در طول تاريخ بروز دادهاند، بهاضافه آثار و نتايجی كه از افعال دينداران در عرصه عينی و عملی ظهور پيدا كرده است.
در مورد این سه سطح از دین، باید همینجا سه نکته را بیفزایم: نکته اول اينكه دین 1 و فقط دين 1 است كه هر ديندار بايد از آن جهت كه ديندار است، آن را قبول داشته باشد. یعنی اگر من مسلمانم، انتظاری که از من بهعنوان یک مسلمان میرود آن است که هرچه را در اسلام 1 آمده است، قبول داشته باشم و از آن دفاع کنم. من هيچ مسئولیت و وظيفهای در مورد اسلام 2 و اسلام 3 ندارم بلکه از آن جهت که مسلمانم فقط از اسلام 1 دفاع میکنم.
نكته دوم این است که اگرچه ميان اسلام 1 و 2 و 3 ارتباطهايی وجود دارد، اما جدايیها و تفاوتهايی هم ميان این سه نوع دین و سه نوع اسلام وجود دارد. اینطور نیست که هرآنچه در اسلام 2 وجود دارد بتوان ریشه آن را در اسلام 1 پیدا کرد. بههمین ترتیب، اینطور هم نیست که هرآنچه در اسلام 3 میبینیم در اسلام 2 و 1 وجود داشته باشد. تاکید میکنم که اگرچه کنش و واکنشهایی میان این سه نوع اسلام هست، اما انطباق تام و تمامی میان آنها برقرار نیست. البته بههیچ وجه قصد ارزشداوری در این تقسیمبندی ندارم و فقط میخواهم به این تفکیک توجه بدهم.
مثال سادهای که میتوانم در این مقام به آن اشاره کنم، شعر است. طبیعتاً بخش قابل توجهی از ادبيات دينی ما، ادبيات شعری و عرفانی است که حتی ما در مواردی به آن افتخار میکنیم اما کیست كه نداند اسلام با شعر و شاعری مخالف بوده است؟ کیست که نداند قرآن در چند مورد، مخالفت صريح با شعر و شاعری كرده است؟ بنابراین نمیتوان گفت هرآنچه در اسلام 2 هست در اسلام 1 هم ریشه داشته است. این نکته را در مسیحیت هم میتوان دید. فلسفه در عالم مسیحیت، رشد و بالندگی فراوان داشته است. توماس آکوینای و اگوستین قدیس از شاخصترین چهرههای فلسفه مسیحیاند اما کیست که نداند کتاب مقدس مسیحیان، با فلسفه مخالف بوده است؟ به این ترتیب، اگرچه میان سطوح سهگانه دین ارتباط وجود دارد، اما تفاوتهای آنها هم غیرقابل انکار است.
نكته سوم هم این است که اسلام 3 و به طور كلی دين 3، رویهم رفته فاسدتر از اسلام 2 است و به همين ترتيب اسلام 2 فاسدتر از اسلام 1 است و از اینرو نياز به اصلاح گری بيشتری دارد. متن مقدس مذهبی، وقتی بهدست شارحان میافتد استعداد افزونتری برای فساد پیدا میکند و وقتی دین 2 بهعرصه عمل میآید، استعداد فسادپذیری بیشتری مییابد. همین است که در آن ضربالمثل لاتین آمده است که «فاسدترین چیزهای جهان، صورت فساد گرفته سالمترین چیزهای جهان است»؛ هرچیز که اصل آن سالمترین باشد وقتیس فساد میپذیرد فاسدترین چیزها را میسازد. من اگرچه دین و معنویت را شریفترین و صالحترین هدیه برای آدمیان میدانم در عین حال صورت تحریفیافته دین و معنویت را فاسدترین و زشتترین چیزها بهشمار میآورم. بهنظر من چون سالمترین چیز جهان فاسد شد، فاسدترین چیز جهان را درست میکند.
با این توضیحات باید از كسی كه قصد اصلاحگری دين را دارد پرسيد که قصد اصلاحگری در كدام سطح و كدام لايه دين را دارد. بهگمان من در هر یک از این سطوح، «اصلاح» موضوع و متعلق خاص خود را دارد. قصد من آن است كه جغرافیای اصلاحگری دين را در سطوح سهگانه آن ترسيم كنم.
اصلاحگری در دين 1. در دين 1 دو موضع وجود دارد که میتوان به اصلاحگری در آن نظر ذاشت: نخست اینکه قداست متون مذهبی (که عین دین 1اند) از کدام ناحیه بهدست آمده است؟ علیالظاهر قداست این متون از آنجاست که صاحبان این متون خود فارغ از چونوچرایند. بنابراین نخستین چیزی که میتوان در آن مداقه کرد، این است که آيا تلقی ما از آن کس یا كسان چونوچراناپذیر درست است يا نه؟ در هر مذهب همانطور که گفتم کسانی هستند که فوق چونوچرایند. میتوان پرسید که آیا تلقی ما از این چونوچراناپذیر بودن، درست است یا نه؟ و چقدر درست است؟ آيا تلقی ما از عصمت تلقی درستی است يا نه؟ تلقیای که ما از علم غيب معصوم و يا از مفهوم ولايت تكوينی معصومان داریم، آیا درست است يا نه؟ منظور من آن نیست که این تلقی لزوماً نادرست است. من فقط بر امکان تحقیق و یا تحقیقپذیری آن تأکید میکنم. بنابراین، میتوان در مورد تلقیهای دینداران از این مفاهیم مداقه کرد. نخستین موضع اصلاحگری در دین 1 همین امر است؛ یعنی مداقه و بررسی آن مفاهیم. اما موضع دیگری نیز در دین 1 وجود دارد که میتواند محل مداقه و اصلاح قرار گیرد و آن هم این نکته است که متون مقدس، نهایتاً همانند متون تاریخیاند. از اینرو، هر چون و چرایی که در مورد دیگر متون تاریخی میتوان کرد، در مورد این متون مقدس هم از آن جهت که تاریخیاند میتوان اعمال کرد.
در هر متن تاریخی میتوان بهلحاظ سند و اصالت و اعتبار سند آن، مداقه کرد. متن مقدس، یک متن مکتوب است و هر متن مکتوب، یک سند تاریخی است و اسناد تاریخی قطعاً در معرض متدولوژی متون تاریخی، مورد مداقه قرار میگیرند. به عبارت دیگر، میتوان نوعی نگاه نقادانه نسبت به اثبات اصالت و اعتبار تاریخی متن مقدس اعمال کرد. به هرحال، دومین موضع برای اصلاحگری در دین 1، نقد تاریخ متنی و فرامتنی کتاب مقدس است. این نقد تاریخی، در دو دین آسمانی یهود و مسیحیت سابقهای دستکم دویست ساله دارد.
این نوع مداقه و اصلاحگری (مداقه در تلقی ما از شخصیتهای چون و چرا ناپذیر دین و مداقه در میزان سندیت متون دینی) در دین 1 و طبعاً در اسلام 1 قابل تصور و اعمال است.
اصلاحگری در دین 2. در دین 2 هم در دو موضع میتوان به اصلاحگری و مداقه پرداخت: یکی اینکه دین 2 مجموع شروح، تغاسیر و تبیینهای دین 1 است و از این جهت، این شروح و تفاسیر در معرض پرسشهاییاند. برخی از این پرسشها از این قرارند: شارحان و مفسران، چه دید و تلقیای از متون مقدس داشتهاند؟ آیا باید به معانی ظاهری مترن مقدس توجه داشت یا به متون باطنی آنها؟ این مسئله در نحوه تفسیر ما از متون مقدس و تبیین گزارههای دینی مؤثر است. بنابراین، باید همواره این پرسش را در ذهن داشت که آیا مفسران و شارحان دین، تلقی درستی از متون مقدس و معانی مندرج در آنها داشتهاند یا نه؟
پرسش دیگر، این است که در موارد تعارض بین متون مقدس و حکم بین عقل، باید چهکار کرد؟ تلقی مغسران در این موارد چگونه بوده است؟ پس نخستین موضع مداقه و اصلاح در دین 2 آنجاست که بخواهیم تلقی مفسران و شارحان را از معنای تقدس متون مقدس بفهمیم و موارد ناسازگاری میان عقل و متن مقدس را درک کنیم.
مورد دوم برای مداقه و اصلاح در دین 2 آن است که به پیشفرضهای علمی، تاریخی و زبانی مفسران و شارحان دین توجه کنیم. زیرا این مفسران، همواره با پیشفرض بهسراغ متن مقدس رفتهاند. اینکه این پیشفرضها درست است یا نه، موضع اصلاح و مداقه در دین 2 است. به هرحال، از وجود پیشفرض در تفسیر دین گریز و گزیری نیست و باید در پیشفرضهای علمی، تاریخی و فلسفی مفسران، مداقه وکاوش کرد. بهاضافه آنکه آیا این مفسران، همه واژهها و مفاهیم دینی را ایضاح کردهاند یا نه؟ آیا واقعاً همه این مفاهیم ایضاح شدهاند یا اینکه هچنان مبهم ماندهاند؟ حق آن است که بسیاری از مفاهیم، همچنان ایضاح ناشده و مبهم باقی مانده است. بهنظر من، یکی از دلایل اصلی دوری عملی از دین، نزد برخی از دینگریزان، مبهم ماندن و ایضاح نکردن مفاهیم دینی است. مغاهیمی مثل ایمان، توبه، رجاء و ... همچنان مبهم و ایضاح ناشده باقی مانده است. به هرحال، ایضاح مفهومی دین، یکی از مهمترین موارد اصلاحگری دینی در دین 2 است.
نکته دیگر برای اصلاح، بررسی این پرسش است که آیا دین 2 از خصلت سازگاری (Consistency) برخوردار است یا نه؟ شاید برخی از مفاهیم آن با برخی دیگر سازگاری نداشته باشند. مقصود من این نیست که منکر سازگاری باشم، بلکه میخواهم بر تحقیقپذیری دین از این منظر تأکید کنم و بگویم که بر این مفهوم باید مداقه کرد.
بهطور مثال میتوانم این مسئله را طرح کنم که در قرآن آمده است: «لیس للانسان الا ما سعی» یعنی فقط آنچه را که تو خود میکنی، برایت سود خواهد داشت. این یکی از مفاهیم محکم و اساسی قرآن است. در جایی دیگر هم آمده است که «لها ماکسبت و علیها ما اکتسبت» بر این اساس، سود و زیان آدمی متوجه عمل خود اوست. اما من از شما میپرسم که اگر اینطور است، پس خیرات و مبراتی که ما برای اموات میدهیم، به چه معناست و چه سودی برای آنان دارد؟ ما بهعنوان موجودات عاقل، لاجرم باید میان افکار و عقاید خود، سازگاری برقرار کنیم. مثال دیگری میتوانم بزنم. ما از سویی میگوییم که خداوند تغییرناپذیر است و از سوی دیگر هم میگوییم که خداوند غضبناک میشود و خشنود میشود. به هرحال، باید میان این نگرهها گونهای انسجام و سازگاری برقرارکنیم.
مطلب دیگری که در اسلام 2 باید به اصلاحگری تن دهد، این است که آیا در اسلام 2 چیزی که از جنس خرافه باشد، راه پیدا کرده یا نه؟
همه آنچه در را که در اصلاحگری اسلام 2 طرح کردم، میتوان ذیل دو عنوان کلی گنجاند: اولی اینکه تلقی شارحان، مفسران و مبینان از متون مقدس چه بوده است؟ و دیگر اینکه آیا این شارحان و مفسران، وظیفه متعارف خود را بهدرستی انجام دادهاند یا نه؟ این وظیفه هم در برخی موارد، ایضاح مفاهیم دینی است. در برخی موارد دیگر هم ایجاد ربط و نسبت و سازگاری است و در برخی موارد هم ممانعت از ورود خرافات بهعرصه دین 2 و اسلام 2 است.
نکتهای که بهشکل استطرادی باید به آن بپردازم، بحث عالمان و روحانیان دین است. پرسش این است که چه پارادایم و چه الگویی بر روحانیان و عالمان دین حاکم است؟ بهنظر من چهار پارادایم و چهار الگو قابل تصور است: ممکن است کسی روحانیان راکه شارح و مفسر دیناند، فقط قاصد یا پیک یا پیامرسان تلقی کند. تلقی دیگر آن است که آنان را حاکم بدانیم. تلقی سوم آنان را قاضی و داور میداند و تلقی چهارم هم روحانیان را طبیب میداند. این چهار پارادایم، در نحوه برخورد ما با روحانیت قابل تصور است. در قرآن، عبارتی وجود دارد که بسیار زیباست و من آن را در هیچ کتاب مقدس دیگری به این زیبایی ندیدهام. البته در انجیل متی چیزی قریب به این مطلب وجود دارد، اما آنهم به این زیبایی نیست. در قرآن آیهای هست که در باب یهود و نصارا میگوید که: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون الله» یعنی نصرانیان، روحانیان خود را مثل خداوند میپرستیدند. در برخی از تفاسیر شیعی، از جمله تفسیر المیزان مرحوم آقای طباطبایی، ذیل این آیه، حدیثی از امام محمد باقر(ع) نقل شده است که شخصی پیش ایشان رفت و از ایشان پرسیدکه آیا واقعاً خود علمای یهود و نصارا به پیروانشان میگفتند ما را بپرستید؟ امام محمد باقر گفتهاند که علمای یهود و نصارا هرگز چنین چیزی نگفته بودند و اگر هم میگغتند، مردم نمیپرستیدند. صحابی میپرسدکه پس منظور قرآن از این آیه چیست؟ امام میفرماید که منظور آن است که ایشان با علما و روحانیان خود، چنان رفتاری میکردند که فقط با خداوند میتوان آن رفتار را داشت. با هیچ موجودی جز خدا نمیتوان چنان رفتاری داشت. آن رفتار، چگونه رفتاری است؟ حضرت میفرماید که فقط خدا را میتوان چنان موجودی دانست که سخنش فوق چون و چرا باشد. در حالیکه این قوم، با علمای خود چنین معامله میکردند. از همین روست که قرآن میگوید آنان روحانیان خود را میپرستیدند.
روحانیتپرستی همین است؛ یعنی در مقامی فوق چون و چرا قرار دادن روحانیت. این تلقی از روحانیت که بهنظر من نوعی روحانیتپرستی است، بهخودی خود، یکی از موانع مداقه و اصلاح در دین 2 و اسلام 2 است. البته نقد روحانیتپرستی، بهمعنای روحانیتستیزی نیست. روحانیان درواقع، بخشی از شارحان دیناند و اگر ایشان را از آن جهت که شارح دیناند فوق چون و چرا بدانیم، بهقول قرآن، دچار شرک شدهایم.
اصلاحگری در دین 3: در دین 3 و اسلام 3، یعنی دین و اسلام از آن حیث که عملاً در زندگی و حیات عینی ما ظهور و بروز یافته است، چگونه میتوان مداقه و اصلاحگری کرد؟ بهنظر من در دین 3 و اسلام 3 چهار دسته خطا امکان وقوع دارد و از اینرو، چهار نوع اصلاحگری نیز لازم دارد. بهنظر من اسلام 3 بسیار عیبناکتر از اسلام 2 و اسلام 1 است. موارد اصلاح در اسلام 3 را فقط فهرست وار اشاره میکنم و تفصیل آن را به نوبتی دیگر میسپارم.
فرد دیندار. چهار دسته ارتباط برقرار میکند:
· رابطه هر فرد با خود.
· رابطه هر فرد با خدا.
· رابطه هر فرد با دیگران.
· رابطه هر فرد با جهان.
در هریک از این ارتباطها، نادرستیهایی ممکن است رخ دهد که بههمان میزان به اصلاحات هم نیاز میافتد.
رابطه هر فرد با خود: نخستین ناراستی و عیبناکی که در حیات عملی دینداران و البته مسلمانان در مورد هر فرد با خود صورت پذیرفته، احساس بیارزشی فرد است. دین اماساً بر دو چیز انسان تاکید بسیار دارد: یکی محدودیتهای انسان و دیگری نیازهای انسان. اما تاکید بر محدودیتهای انسان، بهشدت مستعد سوء برداشت و سوء تعبیر است زیرا ممکن است به حقارت و بیارزشی آنان بینجامد. میتوان تلقی درستی تصویر کرد که در آن تلقی، ضمن آنکه محدودیتها و نیازهای انسان انکار نمیشود، شرافت و ارزش ذاتی انسان هم مخدوش نمیشود. دومین عارضه و ناراستی دراین بحث، نوعی «خود محدودسازی» است که در زندگی عملی مسلمانان پدید آمده است. مورد سوم، «خود شیفتگی»» خطرناک است که بر اساس آن، فرد خود را بیش از آنچه هست میپندارد. مورد دیگر، روحیه «تقلید و تعبد» است.
رابطه هر فرد با دیگران: در این حوزه هم ناراستیهای چندی هست. نخست آنکه ممکن است آنان در مورد دیگران، دستخوش «پیشداوری» شود. دیگر آن که ممکن است دچار نوعی «برخورد تبعیضی»، خواه تبعیض دینی و خواه تبعیض غیردینی شود. خطای سوم آن است که دستخوش «عدم مدارا و تسامح» با دیگران شویم.
رابطه هر فرد با جهان: در این زمینه، امکان بروز خطاها و ناراستیهایی وجود دارد. ممکن است دچار «تعصب» شویم. ممکن است دچار «التقاطگرایی» شویم. ممکن است که دچار «خرافهپرستی» یا «سادهانگاری» شویم.
رابطه هر فرد با خدا: در این حوزه، این امکان هست که انسان دستخوش «تصورات ناصواب» درباره خدا شود. ممکن است دچار «عقلانیسازی» بیش از حد دین شویم. ممکن است دچار «تکهتکهسازی» دین شویم و یا اینکه دردام «آخرتگرایی» بیفتیم و در نهایت، این احتمال و این خطر هم هست که خطر «تحجر» دامان ما را بگیرد.
اینها مجموعه موارد و مواضعی است که امکان بروز فساد در جغرافیای دینی در آنها متصور است. به موازات این موارد فساد، موارد اصلاحگری در دین هم معین و معلوم میشود. سعی من بر آن بود که نشان دهم دین، ساحات و سطوح و لایههای سهگانهای دارد که در هریک از این سطوح، امکان بروز مفاسدی هست و اصلاحگری دقیقاً متناسب با بروز این مفاسد، مصداق پیدا میکند.
لازم میدانم در پایان سخنانم، با اشارهای بسیار گذرا به میراث مرحوم مطهری درزمینه اصلاحگری دینی در سطوح سهگانه آن نظر کنم. بهنظر من، مرحوم مطهری در حوزه اسلام 1 هیچ اصلاحگری نداشته است. یعنی در مورد دو مسئلهای که موضع اصلاح در دیناند، رای و نظری عرضه نکرده است. در حوزه دین 2 و اسلام 2 بهطور جسته و گریخته اصلاحگریهایی از ایشان شاهدیم. اما عمده همت اصلاحگرانه مرحوم مطهری در حوزه دین 3 و اسلام 3 صورت پذیرفت. تفصیل این مطلب، اگرچه ذیالمقدمه بحث حاضر بود، اما اهمیت مقدمه بحث، ما را از پرداختن به ذیالمقدمه بازداشت. من مجدداً تکرار میکنم که هرگونه اصلاحگری در عرصه دین، مسلتزم فهم پیشینی این مطلب است که بدانیم دین در کدام مواضع و موارد، استعداد فساد دارد تا مواضع اصلاحگری نیزکشف شود.

