پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
دین در عصر پسا تجدد
منبع: روزنامه خرداد، شماره ۲۵۲ – چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۷۸
○ چه نوع نگرشی به دین آن را یك پدیده ماقبل مدرن میبیند و چه نوع نگرشی آن را امری فرا تاریخی میداند؟
● كاملاً واضح است كه همه ادیان بزرگ جهان، به لحاظ زمان ظهورشان، ماقبل مدرناند. چون آخرین دین بزرگ یعنی اسلام هزار و چهار صد سال پیش ظهور كرده و طبعاً به دوران ماقبل مدرن تعلق دارد. اما ظاهراً سوال شما به این نكته ناظر نیست، بلكه در این باب است كه ما از هر دیدگاهی به دین نگاه كنیم، دین را پدیدهای مختص به همان زمان ظهورش و بنابراین، ماقبل مدرن میبینیم. بنابراین، چه دیدی داشته باشیم تا آن را فراتاریخی و متعلق به همه زمانها بیابیم؟ به بیان دیگر، با چه دیدی تاریخ مصرف دین منقضی شده است و با چه دیدی تاریخ مصرفش نه فقط منقضی نشده است بلكه هیچگاه منقضی نخواهد شد. اگر سوال شما این باشد، میتوان جواب داد كه اگر نگرش شریعتاندیشانه به دین داشته باشیم دین را مختص دوران ماقبل مدرن كردهایم و اگر نگرش معرفتاندیشانه به آن داشته باشیم بخشی از دین حتی در دوران مدرن هم قابل فهم و قبول و دفاع هست و اگر نگرش تجربتاندیشانه به آن داشته باشیم میتواند امری فراتاریخی باشد. همین اواخر از كیوپیت (Qupitt) روحانی و متكلم نواندیش مسیحی - كه آراء و نظراتش در غرب نیز مناقشات و هیاهوهای فراوان برانگیخته است و كتاب «دریای ایمان»اش یكی دو سال پیش با ترجمه عالی آقای حسن كامشاد به فارسی منتشر شد - كتابی میخواندم كه در آن وی نشان داده بود كه دوران پسا تجدد گرایی (Postmodernism) دوران بازشكوفایی عرفان و تجربه دینی است.
سوال را به صورت دیگری جواب دهم. همه بنیانگذاران ادیان و مذاهب یك سلسله تجارب دینی و معنوی داشتهاند كه پس از این كه برایشان رخ داده است در ظرف ذهنشان صورت مفهومی یافته است. این صور مفهومی بعداً در زبان اینان صورت لفظی پیدا كرده است. تجارب دینی معنوی در طریق انتقالشان به دو موطن ذهن و زبان لامحاله صبغه اندیشگی و فرهنگی زمان حیات صاحبان این تجارب را بهخود میگیرند و از آن اندیشهها و فرهنگها كمابیش متاثر میشوند. تفسیر و تعبیر و بیان و تبیین تجارب دینی و معنوی (و عرفانی) نمیتواند آب و رنگ و برچسب و انگ علوم و معارف عصر زندگی صاحبان این تجارب را با خود نداشته باشد و چون عصری كه در آن همه بنیانگذاران ادیان و مذاهب بزرگ میزیستهاند عصر ماقبل مدرن بوده است، لاجرم آثار و نشانههایی از اندیشه و فرهنگ ماقبل مدرن در متون مقدس این ادیان و مذاهب بهچشم میخورد. حال اگر ما به الفاظ و مفاهیم بهكار رفته در این متون مقدس چشم بدوزیم و بر آنها جمود و تحجر بورزیم و به ورای آنها التفات نكنیم، دین را پدیدهای عصری كردهایم كه عصرش یا یكسره بهسر آمده یا در حال بهسر آمدن است، ولی اگر در ورای این قوالب لفظی و مفهومی در جستوجوی خود آن تجارب دینی و معنوی باشیم، میتوان گفت كه به امری دست خواهیم یافت فراتاریخی و كهنگیناپذیر. البته هستند كسانی كه حتی خود آن تجارب دینی و معنوی را نیز اسیر و گرفتار اندیشه و فرهنگ رایج و متعارف عصری میدانند اما به گمان من این سخن قابل دفاع نیست.
باز، بهتعبیر دیگر، میتوان گفت كه هر دینی و مذهبی یك ظاهر (Letter) دارد و یك باطن (Spirit or Message)، یك قالب دارد و یك محتوا. اگر ما شیفته ظواهر و قوالب شویم و نخواهیم كه از اینها درگذریم و به بواطن و محتویات نقب بزنیم و راه ببریم شك نیست كه با اموری سروكار خواهیم داشت كه برای انسان متجدد و پسا متجدد نه قابل قبول است و نه حتی در مواردی، قابل فهم. ولی اگر به بواطن راه یابیم به حقایقی دست یافتهایم كه لااقل بهگمان این بنده، هم برای انسان ماقبل تجدد و هم برای انسان متجدد و هم برای انسان مابعد تجدد قابل قبول و فهم است.
○ پیش فرض فرمایش شما، بهگمان من، این است كه قدر مطلق انسان یا ماهیت انسانی یا ذات بشر ماقبل مدرن و مدرن و مابعدمدرن ندارد. ذهن و زبان انسان تحت تاثیر مكان و زمان و اوضاع و احوال فرهنگی و اندیشگی و قومی هست ولی ذات انسان این طور نیست. انسان ماقبل مدرن و مدرن و مابعد مدرن ذات و ماهیت نوعی واحدی دارند. اما ممكن است كسی این پیشفرض شما را نپذیرد و بگوید با عوض شدن روزگار ذات انسان هم عوض میشود و انسان مدرن غیر از انسان ماقبل مدرن است و انسان مابعد مدرن غیر از انسان مدرن است.
● اولاً: پیش فرض خود سوال شما این است كه هر موجودی دارای یك ذات است. آن وقت از من میپرسید كه «از كجا میگویی كه ذات انسان مدرن همان ذات انسان ماقبل مدرن و ذات انسان مابعد مدرن است. شاید این ذاتها هم دگرگون شوند». بهعبارت دیگر، پیش فرض سوال و اشكال شما قائل شدن به ذاتگرایی است. به گمان من، اولاً: ذاتگرایی رایی است نادرست، یعنی من قبول ندارم كه هرچیزی به تعبیر ارسطو دارای ذات باشد. ثانیاً: بهفرض كه ذاتگرایی درست باشد، باز پیشفرض سخن من این نیست كه ذات انسان ماقبل مدرن و مدرن و مابعد مدرن یكسان است. سخن من فقط این است كه این سه انسان میتوانند دارای تجارب دینی و معنوی واحد و مشتركی باشند. یعنی مواجهه مستقیم و بیواسطه و شهودی آدمی با عالم واقع تحت تاثیر این كه آدمی در چه مكان، زمان، و در میان چه قوم و قبیله و در چه اوضاع و احوال فرهنگی و فكری زندگی میكند، نیست. اما به ظرف ذهن و قالب مفهوم درآمدن آن مواجهه شهودی و نیز به جامه زبان و لفظ درآمدن آن متاثر از آن اوضاع و احوال هست.
○ پس منظورتان این است كه انسانها هر چند ذات واحد مشتركی هم نداشته باشند آن قدر خصوصیات همانند و یكسان دارند كه امكان داشتن تجربه دینی و معنوی واحد منتفی نشود؟
● بله دقیقاً
○ حتی اگر كسی نگرش شما را هم قبول نداشته باشد و مثلاً بگوید كه، لااقل در مورد دین خودمان اسلام، قرآن كریم حاصل تفسیر و تعبیر تجارب دینی و معنوی پیامبر ما نیست، بلكه الفاظش هم وحی الهی است و خدا خواسته است كه همین الفاظ به گوش مردم برسد. چنین كسی هم بالاخره باید قبول كند كه خدا هم نمیتوانسته و نمیخواسته كه به اعراب آن زمان با الفاظ و مفاهیمی سخن بگوید كه اصلاً نمیفهمیدهاند. بالاخره خدا هم باید رعایت ذهن و زبان مخاطبان بیواسطه سخن خود را بكند.
● كاملاً موافقم.
○ نسبت میان دینداری و تجددگرایی (Modernism) را چگونه میبینید؟ آیا این دو با هم قابل جمعاند یا نه؟
● باز به اقتضای روش همیشگیام میپرسم: مرادتان از تجددگرایی چیست؟ چرا كه جواب بستگی تام و تمامی به مراد ما از تجددگرایی دارد. گاهی مراد از تجددگرایی جنبشی است كه درصدد است كه اثبات كند و نشان دهد كه دین در وضع و حال كنونی بشر نیز هنوز معنا و اعتبار دارد و میخواهد مفاهیم الهیات سنتی را با مقتضیات علوم و معارف جدید آشتی دهد و متحد كند. تجددگرایی به این معنا بسیار نزدیك است به لیبرالیسم الهیاتی و بهنظر میرسد كه با دینداری قابل جمع باشد و مخالفتی نداشته باشد. مگر اینكه كسی بتواند ثابت كند كه مفاهیم الهیات سنتی با مقتضیات علوم و معارف جدید اساساً آشتی ناپذیرند، كه در این صورت نیز میتوان باز هم دینداری و تجددگرایی را با هم جمع كرد، به شرط آنکه بتوان نشان داد كه دین واقعی لزوماً همان نیست كه در الهیات سنتی عرضه میشود.
گاهی هم مراد از تجددگرایی دیدگاهی است كه میگوید همه علوم و معارف بشری هرچه قدر تحول و رشد و پیشرفت كنند باز موید حقایق اساسی دیناند، اما این علوم و معارف بر ما الزام میكنند كه حقایق اساسی دین را به زبانی كه با اوضاع و احوال فكری و فرهنگی عصر تناسب داشته باشد از نو بیان و تبیین كنیم. این دیدگاه نیز با دینداری ناسازگار نیست، علیالخصوص كه حقایق اساسی دین را همهجایی و همیشگی و باطل نشدنی و جاودانه میداند و این چیزی است كه به مذاق دینداران خوش میآید. بله، این تجددگرایی با دینداریای كه از سر كهنهپرستی یا تنبلی یا منفعتاندیشی نمیخواهد به هیچگونه بازاندیشی و نواندیشی دست بزند سازگار نمیافتد. و گاهی هم مراد از تجددگرایی نظام فكریای است كه، در مقام تفسیر دین، منكر حقیقت عینی و آفاقی وحی و كل عوالم ماوراءالطبیعی و فوقطبیعت است و برای دین فقط نوعی ارزش ذهنی و انفسی قائل است. (مثلاً آرامشزایی، شادی بخشی، یا امیدآفرینی). میتوان گفت كه تجددگرایی به این معنا، با دینداری چندان سازگار نیست.
در مقام عمل هم میبینیم كه مثلاً، در جهان اسلام، دینداری و مسلمانی با تجددگرایی، به معانی اول و دوم، جمع شده است. در روزگار ما، كل قرائتها و روایتهایی را كه از اسلام وجود دارد، در یك تقسیمبندی بسیار كلی میتوان به سه قسم اسلام بنیادگرایانه، اسلام سنتگرایانه، و اسلام تجددگرایانه تقسیم كرد. البته شكی نیست كه تجددگرایی با اسلام بنیادگرایانه و اسلام سنتگرایانه سازگاریای ندارد، اما این بدان معنا نیست كه با هیچ قرائت و روایتی از اسلام نمیسازد. من در جاهای دیگری و از جمله در مقاله كوتاهی كه اخیراً برای مجله كیان نوشتهام، تا آنجا كه در توان داشتهام با دقت ویژگیهای این سه قرائت از اسلام را بیان كردهام و آنها را از یكدیگر متمایز ساختهام. از این جهت، اگر اجازه بفرمایید، در اینجا از بسط كلام چشم بپوشم.
○ چه راهكارهایی برای رفع تعارض بین این سه قسم اسلام وجود دارد؟
● تا وقتی كه بنیادگرا مصمم است كه بنیادگرا بماند و سنتگرا هم عزم جزم كرده است كه سنتگرا بماند و تجددگرا هم نمیخواهد دست از تجددگراییاش بردارد، هیچ راهكاری وجود ندارد. تنها راهكار برای حل این تعارضات، گفتوگو و استدلال و برهان است كه آن هم فقط از كسانی بر میآید كه خود را حق مجسم و دیگران را تجسم باطل ندانند، بلكه هم خود و هم دیگران را آمیزهای از حق و باطل تلقی كنند و حاضر باشند كه اگر در دیگری حقی دیدند قبول كنند و اگر در خود باطلی یافتند آن را رد و دفع كنند.
○ میتوانید بگویید كه اسلامی كه اكنون در كشور ما به حاكمیت سیاسی دست یافته است كدام یك از این سه اسلام است؟
● اسلامی كه بدنه اصلی نظام حكومتی ما از آن دفاع میكند، در اصل اسلام بنیادگرایانهای است كه چاشنی بسیار اندكی از اسلام تجددگرایانه و اسلام سنتگرایانه را نیز با خود دارد، در همین جا این نكته را متذكر شوم كه مبادا اسلام سنتگرایانه را كه مورد اعتقاد متفكرانی مانند رنه گنون (Rene Guenon)، فریتوف شووان (Frithjaf Schuon)، تیتوس بوركهارت (Titus Burckhardt)، مارتین لینگز (Martin Lings)، گی ایتون (Gai Eaton) و سید حسن نصر است، با اسلام سنتی، كه دو دهه است كه در كشور ما در عرصه سیاست و اجتماع ظاهر شده است، اشتباه كنیم. این اسلام سنتی چیزی نیست جز نوعی فقه، كه قرنها در حوزههای علمیه ما متعارف و رایج بوده است و اكنون به استخدام روایت بنیادگرایانهای از اسلام درآمده است.
