چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
منبع: روزنامه مبین، – شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۰ (با اندکی ویرایش)
اشاره: آنچه در پی میآید متن سخنرانی دکتر مصطفی ملکیان، استاد حوزه و دانشگاه، درباب «بررسی هماهنگی سه عنصر ایمان، اخلاق و شریعت» است که مرداد سال گذشته در هفتمین اردوی سیاسی-فرهنگی اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان دانشگاههای سراسر کشور (دفتر تحکیم وحدت) در دانشگاه صنعتی اصفهان ایراد گردیده است.
آنچه در این جلسه برای بنده درنظر گرفته شده مبحثی با عنوان ایمان، اخلاق و شریعت است. بنده قصد ندارم بحث دروندینی داشته باشم و به هیچوجه قصد استناد به آیات و روایات را ندارم اما در پاسخ به منتقدان - كه بیشتر نگاهی دروندینی دارند - مجبورم اندکی به روایات استناد كنم وگرنه در اینگونه مجالس بحث عقلی شایستهتر است.
محتوای احكام و تعالیم دینی بهصورتهای گوناگون تقسیمبندی شده است. آنچه در ادیان مختلف - مثل اسلام، مسیح، زرتشتی، كنفوسیوس و ... - در كتب دینی بهعنوان مجموعة تعالیم دینی آمده است، بهصورت عدیدهای قابل تقسیمبندی است. من از میان این همه تقسیمبندی، آنکه به بحث مربوط است را ذكر میكنم.
تقسیمبندی احکام و تعالیم دینی
مجموعه تعالیم دینی به سه قسمت عمده قابل تقسیم است:
۱. تعالیم ناظر به واقع
یك قسم تعالیم ناظر به واقعیات است كه میگوید چه چیزی وجود دارد یا ندارد، چه چیزی چگونه است یا نیست یا چه چیزی با چه چیزی دارای چه ارتباطی است یا نیست. مجموعة این شش قسم گزاره ناظر به واقعیات عالم وجود هستند. قسمتی از تعالیم دینی بیانگر یك سلسله واقعیات است كه از وجود خدا شروع میشود تا وجود یك سلسله وقایع تاریخی. این قسمت از تعالیم دین را میتوان ناظر به واقعیت تعبیر كرد.
۲. احکام اخلاقی
قسم دوم، احكام اخلاقی است كه در متون مقدس یك دین وجود دارد و نیز در قالب گزارههایی بدین صورت بیان میشوند كه: فلان كار خوب است یا بد است، درست است یا نادرست است، باید انجام گیرد یا نباید، فضیلت است یا رذیلت. اینگونه احکام دیدگاه اخلاقی مذهب خاصی را بیان میكنند و در اكثر ادیان اشتراك دارند و معمولاً به كار تنظیم ارتباط چهارگانة الف) انسان با خدا، ب) انسان با خودش، ج) انسان با طبیعت و د) انسان با انسانهای دیگر میآید. این دسته، از مهمترین تعالیم یك دین و مذهب است.
۳. احکام عبادی
بخش سوم بخش عبادیات یك دین و مذهب است. عبادیات آن سلسله اموری است كه درواقع نمیدانیم چرا به این صورت باید انجام گیرند و بهناچار در هر دینی باید به همان صورت خاص انجام گیرند. و همین فرق عمده عبادیات دین و اخلاقیات دین است. اخلاقیات دین را میشود توجیه كرد ( که مثلاً چرا باید راست گفت و چرا نباید دروغ گفت) اما عبادیات و چند و چون آن قابل توجیه نیست (مثلاً چرا باید نماز صبح را دو ركعت خواند و ...)و اصلاً با نیروهای ادراكی آدمیان قابل توجیه نیست. این عبادیات در اسلام عبارتند از نماز، روزه، حج، وضو و احكام تعبدی. گاهی میگویند كه این احكام، تنها انسان با خدا را مد نظر قرار میدهند، این سخن شاید دقیق نباشد اما بیراه هم نیست.
تبدیل دین به معنویت چگونه فرآیندی است؟
مجموعة آنچه در متون دینی میآید قابل تقسیماند به تعالیم ناظر بهواقع و ناظر به ارزش كه تعالیم ناظر به ارزش، به اخلاقیات و تعبدیات تقسیم میشوند. انسان در ابتدا با پذیرش نظری آن تعالیم و احكام كه در سه قسم گفتم متدین میشود. یعنی شما با پذیرش تعالیم ناظر به واقع و التزام به دو دسته دیگر متدین هستید. اما واقعیت این است كه نفس تدین هدف نیست. آن چیزی كه برای انسان به نظر بنده باید هدف باشد معنویت است و معنویت گامی فراتر از تدین است. ما متدین میشویم تا از آن طریق معنوی شویم كه هم عمیقتر و هم سازندهتر از دین است. البته این به معنای دست برداشتن از دین نیست بلكه بدان معناست كه دین مقدمة رسیدن به چیز دیگری به نام معنویت است.
تبدیل دین به معنویت از چه راهی صورت میگیرد؟ تا ما متدین هستیم همه چیز از بیرون صادر میشود. درواقع خداوند متعال یا صاحب آن دین و مذهب، صادر كنندة یك سلسله تعالیم و احكام است. متدین فقط اینها را دریافت میكند و در مقام عمل اجرا میكند. به هرحال همه چیز از بیرون سرچشمه میگیرد و اگر از شما بپرسند كه چرا اینگونه تدین میورزید، میگویید چون خدای متعال در قرآن گفته است، یا مثلاً اگر شیعه باشید میگویید چون چهارده معصوم اینطور گفتهاند. تا متدین هستید، فقط فرمانبر نیروهای بیرون از خود هستید و بنابراین صدق این گزارهها و اعتبار و حقانیت آنها برای متدین به اقتدار عامل بیرونی بستگی دارد، مثل بچهای كه میگوید پدرم گفته یا مادرم گفته. متدین همه چیز را به خدا یا بنیانگذار دین و مذهب خودش ارجاع میدهد. معنویت وقتی است كه همة این احكام و تعالیم دینی جنبة باطنی پیدا كنند. یعنی خودم صدق و حقانیت آنها را بیابم. یعنی چیزی كه به بیرون ارجاع میدادم خودم در درون خودم بیابم. معنویت، حالت درونی شدن دین - كه خودش پدیدهای بیرونی است - میباشد. این معنویت را گاهی تعبیر به نهان و باطنگرایی میكنند.
من كاری به تعبیرش ندارم فقط این نكته مهم است، به قول قرآن «من كان فی هذه اعمی فهو فی الاخره اعمی»[1] آنكه در اینجا كور است، در آخرت هم كور است. مقلد به هر حال كور است. آنكه بخواهد از كوری نجات پیدا كند باید آنچه از برون به او القا كردهاند با یك سلسله فرآیندهای آموزشی و پرورشی، درونی كند. ما شنیدهایم كه خدا گفته است «من اولم و آخرم و ظاهرم و باطنم»[2]، اما باید بیابیم كه خدا اول و آخر و ظاهر و باطن است، خداوند فرموده است «فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره»[3] این را خدا فرموده است. متدین میگوید كه این را خدا گفته است اما آن كه اهل معنویت است، میگوید در درون مییابم كه ذرهای بدی گمشدنی نیست و ذرهای خوبی هم گمشدنی نیست. خدا فرموده است «همانگونه كه ما شما را یكییكی و تكتك آفریدیم، همان طور هم در محضر خدا حاضر خواهید شد»[4]، اهل معنا میگوید كه ما هم تكیم؛ ما هم تنهاییم؛ هیچكس با ما نیست و بنابراین در هر تصمیمگیری باید به صورت یك واحد عمل كنیم.
ما باید از تدین به معنویت برسیم كه غایت دین است. معنویان كسانی بودند كه چیزها را مییافتند. عیسی(ع) به یهودیان میگفت به شما گفتهاند كه فلان، اما من مییابم؛ به این معنا كه آنچه از بیرون میآید ارزشش كمتر از درون است. در داستان حضرت ابراهیم(ع) در قرآن، حضرت به خدا میگوید به من نشان بده كه مردگان را چگونه زنده میكنی؟ خدا گفت مگر ایمان نداری؟ گفت ایمان دارم، اما اطمینان قلب ندارم. ایمان است كه شما چیزی را به اعتبار دیگری میپذیرید، اما اطمینان قلب آن است كه چیزی را در دل مییابید. ما باید آنچه را كه ایمان داریم درونی كنیم و در دل بیابیم. ما سالها میگفتیم مجموع زوایای مثلث 180 درجه است چون معلم ریاضی گفته است اما روزی كه برای خودمان اثبات شد، حتی در صورت عدول معلم از این اصل، ما معتقد به آن خواهیم بود. ما باید به این حالت برسیم.
فقهزدگی بزرگترین مانع تبدیل دین به معنویت
بر سر راه تبدیل دین به معنویت مشكلات گوناگونی است. معالاسف تدینی كه الان در فضای ما تبلیغ میشود، تدینی است كه این تبدیل دین به معنویت را نه تنها تسهیل نمیكند بلكه به نظر من به صعوبتها و كاستیهایی هم دچار كرده است.
بزرگترین مانع تبدیل دین به معنویت چیزی است كه من از آن به فقهزدگی و شریعتزدگی تعبیر میكنم. فقه به عنوان یك دانش دینی البته لازم است، دانشی است كه بیشتر به تعبدیات میپردازد یعنی به رشته سوم از بحث اول (مثل نماز، روزه و ... ) میپردازد و در حد خودش هم ضروری است. اما غیر از فقه چیز دیگری داریم به نام فقهزدگی، یا غیر از شریعت چیز دیگری داریم به نام شریعتزدگی.
فقهزدگی یعنی چه؟
شریعتزدگی و فقهزدگی یعنی اینكه دو مولفة عمدة احكام عبادی را فراموش كنیم. هروقت این دو مولفه را فراموش كردیم و یا از آنها تغافل كردیم آنوقت به جای فقه، فقهزدگی داریم. به جای شریعت، شریعتزدگی داریم. دو مولفة بسیار مهم در نماز و روزه و احكام عبادی وجود دارد. احكام عبادی دین دو كاركرد دارند:
۱. اعمال عبادی باید در خدمت اخلاق باشند
كاركرد اول اینكه باید در خدمت اخلاق باشند. عبادت میكنیم كه از طریق عبادت، اخلاقی شویم. مگر قرآن نمیگوید كه «ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنكر»[5]. نماز خودش عمل عبادی است، اما آمده است كه شما را در زمینة اخلاق مدد برساند. در مورد روزه خداوند میفرماید: «یا ایها الذین آمنوا كتب علیكم الصیام كما كتب علی الذین من قبلكم لعلكم تتقون»[6]، روزه را بر شما مقرر كردیم به عنوان یك عمل عبادی باشد كه از طریق روزه به تقوی برسید. تقوی دیگر عبادی نیست، اخلاقی است.
همة آنچه در عبادیات آمده است و در قرآن آمده است، برای اخلاقیات است.
۲. اعمال عبادی سمبلیک هستند و باید سمبلیک بمانند!
اعمال عبادی كاركرد دیگری هم دارند. اعمال عبادی، اعمال سمبلیك و رمزی هستند. رمزی كه حاكی از غیر خودش است. چیزی غیر از خودش را بیان میكند و در بیان غیر از خودش است كه ارزش پیدا میكند. مثلاً وقتی دو نفر بههم میرسند و به علامت احترام كلاهشان را بر میدارند، عمل سمبلیك است. وقتی من كلاهم را برمیدارم این كار هیچ سودی به شما نمیرساند، هیچ سودی هم به من نمیرساند. درواقع من میخواهم بگویم كه من نسبت به تو حال درونی دارم، كه این حال درونی قابل تجسم بیرونی نیست و بنابراین برای اینكه حال درونی خود را به تو نشان بدهم، كلاهم را برمیدارم. كلاه علامت حال درونی است. من نسبت به تو احساس احترام و عظمت میكنم. قرارداد كردهام كه این احترام را با كلاه برداشتن نشان دهم. همة اعمال سمبلیك همین طور است.
تفاوت است بین احوالپرسی كه من با شما میكنم با احوالپرسی كه پزشك بعد از عمل جراحی با شما میكند. احوالپرسی من سمبلیك است و فقط میخواهم محبت و دوستیام را به شما نشان دهم اما عمل پزشك سمبلیك نیست او سوال میكند برای افاقة عمل خاص و فقط هم جواب دقیق از شما میخواهد. عبادیات هم از اعمال سمبلیك است. یعنی وقتی من به سجده میروم نه برای من سودی دارد نه برای خدا و اصلاً عمل برای كسی صورت میگیرد كه در حیطة مكان و زمان نمیگنجد. درواقع من وقتی ركوع و سجود میكنم، میخواهم بگویم احساس پرستش میكنم یعنی احساس میكنم كه خیلی دوستداشتنی و باشكوه هستی. وقتی این احساس را دارید او را میپرستید و با خم و راست شدن در مقابل عظمت او حال درونی خود را نشان میدهید.
وقتی عمل سمبلیك است، اگر حال درونی از دست رفت، دیگر بلافایده خواهد بود. یعنی همینطور كه من در احوالپرسی اگر هیچ محبتی به شما احساس نكنم، عملم سمبلیك نخواهد بود، چون چیز باطنیای برای نشان دادن وجود ندارد، در اعمال عبادی هم اگر باطنی وجود نداشته باشد، ذرهای سود ندارد. یعنی اگر شما خدا را دوستداشتنی و شكوهمند نیابید، نماز هیچ سودی ندارد، یعنی انجام دادن و ندادن تفاوت ندارد. چون عمل سمبلیك است. انجام دادن و ندادن عملهای غیر سمبلیك همیشه در صورتی با یكدیگر فرق میكند كه درونش چیزی وجود داشته باشد كه حكایت از آن بكند.
به هرحال تاكیدم بر این است كه عبادیات دین دو كاركرد دارند. یكی اینكه مقدمهاند برای اخلاقی شدن ما و دوم اینكه اعمالی هستند سمبلیك، برای نشان دادن واقعیات درونی ما. حال اگر این دو كاركرد فراموش شد، آن وقت ما با فقهزدگی و یا شریعتزدگی مواجه میشویم. یعنی اگر كسی فكر كرد كه الف) عبادیات در دین وسیلة چیز دیگری نیستند، عبادیات مقدمة اخلاقی شدن نیستند، بلكه خودشان هدف هستند. هدف این است كه ما نماز بخوانیم یا هدف این است كه ما روزه بگیریم و ... ، ب) اگر كسی فكر نكند كه ورای این عبادات باید یك امر درونی وجود داشته باشد كه این عبادات سمبل آن امر درونیاند، آن وقت در این صورت ما فقهزده شدهایم یا شریعتزده شدهایم. در واقع فقهزدگی و شریعتزدگی یعنی اولاً اعمال عبادی را سمبلیك ندانستن و ثانیاً اعمال عبادی را هدف دانستن. این فقهزدگی و شریعتزدگی بزرگترین مانع در راه تبدیل دین به معنویت است.
چرا فقهزدگی مانع تبدیل دین به معنویت است؟
بعضی از عرفای اسلام تعبیری به كار بردند كه ممكن است توهینآمیز به نظر آید، ولی بهنظر من نكتة خیلی لطیفی در آن هست. محدثان معمولاً میگویند كه «حدث فلان عن فلان عن ...» تا برسد به رسول الله، عرفای ما بهجای این تعبیر میگویند: «حدث قلبی عن ربی»؛ دلم از خدا شنید؛ یعنی هیچ واسطهای در بین نیست. این شاید اول بهنظر آید كه توهینآمیز است، ادعای گزافی است، اما واقعاً غرضِ دین این است كه ما به جایی برسیم كه بگوییم من یافتم؛ یافتم که «و هو بكل شیء علیم»[7]، من یافتم خیرخواهی مطلق خدای متعال را، «هو یحی و یمیت»[8] را مییابم. شریعتزدگی نمیگذارد این عمل انجام شود. ما را تا آخر در مقام تقلید، مغرور نگه میدارد، چرا؟ بهدلیل اینكه شریعتزدگی چهار نتیجه دارد كه برای تبدیل به معنویت بسیار مهلكاند:
۱. ترویج ریا و نفاق
نتیجه اول اینكه شریعتزدگی تنور نفاق و ریا را گرم میكند. شریعتزدگان چه بدانند و چه ندانند مبلغان ریا و نفاقاند. چون وقتی اساس بر این شد كه فقط در اعمال ظاهری چشم بدوزیم به اینكه ولاالضالین چگونه تلفظ شد و ... انسانهایی میپروریم كه فقط ظاهربین هستند و وقتی جامعه، جامعهای شد كه من و تو وقتی با هم در حال ارتباطیم فقط به اعمال ظاهری یكدیگر نگاه كنیم آنگاه مستند نفاق و ریا میشویم. نفاق و ریا یك وجه اشتراك دارند. نفاق عین این است كه ظاهر انسان انطباق بر باطن انسان نداشته باشد، انسان باید صادق باشد. ظاهر انسان باید بر باطنش انطباق داشته باشد. اگر در قلب من چیزی است كه در زبان و قلم من غیر آن ظاهر میشود، من منافق هستم، من اهل ریا هستم. عملزدگی كه نتیجة فقهزدگی و شریعتزدگی است این كار را انجام میدهد و نفاق و ریا اولین مانع معنویت انسان است. در بحثهای دیگر استدلال آوردهام كه بزرگترین مانع رشد معنوی، عدم صداقت است؛ عدم صداقت یعنی اینكه ما اهل نفاق و ریا باشیم ظاهر و باطنمان بر یكدیگر انطباق نداشته باشد.
۲. عدم توجه به تیپولوژی روانی انسانها
عملزدگی كه ناشی از فقهزدگی است خسارات عظیمی به ما میرساند و آن اینكه تیپولوژی روانی انسانها را به دست فراموشی میسپارد و این خسارت خیلی مهم است.
ما انسانها با تیپ روانی واحدی به دنیا نمیآییم، انسانها با رنگ چشم و مو و طول قد متفاوت به دنیا میآیند، با خصایص زیستشناسی و جسمانی متفاوت، و همانطور با خصایص روانی متفاوت هم به دنیا میآیند. بعضی درونگرا به دنیا میآییم بعضی بیشتر روحیه فعالیت دارند. بعضی روحیه انفعال دارند، این كنشگری یك تیپ روانی است. روانشناسان بیش از سی نوع تیپولوژی و تقسیمبندی برای تیپ روانی انسانها انجام دادهاند كه ما انسانها به نسبت تیپولوژی روانی متفاوتی كه با هم داریم مجموعة احكام و تعالیم دین وقتی در ظرف روان ما ریخته میشود رنگ ما را بهخود میگیرد. این است كه ما آدمیان وقتی متدین میشویم، هر چقدر صادق و آگاه باشیم، متدین بودنمان مثل هم ازآب درنمیآید.
خانم «میلا» روانشناس انگلیسی یك تیپولوژی دارد كه آن را در تدین هم پیاده كرده است، انسانها در تقسیم اول قابل تقسیماند به انسانهای برونگرا و درونگرا و در مرحله دوم قابل تقسیماند به انسانهای كنشگر و كنشپذیر، و از اینرو انسانها چهار تیپاند: 1. برونگرای كنشگر، 2. برون گرای كنشپذیر، 3. درونگرای كنشگر و 4. درونگرای كنشپذیر. «میلا» با تحقیقات خود نشان داده كه هر یك از ادیان اعم از اسلام، مسیحیت و ... وقتی بر این چهار تیپ روانی القا میشوند به شرط اینكه این چهار تیپ آن را تمام و كمال بپذیرند و التزام نظری و عملی دقیق به آن داشته باشند، چهار نوع متدین بیرون میآیند.
كسانی كه از بعد روانشناسی برونگرای كنشگرند، اینها متدینان اهل شور و نشاطند كه میخواهند با استفاده از تدین، وضع عالم و آدم را عوض كنند. معمولاً متدینان انقلابی اینطورند. میگویند دین میتواند دستمایة تحولی شود در سطح اجتماع، اینها معمولاً دست به انقلاب میزنند، میخواهند همه چیز را بههم بریزند و با دینداری درست بكنند. اینها هم برونگرا هستند و هم كنشگرا.
یك دسته برونگراهایی هستند كه كنشگر نیستند، كنشپذیرند. وقتی متدین میشوند زبان حالشان این است: «عبادت به جز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجاده و دلق نیست». اینها تمام تلاششان این است كه خیریه درست كنند. دارالایتام درست كنند. همهاش به دنبال یك كار خیریه هستند. اصلاً نمیخواهند عالم و آدم را عوض كنند، میخواهند شما در این وضعی كه هستید كمتر درد بكشید. این تیپها دنبال انجمن خیریه هستند. حتماً آدمهای اینچنینی را در جامعه خودتان دیدهاید. آنها تدین را اینطوری میفهمند، چه بسا آخرش یادش میآید كه نماز نخوانده است ولی هیچ هم مشكل روحی ندارد، فكر میكند این مقدار كه من عمل میكنم كمتر از نماز نیست، اگر بالاتر از نماز نباشد. از این سنخ، تعبیر به نوعدوستان و همسایهپروران میشود.
سنخ سوم كسانی هستند كه درونگرا هستند و كنشگر. كسانی هستند كه وقتی متدین میشوند اهل زهد و ریاضت هستند. دائماً با خودشان مقابله دارند كه چرا من غذای خوشمزه خوردم، نباید غذای خوب بخورم، من باید كم بخندم، همیشه با خودشان ریاضت میورزند. اینها كسانی هستند كه جنبة زهد ورزی دین در آنها غلبه كرده است.
دستة چهارم كه به لحاظ تیپولوژی، درونگرا هستند و كنشپذیر، اینها معمولاً اهل عرفان و كشف شهود هستند كه دائماً میگویند دیشب خواب دیدم كه فلان. زندگیشان معمولا ً بر مجرای خواب میچرخد.
شما هر چقدر بحثهای جدی بكنید نمیتوانید تیپ اول را وارد تیپ دوم بكنید. باید قبول كنیم. «لا یكلف الله نفسا الا وسعها»[9] كه فقط مال وضو و غسل نیست كه بگویند اگر دستت زخم شده باشد غسل و وضو نداری. خدا از هركسی به اندازه تواناییش میخواهد، خوب بزرگترین توانایی هم توانایی روانی انسان است. كسی كه با این تیپ روانی به دنیا آمده، البته متفاوت است و خداوند از آن دو، یك گونه انتظار ندارد. این هم یك وسع است و چه وسعی بالاتر از توانایی روانی. چگونه ممكن است كه خداوند به وسع و توانایی مالی و مادی و وسع و توانایی جسمانی من التفات كند، اما از این غفلت بورزد؟ شما بیایید علمایی كه به صداقتشان وقوف دارید را چه در تاریخ و چه در جامعة كنونی ما بررسی كنید، ببینید آیا دینداریشان عین هم است؟ نیست، چون تیپولوژی مختلفی دارند.
حال اگر شما بهدلیل فقهزدگی و شریعتزدگی عملگرا باشید از همه یك نوع عمل انتظار دارید و وقتی یك نوع عمل انتظار دارید، اولاً هركسی كه آنگونه عمل نمیكند، فكر میكنید كه متدین نیست، نمیدانید كه متدین است، اما شیوة دیانتپیشگیاش متفاوت است و ثانیاً اینكه اگر بنا بر این شد كه بر روی یك نحوة عمل خاص متمركز شوید و كاملاً بر آن التفات كنید این كار شما به یك نوع استبداد اجتماعی منجر میشود. انسانها را میخواهید مثل قرص آسپرین كنید كه یك میلیون آن هم با یكدیگر مو نمیزند. هر كه بخواهد تفاوت انسانها را انكار كند، كارش به استبداد كشیده میشود. مستبد، انسانی است كه یك انگاری را از انسان در نظر گرفته و میخواهد همه را اینطور كند.
در ادبیات اروپا میگویند یك غولی است به نام «پروپروسس». این غول یك تختخواب وسط بیابان گذاشته است و هر انسانی كه به دستش برسد میگیرد و روی تختخواب میگذارد، اگر اندازة تختخواب بود كه هیچ، اگر كوتاه بود سر و پایش را میگیرد و میكشد تا اندازة تختخواب شود و اگر نه، سر و تهش را میزند. میگوید آدمها باید اندازه این تختخواب باشند، فقهزدگی همچنین وضعی را ایجاد میكند میگوید همه باید مثل این باشند كه من میگویم. هركس مثل او نباشد متدین نیست. آنقت شخص فقهزده اگر قدرت دستش بیافتد، كسی را كه فكر میكند مثل او نیست، چون گمان میكند كه متدین نیست به طرق مختلف از میان میبرد. حال این كه اول شرط معنویت، توجه به تیپولوژی روانی انسان است. انسان باید خودش را به لحاظ روانی بشناسد و ببیند چه تیپ انسانی است.
۳. عدم التفات به ادیان و مذاهب دیگر
آفت سوم كه ناشی از فقهزدگی و عمل زدگی است، این است كه وقتی شما عمل زده میشوید از بركات معنوی سایر ادیان و مذاهب خودتان را محروم میكنید. چون بهنظر میآید كه دین، غیر از عمل چیزی از ما نخواسته و مشخص نموده است كه این عمل چیست. وقتی انسان به ادیان و مذاهب دیگر رجوع میكند كه معتقد باشد غیر از عمل چیز دیگری (یك سلسله معارف و اخلاقیات) هم از ما خواستهاند.
وظیفه یك انسان معنوی تمكین به وجود ادیان و مذاهب دیگر و هركسی كه بهاندازة اپسیلون حقیقتی كشف كرده است و این حقیقت را از او كشف كردهاند میباشد. هیچ انسان معنوی خودش را در قالب یك دین یا مذهب محصور نمیكند، هر انسان مذهبی لامحاله متدین به دین و مذهب خاصی است ولی آنچه را در سایر ادیان و مذاهب است به آن التفات دارد. من بارها گفتهام دین و مذهب مثل زبان میماند، شما اگر بخواهید با من سخن بگویید چارهای ندارید جز اینكه با یك زبانی سخن بگویید و نمیشود انسانها یا بیبان سخن بگویند یا با همة زبانها با هم سخن بگویند. پس لامحاله انسان همیشه باید با زبان سخن بگوید، آن هم با زبان واقعی. با زبان واقعی باید سخن گفت به این معنا نیست كه نرویم دنبال اینكه زبانهای خارجی چگونه صحبت میكنند و به زبانهای دیگر چه كتابهایی نوشته شده. دین زبانی است كه انسان با آن زبان با خدا سخن میگوید. هركسی هم با یك زبان باید بگوید، هیچ زبان جامعی وجود ندارد و بالاخره هركسی باید تابع دین و مذهب خاصی باشد و این به این معنی نیست كه چون متدین به دین و مذهب خاص خودم هستم نیاز به رجوع به هیچ دین یا مذهب دیگری ندارم. باید از مجموعة تجارب مذهبی هم كه صاحبان و بنیانگذاران مذاهب دیگر پیدا كردهاند استفاده كنیم. حقیقت چیزی است كه ما هرجا یافتیم، بهاندازهای كه یافتیم باید بگیریم. شما وقتی تكة قیمتی یا جواهری را گم میكنید اینطور نیست كه بگویید اگر من انگشتری را ته استخر با آب تمیز یا روی چمن پیدا كنم آن را برمیدارم و اگر انگشتری گم شدهام را توی منجلاب پیدا كنم دیگر برنمیدارم. میگویید من انگشتریام را هرجا پیدا كنم بر میدارم، حالا در جوی آب زلال باشد یا در باتلاق باشد، به هر حال من انگشتریام را میخواهم. علی(ع) میگفت: «الحكمه ضاله المومن اینما وجدها اخذها»؛ هرجا بیابد برمیدارد اینطور نیست كه بگوید من باید حتماً از فلانی بشنوم، حقیقت را از هركه بشنوی باید بپذیری. حقیقت نه مكان دارد نه زمان. بنابراین چون مكان ندارد، شرقی و غربی ندارد و فوق شرقی و غربی بودن است و چون زمان ندارد، نو و كهنه ندارد. كسانی كه حقیقت را تبدیل به شرقی و غربی و یا نو و كهنه میكنند، بزرگترین ظلم را در درجه اول به معنویت خودشان میكنند، كم نبودند كسانی كه فكر را قبول كردهاند فقط به این علت كه نو است یا فكر را رد كردهاند فقط به این علت كه نو است. از آن طرف هم كم نبودند كسانی كه فكر را قبول كردهاند به این علت كه كهنه است یا برعكس فكر را رد كردهاند به این علت كه كهنه است. ما بهدنبال حقیقت هستیم، فارغ از اینكه كهنه باشد یا نباشد. در بُعد مكانیاش هم همینطور كم نبودند آدمهایی كه فكر را رد كردهاند چون آن را غربی میدانستند و كسانی كه فكر را قبول كردهاند چون از غرب بوده است. مثل این است كه بگویی من اكسیژنی را كه از پاریس بلند شده باشد تنفس نمیكنم . خوب! خیلی كم خرد هستی چون نمیفهمی آنچه كه تو را زنده نگه میدارد اكسیژن است. عملزدگان كه به دلیل فقهزدگی و شریعتزدگیشان عمل زدهاند، هیچ توجهی نمیكنند كه حقیقت فوق زمان است و ما نه به دنبال نو هستیم و نه كهنه، به این لحاظ توجه به معنویتی كه صاحبان ادیان دیگر واجد آن هستند هم برای رفع نقاط ضعف و هم برای جلب نقاط قوت دیگران و هم برای فهم بهتر خودمان ضرورت دارد. لكن باید توجه نمود كه فرق است بین الف) جذب نقاط قوت دیگران به فرهنگ دینی خودمان و دفع نقاط ضعف از فرهنگ دینی خودمان و ب) فهم فرهنگ دینی خودمان. باید به این نكته توجه كنیم كه نجات، در انحصار دین و مذهب خاصی نیست. دین و مذهب اگر دو شق صداقت و جدیت را داشته باشد اهل نجات است. بنابراین ما هیچگونه احساس بی نیازی از رجوع به سایر مذاهب مختلف نمیكنیم.
۴. عدم توجه به سیر باطنی
چهارمین آفت عملزدگی این است كه عملزدگی اصلاً به سیر باطن افراد كه بدون آن انسان زندگی و حیات معنوی را از دست میدهد توجهی نمیكند. هیچوقت با عمل ظاهری حیات معنوی به دست نمیآید. حیات معنوی یك سیر باطنی میطلبد، سیر باطنی سیری است در پی سه چیز درونی: الف) حقیقت، ب) عشق و ج) خیر. وقتی میگوییم سیر باطنی منظور حقیقتجویی، عشقورزی و خیرخواهی است. این كه من چنان باشم كه وهم و خیال بر من غلبه نكند. واقعیت اگر تلخ است من همان را بیابم.
من نسبت به هر وجودی عشق بورزم، عشقورزی ریاضت بزرگی است كه اهل معنا باید داشته باشند. توجه میكنید عملزدگی به جای اینكه عشقورزی بیاورد خشونتپروری میآورد. عشقورزی به این معنا كه هر چه در جهان است یا خداست یا ساخته خدا. هم خدا و هم ساختههای خدا زیبا هستند و هر چیز زیبا مهرورزیدنی است. انسان باید برسد به آنجایی كه گاندی میگفت، او در سخنرانی معروفی كه بعد از پیروزی نهضت كرد این جمله را گفت كه: «من بهجایی رسیدهام كه از هر كار بدی چه ریز، چه درشت متنفرم اما از هیچ كنندة كار بدی متنفر نیستم. هر كنندة كار بدی انسان است و من انسان را دوست میدارم. من از كنندگان كار بد متنفر نیستم از كار بد متنفرم ...» ما باید تحلیل كنیم كه چرا از عمل بد بدمان میآید. ببینید شما میگویید از فلان ظالم بدم میآید به این علت كه به انسانها ظلم میكند، پس معلوم میشود كه اگر تنفر از ظالم به این علت است كه به انسانها محبت دارید، بنابراین بد آمدن از عمل بد به این علت است كه انسانها را دوست داریم. خوب مگر شما نمیگویید من از آن ظالم متنفرم چون به انسانها ظلم میكند و من انسانها را دوست میدارم؟ آیا این ظالم با این ظلم كردن به خودش هم ظلم میكند یا خیر؟ باید بگویید بله. او یك انسان است. بنابراین ظالم نیز چون انسان است مورد محبت ماست، ما از ظلم او متنفریم. او با ظلم به خودش هم ظلم میكند. ما نباید این حالت را در خود بپروریم كه از انسانها متنفر شویم، بهگفتة سعدی بر چه كسی عیب میگیرید؟ بر نقش یا نقاش؟ به هرحال انسانها این هستند و ساختة خدا، انسانها را باید دوست داشت بدان خاطر كه انسان هستند. بگذریم از اینكه كسانی میگفتند حیوانات را باید دوست داشت از آنرو كه حیواناند و نباتات را باید دوست داشت از آنرو كه نباتاند. این مهرورزی عام در عین حال كه به اخلاق معتقدیم، یعنی از عمل بد بدمان میآید اما از عاملان به عمل بد بدمان نمیآید، ما آن عاملان را كاملاً دوست میداریم. انسان هستند و انسان دوستداشتنی است.
مطلب سوم كه خیرخواهی است و شما خواهید گفت كه خیرخواهی كه مولفه سوم معنویت است با عشقورزی چه فرقی میكند؟ خیرخواهی و عشقورزی تفاوتش مثل تفاوت یك پزشك با پدر بیمار است. یك پزشك شریف را در نظر بگیرید، او نسبت به بچهای كه در حال عمل جراحی است حالت خیرخواهی دارد، یعنی این پزشك تمام هم و غمش این است كه ضرری را از بچه دور كند و نفعی به او برساند. پدر، فوق این است. پدر اصلاً به بچه عشق میورزد. خیرخواهی یعنی مصلحت انسان های دیگر را بر هیچ چیزی فدا نكنیم. عشقورزی یعنی اینكه از صمیم قلب دوست بداریم. پزشكی كه بچه خودش را جراحی میكند با پزشكی كه بچه دیگری را جراحی میكند تفاوتشان در چیست؟ در دو مثال فوق اگر پزشك، پزشك انسانی باشد، در قسمت خیرخواهی هیچ فرقی نمیكند، اما در قسمت مهرورزی اگر بچه خودش را عمل كند، حالی احساس میكند كه در عمل بچه دیگری احساس نمیكند.
از خدای متعال میخواهیم كه این سه ركن معنویت یعنی حقیقتطلبی، عشقورزی و خیرخواهی را دمبهدم در ما تقویت بفرماید. از خداوند خواهانیم سه مولفة روح آدمی یعنی آرامش، شادی و امید را از ما نگیرد.
خدایا چنان كن سرانجام كار تو خشنود باشی و ما رستگار

