جمعه دوازدهم آبان 1385
نویسنده: آلدوس هكسلى ؛ مترجم: مصطفى ملكيان
در ديگر موجودات زنده غفلت از خود ]جزء [طبيعت است؛ لكن در انسان اين غفلت رذيلت است.(بوئتيوس)[1]
رذيلت را میتوان چنين تعريف كرد: رفتارى كه اراده بدان رضا داده باشد و نتايجى داشته باشد كه، اولاً بدين سبب كه خدا را تحتالشّعاع قرار میدهند و ثانياً بدين سبب كه به تن يا روانِ فاعل يا همنوعانش زيان میرسانند، بدند. غفلت از خود چيزى است كه با اين توصيف تطبيق دارد. اين غفلت منشأ ارادى دارد؛ زيرا به مَدَدِ دروننگرى و نيز از طريق گوشسپردن به داوريهايى كه ديگران درباره منش ما میكنند همه، اگر بخواهيم، میتوانيم به فهمى بسيار دقيق از عيب و نقصها و نقاط ضعف خود و انگيزههاىِ واقعىِ (در برابر انگيزههاى تصديق و اعلان شده) افعالِ خود نائل شويم. اگر بيشتر ما از خودمان غافل ماندهايم بدين جهت است كه خودشناسى دردناك است و ما لذّات ناشى از خيالات باطل را] بر آلام حاصل از خودشناسى[ ترجيح میدهيم. و امّا آثار اين غفلت. اين آثار، با هر معيارى كه بسنجيم، از معيارهاى سودجويانه گرفته تا معيارهاى متعالى، بدند. بد، بدين جهت كه غفلت از خود به رفتار غير واقعبينانه میانجامد و، از اين رهگذر، براى هركس كه در چنبره آن گرفتار آيد انواع مصائب و مشكلات را به بار میآوَرَد؛ و بد، بدين جهت كه، بدون خودشناسى، فروتنى راستين و، بنابراين، خودپنهانگرى[2] ثمربخش و، بنابراين، علم يگانگیبخش به «اصل» الاهیاى كه شالوده «خود» ماست و معمولاً تحتالشّعاع اين «خود» قرار میگيرد پديد آمدنى نيست.
اهميّت و ضرورت گريزناپذير خودشناسى را قدّيسان و عالمان هريك از سنّتهاى دينى بزرگ مورد تأكيد قرار دادهاند. براى ما در مغربزمين، آشناترين صدا صداى سقراط است. روشمندتر از سقراط، نمايندگان هندى «فلسفه جاودانه» همين موضوع را مُدام تكرار كردهاند. مثلا، بودا كه گفتارش در باب «مبانى مراقبت» (با جامعيّت قطعاً تغييرناپذيرى كه خصيصه متون مقدّس پالى[3] است) كلّ هنر خودشناسى را با همه شُعَب و فروعش ـ يعنى شناخت بدن خود، حواس خود، احساسات و عواطف خود، و افكار خود ـ شرح میكند. از ورزيدنِ اين هنر خودشناسى دو غَرَض در نظر دارند. غَرَضِ قريب اين است كه «يك برادر، در باب بدن، مُدام به بدن چنان بنگرد كه اشتياق، تسلّط بر خويش، و مراقبت خود را از كف ندهد و بر آرزو و نوميدى كه در سرتاسر جهان شيوع و رواج دارند غلبه كند. در باب احساسات و عواطف، افكار، و آراء و نظرات نيز، به همين نحو، به هر يك از اينها چنان بنگرد كه اشتياق، تسلّط بر خويش، و مراقبت خود را از كف ندهد و اسيرِ آرزو يا نوميدى نشود» غايتِ قُصواىِ آدمى، يعنى علم به آنچه شالوده «خودِ» تفرّد يافته است، در فراسوى اين وضع و حال روانى مطلوب است و از طريقِ اين وضع و حال حاصل میآيد. نويسندگان مسيحى نيز همين سنخ آراء و نظرات را، به لسان خودشان، اظهار میدارند.
آدمى پوستهاى بسيار در خود دارد كه ژرفناهاى دل او را میپوشانند. از بسا چيزها خبر دارد؛ لكن از خود خبر ندارد.[4] دردا و دريغا كه سى يا چهل پوست، درست همچون پوست گاو يا خرس، به همان درشتى و سختى، بر گوهر جان فرو افتادهاند. در اصلِ خود غَوْر و غَوْص كن و در آن ژرفا خود را بشناس. (اكهارت)[5]
احمقان خود را هم اكنون بيدار میپندارند ـ دانششان تا بدين پايه و مايه به جسم و بدن تعلّق دارد. چه امير باشند و چه شبان، به هر تقدير، از خود مطمئن و راضى بودن نيز حدّى دارد! (جوانگ دزو)[6]
اين استعاره از خواب بيدار شدن در شروح و تفاسير گونهگون «فلسفه جاودانه» مكرّر در مكرّر میآيد. در اين سياق، آزادى را میتوان چنين تعريف كرد: رَوَنْدِ برخاستن از بستر ياوهها، كابوسها، و لذّاتِ وَهْمىِ آنچه عادةً زندگى واقعیاش میخوانند و درآمدن به قلمرو آگاهى از زندگى جاودانه. به گمان من، عبارتِ «يقين هوشيارانه به نعمت بيدارى» ـ اين عبارت شگفتانگيز كه ميلتُن[7] تجربه شريفترين نوع موسيقى را به مَدَدِ آن وصف میكند ـ تا آنجا كه واژهها میتوانند، به روشنشدگى و رهايى نزديك میشود.
تو (اى انسان) آنى كه نيست. من همانم كه هستم. اگر اين حقيقت را در جان خود بيابى، هرگز دشمن نخواهدت فريفت؛ و تو از همه دام و دانههايش خواهى گريخت. (قدّيسه كاترين سينايى)[8]
خودشناسى به ما میآموزد كه از كجا آمدهايم، در كجاييم، و به كجا میرويم. از خدا آمدهايم و اكنون در حال غربت و تبعيديم؛ و چون نيروى عشق ما رو به سوى خدا دارد از اين حالت غربت و تبعيد آگاه گشتهايم.(رويسبروك)[9]
سير و سلوك معنوى از طريق علم فزاينده به هيچ بودنِ خود و واقعيتِ فراگير بودنِ خدا صورت میگيرد. (البته، اين علم اگر صرفاً نظرى باشد قدر و قيمتى ندارد؛ و براى اينكه ثمربخش باشد بايد به منزله تجربهاى بيواسطه و شهودى ادراك شود و چنانكه بايد و شايد به مقتضايش عمل شود.) استاد اتين ژيلسون[10]، درباره يكى از استادانِ عظيمالشأنِ حياتِ معنوى، مینويسد: «از طريق فروتنى كردن، «مهر» را بر جاى ترس نشاندن ـ اين است كلّ رياضتِ قدّيس برنار[11]، بدايت آن، سير آن، و نهايت آن» ترس، نگرانى، و اضطراب ـ اينهايند كُنْهِ «خودى» ]= اَنانيّت[ تفرّد يافته. با جدّ و جهد شخصى نمیتوان از ترس رهيد، بلكه تنها با انجذاب «خود» در آرمانى بزرگتر از منافعِ شخصىِ «خود» میتوان گريبان را از چنگ ترس بدرآوَرْد. انجذاب در هر آرمانى نَفْس را از پارهاى از ترسهايش میرهاند؛ اما فقط انجذاب در محبت و معرفتِ «اصل» الاهىِ ماست كه میتواند نَفْس را از همه ترسها رهايى دهد. زيرا وقتى آرمان چيزى كمتر از والاترين آرمان باشد، احساس ترس و اضطراب از «خود» به آن آرمان انتقال میيابد ـ مانند وقتى كه ازخودگذشتگىِ قهرمانانه براى يك فرد يا نهادِ محبوب ملازم شود با اضطراب براى آن محبوبى كه از خودگذشتگى براى او صورت پذيرفته است. و حال آنكه اگر از خودگذشتگى براى خدا، و براى ديگران در راه خدا، باشد، اضطراب پايدار يا ترس وجود نمیتواند داشت، چرا كه هيچ چيز نمیتواند مايه خطر و تهديد و مزاحمت براى «اصل» الاهى ما باشد، و حتى شكست و مصيبت را چون موافق اراده الهیاند، بايد پذيرفت. اندكند مردان و زنانى كه عشق خدا در آنان تا بدان حدّ شديد باشد كه اين ترس و اضطراب براى اشخاص و نهادهاى عزيز را از آنان دور كند. علت اين امر را بايد در اين واقعيت جستجو كرد كه اندكند مردان و زنانى كه آنقدر فروتن باشند كه بتوانند، چنانكه بايد و شايد، مهر بورزند. و بدين جهت فاقد فروتنى لازماند كه به هيچ بودنِ شخصِ خود وقوف كامل ندارند.
فروتنى اين نيست كه استعدادات و فضائل خود را كتمان كنيم و خود را بدتر و پيشپا افتادهتر از آن كه هستيم بپنداريم، بلكه اين است كه به همه چيزهايى كه در ما مفقود است علم تمام عيارى داشته باشيم و خود را به پاس چيزهايى كه واجديم نستاييم و بدانيم كه خدا آنها را رايگان و با گشادهدستى ارزانىِ ما كرده است و ما، عليرغم همه دَهِشها و بَخْشِشهاى او، هنوز شأن و قَدْرى بينهايت ناچيز داريم. (لاكوردر)[12]
وقتى نور شدت میگيرد، میبينيم كه بدتر از آنيم كه گمان میبرديم. از نابينايىِ سابقِ خود در حيرت میشويم وقتى میبينيم كه از ژرفناى دلمان خيل عظيمى از احساسات و عواطف شرمآور سر بر میآورند و، مانند خزندگانى آلوده از دل غارى پنهان، به بيرون میخزند. امّا بايد نه حيرت كنيم و نه پريشان شويم؛ ]چراكه، اكنون كه بيناتر شدهايم[ بدتر از آنكه بوديم نيستيم؛ برعكس، بهتريم. امّا وقتى خطاهاى ما كاستى میپذيرند، نورى كه خطاها را در پرتو آن میبينيم فزونى میگيرد و ما آكنده از هراس میشويم. مادام كه از شفا خبر و اثرى نيست، ما از شدّت و حدّت بيماريمان غافليم. دستخوش حالت گستاخى و سماجت نسنجيده و اسير خود فريبیايم. وقتى موافقِ جريانِ جويبار در حركتيم از سرعت سير آن ناآگاهيم؛ امّا وقتى ذرّهاى برخلاف جريان آن پيش رويم نيروى آن را ناگزير احساس میكنيم. (فينلون)[13]
دخترم، براى خودت دو خانه بنا كن. نخست، خانهاى واقعى، تا زياده اين سو و آن سو نگردى و سخن نگويى، مگر اينكه اين گَشْتوگُفْت لازم باشد يا از سر مهرورزى به همنوعت انجام گيرد. آنگاه، براى خود خانهاى معنوى بساز كه همواره بتوانى با خود داشته باشى، و آن خانه خودشناسى حقيقى است. در اين خانه، از مهربانى خدا با خودت با خبر خواهى شد. در اين خانه دوم، در واقع، دو خانه هست در يك خانه؛ و اگر در يكى زندگى میكنى بايد در ديگرى هم زندگى كنى؛ و الاّ جانت يا به نوميدى مبتلا خواهد شد يا به گستاخى. اگر فقط در خودشناسى سُكْنى گزينى نوميد میشوى؛ و اگر فقط در خداشناسى سُكْنى كنى وسوسه گستاخى به جانت میافتد. بايد هر دو ملازم يكديگر باشند، و بدين شيوه به كمال خواهى رسيد. (قدّيسه كاترين سينايى)
مشخصات كتابشناختى اصل اين نوشته چنين است:
Huxley, Aldous, The Perennial Philosophy, (London: Chatto and Windus, 1974), ch. IX (pp. 185 - 189)
[1].Boethius فيلسوف رومى (؟480 ـ ؟524 م.)
[2]. «خودپنهانگرى» را در برابر Self - naughting نهاده ام كه به اين معناست كه آدمى خود را در حاشيه نگهدارد و كارهاى خود را كم و كوچك جلوه دهد و، از سَرِ تواضع و نه به حكم عافيت طَلَبى، انزوا جويد.
[3]. Pali زبان محلى هند قديم كه در متون مقدس بوداييان جنوبى به كار رفته است و زبان دينى آيين بودا شده است.
[4]. يادآورِ اين سخن مولانا جلال الدّين بلخى كه: قيمت هر كاله میدانى كه چيست / قيمت خود را ندانى ز احمقى است.
[5]. [Meister] Eckhart الهيدان و عارف آلمانى (؟1260 ـ ؟1327م.)
[6]. Chuang Tzu فيلسوف دائويى چينى (369 ـ 286 ق.م.)
[7]. [John] Milton شاعر انگليسى (1608 ـ 1674م.)
[8]. St. Catherine of Siena قدّيسه ايتاليايى متعلق به فرقه دومينيكنها (1347 ـ 1380م.)
[9]. [John] Ruysbroeck عارف كاتوليك هلندى (1293 ـ 1381م.)
[10]. Etienne Gilson فيلسوف نوتوماسى فرانسوى
[11]. St. Bernard كشيش و عارف فرانسوى (1090 ـ 1153م.)
[12]. Lacordaire مبلّغ كاتوليك فرانسوى (1802 ـ 1861م.)
[13]. Fenelon روحانى و نويسنده فرانسوى (1651 ـ 1715م.)

