جمعه پنجم آبان 1385
مصطفى ملكيان
منبع: مجله هفت آسمان، شماره ۳۰، تابستان ۸۵
اشاره: آنچه در پى میآيد، يادداشتى است از استاد مصطفى ملكيان بر مقاله «اعلاميه نود و پنج مادهاى لوتر» كه در شماره 28 مجله هفت آسمان منتشر شد.
اگر نهضت پروتستانتيزم مسيحى را نوعى اعتراض بدانيم، جاى اين پرسش هست كه شركتكنندگان در اين نهضت به چه چيزى اعتراض داشتند و اعراض از چه امرى را میخواستند. در پاسخ به اين پرسش، كتب، رسائل، و مقالات بسيار پرشمارى به قلم موافقان و مخالفان اين نهضت طبع و نشر يافتهاند؛ و غرض اين يادداشت گزارش مفاد آن مكتوبات نيست. آنچه در اينجا میآيد فقط حاصل مطالعه بخشی از آن مكتوبات است كه با تأملات شخصی نگارنده درآميخته و در ذهن و ضمير او نشست و رسوب كرده است.
میتوان موارد اعتراض نهضت پروتستانتيزم بر آيين كاتوليك رومى را به عنوان مصاديق جزئى و خردِ سه اعتراض كلى و كلان دانست: اعتراض نخست اينكه آيين كاتوليك رومى، در مقام نظر از آموزههاى واقعى و اصيل عيسى مسيح(ع) به دور افتاده است؛ اعتراض دوم اينكه اين آيين ربط و نسبت خود را با زندگى عملى و هر دو زمينه آدميان از كف داده است؛ و اعتراض سوم اينكه روحانيانى كه پاسدار اين آييناند به انواع بدسگالیها و كژرفتاریها و تبهكاریها گرفتار و آلوده شدهاند و صلاحيت جانشينى و سخنگويى عيسى مسيح(ع) را ندارند. اينك توضيحى در باب هر يك از اين سه اعتراض:
اعتراض نخست، درواقع، به پاكى و خلوص خودِ دين تاريخى و نهادينه ناظرست و ناشى از اين دغدغه كه اين پاكى و خلوص، كه چيزى جز مطابقت دقيق و موبهموى دين تاريخى و نهادينه با آموزههاى بنيانگذار دين نيست، بهتدريج و نرمنرمك راه زوال پيموده است. آموزههاى بنيانگذار دين، بر سبيل تمثيل، همچون چشمه آب پاك و زلالى است كه در نقطهاى برمیجوشد و روان میشود و، طبعاً، روانیاش جز به اين معنا نيست كه دمبهدم از نقطه جوشش آغازين خود دورتر و دورتر میشود و، البته، اين دورشدن همراه است با آميختهشدنِ آب پاك نخستين با بسا مواد و زوائد ديگر و كَدِر و گلآلودهشدن آن آب زلال. هرچه آن دورشدن بيشتر، اين آميختگى و كدورت بيشتر. مهم اين است كه اين آميختگى و كدورت لازمه طبيعى گذر آن آب در بستر خاكآگين و درازآهنگى است كه آب در آن به جريان میافتد. اما، بیشك، كسانى كه فرسنگها دور از سرچشمه از اين آب برمیگيرند و مینوشند اگر بخواهند كه واقعاً از آبِ سرچشمه برگرفته و نوشيده باشند چارهاى جز تعبيه تصفيهخانه ندارند تا به كمك آن، آب برگرفته را به پاكى و زلالى آغازين خود باز گردانند و آنگاه از آن بنوشند، وگرنه اين آب پر خس و خاشاك را چه نسبت با آن آب زلال و پاك؟ در سرتاسر طول مسير آب چشمه به وجود اين تصفيهخانهها حاجت هست و هيچ تصفيهخانهاى مردم را از ساير تصفيهخانهها بینياز نمیكند؛ چون اگر در نقطهاى، تصفيهخانهاى كلِ آب چشمه را نيز تصفيه كند، باز، اين آب تصفيهشده بر اثر روانشدن دوبارهاش پاكى و زلالى خود را از دست میدهد و محتاج به تصفيهاى مجدد، در نقطهاى ديگر، میشود، چرا كه گذرگاه با آب تصفيه شده همان میكند كه با آب آغازين میكرد. وضع آموزههاى بنيانگذار دين، در بستر زمان، عيناً مانند وضع آب سرچشمه است، در بستر مكان.
آموزههاى بنيانگذار دين، در گذرگاه تاريخى خود، با چه مواد و زوائدى مخلوط و مشوب میتوانند شد؟ میتوان گفت كه، لااقل، سه نوع مواد و زوائد میتوانند پاكى و زلالى آغازين آموزههاى بنيانگذار دين را از ميان ببرند: نوع اول شامل موادى است كه از ساير نظامهاى انديشگى، اعم از ديگر نظامهاى دينى و مذهبى و نظامهاى فلسفى يا عرفانى يا اخلاقى اخذ و اقتباس شده باشند. نوع دوم موادیاند كه فرآورده فرايند تفسير آموزههاى خود بنيانگذار ديناند، اما فرايند تفسيریاى كه در آن ضوابط و قواعد تفسير درست رعايت نشدهاند. بسيارند مفسران و الاهيدانانى كه با كمال صداقت و جدّيت و بدون اينكه سر سوزنى قصد تحريف آموزههاى دينى را داشته باشند، در پى تفسير آموزههاى بنيانگذار دين خودشان بر میآيند اما چون از ضوابط و قواعد علم تفسير بیخبرند حاصل كارشان چيزى جز تحريف آن آموزهها نيست. نوع سوم موادیاند ساخته خواستههاى نفسانى مفسران. و اين «ساخته خواسته»ها ناشى از خودشيفتگى، پيشداورى، جزم و جمودگرايى، تعصبورزى، بیمدارايى، كوتاهبينى و تنگنظرى، خودنمايى، افراطگرى و گزافهپويى، شخصيتپرستى، بزدلى، بيدادگرى، سنگدلى، ناسپاسى، خودبزرگبينى، تجملپرستى، ناپاكدامنى، سوءنيت و بدخواهى، و نفرتورزى مفسراناند. هر يك از اين امور نفسانى، اگر در مفسر وجود داشته باشد، میتواند باعث ورود عنصر يا عناصرى بيگانه با آموزههاى بنيانگذار دين در اين آموزهها شود.
اعتراض دوم به كارآمدى و مسئلهگشايى و مشكلزدايى دين تاريخى و نهادينه ناظرست و برخاسته از اين رأى است كه اين دين، اگر هم روزگارى در حل مسائل نظرى و رفع مشكلات عملى مردمان توفيق داشته است، امروزه ديگر اين توفيق را ندارد. آدميان، در هر عصرى، با يك رشته مسائل نظرى و مشكلات عملى مواجهند كه، بهحق يا نابهحق، حل و رفع آنها را از دين انتظار و توقع دارند (و درواقع، اين انتظار و توقع، در مورد پارهاى از مسائل و مشكلات بهحق است و در مورد پارهاى ديگر نابهحق) و حضور فرهنگى واقعى دين در گرو حل و رفع آنها است. حضور دين يك امر جمعيتشناختى و آمارى نيست، يعنى به شمار كسانى كه، در سرتاسر جهان، به لحاظ شناسنامهاى پيرو آن دين محسوب میشوند بستگى ندارد، بلكه امرى فرهنگى است، يعنى قيامش به اين است كه آن دين در ذهن و ضمير كسانى حضور داشته باشد، خواه آن كسان اسماً نيز پيرو آن دين به حساب بيايند و خواه نيايند؛ و مقصود از حضور دين در ذهن و ضمير آدميان نيز چيزى جز اين نيست كه باورها، احساسات و عواطف، خواستهها و ارادههاى آنان واقعاً و بجدّ از آموزهها و فرمودههاى آن دين متأثر باشند. اين حضور وقتى حاصل میآيد كه آدميان ببينند كه دين مسائل نظرى و مشكلات عملى پيشاروى آنان را، بهراستى، حل و رفع میكند. هرچه بر شمار مسائل و مشكلاتى كه دين آنها را عملاً (و نه ادعاءً) حل و رفع میكند افزوده شود رسوخ آن در باورها، احساسات و عواطف، و خواستهها و ارادههاى انسانها افزايش میيابد، و اين يعنى افزايش حضور فرهنگى دين. اگر آنچه الاهيدانان و عالمان دين در مدارس علوم دينى تعليم و تعلّم میكنند، وقتى در صحنه زندگى عملى و واقعى انسانها حضور میيابند، هيچ مسئله واقعیاى را نگشايد و هيچ مشكل واقعیاى را نزدايد، يعنى اگر آنچه اينان آموزانده و آموختهاند به كار حل مسئله و رفع مشكل نيايد و آنچه را به كار حل مسئله و رفع مشكل میآيد نياموزانده و نياموخته باشند، در اين حال، دين از حضور فرهنگى خود محروم شده است؛ و عدم حضور فرهنگى دين يعنى عدم حضور دين؛ چرا كه اهميت و هويت دين اهميت و هويتى فرهنگى است، بدين معنا كه موطن اصلى دين درونِ آدميان است و دين، چون در اين موطن رسوخ و قرار يافت، ساير جنبههاى حيات آدمى، يعنى زندگى بيرونى او را ارتزاق و تغذيه میكند و قوت و قوّت میرساند.
به ديگر سخن، هيچ دينى نيست كه، در آنِ واحد، هم نقشه[1]، هم كتاب قانون[2]، و هم نسخه[3] نباشد. درست است كه اديان گونهگون، به لحاظ تأكيدشان بر يك يا دو چيز از اين سه چيز، با هم متفاوتند؛ اما همهشان، كمابيش و با اختلاف مراتب، از اين هر سه شأن برخوردارند. ذیربط[4] نبودن و بیربط[5] بودن دين با زندگى واقعى به اين معناست كه آموزهها و فرمودههاى دين بلاموضوع شده باشند، و در اين صورت، آن آموزهها و فرمودهها، حتى اگر حق و صادق باشند، در زندگى واقعى سريان و جريان نمیيابند، و اين تعبيرِ ديگرى است از اينكه دين حضور فرهنگى، يعنى يگانه حضورى كه در شأن ماهيت و هويت دين است، ندارد، هرچند ميلياردها انسان اسماً منتسب به آن دين و پيرو آن به حساب آيند.
پس، اعتراض دوم اعتراض به ذیربط نبودن و بیربط بودن دين به مسائل و مشكلات واقعى و بالفعل زندگى فردى و جمعى انسانهاست. اين ذیربط بودن/نبودن با صدق و حقانيت داشتن/نداشتن، به اصطلاح منطقيان قديم، عموم و خصوص مِنْ وَجه دارند، يعنى امكان دارد كه: الف) دينى هم برحق باشد و هم ذیربط، ب) دينى برحق باشد ولى ذیربط نباشد، ج) دينى برحق نباشد ولى ذیربط باشد، و د) دينى نه برحق باشد و نه ذیربط. در واقع، اعتراض دوم نهضت پروتستانتيزم اين بود كه مسيحيت، كه روزگارى مصداق دين (الف) بود، اكنون مصداق دين (ب) (و اگر اعتراض اول را نيز ضميمه كنيم، تقريباً مصداق دين (د)) شده است و بايد كارى كرد كه وضع گذشته خود را بازيابد.
و اما اعتراض سوم نهضت پروتستانتيزم به طرز عمل و شيوه زندگى روحانيان كاتوليك مربوط میشد كه، از سويى، و در مقام ادعاء، خود را جانشين و سخنگوى عيسى مسيح(ع) و واسطه ميان خلق و خالق میدانستند و، از سوى ديگر، و در مقام عمل، به اصناف بدانديشى و كجرفتاریها و نادرستیها گرفتار و آلوده بودند. جان كلام پروتستانها اين بود كه روحانيان كاتوليك دقيقاً شبيه همان كاتبان و فريسيان رياكار يهودیاى شدهاند كه عيسى مسيح(ع) در سه انجيل همنوا، يعنى انجيلهاى متّى، مرقس، و لوقا، آنان را مشمول شديدترين نقدها و عنيفترين حملات خود قرار داده بود و درباره آنان گفته بود: «كاتبان و فريسيان بر كرسى موسوى نشستهاند. پس آنچه به شما گويند نگاه داريد و به جا آوريد، ليكن مثل اعمال ايشان نكنيد، زيرا میگويند و نمیكنند؛ زيرا بارهاى گران و دشوار را میبندند و بر دوش مردم مینهند و خود نمیخواهند كه آنها را به يك انگشت حركت دهند. و همه كارهاى خود را میكنند تا مردم ايشان را ببينند. حمايلهاى خود را عريض و دامنهاى قباى خود را پهن میسازند، و بالا نشستن در ضيافتها و كرسیهاى صدر در كنايس را دوست میدارند، و تعظيم در كوچهها را و اينكه مردم ايشان را آقا آقا بخوانند.... و [حال آنكه] هر كه از شما بزرگتر باشد خادم شما بُوَد. و هركه خود را بلند كند پست گردد و هركه خود را فروتن سازد سرافراز گردد.» (انجيل متى، باب بيست و سوم، آيات 12ـ2) و خطاب به خود آنان عتاب كرده بود كه: «واى بر شما، اى كاتبان و فريسيان رياكار، كه دَرِ ملكوت آسمان را به روى مردم میبنديد، زيرا خود داخل آن نمیشويد و داخلشوندگان را از دخول مانع میشويد. واى بر شما، اى كاتبان و فريسيان رياكار، زيرا خانههاى بيوهزنان را میبلعيد و از روى ريا نماز را طويل میكنيد. ـ واى بر شما، اى كاتبان و فريسيان رياكار، زيرا كه برّ و بحر را میگرديد تا مريدى پيدا كنيد و چون پيدا شد او را، دو مرتبه پستتر از خود، پسر جهنم میسازيد! واى بر شما اى راهنمايان كور ... اى نادانان و نابينايان ... اى جهّال و كوران ... واى بر شما، اى كاتبان و فريسيان رياكار، كه نعناع و شويد و زيره را عُشر میدهيد و اعظم احكام شريعت، يعنى عدالت و رحمت و ايمان، را ترك كردهايد! ... اى رهنمايان كور، كه پشه را صافى میكنيد و شتر را فرو میبريد! ... واى بر شما، اى كاتبان و فريسيان رياكار، كه چون قبور سفيدشده میباشيد كه از بيرون نيكو مینمايد ليكن درون آنها از استخوانهاى مردگان و ساير نجاسات پر است! همچنين، شما نيز ظاهراً به مردم عادل مینماييد، ليكن باطناً از رياكارى و شرارت مملو هستيد. واى بر شما، اى كاتبان و فريسيان رياكار، كه قبرهاى انبيا را بنا میكنيد و مدفنهاى صادقان را زينت میدهيد ... اى ماران و افعیزادگان! چگونه از عذاب جهنم فرار خواهيد كرد؟» (انجيل متّى، باب بيست و سوم، آيات 33ـ13، نيز رجوع شود به: انجيل مرقس، باب دوازدهم، آيات 40ـ38 و انجيل لوقا، باب بيستم، آيات 47ـ45).
نقاط ضعف اخلاقى روحانيان يهود، كه عيسى مسيح(ع) را تا بدان پايه و مايه میآزرد و به خشم میآورد و بهجوش و خروش و خطاب و عتاب میانگيخت، در برابر نقاط ضعف اخلاقى روحانيان آيين كاتوليك رومى، كه در طى يك هزاره و نيم نشر و بسط يافته بود و براى هر مسيحى آگاه و نيكخواهى به وضوح و ثبوت پيوسته بود، چيزى نبود. در ظرف يك هزاره و نيم، روحانيان كاتوليك، مسيحيان را گرفتار جنگى ناعادلانه، آكنده از خشم و خون و ويرانى و تجاوز، و بيهوده و پوچ با مسلمانان كرده بودند، آن هم به نام هوادارى عيسى مسيح كه گفته بود: «خوشا به حال حليمان، زيرا ايشان وارث زمين خواهند شد ... خوشا به حال رحمكنندگان، زيرا بر ايشان رحم كرده خواهد شد ... خوشا به حال صلحكنندگان، زيرا ايشان پسران خدا خوانده خواهند شد ... خوشحال باشيد چون شما را فحش گويند و جفا رسانند، و به خاطر من هر سخن بدى بر شما كاذبانه گويند. خوش باشيد و شادى عظيم نماييد.» (انجيل متى، باب پنجم، آيات 12ـ5)؛ واردِ وقيحترين و خيانتآميزترين زدوبندها با شاهان و امپراتوران و اميران و اميرزادگان اروپا شده بودند؛ بيشترين املاك و مستغلات را، به بهانههاى واهى، مصادره و غصب و تملك كرده بودند؛ با دسيسهچينیها و فتنهانگيزیها و مكر و خدعهها سرتاسر اروپا را دستخوش جنگ و ناامنى كرده بودند؛ دهها هزار متفكر، الاهيدان، فيلسوف، عالم، عارف، هنرمند، اديب، و نويسنده را به بهانه ارتداد و بدعتانگيزى و فساد عقيده و، درواقع، به جرم حقگويى و آزادانديشى و پاسدارى از آرمانهاى اخلاقى، به بدترين شيوه شكنجه كرده و كشته بودند؛ به انواع مفاسد اخلاقى، اعم از سياسى، اقتصادى، تربيتى و جنسى آلوده شده بودند؛ به فرايند استعمار و استثمار كشورها و سرزمينهاى اقصى نقاط جهان كمك و يارى رسانده بودند و اين فرايند ناميمون را به يُمن فتاواى به اصطلاح شرعى و الاهى خود مشروعيت و ميمنت بخشيده بودند؛ همچون بختكى بر تن و جان و روان و مادّيت و معنويت انسانها فرو افتاده بودند و بر نكبت و ادبار زندگیهاى پر درد و رنج مردم افزوده بودند و، با اين همه، از عالم و آدم طلبكار بودند و فريادهاى آكنده از خشم و كينه و نفرت و برخاسته از بدخواهى و نادانى و خودشيفتگى خود را آواى لطيف، دلنشين، و مهرآميزِ خداى ودود، رحيم و رئوف فرا مینمودند.

