تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت

اول تو چنان بُدی که کس چون تو نبود / آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد

منبع: جزوه سه سخنرانی از استاد ملکیان، به همت عباس خسروی و

با مساعدت معاونت پژوهشی دانشکده الهیات دانشگاه امام صادق(ع)

تدین تعقلی – پاره چهارم

پرسش و پاسخ جلسه دوم

استاد ارجمند! آیا انسان به فرآیند تفکرش معاقَب است یا به فرآوردۀ تفکرش؟ یعنی در طول راه، اگر فرد خلوص و تلاش داشته باشد، آیا کافی است یا خیر؟

انسان همیشه به فرآیند تفکر و اساساً به فرآیند زندگی خویش - به تعبیر شما - معاقُب است نه به فرآورده، ما اگر زندگی صادقانه و مجدانه داشته باشیم، به هر نتیجه‌ای که برسیم، در واقع اجر خواهیم داشت. بعضی از عرفای ما حتی این را به عنوان «مَن یَخرُج مِن بَیتِه مُهاجراٌ الی الله و رسولهِ ثُم یٌدرِکُهُ الموت فَقَد وَقَعَ اجرُهُ عَلَی اللهِ» گرفته‌اند و گفته‌اند مهم این است که شما به راه افتاده‌ای، نیت بهتر شدن داشته‌ای به هر جا که رسیده‌ای، در واقع مأجور هستی، و ظاهراً هم غیر از این نمی‌تواند باشد، چون فرآورده‌ها در وسع ما نیست بلکه فرآیندها در وسع ما است و باید فقط از ما به اندازۀ وُسعمان و متناسب با توانمان انتظار داشته باشند: «لا یُکلفُ الله نفساً الا وُسعَها» (بقره / 286) فرآیند در توان ما است، اما اینکه به کجا می‌رسیم، این دیگر در توان خود ما نیست، از خانه بیرون آمدن و به راه افتادن و گام در راه نهادن در وُسع ما است ولی به مقصد رسیدن به هزار و یک عامل دیگر بستگی دارد که بسیاری از آنها در توان ما نیست و بنابراین چاره‌ای جز این نیست که فقط به فرآیند نظر شود نه به فرآورده و محصول.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385  توسط عليرضا محمدي زاده  | 

 نسخه‌ی pdf

منبع: فصل‌نامه‌ی هفت‌آسمان، (با اندکی تغییر و ویرایش) آدرس منبع:

http://www.religions.ir/fa/mag/mag.php?magid=19§ion=6

دونالد مک کارمیک

ترجمه‌ی علی رستگار

 

در آمریکا مدیران علاقه‌ی فزاینده‌ای به تلفیق معنویت و مدیریت [3] دارند. این تلفیق عمیق‌ترین ارزش‌هایی را که بر کارشان تأثیرگذار است، به همراه دارد، و نیز به همان میزان، نویددهنده‌ی موفقیت بیشترِ آن‌ها خواهد بود. مدیران به خاطر برخی علایق مشترک، خود را به معنویت ملزم کرده‌اند. علی‌رغم گوناگونی راه‌های دینی و معنوی، این مقاله ارزش‌ها، وظائف و مسائل مدیران را، که به عنوان موضوعات مشترک در روش‌های معنوی گوناگونِ آنان ممکن است آشکار شود، مورد بررسی قرار می‌دهد.

 

تعریف معنویت [4]

تعاریف معنویت بسیار است، اما این واژه معنویت [6] ازدین، مارا به این تعریف از معنویت رهنمون می‌شود:

وقتی فردی پدیده‌ای ماوراءالطبیعی را احساس می‌کند، مهمترین ویژگی این کارِ او را می‌توان تجربه‌ی درونی شخصی دانست؛ به ویژه هنگامی که این فرد بخواهد این تجربه را با تلاش‌های فعالانه برای هماهنگ ساختن زندگی‌اش با ماوراءالطبیعه، هویدا سازد.» ]3، ص22[.

اگرچه این تعریف از مفهوم دین عاریه گرفته شده است، معنای دین با معنویت یکی نیست. (همانطورکه بیشتر نوشته‌های مربوط به معنویت برآن تأکید دارند). «کانگر»، [8]]5[ خاطرنشان می‌سازد که:

مصاحبه شوندگانِ «روف» بین دین ومعنویت تفاوت قائل شده‌اند. بنا به احساس آنان، دین:

«معنی ضمنی نهادی است، بدین معنا که دین انجام مناسک، هواداری از عقاید، و آمادگی برای خدمتگزاری است، امّا معنویت... بیشتر، انجام اعمالی با انگیزه های عمیق ترِ زندگی، و ارتباط عاطفی با خداست ]4، ص13[.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385  توسط محسن مومنی   | 

نسخه اصلی (پی.دی.اف)

گفت‌وگو با مصطفی ملکیان

منبع: گزارش گفت‌وگو، شماره ۱، شهریورماه ۱۳۸۱

آقاي دكتر، با تشكر از وقتي كه در اختيار ما قرار داديد. بحث كلي ما پيرامون «گفتگوي اديان در مبادلات فرهنگي» است. به عنوان پرسش نخست، آيا به نظر جناب‌عالي اصولاً در گفت‌و‌گوي بين فرهنگ‌ها و تمدن‌ها (صرف‌نظر از اين كه اين دو مفهوم با هم تفاوت‌هايي دارند) دين داراي نقش اساسي و مهمي است يا اين كه نقش ضميمه يا فرعي را در اين ميان داراست؟ علت مطرح كردن اين سوال اين است كه به نظر مي‌رسد امروزه برخي محققين كه عموماً در جرگة روشنفكران ديني قرار دارند، عموماً نقش دين را در مبادلات فرهنگي بسيار و بيش از اندازه پر رنگ‌تر از بقيه اجزاي فرهنگ نظير مليت و مفاهيم مدرن فرهنگي مي‌بينند. آيا به نظر شما نيز دين در اين فرآيند نقش اصلي و كليدي دارد؟

● سوال شما حاوي يك بخش تاريخي و در عين حال يك بخش تجربي كنوني است. به گمان بنده به لحاظ تاريخي در همه تمدن‌ها، به استثناي تمدن مدرن غرب، نقش دين بسيار بسيار مهم بوده است. يعني اگر به تمدن‌هايي چون چين، هند، ايران، آفريقا و كلاً تمدن‌هايي كه قبل از دوران مدرن شكل گرفته‌اند بنگريد، به خوبي متوجه خواهيد شد كه در همه آنها، دين بارزترين، شاخص‌ترين و اثرگذارترين نقش را در اين ميان داراست.

البته، همان‌گونه كه گفتم، سوال شما يك بخش تجربي و اكنوني هم دارد. در اين مورد بايد گفت كه هر چه که تمدن مدرن غربي و يا به عبارتي «مدرنيته» با تمام ابعاد و مؤلفه‌هايش رو به سمت جلو مي‌رود و گسترة جهاني‌اش هم بيشتر مي‌گردد، به خوبي ملاحظه مي‌شود كه در تمامي تمدن‌ها و فرهنگ‌ها حتي در فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي سنتي، به تدريج نقش دين به نسبت ساير مؤلفه‌هاي فرهنگي و تمدني ديگر كمتر و كمتر مي‌گردد.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  شنبه بیستم آبان 1385  توسط عليرضا محمدي زاده  | 

 

منبع: مجله‌ی هفت‌آسمان، شماره‌ی بیست ونهم

نسخه‌ی PDF

 

اشاره (مترجم):

نويسنده مقاله [i][2] در اين مقاله او مى كوشد ضمن گزارشى از نحوه شكل گيرىِ روان شناسىِ انسان گرا و سپس از درون آن، روان شناسىِ فراشخصى به مهم ترين موضوعِ اين حوزه، يعنى «معنويت» بپردازد.

اِلكينس با ارائه الگويى روشن و دست يافتنى از معنويت، مهم ترين عناصر آن را بر مى شمرد و معتقد است كه معنويت محصولِ مواجهه جانِ آدمى با امر قدسى به درجات مختلف است. اين مواجهه موجب پرورشِ جان آدمى مى شود و رشدِ معنوى اى را كه به نظر روان شناسان انسان گرا مهم ترين و برترين نيازِ آدمى است تضمين مى كند. عامل و محرك اين مواجهه نيز به نظر نويسنده صرفاً مناسك دينى نيست، بلكه «زيبايى غروب آفتاب» «موسيقى شورانگيز يك سمفونى» نيز مى تواند لحظاتى معنوى ايجاد كند. لذا به نظر مؤلف معنويت نه تنها در انحصارِ هيچ دين خاصى نيست، بلكه در انحصار دين نهادينه هم نيست به اين جهت به نظر مى رسد او از كثرت گرايى دينى به كثرت گرايى معنوى گذر مى كند.

او با اين عقيده خود يادآور عارفانِ سنت هاى مختلف جهان است كه به طريقيّت بخشى از دين براى رسيدن به حقيقت معتقدند و به تقسيم بندىِ شريعت، طريقت و حقيقت دست مى زنند. جان كلامِ او را مولانا در داستانِ موسى و شبان اين چنين بيان مى كند:

ملتِ عشق از همه دين ها جداست *** عاشقان را ملت و مذهب خداست[ii][3]


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385  توسط محسن مومنی   | 

منبع: مجله‌ی هفت‌آسمان، شماره‌ی 23

اورسولا كينگ ؛ ترجمه: على رضا شجاعى

نسخه‌ی PDF

مقدمه[i][1]

بسيارى از نوشته هاى معاصر از معنويت سخن مى گويند، اما از آنجا كه اين واژه در زمينه هاى بسيار متفاوتى به كار مى رود، آن را به آسانى نمى توان تعريف كرد. بعضى به معنويت  يا «امور معنوى» با ترديد مى نگرند، چون آن را با اصطلاحات دوگانه، در برابر «ماده» يا «مادى»، «فيزيكى» يا «اين جهانى» مى فهمند. خيلى ها باور معنوى را به باور دينى ترجيح مى دهند، چون نهادينگى كمتر و گستردگى بيشترى دارد. عده اى هم امر معنوى يا معنويت را قلب دين يا بالاترين آرمان آن مى دانند، كه به ويژه در تجربه دينى و عرفانى با آن مواجه مى شوند.

موضوع معنويت، دل مشغولى هميشگى انسان است. جستوجوى معنوى در طول تاريخ، تعابير فرهنگى بى شمارى يافته است، اما شيوه اى كه به مدد آن، اين گرايش امروزه از راه تفكر انتقادى و مقايسه اى در بافت جهانى و ميان فرهنگى مورد پژوهش قرار مى گيرد، تحول خاص قرن بيستم است. با اين همه، مايه شگفتى است كه بسيارى از فرهنگ هاى واژگان و دانش نامه هاى معاصر، با اين كه به معنويت گرايى[ii][2]، انجمن هاى معنويت گرا، تجربه معنوى، يا روش هاى معنوى اشاره مى كنند، متضمن يك مدخل در باب معنويت به معناى واقعى كلمه نيستند - كه نشان اين است كه اين معنويت هنوز يك قلمرو موضوعى نوپديدى است.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385  توسط محسن مومنی   | 

 

نویسنده: آلدوس هكسلى ؛ مترجم: مصطفى ملكيان

منبع: مجله هفت آسمان، شماره ۲، تابستان ۷۸

 

در ديگر موجودات زنده غفلت از خود ]جزء [طبيعت است؛ لكن در انسان اين غفلت رذيلت است.(بوئتيوس)[1]

رذيلت را می‌توان چنين تعريف كرد: رفتارى كه اراده بدان رضا داده باشد و نتايجى داشته باشد كه، اولاً بدين سبب كه خدا را تحت‌الشّعاع قرار می‌دهند و ثانياً بدين سبب كه به تن يا روانِ فاعل يا همنوعانش زيان می‌رسانند، بدند. غفلت از خود چيزى است كه با اين توصيف تطبيق دارد. اين غفلت منشأ ارادى دارد؛ زيرا به مَدَدِ دروننگرى و نيز از طريق گوش‌سپردن به داوريهايى كه ديگران درباره منش ما می‌كنند همه، اگر بخواهيم، می‌توانيم به فهمى بسيار دقيق از عيب و نقص‌ها و نقاط ضعف خود و انگيزه‌هاىِ واقعىِ (در برابر انگيزه‌هاى تصديق و اعلان شده) افعالِ خود نائل شويم. اگر بيشتر ما از خودمان غافل مانده‌ايم بدين جهت است كه خودشناسى دردناك است و ما لذّات ناشى از خيالات باطل را] بر آلام حاصل از خودشناسى[ ترجيح می‌دهيم. و امّا آثار اين غفلت. اين آثار، با هر معيارى كه بسنجيم، از معيارهاى سودجويانه گرفته تا معيارهاى متعالى، بدند. بد، بدين جهت كه غفلت از خود به رفتار غير واقعبينانه می‌انجامد و، از اين رهگذر، براى هركس كه در چنبره آن گرفتار آيد انواع مصائب و مشكلات را به بار می‌آوَرَد؛ و بد، بدين جهت كه، بدون خودشناسى، فروتنى راستين و، بنابراين، خودپنهانگرى[2] ثمربخش و، بنابراين، علم يگانگی‌بخش به «اصل» الاهی‌اى كه شالوده «خود» ماست و معمولاً تحت‌الشّعاع اين «خود» قرار می‌گيرد پديد آمدنى نيست.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385  توسط عليرضا محمدي زاده  | 

مصطفى ملكيان

منبع: مجله هفت آسمان، شماره ۳۰، تابستان ۸۵

اشاره: آنچه در پى می‌آيد، يادداشتى است از استاد مصطفى ملكيان بر مقاله «اعلاميه نود و پنج ماده‌اى لوتر» كه در شماره 28 مجله هفت آسمان منتشر شد.

اگر نهضت پروتستانتيزم مسيحى را نوعى اعتراض بدانيم، جاى اين پرسش هست كه شركت‌كنندگان در اين نهضت به چه چيزى اعتراض داشتند و اعراض از چه امرى را می‌خواستند. در پاسخ به اين پرسش، كتب، رسائل، و مقالات بسيار پرشمارى به قلم موافقان و مخالفان اين نهضت طبع و نشر يافته‌اند؛ و غرض اين يادداشت گزارش مفاد آن مكتوبات نيست. آنچه در اين‌جا می‌آيد فقط حاصل مطالعه بخشی از آن مكتوبات است كه با تأملات شخصی نگارنده درآميخته و در ذهن و ضمير او نشست و رسوب كرده است.

می‌توان موارد اعتراض نهضت پروتستانتيزم بر آيين كاتوليك رومى را به عنوان مصاديق جزئى و خردِ سه اعتراض كلى و كلان دانست: اعتراض نخست اين‌كه آيين كاتوليك رومى، در مقام نظر از آموزه‌هاى واقعى و اصيل عيسى مسيح(ع) به دور افتاده است؛ اعتراض دوم اين‌كه اين آيين ربط و نسبت خود را با زندگى عملى و هر دو زمينه آدميان از كف داده است؛ و اعتراض سوم اين‌كه روحانيانى كه پاسدار اين آيين‌اند به انواع بدسگالی‌ها و كژرفتاری‌ها و تبهكاری‌ها گرفتار و آلوده شده‌اند و صلاحيت جانشينى و سخنگويى عيسى مسيح(ع) را ندارند. اينك توضيحى در باب هر يك از اين سه اعتراض: 


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  جمعه پنجم آبان 1385  توسط عليرضا محمدي زاده  |